asking for helppppppppppppppppppp!!!!!!!!!

 

یکی بیاد کمککککککککککککککککککککک

نمی دونم به کدوم کارم برسم

ان شاالله 1 ماه و 2 روز دیگه راهی فرانسه هستم! از یک طرف خرید بیلیط و پیدا کردن agent خوب برای کارای سفر (نمایندگی هایی که توی رفتن به خارج و گرفتن بیلیط و ویزا و... کلی دنگ و فنگ دیگه کمکت می کنن) و تهیه کردن مدارکی که سفارت فرانسه می خواد (خدا می دونه نمی دونستم اینقدههههههههههههههههههههههه دردسر داره... مخصوصا که من اینجا خارجی محسوب می شم و اگه دعوت نامه از کنفرانس نداشتم باید بعد از پاریس میومدم ایران و از ایران برمی گشتم اینجا!) و کلییییییییییییییی کار دیگه سرم رو مشغول کرده؛

از یک طرف آماده کردن پاورپوینت سمینارم (که می خوام بهترین باشه و توی اون سمینار هال گنده جلوی اون همه دکتر و پروفسور از سراسر دنیا کم نیارم)، و همین طور تکرار پی در پی اون برای ارائه ی هر چه روان تر و پیش بینی سوالات مطرح شده و... و آماده سازی فرمت مقاله ام بر طبق اون چیزی که اونا می خوان (10 روز وقتم رو گرفت! شنیدم بعضی ها نتونستن درستش کنن و بی خیال کنفرانس شدن به همین خاطر!)، و کلییییییییییییی کار دیگه مربوط به این قضیه اضافه کاری برام آورده؛

از یک طرف هم تازه 2 روزه متوجه شدم امتحان سطح 2 فرانسه که 5 برابر سطح 1 سخت تره دقیقا روز قبل از پروازمه!!!

از سویی! استاد راهنمای گرامی گفته نوشتن تزت رو شروع کن کم کم و همین طور یه عالمه کار روی سرم هوار کرده که بشین مقاله های قبلیت رو بهش برس و توی ماه جون (8 روز دیگه!) همه اش می شینیم پای کار مقاله هات و...

از طرفی! یک آقای دکتری از نمی دونم کدوم کشوری! از گونه ی پروانه ی هیبرید جدیدی که من پیدا کردم استقبال کرده و به استاد راهنما جان فرموده که بشینین هر چی مقاله راجع به هیبریده پیدا کنین و ضمیمه ی این کشف جدید کنین که یه کار خوبی ارائه بدیم و...

از طرفی پروژه و...

مادرررررررررررررررر جاااااااااااااااااااااننننننن

پس فردا هم امتحان میان ترم فرانسه داریم. 3 شب پیش داشتم یکی میزدم توی سر خودم یکی توی سر کتابا و جزوه ها (اون شب گفتم نرم کلاس ورزش و مثل بچه ی آدم به کارای عقب افتاده ام برسم) که از جیم زنگ زدند و مثل اینکه طلب کار باشن ازم پرسدن چرا برای پارتی ای که فردا شب از طرف کلاس ورزش هست ثبت نام نکردی! گفتم: منننننننننننننننننننن درسسسسسسسسسس دارم. نمی تونم بیام.

از من نه و از اونا تو رو خدا بیا و...

(کلاس ورزشی که می رم در سرار پونا شعبه داره و هر چند ماه یکبار یه پارتی میذارن!)

خلاصه اینکه با یک دختر ایرانی دیگه هماهنگ کردم که بریم و اونجا تنها نباشم!

پریشب رفتیم و منهای شلوغی زیاد بقیه ی چیزاش بد نبود. رقص آتیش و شام و رقص نور و... 2 تا نوشیدنی مجانی (من با بیلیط نوشیدنی هام آب پرتقال و آب معدنی گرفتم! ولی خوب... منظور اونا ...) اون روز، روز دختر هم بود و کلی باحال تر!

توی یه قسمت، دخترها رفتن بالای سن و خوش هیکل ترین و خوشگلترینشون برای یه سفر 3 روزه به ایتالیا انتخاب میشد!

