این پست رو میذارم برای دوستای گلم که بدونین هنووووووز راحیلا زنده و مشغول مبارزه با زندگی هست
قربونتون برم که اینقده مهربونین و به من و آلونکم اینقده احساسات قشنگ دارین
تقریبا هر روز حدود 30 تا بازدید کننده داشتم


و کلی پیام که کجایی تو؟!
آخ که اگه بدونین چقده سرم شلوغه
مخصوصا اینکه درس های کلاس فرانسه و کارهای PhD روز به روز زیادتر و سخت تر می شه...

حدود 2 هفته درگیر نوشتن یه مقاله برای یه کنفرانس توی پاریس بودم که در ماه "جون" هست و چند روز دیگه هم وقت فرستادن abstract هاش تموم میشد. شاید باورتون نشه ولی حتی weekend هم نمی رفتم بیرون و می شستم توی خونه پای لپ تاپ... ولی بالاخره تموم شد و دیروز فرستادمش

با این همه تلاش باز هم همیشه کلی وقت کم میارم

واقعا دیگه خیلی وقتها خودم رو میزنم به اون راه. به خاطر اینکه همیشه کلی از کارهام می مونه و اگه بخوام همه اش حرص بخورم که دیگه هیچی ازم باقی نمی مونه

خبر خاصی نیست.
علاوه بر کارهای خودم تازگی ها متوجه شدم یه ایرانی توی building روبروییمون اومده. خداییش داشتم عزا می گرفتم. حتی داشتم فکر می کردم خونه ام رو عوض کنم! ولی وقتی یه بار دیدمش که مستاصل اومده جلو در خونه ام و داره راجع به چیزای پیش پا افتاده می پرسه، فهمیدم که تازه اومده و تازه متوجه شدم که گیر یه ایرانی افتاده که نه تنها داره ازش پول می چاپه
، بلکه بهش گفته دانشگاهی که ثبت نام کردی رو نرو چون به هیچ دردی نمی خوره! خلاصه که من اینجا مامان یه پسر 4-3 سال از خودم کوچیک تر شدم و تا اونجایی که جا داشت بهش کمک کردم. مخصوصا که فهمیدم بچه ی خوب و باجنبه ای هست.

مثلا پریشب بچه ام رو بردم بیمارستان
! فکر کنم داشت می مرد! بنده خدا نه انگلیسی بلده، نه جایی رو بلده... خیلی هم ساده است.توی بیمارستان ازش نوار قلب گرفتن و کلی دارو و درمان و...

نمی دونین چقدر تشکر می کنه. منم ازش می خوام اینقده تشکر نکنه و به جاش براش دعا کنه. تنها پسری هست اینجا که متوجه شدم نماز می خونه و خودش گفت سر نمازش برام دعا کرده.

خیلی حس خوبی دارم از اینکه کمکش می کنم. از چنگ چند نفر آدم بیشعور و حرام خور
درش آوردم، کارای پلیسش رو کمکش کردم انجام بده، دانشگاه ثبت نامش کردم، کلاس ورزش، استخر مجتمع و ...رو بهش نشون دادم و ...
کمی هم انگلیسی توی حرفام بهش یاد می دم که کلی استقبال می کنه. نمی دونم چجوری باهاش برخورد کردم که هم احترامم رو داره، هم ازم حساب می بره، هم ازم می ترسه... و هم: از اون موقعی که باهاش دعوا کردم چرا همه اش توی بالکنی پاش رو توی بالکن نذاشته!

یه حس ویژه ای دارم از اینکه خدا منو انتخاب کرده به این طفلک بی سر و زبون کمک کنم. هر چند که سر خودم خیلی شلوغه ولی...مطمئنم اگه بهش کمک کنم یه روزی خدا یه جای دیگه بهم کمک می کنه

چند روز پیش که خدمتکار داشت خونه رو تمیز می کرد، متوجه شدم یه موش!!!
توی خونه ام هست. و این خیلی تعجب آور بود و در عین حال وحشت انگیزناک. خیلی عجیبه که توی خونه ی من... جای به این تمیزی، اونم طبقه ی 5....
هر کاری کردم نشد، که نشد، که نشد بگیرمش. از چند تا هندی کمک خواستم... مردای گنده! از من بیشتر می ترسیدند!

