اندر احوالات چند گانه حرف زدن من!

 

صبح ساعت 7:

Servant (خدمتکار)م که هر روز میاد کف خونه رو تمیز می کنه و هیچی هم انگلیسی بلد نیست. فقط بلده بگه Hi, Bye  و I love u!

!!!

-          Hi دی دی (سلام آبجی!)

من در حالیکه می خوام بزنمش که چرا یه ربع زودتر اومده و نذاشته من بخوابم:

-          های دی دی!

بعدشم دارم میدوئم برم توی تخت که اون یه ربع رو بخوابم.

Servant با ادا و اشاره و زبان هندی ازم می پرسه چرا کلاس نرفتی؟!

-          Today we don’t have class!

Servant:

-  

من: دی دی کلاس نهی یه! (آبجی کلاس نداریم) => اینجا هندی بود!

 

1 ساعت بعد توی کلاس فرانسه:

-          Bonjour madam! (سلام، صبح به خیر خانوم) => این تیکه فرانسوی بود.

بعدش 2 ساعت فقط توی محیطی با زبان فرانسوی هستم که اجازه نداریم حتی 1 کلمه انگلیسی صحبت کنیم.

3 ساعت بعد توی دپارتمان zoology:

-hello mam, good morning سلام خانوم. صبح به خیر => اینجاش رو که همه بلدین! انگلیسی بود.

و بعدش 6-5 ساعت توی محیطی انگلیسی هندی هستم که با واژه های اختصاصی و عامیانه ی انگلیسی سر و کار دارم.

 

شب از ایران زنگ زدن:

Hello مامان! ... بون ژوق دوئی (سلام و شب بخیر به فرانسه). .... کال زنگ زدی I will tell u! اروارد! ( فردا –هندی- زنگ زدی بهت می گم – انگلیسی- خداحافظ – فرانسه)

مامان گل:

کل ذهنم قاطی پاتیه!

تازه بعضی وقتها عربی هم قاطیش میشه.

حالا وقتی با دوستامم اشکالی نداره. چون همه اینجا عادت داریم به اینطور حرف زدن. با ایرانی ها که 50% انگلیسی و 50% فارسی حرف می زنیم و اصلا دست خودمونم نیست.

 ولی طفلی مامان و بابای بیچاره! که فقط بلدن فارسی حرف بزنن بعضی وقتها کلافه می شن!

بدترش اینه که خیلی وقتها اصلا معنی فارسیه یک کلمه رو یادم نمیاد! باور کنین راست می گم.

و با کلی توضیح به مامان می گم که منظورم چیه:

-          مامان با این agent رفتیم agreementخونه رو گرفتیم. Rent ش یه خورده زیاده! تازه 2 ماه هم agency داره. ولی  building  و Society مون از قبیله much better هست!!!!

=>مامان با نماینده ی مشاور املاکیه رفتیم قراداد خونه رو گرفتیم. اجاره اش یه خورده زیاده! تازه 2 ماه هم می خواد ازم اجاره خونه رو بگیره (نماینده هه منظورمه). ولی ساختمون و مجتمع مسکونی مون از قبلیه خیلی بهتره!!!

مامان:

 

نمی دونم اینایی که کل زندگیشون رو خارج از کشور گذروندن چجوری با این مشکل کنار میان. برای من که معضلی شده.

 

روز شروع سال نو پرشین ها در ایندیا

 دیروز روز شروع سال جدید "پرشین"ها یا "پارسی" های هند بود.

نمی دونم چرا همه ی دوستای خارجیم به من تبریک می گفتن؟!

بهشون گفتم اولین باره که این چیز رو می شنوم!

ما عید نوروز داریم که توی April هست که به مناسبت شروع سال جدید جشن می گیرم.

خلاصه که جشن بود و تعطیل

 (البته دپارتمان Zoology همچنان پرقدرت و استوار باز بود و بنده مجبور شدم روز تعطیلی هم بیام دانشگاه)

مردم هند از هر فرصتی برای شاد بودن استفاده می کنن و من هم از این فرصت های ناب برای شاد بودن کمال استفاده رو می برم

 

فرصتی برای دلتنگ شدن

همیشه دور بودن به معنای فراموشی نیست...

گاهی فرصتی است برای دلتنگ شدن..
http://i623.photobucket.com/albums/tt311/picelove/golezirebarooon.gif

 

از دست این هندی ها!

 

"پری تی" (هم آزمایشگاهیم) همیشه نهارش رو میره توی کافی شاپ دانشگاه می خوره

ولی نمی دونم امروز چرا کنار من نشسته و یک ملچ و ملوچی راه انداخته که نگو

از اینور هم صدای قار و قور شیکم من قطع نمیشه

دیروز از من عذرخواهی کرد که چون من روزه ام، داره جلوی من می خوره و رفت اون طرف لابراتوآر نشست و غذاش رو خورد

ولی امروز...

