ویشال دوست هندی خوبم
دیشب با یکی از دوستای هندیم که توی کلاس Fast Speak سیمباسس کالج باهاش آشنا شده بودم ,,meeting داشتم.
![]()
"ویشال" حدود 3 ماه به خاطر بیماری سنگ کلیه در پونا نبود و رفته بود پیش خونواده اش یه شهر دیگه.
![]()
از اونجایی که واقعا دوست داشت تولدم بیاد و نتونسته بود به خاطر بیماریش بیاد، خیلی دوست داشت منو شام دعوت کنه. (مثلا کادوی تولد ... بعد از 2.5 ماه!!!)
![]()
منو برد به یه رستوران ایرانی به اسم "پاتوق"
برای اولین بار بود می رفتم... ولی محشر بود غذاهاش
![]()
کباب بال، خورشت قیمه و چلو گوشت گوسفندی سفارش دادیم.
جاتون واقعا خالی. بسیاررررر لذیذ بود.
![]()
![]()
ولی "ویشال" جلوی چشای از حدقه دراومده ی من، رفت یه ظرف پر از پودر فلفل قرمز سفارش داد و رو کبابش رو کاملا قرمز کرد و بعد نوش جان کرد!!!
![]()
- حالا یه ذره مزه گرفت! راحیلا چرا غذاهای ایرانی هیچ طعمی ندارن؟!!!
![]()
...
مردم هند خیلی مهربونن. مخصوصا دوستانی که من با وسواس از بینشون انتخاب می کنم.
![]()
پسراشون خیلی وقتی باهاتن مراعات می کنن. حتی با اینکه اکثرا دین و ایمان ندارن، فقط و فقط به خاطر احترام بهت مواظبن دستشونم بهت نخوره. با کمال احترام و ادب و نزاکت.
![]()
وبرعکس اکثر پسرهای ایرانی، سریع درخواست دوستی و یا ازدواج نمی کنن
![]()
(چیزی که من ازش منتفرم!)
![]()
دیشب که می خواستم از ویشال خداحافظی کنم، سوار موتورش شد. بهش گفتم برو. چون بارون شدید بود. من نشستم توی ماشین و شروع کردم به درآوردن گوشی هدفون تا موزیک گوش کنم.
کمی طول کشید چون سیم ها به هم گره خورده بود.
![]()
یهو دیدم یه موتوری کنار ماشین ایستاده. به سختی تونستم از پشت اون شیشه ی پر از بارون بفهمم که "ویشال" هست.
گفتم چرا برگشتی ویشال؟!
![]()
گفت:
راحیلا اینجا آدمای خوبی نداره. تو جلو برو، من از پشت سرت میام مواظبت باشم!!!!
![]()
پ.ن1. ویشال همونیه که شب تولدم در اولین ساعات 24 اردیبهشت اولین نفری بود که بهم زنگ زد و نبریک گفت. دیشب گفت اون شب به سخیتی بیدار موندم. با دیدن فیلم و خوردن و...
بهش گفتم می دونم که کار سختی بوده برات. چون هندی ها همیشه زود می خوابن. و کلی ازش تشکر کردم.
![]()
پ.ن۲. مثل اینکه بدون اینکه بخوام! smsهایی که موقع بستری شدن ویشال بهش میدادم، خیلی توی روحیه اش تاثیر داشته.
![]()
به همین خاطر کلی از من تشکر کرد. گفت برای همیشه smsهایی که اون موقع بهم دادی رو نیگه می دارم.
![]()
گفت من برای اینکه کسی ناراحت نشه به هیچ کی نگفته
بودم دارم می رم بیمارستان.
ولی سر قضیه ی تولدت، مجبور شدم بهت بگم.
بنابراین تنها کسی که توی اون دوران سخت با smsهاش بهم روحیه می داد تو بودی
![]()
(نمردیم و به یه دردی خوردیم!)
![]()
پ.ن3. خیلی اینجا و مردمش رو دوست دارم... چجوری برگردم کشورم؟! جایی که این روزها به جز جنگ اعصاب برام چیزی نداره؟ اینجا آرامش دارم. کاش خونواده ام پیشم بودند... اونوقت شاید...
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.