از اونجایی که کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم می رسه، از همسایه ی جدید تقاضای کمک کردم و اونم ای کی ثانیه موش بدجنس کوچولویی
رو که نمی دونم چجوری اومده بود توی اتاق خوابم گرفت و بردش نمی دونم کجا ولش کرد. باورم نمیشه که یه شب توی اتاقی خوابیدم که توش موش بود... چند بار نصفه شب حس کردم موش داره روی تنم راه می ره
... خودمونیم... حس نکردم...مطمئنم
. کجای دنیا یه دختر نترس مثل من پیدا می کنین؟
(البته خودمونیم ها! داشتم نصفه شبی قالب تهی می کردم
)
...
دیگه اینکه: یخچالم (مارک سامسونگ)، که هیچ ایرادی نداشت، به خاطر گرمای بیش از حد هوا و اینکه برق ها هی میاد و میره خراب شد
. تازه آبگرمکن و شیر دستشویی و WC و تصفیه آب هم چیکه می کرد.
هر کدومشم کار یکی بود. حالا چجوری تنهایی این همه آدم رو پیدا کردم بماند
. تازه یخچال رو که درست کردند 50 و خورده ای هزار تومن ازم گرفتن و روز بعد دیدم هنوز درست نشده
. زنگ زدم و آنچنان روی سرشون خراب شدم
که بدبخت ها 2 تا پا داشتند، 2 تا پای دیگه قرض گرفتند و اومدند مثل بچه های خوب از دوباره مثل روز اول درستش کردند...
...
می خوام از برخی تفاوت ها بگم. نه به عنوان یه آدم عقده ای، بلکه به عنوان انتقاد یا بگین درد دل... لطفا اونایی که طاقتش رو ندارن نخونن، چون اگه عاقلانه... گفتم عاقلانه (نه سطحی و از سر تعصب) فکر بشه، جز حرف حق چیزی نمی خوام بگم:
همیشه وقتی اینجا محیط های مختلطی مثل آرایشگاه، استخر، کلاس ورزش و... رو می رم که بودن چنین محیط هایی رو توی کشورم جرم می دونن، حس بدی پیدا می کنم. وقتی می بینم این محدودیت های در بسیاری از مواقع الکی در جاهای مختلف باعث میشه که خیلی ها بیشتر مشتاق بشن تا بدونن زیر این پوشش نه چندان جالب خانومای ایرانی چیه، یا اینکه این قضیه باعث میشه هم جنس های من تو ایران اینقده اذیت بشن، خیلی عذاب می کشم.
توی استخر، توی کلاس ورزش، توی آرایشگاه... هیچ کی به کناریش توجهی نداره. همه مشغول کار خودشون هستند. از بس دیدند دیگه براشون عادی شده.
البته اینجا محیط های جدا هم هست که هر کی دوست داره می تونه اون جاها بره. هر چند خیلی کمه و من حداقل اطراف خودم ندیدم. ولی مطمئنم که هست.
حالا توی ایران...
همیشه حالم از اون پرده ی جلوی در کلاس ورزش، استخر، آرایشگاه، مدرسه و کلا هر محیط زنونه ای به هم می خورد.
از بس چرک و کثیف بود. خدا نمی کرد که اون پرده کمی کنار می رفت. چند تا کله ی آقا آویزون میشد توی اون محیط زنونه که داشتند
مشتاقانه نمی دونم دنبال چی می گشتند! شاید دنبال عقده های نداشته اشون... شایدم می خواستند ببینن که اون تو داره چه اتفاق غیرمنتظره ای می افته که اینطوری...
کاش کمی، فقط کمی به خودمون میومدیم...
با هر گونه پوششی و در هر شکل و شمایلی، حتی در محیط هایی که پر بود از آدمای drinking، هیچ کسی رو ندیدم که بلد باشه متلک بگه (حداقل)، چه برسه به اینکه بخواد بهم دست بزنه یا اذیتم کنه یا...دخترها و خانوم ها ی اینجا با لباس های رنگی رنگی روی موتور و دوچرخه های خوشرنگ مخصوص خانوما می شینن و هیچ کی براش غیرعادی نیست که...
اینه معنای مصونیتی که در کشور عزیزم به من تلقین می شد و من هیچ وقت نداشتمش. (چه اون موقعی که چادری بودم و چه موقعی که مانتویی... حتی مامانم با این سن و سال و با پوشش چادر با اون همه حیا و نجابتش گاهی چیزهایی تعریف می کنه که...) ولی در کشوری که گاه خانوما هیچ گونه پوششی ندارند، اینگونه آدم راحته و مصون...
(مرسی ایندیا
)
اینجا همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می کنن و نه تنها اتفاق شاقی نمی افته، بلکه صمیمیت ها بیشتر میشه...
اینجا رئیس دپارتمان و استاد راهنما کنا ر دانشجوها نهار می خورند نه در پشت درهای چرمی یا توی رستوران مخصوص اساتید. حتی سرویس های بهداشتی این موجودات دوست داشتنی جدا نیست...
اینجا همه چی همون طوری هست که باید باشه... و نتیجه اینکه: اون همه مشکلی که در حاشیه ی جای جای وطنم هست اینجا نیست و گهگاه مسخره است...
برام مهم نیست کسی بیاد انتقاد کنه یا نه! چون من مطمئنم که جز حقیقت هیچی نگفتم.
بگذریم... خیلی دلم پر بود و هنوز هم هست.
...
بحث رو عوض کنم:
پریشب ساعت ۷.۳۰ شب کارم در آزمایشگاه دانشگاه تموم شد و اول استاد راهنمام رو رسوندم خونه اشون و بعدش هم راه افتادم طرف کلاس ورزش.
(آدم که نمیشم. بعد از اون همه دوندگی بگو کلاس ورزش رفتنت چی بود دیگه!
)
اول تردمیل رفتم. بعدشم رفتم روی دوچرخه.
یکی از مربی ها اومد و برنامه ی اون روز رو بهم گفت. گفت بعد از اینکه اینا رو رفتی ورزش شکم رو انجام میدیم و چون دیروز رفتی بدنسازی امروز نیازی نیست بری.
خلاصه که روی دوچرخه بودم و داشتم برای خودم شوی هندی رو توی تلویزیون نصب شده روی دوچرخه می دیدم که یهو حس کردم سرم داره گیج میره
! اولش توجهی نکردم ولی یهو...
(اینجا هر موقع خیلی به خودم فشار میارم یا موقعی که هوا خیلیییییی داغ می شه اینطوری حال من میریزه به هم)