برخلاف فشارهایی که از اطراف به من و دوستم میومد که بابا شما هم بیاین برین اون بالا! حتما شماها برنده میشین و... ما نرفتیم! همین یک کارمون مونده بود که بریم اون بالا به خاطر قد و هیکلمون بهمون جایزه بدن (ولی خودمونیم! اگه می رفتیم حتما برنده می شدیم)

توی این بی پولی و ... ماشین جان هم سرویس می خواستند که توی راه رفتن به مهمونی کلی خاموش و روشن شدند (برای اولین بار)

موقع اومدن یه آمریکاییه اومده بود کمکمون کنه... هر چند که نمیومد خیلی بهتر بود... اینقده حرف زد که همون موقع که کله اش توی ماشین بود پام رو گذاشتم روی گاز و یه "بای" گفتم و د بدو که در رو!

حالا هم توی این ماه همه ی کارام تعطیله و فقط و فقط کنفرانس و امتحان فرانسه برام مهمه! (کی گفته من اومدم اینجا دکترا بگیرم؟!)

هر چند که کنفرانس هم ارتباط مستقیمی با دکترام داره. و در بین همه ی کارام، کارای دکترا رو هم به مدد فشارهای استاد راهنما جان انجام میدیم.

...

یه چیزی که یادم رفته بود بگم، اینکه 18 اردیبهشت با همین دختره که باهاش رفته بودم مهمونی کلاس ورزش، رفتیم سینما. بیلیز ساعت 11.30 شب بود. و نزدیک ساعت 1 فیلم آمریکایی source code تموم شد که من اصلا خوشم نیومد و کلی به مهدیه غرررررررر زدم که چرا این فیلم رو گرفته.

با اینکه اون موقع شب بود باز هم توی سینما و پارکینک جای سوزن انداختن نبود و پارکینگ پر شده بود!

اولین بار بود که تا نصفه شب توی سینما بودم! باحال بود!

اینم عکسایی از فیلم

 

پ.ن. علیرغم تلاشهام نتونستم عکسای تولدم رو بذارم

شرمنده

 

نظرات:

گلهای توی گلدون/

 

 

 

 

قشنگ ترین روز تولد زندگیم در کنار بهترین و واقعی ترین دوستای گلم

 

 

سلاااااااااااااااام از یک راحیلای پر انرژی و پر از نشاط به شما عزیزای گلم که اینقده من رو شرمنده کردین

اول از همه بگم که من علاوه بر این سایت هم عضو فیس بوک هستم و هم عضو جامعه ی مجازی ایرانیان، هم 3 تا ایمیل دارم، هم یا هو مسنجر و هم موبایل!

که همه ی اینها به علاوه ی این باکس اینجا (به همراه پیام های خصوصی اینجا که نمی تونم تاییدشون کنم) منفجر شدند از پیام های تبریک

جونم براتون بگه که همچین که اردیبهشت شد، تک و توکی پیام تبریک میومد که 1 هفته مونده به تولدم یهو زیاد و زیادتر شد... ولی از اونجایی که من نمی خواستم 30 سالگی رو قبول کنم و تا ساعت آخر می گفتم: من 29 سال و 11 ماه و 30 روز و 23 ساعتمه! به پیام ها توجهی نمی کردم...

ولی... واییی از شب 23 اردیبهشت... فقط همین رو بگم که کار و زندگیم رو ول کرده بودم نشسته بودم پای گوشی! چقدررررررررر اومدند پشت خط و من بهشون دوباره زنگ زدم!

از بس حرف زده بودم و قربون صدقه ی کسانی که بهم زنگ زده بودند رفته بودم دهنم کف کرده بود و سرم گیج و ویج می رفت...

حالا اون موقع که خوب بود! ساعت 10 دقیقه به 12 با خودم گفتم الان دیگه همه می خوابن! برم یه سری اینترنت! اگه خدا بخواد 1 دور هم پرزنت پاریس رو از رو بخونم! تازه فیس بوک رو وا کرده بودم و چشام 10 تا شده بود از اون همه پیام تبریک و اومدم جواب بدم که دیدم در می زنن! اونم ساعت 12 شب! اونم دوستای من که بدون تماس نمیان اینجا! از سوراخ در نیگاه کردم ببینم کیه این موقع شب! ولی فقط 1 انگشت دیدم که جلوش رو گرفته بود! در رو وا کردم و دیدم چند تا از دوستای هندیم ریختند توی خونه! ماچ و بغل و happy birthday و...