چند دقیقه قبل هم بوی غذای اساتید و رئیس گروهمون رو که در چند قدمیم داشتند نهار می خوردند استشمام می کردم

تحمل می کنیم...

شاید معنای روزه داری چیزی توی همین مایه ها باشه


ریحانه ی گلم تولدت مبارک :-×

Happy Birthday

تولدت مبارک دختر دایی مهربون، با وفا،دوست داشتنی و گلم

با تولد تو، من یادم رفت که خواهر ندارم...

همیشه حس می کنم یه خواهر کوچولو دارم که به یادمه، برام دعا می کنه، در نبودنم اشک می ریزه و برای خوشی هام شاده

خیلی دوست دارم

با اون دل مهربونت، توی این ماه عزیز به یاد من هم باش

تولد ۱۷ سالگیت مبارک عزیزم

 

 

فرنی پزون :-)

 

گفتم فرنی درست کنم برای افطار

ولی از اونجایی که آشپزیم خیلی! خوبه! و نتونستم دفتر آشپزیم رو پیدا کنم، زنگ زدم ایران

مامان: برای هر لیوان شیر یک قاشق آرد برنج بریز!

من: مطمئنی زیاد نیست؟ چقدر شکر بریزم؟ اصلا کی بریزم؟! شعله اش چقدر باشه؟! آب هم بریزم توش؟

اول داشتم با داداشی حرف می زدم. خیلی حرف زدم باهاش. در همه مورد

یهو:

- واییییییییییییییییییییییییییی داداشی! ته گرفت! گوشی رو بده به مامان!

-داداشی از اونور:

خاک بر اون سرت! همیشه شیر رو سر میدی یا غذا رو ته دیگ می کنی یا شل و ول!

-بابا از اونور (برای اینکه لج مامان رو دربیاره و بخندونه ماها رو):

هر کاسه فرنی ۵۰۰ تومن! ۱۰ تا درست کرده باشی ۵۰۰۰ تومن!

- مامان:

از خداتم باشه بچه ام غذا درست کردن یاد بگیره.

من از اینور مردم از خنده... و در حین خنده بغضی آشنا گلوم رو فشار میده... دلم برای سفره های افطار مامان گل لک زده

برای فضای معنوی خونه توی این مواقع.

بابا (با بغض):

- دختر جات خیلی خالیه بابا.

.

.

.

خلاصه یک دستم گوشی بود، یک دستم کفگیر و شیکر و آرد برنج و...

ولی بد نشد... مطمئنم دفعهای بعدی بهتر میشه

 

 

روز استقلال هند،Weekend و یک راحیلای فوق العاده busy

 

دیروز روز استقلال Indipendance هند بود. همه جا جشن و سرور بود.

 کاغذها و پارچه های رنگی... کلی آهنگهای خوشگل... هر چند که سرسام گرفتم تا شب! ولی خوب بود. این مردم واقعا خوشحال بودند...

همه اش با خودم می گفتم: یعنی میشه مردم سرزمین من هم روزی "روز استقلال واقعی" شون رو جشن بگیرن؟!

دیروز و هفته ی قبل برای weekend با دوستای هندیم رفتیم بیرون. اون هفته جایی به اسم "کوپولی" که کلی آبشار کوچیک و بزرگ از در و دیوار کوههای سرسبزش آویزون بود.

و دیروز هم رفتیم “zoology park” و جاتون خالی کلی جک و جونور هندی دیدیم!

دیدین ببر وحشی، جغد، آهو، گوزن، طاووس و... از نزدیک برای اولین بار برام جالب بود.

همین طور قایق پارویی سوار شدن. واقعا خوش گذشت. فقط رطوبت هوا و آفتاب کمی اذیتمون می کرد.

بنده بیام ایران هیچ کدومتون منو نمی شناسین! منتظر یه راحیلای برنزه باشین!

دیشب تا 2 شب! لباس می شستم، خونه تمیز می کردم، سحری می پختم و به سر و وضع نامرتبم میرسیدم که کمی مثل آدمیزاد بشم!

گفتم تا سحری آماده شه، کمی پیانو تمرین کنم. باورم نمی شه! برای اولین بار روی keybord خوابم برد!

 اینقده خسته بودم. نمی دونم کی غش کردم... فقط می دونم وقت خوابیدن هم حتی ندارم...

امروزم که از صبح دارم می دوئم. تازه رفتم اون سر شهر توی این ترافیک و دود و دم، سند ماشین رو بگیرم. پول برق هم دادم.

وقتی هم اومدم اینجا، اساتید گروهمون توی لابراتوآر ما بودند. همیشه اینجا نهار می خورند. چون AC داره و تمیزه.