مربی ورزش اون ساعت بدبخت دست پاچه شده بود. سریع رفت و برام یه پودر مخصوص انرژی زا آورد به اسم "گلوکن دی". اونو که خوردم بهتر شدم ولی هنوز هم گیج می زدم. هر چی مربی اونجا بود دور و برم جمع شده بود. وقتی که حالم بهتر شد و خلوت تر شد، به یکی از مربی ها گفتم اینا همه اثرات افزایش سنه!
گفت مگه چند سالته؟
گفتم چقدر میاد؟!
گفت ماکزیمم ۲۳!!!
خلاصه که هی رفت بالا و هی اومد پایین. از ۲۲ و ۲۵ بالاتر یا پایین تر نمی رفت. وقتی بهش گفتم ۲۹ سالمه و ۱ ماهه دیگه ۳۰ ساله می شم، اصلا باورش نشد که البته این برام عجیب نیست اینجا.
جالبه که برخلاف بقیه هر چی گفتم و انرژی هدر دادم باز هم باورش نشد

آخر هم بهش گفتم هر چی که شما می گی
. ولی چه اهمیتی داره؟
گفت مهمه. چون هر سنی ورزشهای خودش رو داره. من و بقیه طبق 20 ساله ها بهت ورزش می دادیم
ورزش ۳۰ ساله ها جداست. همونطوری که ۴۰ و ۵۰ ساله ها و بالاتر ورزشهاشون کلا متفاوته
... و همچنان من رو ۱۰ سال کوچیک تر از سنم ورزش میده و هر چی می گم تقریبا ۳۰ سالمه باز هم ادامه می ده و میگه شوخی نکن...