اینو هم بگم که sms ها قطع نمیشد! همین که توی بغل یکیشون بودم دیدم یکی داره به گوشیم زنگ می زنه! دیدم شماره ی یکی از بچه های هندی کلاس زبان پارسالم که 9 ماهی هست ندیدمش افتاده.

اینجا رسمشون اینه که ساعت 12 شب که تازه روز تولد شروع میشه دوستاشونو سورپرایز می کنند.

داشتم با گوشی صحبت می کردم که همین طور sms ها میومد... هی میومد!

با گوشی در حالیکه داشتم جواب sms میدادم، عذرخواهی کنان از توی اتاق اومدم بیرون که یهو با دیدن یه کیک شکلاتی خوشگل که عدد زیبای!!!! 30 روش بود خشکم زد. همه پریدن طرفم و ماچ و...

sms ها میومد!!!

تا ساعت حدود 1.5 جشن داشتیم! اونم بدون اطلاع من با موهای در هم برهم!

یه رسم دیگه ی اینجا اینه که هدیگه رو با کیک تولد خامه ای یا شکلاتی می کنن. قیافه ای داشتم اون شب!

صبح که چشام رو وا کردم دیدم sms اومده. اونم از کلاس ورزشم! تولد رو تبریک گفته بودند.

آماده شدم برم کلاس که مامان گلم زنگ زد و تبریک گفت. منم کلی باهاش شوخی کردم و از اینکه منو با اونهمه درد بدنیا آورده ازش تشکر کردم!

ماشین روشن کردم که برم کلاس که یهو اندی شروع کرد به خوندن آهنگ تولدت مبارک! همه چی با هم جور شده بود!

داشتم میرفتم کلاس... ساعت 9 اینجا تولدم بودم. موقع تولدم یه ماشین جلوی پام خاموش شد و من با مهارت ازش جلو زدم! (این یعنی که من می تونم همه ی موانع رو بردارم... مگه نه؟!)

بعدشم اومدم آرزو کنم که طبق معمول از بس آرزوهام زیاده یادم نیومد همه اش و من گفتم خدا جونم هر چی دعای خوبی دارم که به صلاحمه رو توی این سال زندگیم برآورده کن. 

پشت چراغ قرمز گوشیم رو چک کردم که ببینم کی sms داده! یکی از اساتید زبان پارسالم که چند ماهی آمریکا بود و من نمی دونم کی برگشته بود بهم sms داده  بود و تبریک و...

وارد کلاس فرانسه که شدم همه بهم سلام کردند و تولدم رو به فرانسوی تبریکیدند!

وارد کلاس شدم تا بشینم 3 تا sms اومد، اونم با صدای بلند!

و اما بعد از کلاس! سورپرایز بچه های دوست داشتنی کلاس فرانسه امون با یه کیک mix fruit بسیاررررررررررررر خوشمزه و شمع و فشفشه و کلاه بوقی و...

البته اینو بگم که توی کلاسمون هر روزی که تولد کسی هست براش کیک می خرن.

از اونجایی که ما شنبه ها و یکشنبه ها کلاس نداریم، من جمعه کیک پرتقالی برده بودم و یه جشن کوچولو گرفته بودیم. در اصل برای من 2 بار جشن گرفته شد.

راستی موقع فوت کردن شمع به فرانسوی برام شعر تولدت مبارک رو خوندند

ازم خواستند که یه آرزو کنم

منم برای اینکه بقیه رو بخندونم بلند گفتم:

-My God, I just want one handsome and rich husband

 که همه خندیدند و دعا کردند آرزوم زودتر برآورده شه!

عجب غلطی کردیم ها!

بعدش داد زدم:

-No no! I just jokinggggggggggg

اون روز توی کلاس خیلییییی خوش گذشت

.

.

.