بوی غذا و گشنگی من...  ولی لذت می برم از این تحمل. مخصوصا اینکه مطابق معمول همیشه نهارم رو برام میارن. هر چند رستورانی که برام غذا میاره ایرانیه... ولی از اونجایی که 90% به بالا اینجا روزه نمی گیرن، اونا کار روتینشون رو می کنن.

اینطوری بهتر می تونم به خدای مهربونم امتحان پس بدم.

وایییییییی دیر شد! برم کلاس پیانو...

کلاس آیتلس

 

هندی های توی کلاسمون از این بچه پولدارهای درسخون هستند که همگی تا چند ماه دیگه در دانشگاههای آمریکایی یا اروپایی مشغول تحصیل خواهند بود. برای گرفتن پذبرش نیاز به مدرک ITELSدارند و به همین علت هم میان کلاس.

خیلیییییییییییییییییییییییییی درس می خونن! من با این همه ببخشید بچه خرخون بودنم! جلوشون لنگ میندازم.

بعضی وقتها حس می کنم می خوام بزنمشون!

همین طور هندی های توی کلاس فرانسه امون رو!

خیلی تیزهوشن

نمی دونم چرا چیزایی رو که من چند دقیقه بعد یا حتی چند روز بعد می فهمم! در جا می فهمن و جواب میدن.

نمی دونم مشکل از منه؟! یا اونا خیلی می فهمن!

معنای رمضان در وجود پدرم...

 

معنای رمضان را در دستانی ترک خورده دیدم...

در لبهایی خشک و تشنه

بر تن نازنینی  که سرمای سوزان زمستان و گرمای بی رحم تابستان بر آن می تابید

بر وجودی، که به معنای واقعی این ماه عزیز را درک کرده بود...

در لبانی سفید، عاجز از تشنگی،

بر هستی گرانبهایی  که شاید برخی روزها فرصتی می یافت برای خوابی کوتاه قبل از افطار

من زبانی را دیدم که از دهانی خشک بیرون بود

دستانی را دیدم که بی رمق روی زمین افتاده بود...

عرق روزه داری را دیدم که محابا بر روی زمین می ریخت...

بابا... تو چجوری طاقت میاری؟

دیروز و امروز بهش زنگ زدم:

بابا... تو رو خدا ماه رمضون یا کار نکن یا کمتر کار کن... طوریت نشه...

کار معماری ساختمان کار سختیه... توی گرما و سرما سقفی بالای سرت نیست... ولی این مهمه که به اون حدی برسی که معنای واقعی این ماه رو درک کنی.

روزه ی امثال من به چه دردی می خوره؟ همه اش نشستیم زیر یک سقف؟!!!

.

.

.

تمام وجودم از تصور صورت نورانی پدرم قبل از افطار، توی خواب، مرتعشه... خدایا برامون نیگهش دار.

 

تاریخ تولد به فرانسوی و horoscope

 

اون جلسه استاد فرانسه ی مهربون و شیطونمون که یه خانوم تقریبا همسن مامانمه ولی ماشاالله خیلی بازیگوش و سرحال، داشت گفتن تاریخ تولد به فرانسه رو یادمون می داد.

همه تاریخ تولدشون رو گفتن. رسید به من بدبخت!

استاد:         En quelle année êtes-vous né? (متولد چه سالی هستی؟)

من:        Quatre-vingt-un => (81)

استاد:        1990؟

من:        no! 1981

-          استادمون:

بچه ها:

 

آخه 81 میشه Quatre-vingt-un و 90 می شه Quatre-vingt- Onze-

تلفظ un که معنی "یک" میده، خیلی شبیه تلفظ "Onze" هست که معنی "یازده" میده

فکر کرد یاد نگرفتم. کلی توضیح داده بود آخه. حس کردم داره عصبی میشه

 کم مونده یه چیزی بهم بگه.

ولی وقتی قیافه ی معصوم و اصرار من رو دید باور کرد. البته شاید!

 

اینهمه تلاش کردیم بزرگ شیم! پدر و مادر بیچاره اینهمه زحمت کشیدن که ما اینقدی شیم!

اون وقت...

این هم نمی دونم بگم مزیته یا دردسر که سن آدم رو تا حد 11-10 سال کمتر تخمین بزنن...

هرچی هست کمی عصبیم می کنه ولی کم کم داره برام عادی میشه.

چند روز پیش رفته بودم پیش کسی که horoscope بلد بود و می تونست گذشته و آینده ات رو بگه

 میدونین که هندی ها از این لحاظ خیلی قوی هستن.

کاری به این ندارم که طبق گفته های اون آقا، آینده ی درخشانی انتظارم رو می کشه (ان شاالله)

- u have just one problem in your marriage!