عجب گیری افتادیم از دست این Baby Face بودنمون هااااااااااااااااااا

پ.ن. برم که کلیییییییی کار دارم.
همین روزها می خوام نوشتن تزم رو شروع کنم که پروسه ای سنگین و طولانیه. خداوندا به این بنده ی کوچیکت کمک بفرما
آمین

پ.ن۲. پیامی از یکی از آشنایان رسیده به دستم که جوابش توی کامنت دونی جا نشد و مجبور شدم اینجا بذارمش:
ملیحه:
سلام راحله ی عزیز.خوبی خانومی؟ دلم میخواد یه چیزی رو اینجا بگم در واکنش به نوشته هات اگه دوست نداشتی تایید نکن.
من نه از سر تعصب خوندم و نه آدم سنتی ای هستم البته خودت که منو میشناسی تحصیلاتمم در یه حدی هست که بهش افتخار کنم و صد البته برام شعور و معرفتم آورده تا دیدم به اطرافم بازتر باشه. این مسئله ای که شما عنوان کردی بیشتر مربوط به دین ماست دینی که من بهش افتخار میکنم تا دنیا دنیاست چون هر آنچه که برای انسان بودن و شدن لازمه به من یاد میده. میگه محرم و نامحرم حریم دارن میگه حجاب مرد با زن فرق میکنه با دلایل و منطقی هم که میاره و البته در این مقال نمیگنجه پس اینا ربطی به ایران نداره و دلیل برتری هند هم نیست چون هند یه کشور مسلمون نیست و صدالبته اگه مردها و زنهای ایران مشکل دارن و برخورد خوبی با این قضیه ندارن به قول شاعر عیب از مسلمانی ماست و گرنه اسلام به خودی خودش هیچ ایرادی نداره.این پوششی که عنوان کردی جالب نیست در ایران پوشش بزرگان دین ماست همین بزرگانی که همیشه(الته خودت هم همیشه میگی) در همه جای زندگی حسشون میکنیم و ازشون کمک میخوایم
چون همیشه شاد و سربلند باشی
و اما پاسخ:
سلام عزیزم
خوبی؟
خیلی دنبال ایمیلت گشتم ولی هیچ کی بهم نداددددددددددددددد :-((((
می خواستم مامان شدنت رو بتبریکم که کلیییییی ذوقیدم به خاطرش
تبریکککککککککککک
واما جواب:
گفتم منطقی بخونین و عاقلانه نه از سر تعصب
اینی که می گی تعصب نداری اشتباه می کنی... اتفاقا اصل تعصب همینه
مثلا همین که بین این همه مطلب فقط همین نکته به چشمت اومده و بعد از این همه مدت کامنت دادی همین رو نشون میده
(حتی مریضی من که مستقیم یا غیر مستقیم مدتیه توی وبلاگم عنوانش می کنم و خیلی ها رو نگران کرده اینقدر به چشمت نیومده!)
....
مامان منو که می شناسی
می دونی چقدر باخداست و نجیب و خوب؟
اون که خواهر شهیده و نماز اول وقتش ترک نمی شه و هفته ای حداقل یک روز روزه می گیره و آزارش به مورچه هم نمی رسه
اون با من موافقه
بدون هیچ تعصبی
و این اصلا ربطی به اسلام نداره!
چون:
من اصلا یادم نمیاد به اسلام عزیزم و یا به کشور دوست داشتنیم توهین کرده باشم!!!
چون هر آنچه که دارم از این دو تاست...
من ممکنه ظاهرم نشون نده که مسلمونم ولی فقط خدا برام کافیه که بدونه چقدر توی دینش غرقم و بهش ارادت دارم. از ریا متنفرم. برای همین کارهای مذهبی اینجام رو توی وبلاگم نمی نویسم
از عشق بازی هام با خدا توی خونه ای که از فرط تنهایی گاه...
بگذریم
من مشکل مملکتمون رو گفتم