بعد از کلاس دیدم از بانکی که توش حساب دارم برام پیام تبریک اومده!

داشتم می رفتم دانشگاه که گوشیم زنگ خورد! فکر می کنین کی بود؟! من یه بار از یه جایی برای مامانم گردنبند طلا خریده بودم (برای روز مادر). از اونجا بهم زنگ زده بودند برای تبریک تولد!

توی دانشگاه، هم آزمایشگاهی هام باهام دست دادند و تبریک و...

هم دپارتمانی ایرانیم، (هدی جونم) اومد و کلی ماچ و بغل کرد و ... یه تاپ بسیار خوشگل گلبهی و صورتی کادو بهم داد و منو کلییییییی شرمنده کرد.

گفتم یه سر برم توی اینترنت که کاش نمی رفتم! حدود 1 ساعت داشتم به پیام های تبریکی که که از سراسر دنیا برام اومده بود (آمریکا، کانادا، برزیل، آفریقا، اروپا، ایران، نپال، مالزی و...) جواب می دادم. ضعف کرده بودم دیگه!

smsها همچنان میومد!

دیگه کم کم داشتم از هر چی روز تولده بیزار می شدم! باور کنین تا حالا اینطوری نشده بود! حتی اون کسی که برام غذا میاره هم بهم زنگ زد و تبریک گفت! (بیشتر به خاطر فیس بوکه که تولدتو برای دوستات اعلام می کنه و اینکه اینجا هرجایی میری، حتی رستوران، یه فرمی بهت می دند که مشخصاتتو نظرتو بنویسی... در نتیجه روز تولدت اینطوری میشههههههههههههههه)

رسیدم خونه یه کمی خوابیدم و ...گوشی رو گذاشته بودم روی سایلنت... وقتی پاشدم دنیایی از miss call و sms بود که روی سرم هوار شده بود...

داشتم جواب اونا رو می دادم که سرونتم اومد. بهش کمی کیک شکلاتی داد. با همون زبون خودش بهم فهموند که من الان باید بهت پول یا کادو بدم ولی نمی دونستم... گفتمش دی دی (آبجی) اینا رو نگو...

وقتی داشت می رفت، حقوق این ماهشو دادم بهش. 300 روپیه که میشه حدودا 7500 خودمون. روزی 10 روپیه... یعنی 250 تومن.

ولی... با کمال سخاوت 100 روپیه اش رو بهم برگردوند... یعنی حقوق 10 روزشو و گفت کادوی تولدت... می خواستم گریه کنم باور کنین... آخه اینا چرا اینقده ماهن؟! ازش نگرفتم... ولی تا عمر دارم این کارشو فراموش نمی کنم.

شب به دعوت دوستای هندیم اول رفتیم هتل 5 ستاره ی westin و توی رستوران ایتالیاییش آبمیوه خوردیم.

(در همین حین مربی ورزشم هم زنگ زد و تبریک گفت)

بعدشم رفتیم هتل فرانسوی 5 ستاره Lemeridien و در طبقه ی دهمش که کنار یه استخر زیبا بود شام خوشمزه ای خوردیم و بعدش رفتیم طبقه ی همکف دیسکو... البته توی دیسکو نیم ساعت هم نبودیم از بس خسته بودیم و خوابمون میومد!

روز تولد استثنایی من تموم شد. بسیار زیبا، قشنگ و بیاد ماندنی

پر از خاطره های آدمهای خوب... و البته بدون هیچ هزینه ای برای من! (من فقط اون کیک پرتقالی رو خریده بودم و تمامی خرجها پای دوستام بود... )

هر چند که هر جایی رفتیم گرون و پرهزینه بود ولی دوستای گلم حتی اجازه نمی دادند من حرف بزنم در این مورد.

پارسال روز تولدم خیلی استرس داشتم. کلی هزینه، کلی دردسر...

ولی امسال، هم خیلی راحت تر بودم و هم بیشتر بهم خوش گذشت

و... اینه که من دارم سادگی رو از این انسانهای دوست داشتنی (هندی ها) هر روز بیشتر از دیروز یاد می گیرم

و انسانیت رو... از کسی مثل سرونت مهربون و دوست داشتینم...