(شما فقط توی ازدواجتون یک مشکل دارین!)

منو می گین! مردم از ترس.

گفتم چه مشکلی؟!

گفت:

- you will get marry late! I mean after 28!

شما دیر ازدواج می کنین. منظورم بعد از سن 28 سالگیه!

نه به این زودیها و توی این سن و سال الانتون!

- but I am 29!

- آقاهه:

بعدش یه چیز دیگه هم گفت:

 - the more you get older, the more your face lookes younger!

for example, at the age of 50, every body think that you are 30!!!

هر چی بزرگتر میشی، جوونتر به نظر می رسی.

مثلا در سن 50سالگی، همه فکر می کنن 30 سالته!

خوبه ها!

نه؟!

 

ادغام ماه شراوان هندی و ماه رمضان اسلامی

 

کسانی که پیرو دین "هیندو" هستند از امروز به مدت ۱ ماه مشروب نمی خورند

غذا هم فقط Veg می خورند توی این ماه. اسم این ماه هم "شراوان" هست.

یکی از دوستای هندیم می گفت مثل ماه رمضون شما، این ماه برای ماها یه سری حریم و حرمت ها داره.

البته اینجا هم مثل همه جای دیگه کسانی هستند که اعتقاد ندارند و کار خودشون رو می کنند.

ولی کسی نمیاد یقه اشون رو بگیره و بگه:

- چون دین ما اینه! شما هم باید مثل ما رفتار کنین!

حتی همه ی bar ها باز هستند

پ.ن1. از بودن در کشوری که دموکراسی به معنای واقعی درش برقراره لذت می برم.

راستش جدا از دلتنگی برای سفره ی افطار و سحر مامان گل، خیلی خوشحالم که امسال ماه رمضون ایران نیستم.

یادمه 2 سال پیش توی ماه رمضون مریض بودم. رفته بودم دکتر و بعدش قرص خریدم که برم خونه بخورم.

حالم بد بود... ولی گفتم تحمل می کنم. چون هیچ جایی پیدا نمی شد که بتونم داروهام رو بخورم.

کمی صبر کردم...ولی یهو دیدم دنیا داره دور سرم می چرخه. هی می چرخه.

نفهمیدم چجوری خودم رو رسوندم به مغازه ای آشنا و اون آقا بهم کمک کرد. صندلی گذاشت و آب داد تا قرص رو باهاش بخورم.

تصور کنین اگه اون آشنا نبود، بنده پهن می شدم وسط خیابون و باقی ماجرا...

کابوس بد دیگه در مورد مسافرت های دانشجوییم بود که همیشه داشتم. خدای مهربون من (که با خیلی از خداها فرق داره!) گفته که مسافر نباید روزه بگیره... ولی امان از موقعی که خسته و گشنه از دوندگی، هیچ جایی باز نبود که بشه چیزی خورد. تازه اگه خودتم چیزی داشتی باید اینقده آروم می خوردی که کسی متوجه نشه! یا مامورا نریزن بگیرنت یا تذکر بدن!

دوست دارم اگه روزه می گیرم برای خودم و خدای خودم باشه. نه برای ریا. دوست دارم فقط خدای مهربونم ببینه که به خاطر امر و دستورش و برای رضای اون دارم روزه می گیرم. نه از ترس مدیر مدرسه، مامور 110 یا ترس از کم شدن نمره انضباط و این طور چیزا.

از ریا متنفرم... متنفررررررررررررر

پ.ن2. من از دینم لذت می برم. و عاشقانه دوستش دارم.

البته اون دینی که خودم بهش رسیدم و خدایی که خودم قبولش دارم

نه خدایی که به خاطرش بشه ریا کرد

به نظر من هم باید یه سری حرمت ها توی این ماه، مخصوصا در کشورهای اسلامی برقرار باشه.

ولی باید یک سری تسهیلات برای افراد مریض، مسافر و کسانی که اصلا مسلمون نیستند باشه.

نمی دونم والله... چی میشه گفت؟!

هیچی نگیم بهتره

بریم به زندگیمون برسیم

 

 

عشق و عاشقی با متد هندی

 

اینکه یه دختر تنها توی یه شهر که چه عرض کنم؟! توی یک کشور غریب خواهان و خواستگار داشته باشه، چیز خیلی عجیبی نیست و غیرقابل درک هم نیست.

جدا از مریخی های ایرانی، عرب، آفریقایی و کلا همه جای دیگه، عاشق شدن و دوست داشته شدن، توسط مریخی های هندی یه چیز دیگه اس!

اون زمونها... بچگی هامو می گم! یا تا همین قبل از اینکه بیام ایندیا، وقتی فیلم هندی میدیدم، با خودم می گفتم:

مگه میشه؟! اینقده رمانتیک؟ چرا این آدمای هندی اینقدررررررررررررررر عاشقن؟ یعنی واقعیه این ابراز احساساتشون؟ یا فقط فیلم بازی می کنن؟!