من می گم هیچی اجبار نیست و دین ما هم گفته: لا اکراه فی الدین...
در کشور ما همه چی اجباریه که باعث این عقده ای شدن می شه
از اینکه همیشه و در اکثر مواقع از اسلام فقط جدایی زن و مرد و حجاب زن مطرح میشه حالم به هم می خوره... بارها خانوم های محجبه رو دیدم که دارن دروغ می گن، غیبت می کنن و یا خطا می کنن و اونو زیر حجابشون مخفی می کنن
(می خوای اسم چند تا از آشناهامون رو بگم؟!)
اصلا قصدم توهین نیست چون عزیزترین موجود دوست داشتنی زندگیم محجبه است و آدم درستیه
و من حاضرم خاک چادرش رو روی چشام بکشم و تقدیس کنم
پوشش مادرم، مثل صدفه که مروارید زندگیم توشه
چطور می تونم بهش توهین کنم؟
منتهی مامان من خودش این طریقه رو انتخاب کرده و هیچ اجباری هم درش نیست
با من و داداشی و بابا هم هیچ کاری نداره
و میگه افکار هر کی برای خودش قابل احترامه
...
اگه من گفتم پوشش نه چندان جالب خانوم های ایرانی منظورم امثال تو و مامانم نبوده و نیست. منظورم اون مانتوهای چسبناک و اون آرایش های زننده ای هست که با یک روسری 3 سانتی همراه می شه و فقط به خاطر اجباره
اینی هم که گفتی دلیل برتری هند به ایران و ... این حرفا:
بازم یادم نمیاد گفته باشم هند از ایران بهتره!
ما ایرانیان مقیم هند همگی متفق القولیم که ایران از هند بهتره
نه هند، هیچ جای دنیا ایران نمی شه
البته ایرانی که مال خودمون باشه و نه ...
من هند رو تنها از این لحاظ بالاتر می بینم که معنای واقعی دموکراسی در اون اجرا می شه
هر کی همونطوری هست که خودش می خواد
و طبعا کار خدا هم راحت تر می شه اون دنیا!
چون دیگه مجبور نیست ریاکاران رو از بی ریاها تشخیص بده...
رشته ی من طوریه که بیشتر از رشته های دیگه من رو به خدا نزدیک تر می کنه
و من هم به عنوان کسی که چند صباحی دیگه خانوم دکتر می شه می گم که با مطالعه ی رشته ام به خدا هر روز و هر روز نزدیکتر می شم اینا رو می گم
(البته به مدرکم افتخار نمی کنم، چون می دونم که هیچی بارم نیست!
و چون مطمئنم بعضی ها که تحصیلات ندارند و یا تحصیلات کم، دید باز و شعورشون خیلی بیشتر از منیه که دارم دکترا می گیرم... مثلا بابام! بهش افتخار می کنم... به خودش... نه به مدرکش...)
دیدم هم بسته نیست
چون حداقل دکترا گرفتنم باعث شد آدمهای بیشتری رو از جاهای مختلف دنیا ببینم و عاقلانه و آزادانه راجع به مذهبم تصمیم بگیرم
باز هم می گم من نه یادم میاد به اسلام، نه به ایران عزیزم و نه به پوشش اسلامی توهین کرده باشم!
misunderstaning شده عزیزم
راستی یه چیز دیگه اینکه:
من همیشه یاد گرفتم به تمامی عقاید و دین و مذهب ها احترام بذارم و اونا رو انتقاد نکنم
((دوست هم دارم بقیه نسبت به من همین طوری باشن
یادم نمیاد از طرز تفکر، پوشش و یا مذهب کسی انتقاد کرده باشم
ولی نمی دونم چرا بقیه این اجازه رو به خودشون میدن!
البته مهم نیست چون در آخر حریف زبون من و پاسخ های منطقی من نمی شن!))
هر کسی به اندازه ی فکر و شعور و معرفتی که داره دینی رو انتخاب می کنه و ممکن هم هست نکنه!
