معنای رمضان در وجود پدرم...
![]()
![]()
![]()
معنای رمضان را در دستانی ترک خورده دیدم...![]()
در لبهایی خشک و تشنه![]()
بر تن نازنینی
که سرمای سوزان زمستان و گرمای بی رحم تابستان بر آن می تابید
بر وجودی، که به معنای واقعی این ماه عزیز را درک کرده بود...
در لبانی سفید، عاجز از تشنگی،
بر هستی گرانبهایی
که شاید برخی روزها فرصتی می یافت برای خوابی کوتاه قبل از افطار
من زبانی را دیدم که از دهانی خشک بیرون بود
دستانی را دیدم که بی رمق روی زمین افتاده بود...
عرق روزه داری را دیدم که محابا بر روی زمین می ریخت...
بابا... تو چجوری طاقت میاری؟
دیروز و امروز بهش زنگ زدم:
بابا... تو رو خدا ماه رمضون یا کار نکن یا کمتر کار کن... طوریت نشه...
![]()
کار معماری ساختمان کار سختیه... توی گرما و سرما سقفی بالای سرت نیست... ولی این مهمه که به اون حدی برسی که معنای واقعی این ماه رو درک کنی.
روزه ی امثال من به چه دردی می خوره؟ همه اش نشستیم زیر یک سقف؟!!!
.
.
.
تمام وجودم از تصور صورت نورانی پدرم قبل از افطار، توی خواب، مرتعشه... خدایا برامون نیگهش دار.
![]()
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.