اون موقع ها فکرشم نمی کردم که بیام هند و توی هند توسط چندین مریخی واقعا خوب ایندیایی پسندیده شم و ...

هر چند با اینها هم مثل بقیه ی مریخی های خوب و بدی که توی زندگیم بودند برخورد می کنم (چون اینجا فقط و فقط قصد من درس خوندنه و اگه وارد مسائل حاشیه ای شی، دیگه به تنها کاری که نمی رسی درسه)؛ ولی با تمام وجودم احساسات پاکشون رو درک می کنم. خیلی هم حساسند! اگه بفهمن به خاطر اونا یه اخم کوچولو کردی، خودشون رو می کشن تا از دلت دربیارن!

پ.ن1:

- تا حالا شده، کسی توی معبد برای شما دعا کنه؟! بعدش از اون شیرینی های خوشمزه ای که اونجا متبرکش می کنن برات بیاره و با یه نامه بندازه پشت در ماشینت؟!

- اینو بخور... مقدسه!

- تا حالا شده یه نامه بدستت برسه که شعر عاشقانه ای با ترجمه ی انگلیسی داشته باشه و اون فقط برای شما گفته شده باشه. بعدشم که می خونیش غرق رویا بشی که این همه جملات قصار واقعا در وصف شما گفته شده؟!

مثلا:

- تو مثل یک تیکه یخ توی گیلاس wine زندگی من هستی

وقتی که می افتی توش! wine از گیلاس میریزه بیرون!

مثل شور و هیجانی که توی زندگی من، با بودن تو از وجودم میریزه بیرون!

به خاطر اینکه با وجود تو زندگی من لبریز از عشق و هیجان شده!!!

(هر کی ندونه فکر می کنه من چیکار کردم؟! باور کنین حتی جواب تلفن هاشون رو هم نمی دم!

اصلا نمی دونم شماره ام رو از کجا میارن؟!! ولی هر چی که هست اذیتم نمی کنن و اگه بگم زنگ نزن یا نمی خوام صحبت کنم، واقعا این کار رو می کنن!)

توی همه ی نامه ها و ایمیل ها بنده رو به اسامی مستعار زیر صدا می کنن:

!!Angel

Butterfly!!!

Sun!!!!

Moon!!!

Star!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

- تا حالا شده کلی موسیقی هندی گوش کنی با صدایی که برات ضبط شده و ترجمه اش می کنه و پر از احساسه !

- تا حالا شده وقتی داری سوار ماشینت میشی، یهو خشکت بزنه؟! به خاطر گل زیبایی که روی کاپوت ماشینت جاسازی شده و داره بهت چشمک میزنه؟!

گلی زیبا که توی عمرت مثل اونو ندیدی و برای چند دقیقه ای مسحورت کنه؟!

- و از همه مهمتر: تا حالا شده که ندونی این همه شور و محبت از کجا میاد؟!  و مطمئن باشی که ۱ نفر نیست؟ و از همه بدتر ندونی واقعا کیه؟!

اینکه ندونی کیا برات این همه احساس پاک خرج می کنن... فقط و فقط به این خاطر که ناراحتت نکن؟! (چون می دونن بنده خیلی حساس تشریف دارم و اگه بفهمم جواب سلامشون رو هم نمی دم؟!)

 

پ.ن۲: تمامی هندی هایی که من باهاشون دوستم، باشخصیت، تر و تمیز، خونواده دار ، مودب و تحصیل کرده اندزبان انگلیسیشونم فوله.

اکثرا هم می خوان برن اونور آب

مثل همه ی دوستای دیگه ام. چون به نظرم دوست خیلییییییییی توی زندگی آدم تاثیر داره.

بنابراین حتی اگه سودشون هم بهت نمی رسه (الحق و الانصاف همیشه می رسه!)، ضرر و خطری برام ندارن.

 

پ.ن۳: بوسیدن دست دختر در ایندیا به معنی عشق و علاقه اس! چه جالب و چه حس خوبی! ما که توی ایران برای احترام دست مامان و بابامون رو می بوسیدیم و بس! تصور کنین ترکیب این دو تا حس چقدر زیباس!

 

پ.ن۴: من قصد ازدواج با هندی یا هر مریخی دیگه ای به جز مریخی های ایرانی که از تمام دنیا بیشتر قبولشون دارم (البته خوب هاشون رو) ندارم... ولی تصور کنین من و با یه هندی...  خودم اینجا دارم از خنده منفجر میشم وقتی تصورشو رو می کنم.