ولی مهم اینه که آدم درستی باشی
همون چیزی که خدا می خواد
مثل استاد راهنمای من که از هر چی مسلمونه توی عمرم دیدم مسلمون تر و انسان تره
و نه مثل اکثر قریب به اتفاق مسلمونهای ایرانی (که حداقل من دیدم) حداقل یکبار دیدم که دارن غیبت می کنن یا چیزای دیگه...
اینکه اشکال از مسلمونیه ماست رو خوب اومدی
منم منظورم همین بود
دقیقا همین بود
چند وقت فیلم دانلود قرآن سوزی رو توی اینترنت گذاشته بودند.
می خواستم دانلودش کنم ولی طاقت نیاوردم
آخه چجوری می تونم....؟!
کسانی که می خواستند این کار رو کنند یکی از دلایلش رو جرایم حکومتی کشور ما دونسته بودند و اونو ربطش داده بودند به قرآن و اسلام
می خوای اسم چند تا از دوستانم رو بیارم که به خاطر جو ایران و اینکه فکر می کنن همه ی مسلمونا اینطورین از هر چی دینه بیزار شدند؟!
جایی خوندم که امام زمان وقتی ظهور می کنند می فرمایند:
- این اسلام،اسلامی نیست که جدم رسول الله چند قرن پیش آورده بودند...
تحریف تا چه حد؟ توهین تا چه اندازه؟
پس بهتره به جای تعصب و انتقاد و اشتباه برداشت کردن از حرفای همدیگه، یا کار خودمون رو کنیم یا در صدد درست کردن شرایط باشیم نه اینکه با حمایت گاه بی جا از اون و تنها با اسم اسلام، شرایط رو بدتر کینم
و نکته ی آخر اینکه:
مگه همه توی ایران مسلمونن؟!
ما خیلی غیر مسلمون داریم و البته خیلی بی دین!
اگه مسلمونهای با حجاب ما این نکته رو نقد می کنند که چرا در فلان کشور نمی ذارن خانوما حجاب داشته باشن و یا نمی تونن برن مدرسه و دانشگاه، این خوبه که توی کشور ما اسلام داره اجباری به همه ی کسانی که در ایران هستند تعلیم داده میشه
ویا خود تو، دوست داری وقتی میری یه کشور خارجی، چون اونجا کشور مسلمونی نیست، بگن باید مثل ما لباس بپوشی، چون اینجا کشور ماست؟
همین چیز داره برای همه ی غیر مسلمونهای کشور ما اتفاق می افته
هر کسی شعور خاص خودش رو داره و بر طبق اون باید راه و مسیر زندگیش رو مشخص کنه
ونه دیگران برای اون
اگه باز هم حرفی هست بهم ایمیل بده (ایمیلم عوض شده. از دختردایی جان بگیرتش)
گفتم عاقلانه
...
و من غلط کنم که دینم توهین کنم... منتها دین واقعیم... نه دین ساخته ی حکومتم!
نی نی رو بماچ... چجوری؟ نمی دونم ;-)
پ.ن آخر: دوستای گلم، اینجا وبلاگ منه و تنها مامن گاه من در این کشور غریب
دوست ندارم توش ریا کنم
همونطوری که از ریا کردن در زندگی واقعیم بی زارم
واقعا اگر کسی نوشته هام رو دوست نداره یا طاقت خوندنشون رو نداره، اصلا راضی نیستم خودش رو اذیت کنه و بیاد اینجا
و لطفا همیشه یه آدرس بذارین که توی ایمیل جوابتون رو بدم
نه اینجا
چون اکثر قریب به اتفاق خواننده های من ،هم فکر خودم هستن
ممنون
- یه سر هم به کامنت دونی بزنین همیشه
البته خیلی ها توی ایمیل باهام در رابطه هستند...
- الان یه روز بعده و کله ی صبح:
داریم می ریم سر پروژه
یه روز داغ و سخت دیگه داره شروع می شه
و من عاشق این روزهای پر تکاپو هستم