 پ.ن5: این پست صرفا به خاطر خنده و افزایش اطلاعات عمومی شما دوستای گلم در مورد اینکه واقعا هندی ها رمانتیک هستند اضافه شده و هیچ ارزش قانونی دیگه ای نداره.

باور کنین خودم همه اش نشستم و به کاراشون می خندم... خیلی باحاله و البته صادقانه

عاشقتم ایندیا

 

عكس عاشقانه sms-jok.royablog.com

تو را دوست دارم با تمام وجودم

خودت، مردمت، آب و هوایت، فرهنگت و تمام هستی ات را...

از بودن در قلبت، هر چند برای مدتی کوتاه از عمرم لذت می برم.

مطمئنم روزی، جایی، وقتی... دلم از همیشه بیشتر تو را می خواهد.

ممنون به خاطر آرامشی که به من هدیه دادی،

ممنون به خاطر درسهای گرانبهایی که هر روز و هر روز، بیشتر و بیشتر به من آموزش می دهی.

سپاس به خاطر مردمت که آرامترین و مهربان ترین مخلوقات عالمند.

سپاس که به من یاد دادی ساده زیستن بهتر از هر چیزی است.

ممنونم از اینکه آزادانه به من اجازه دادی برای دینم، فرهنگم، احساساتم، بیانم و حتی شیوه ی لباس پوشیدنم تصمیم بگیرم.

2128000k11ubrw2c2.gif

سپاس که به من یاد دادی بی آرایش زیستن را و اینکه به من فهماندی به عنوان یک دختر، زیبایی های وجودیم بالاتر از آن چیزی است که با رنگ و لعاب هویدا شود.

سپاس به خاطر معلوماتی که هر روز به دانشم اضافه می کنی.

ممنون که ترس چندین و چند ساله ی مرا از رانندگی، شنا، نواختن پیانو و یادگیری زبان فرانسه با کمک معلمین خبره ات از بین بردی.

و در آخر سپاس و صد سپاس به خاطر ساختن یک "راحیلا" ی مستقل و پخته. "راحیلا"یی که با 2 سال پیش قابل مقایسه نیست... کسی که تازه خودش را در تو پیدا کرده... شخصیتش را، استقلالش را و بزرگ شدنش را.

هویت جدیدم را در تو پیدا کردم... هویتی که مال خودم هست. خودم ساخته ام... نه دیگران...

دوستت دارم وطن دومم... عاشقانه... صادقانه... برای همیشه...

858117c859g276v6.jpg

 

Pashan Lake

 

امروز Weekend و روز دوستی بود

با مژده و نیشا و ضیاء رفتیم "Pashan Lake"

سوار قایق هم شدیم. هم گروهی و هم تنهایی

گروهیش خوب بود... چون با مسخره بازی بچه ها کلی خندیدیم و کمی از حال و هوای یکی دو روز پیش دراومدم.

تنهاییش هم با آقای راننده ی قایق بود که تو جلو میشستی و راننده عقب

قبلا در گوآ از این جت اسکی ها سوار شده بودم.

ولی این یکی چون هوا بارونی بود و بارون می خورد توی سر و صورتت، و بهت انرژی میداد، بیشتر مزه داد.

جایی که رفتیم و مسیرهایی که عبور می کردیم، مثل بهشت بود. مثل موش آب کشیده شدیم

انگار رفته بودیم حموم!

از موها و سر و کله و لباسامون آب می چکید!

من خیس شدن زیر بارون رو خیلیییییییییی دوست دارم.

 

روز جهانی Freindship (دوستی)

 

امروز روز جهانی Freindship بود  که من تا حالا نمی دونستم چنین روزی هست!

از دیشب تا حالا یاور گوشیم استاد شده!

هر چی دوست خارجی و ایرانی دارم اینجا، بهم SMS دادند.

SMS های قشنگ

چقدر داشتن دوستان خوب، حس خوبیه... مخصوصا در خارج از ایران

تسلیت به نسیم نازنینم، ندای گلم، نیمای مهربون و مامان فرشته ی اونها...

 

 

دیشب موقع خواب، گفتم یه چک میل کنم بعد بخوابم.

لپ تاپ و USB رو برداشتم و خزیدم توی تخت.

پیامی که توسط عمو (بابای آیدان) برام اومده بود رو باور نمی کردم. تمام بدنم می لرزید.

بابای یکی از بهترین و واقعی ترین دوستانم فوت شده بود.  بابایی که فرشته بود... نسیم و ندای عزیزم کسانی که حدود 3 سالللللللل تقریبا توی خونه اشون در تهران زندگی می کردم و همیشه به غیر از خوبی هیچ چی ازشون ندیده بودم، حالا در سوگ پدر نشسته بودند... و من از این همه فاصله نمی دونستم چیکار کنم؟! اشک مجال هیچ کاری رو بهم نمی داد... تمام وجودم مرتعش بود. فقط تونستم زنگ بزنم. گریه می کردم. آخه چجوری میشه از پشت تلفن تسلیت گفت؟ مگه دوست خوب نباید توی غم ها و شادی ها پیشت باشه؟

ولی من...هیچ کاری از دستم ساخته نبود... فقط می دونم تلفنی که زدم بهشون، براشون خیلی ارزشمند بود...

 

پ.ن۱. از اعماق وجودم برای عزیزانم صبر آرزو می کنم و دعا می کنم خداوند سایه ی مامان گلشون رو تا همیشه بالای سرشون مستدام نیگه داره.

پ.ن۲. اینم از مزایای غربته دیگه!

چه میشه کرد! همیشه که نمیشه خوب و خوش بود!

متاسفم برای آدم های بی ظرفیتی که برای کوچکترین چیزهایی که من توی وبلاگم می نویسم، میان نظرات ناجور میدن.

فقط اینو بگم که من از غم ها و دردسرهام توی غربت، هیچ وقت توی وبلاگم نمی نویسم. چون خواننده هام رو دوست دارم و نمی خوام ناراحتوشن کنم. یه چیزی مثل این پست هم وظیفه امه که بیام و تسلیت بگم. اگه ناراحتتون کردم ببخشین.

فقط بگم زندگی در غربت برای یک دختر تنها که می خواد سالم زندگی کنه و قدر زحمتای پدر و مادش رو به بهترین وجه بدونه و فقط و فقط درس بخونه، کار راحتی نیست. اگه از تفریحات و خوشی هام میگم، دلیل این نیست که همیشه، همه چی مرتبه.

پ.ن ۳. از مزایای دیگه ی غربت اینه که، همه اش دلت به هراسه! خدایااااااااا سالم نیگهشون دار. طوریشون نشه. اتفاقی نیافته.

پ.ن۴. دیشب بعد از ندا و نسیم و مامانشون، به بابای نازنینم زنگ زدم... اینجور مواقع بیشتر و بیشتر قدرشون رو می دونم.

 

پ.ن۵. امروز داشتم با مامان گل درد دل می کردم. و بهش می گفتم وقتی کسی عزیزشو از دست میده، من بیشترتر! قدر شماها رو میدونم! گفت بابات همه اش از تو میگه. هر وقت پروانه می بینه، میگه : راحله!

همه اش میره توی اتاقتو زل میزنه به عکسات. هر وقت میاد خونه میگه: راحله زنگ نزد؟!

 

 

آخر نوشت:

دیشب تا پاسی از شب در تنهایی و تاریکی خونه گریه می کردم

(دلم آغوشی گرم می خواست برای share کردن غم هام باهاش... ولی حیف که هیچ کی نبود...)

امروز من برای این عزیز از دست رفته مشکی پوشیدم

و امروز اشک مهمون دائمی چشمام شده

چقدررررررررررر نامردی دنیا...

.

.

.

 

 

 

 

 

ویشال دوست هندی خوبم

 

دیشب با یکی از دوستای هندیم که توی کلاس Fast Speak سیمباسس کالج باهاش آشنا شده بودم ,,meeting داشتم.

"ویشال" حدود 3 ماه به خاطر بیماری سنگ کلیه در پونا نبود و رفته بود پیش خونواده اش یه شهر دیگه.

از اونجایی که واقعا دوست داشت تولدم بیاد و نتونسته بود به خاطر بیماریش بیاد، خیلی دوست داشت منو شام دعوت کنه. (مثلا کادوی تولد ... بعد از 2.5 ماه!!!)

منو برد به یه رستوران ایرانی به اسم "پاتوق"

برای اولین بار بود می رفتم... ولی محشر بود غذاهاش

کباب بال، خورشت قیمه و چلو گوشت گوسفندی سفارش دادیم.

جاتون واقعا خالی. بسیاررررر لذیذ بود.

ولی "ویشال" جلوی چشای از حدقه دراومده ی من، رفت یه ظرف پر از پودر فلفل قرمز سفارش داد و رو کبابش رو کاملا قرمز کرد و بعد نوش جان کرد!!!

- حالا یه ذره مزه گرفت! راحیلا چرا غذاهای ایرانی هیچ طعمی ندارن؟!!!

...

مردم هند خیلی مهربونن. مخصوصا دوستانی که من با وسواس از بینشون انتخاب می کنم.

پسراشون خیلی وقتی باهاتن مراعات می کنن. حتی با اینکه اکثرا دین و ایمان ندارن، فقط و فقط به خاطر احترام بهت مواظبن دستشونم بهت نخوره. با کمال احترام و ادب و نزاکت.

وبرعکس اکثر پسرهای ایرانی، سریع درخواست دوستی و یا ازدواج نمی کنن

(چیزی که من ازش منتفرم!)

دیشب که می خواستم از ویشال خداحافظی کنم، سوار موتورش شد. بهش گفتم برو. چون بارون شدید بود. من نشستم توی ماشین و شروع کردم به درآوردن گوشی هدفون تا موزیک گوش کنم.

کمی طول کشید چون سیم ها به هم گره خورده بود.

یهو دیدم یه موتوری کنار ماشین ایستاده. به سختی تونستم از پشت اون شیشه ی پر از بارون بفهمم که "ویشال" هست.

گفتم چرا برگشتی ویشال؟!

گفت:

راحیلا اینجا آدمای خوبی نداره. تو جلو برو، من از پشت سرت میام مواظبت باشم!!!!

پ.ن1. ویشال همونیه که شب تولدم در اولین ساعات 24 اردیبهشت اولین نفری بود که بهم زنگ زد و نبریک گفت. دیشب گفت اون شب به سخیتی بیدار موندم. با دیدن فیلم و خوردن و...

بهش گفتم می دونم که کار سختی بوده برات. چون هندی ها همیشه زود می خوابن. و کلی ازش تشکر کردم.

پ.ن۲. مثل اینکه بدون اینکه بخوام! smsهایی که موقع بستری شدن ویشال بهش میدادم، خیلی توی روحیه اش تاثیر داشته.

به همین خاطر کلی از من تشکر کرد. گفت برای همیشه smsهایی که اون موقع بهم دادی رو نیگه می دارم.

گفت من برای اینکه کسی ناراحت نشه به هیچ کی نگفته

 بودم دارم می رم بیمارستان.

ولی سر قضیه ی تولدت، مجبور شدم بهت بگم.

بنابراین تنها کسی که توی اون دوران سخت با smsهاش بهم روحیه می داد تو بودی

(نمردیم و به یه دردی خوردیم!)

پ.ن3. خیلی اینجا و مردمش رو دوست دارم... چجوری برگردم کشورم؟! جایی که این روزها به جز جنگ اعصاب برام چیزی نداره؟ اینجا آرامش دارم. کاش خونواده ام پیشم بودند... اونوقت شاید...

 

بارون و من!

 

یه سلام بارونی از یک راحیلا و لپ تاپ خیسسسسسسسسسسسس

خوبی که ندیدین! اگه بدی دیدین حلال کنین

همین روزاست که بارون منو ببره

هوا به شدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت عالیه

خیلی این هوا رو دوست دارم. هر چند که به خاطرش همه ی زندگیمون خیسه

حتی وقتی لباس می شوری ۱ هفته می گذره تا خشک شه

ولی هوا مملو از طراوته

دیروز با مژده و دوست هندی جدیدمون (نیشا) رفته بودیم MG road خرید. با اینکه مثل موش آب کشیده شدیم. ولی وقتی بعد از 9 ساعتتتتتتتتت بیرون بودن می خواستیم خداحافظی کنیم، اینقده قبراق بودیم که انگار همین الان از خونه اومدیم بیرون!

پ.ن. 5 شنبه یک پارتی هندی دعوت شدم که مثل اینکه آدمهای سرشناس و معتبری در اون شرکت دارن. از بمبئی می خوان بیان

من و مژی تنها ایرانیان دعوتی هستیم

فکر کنم خوش بگذره

 

دختری از دل کویر در قلب استوا

بابا عجب هوا توپه... عجب توپه!

هیچ وقت تو زندگیم اینقدرررررررررررررر کوک نبودم!

مخصوصا که خونه ات هم طبقه ی 5 باشه و روبروش جنگل

واقعا چقدر آب و هوا توی زندگی آدم تاثیر داره

تاثیرش توی پوستم هم خیلییییییییییی عالی بوده.

همه می گن چی میزنی که پوستت اینقده خوب شده؟!

می گم والله من ایرانکه بودم، یاور هر چی لوسیون و ماسک و  کرمی رو استاد کرده بودم

ولی اینجا دکترم بهم می گه ضد آفتاب بزن برو بیرون سختمه!

اینجا همه جا سبزه

جای همه اتون خالی

نمی دونین عکس هایی که اینجا گرفته میشه چقدر قشنگ می شه

می خوام برای عروسیم یه سر از آتلیه بیام توی دانشگاهمون عکس بگیرم

D-:

تابلوی دپارتمانمون رو بعضی وقتا گم می کنم از بس گل و گیاه و سبزه روی همه جا آویزوونه

پروانه های خیلی قشنگی هم می بینم

کم کم باید به فکر جمع آوریشون باشم

بعضی پروانه هایی که می بینم اندازه ی گنجیشکه!!!

استوا خیلییییییییییییییییییییییییییییی زیباس. مخصوصا در Rainy Season

:-)