پ.ن. پیام ها همچنان ادامه داره ... امروز 1 ساعت توی فیس بوک داشتم جواب پیام میدادم... خدا رو شکر که روز تولد، فقط یک روزه و من 364 روز دیگه برای استراحت وقت دارم!!!!

 

اینم چند عکس از دیروز و پریشب:

IMG_0008.jpg

کیک پرتقالی که برای کلاس فرانسه ام گرفته بود (23 اردیبهشت... شمع های روش happy birthday هست)

 

IMG_0025 (2).JPG

کیک شکلاتی در ساعت 12 شب! اون کسی که سفارش داده بود با افتخار گفت: راحیلا آقای فروشنده بهم گفت اسمت رو دقیقا بنویسم که یک موقع اشتباه تایپ نکنن! می بیننی که دقیقا اسم خودمه! راحیلا!!!

 

IMG_0032 (2).JPG

کیک مخلوط میوه، خریداری شده توسط همکلاس های کلاس فرانسه ام

 

IMG_0033 (2).JPG

همون کیک با شمع

(اسم جدید من: راحنه!!!!!!!!!!!) 

IMG_0037 (2).JPG

همون کیک با  (منو دارین؟!)

IMG_0031.JPG

IMG_0037.JPG

 

IMG_0001.JPG

توی حیاط موسسه ی عالینس (کلاس فرانسه)... اون خانومی که شال زرد داره استادمونه... اون ستاره هم منم...

IMG_0044.JPG

IMG_0050.JPG

IMG_0053.JPG

 

IMG_0054.JPG

توی کلاس فرانسه... بچه ها در حال کیک کردن همدیگه

 

IMG_0061.JPG

رستوران ایتالیایی در هتل 5 ستاره ی Westin

 

IMG_0073.JPG

طبقه ی دهم هتل فرانسوی 5 ستاره ی Lemeridien برای شام

(من نمی خوام همه چی فرانسوی شه! همین طوری خودش میشه! به اصرار بچه ها رفتیم اینجا... وگر نه من اصلا دوست ندارم کسی رو توی خرج بندازم. اونم دوستای ساده و پاک هندیم رو که به این زحمت پول درمیارن...)

 

IMG_0090.JPG

طبقه ی همکف همون زستوران که یه عالمه شمع روشن بود. دیسکو هم پشت سر من پایین پله ها بود. اون ستاره هم منم

 

و این هم یه گزارش کار کامل برای شما دوستای گلم.

اگه اجازه بدین یه مدت برم مرخصی

 

نظرات:

گلهای توی گلدون/

 

 

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره...

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز... روز ميلاد...

  

بالاخره 30 سالم شد

 

ای وای مادر جانااااااااااااااااااننننننننن

اینو داشته باشین، برمی گردم با یه عالمه خاطره از فراموش نشدنی و زیباترین و سورپرایز کننده ترین روز تولد زندگیم با دوستای خارجی گلم

 

نظرات:

گلهای توی گلدون/

 

 

آخرین پست وبلاگی از دوران 20 سالگی :-)

می خوام با این دوران قشنگ زندگیم حرف بزنم... باهاش درد دل کنم... بهش از احساسم بگم و ... چیزای دیگه

 

شما هم اگه خواستین این نامه ی سرگشاده رو بخونین

20 سالگی... چه زود تموم شدی

همونطوری که خیلی زود اومدی...

یادته اون موقع ها یکی می گفت من 20 سالمه با خودت می گفتی: "چقدررررررررررر این خانومه یا آقاهه بزرگه"؟

ولی وقتی اومد تازه متوجه شدی هنوز چقدررررررر بچه ای...

وقتی اومدی توی زندگیم توی اتوبوس بودم و داشتم میرفتم اراک. اون موقع ها دانشجوی لیسانس اراک بودم.

یه حسی توی وجودم نشست وقتی تو رو لمس کردم.  حس بزرگ شدن... و اینکه دیگه تینیجر نیستم.

تمامی 10 سالی رو که باهات بودم، انرژی حاصل از تو رو صرف علم کردم. چیزی که عاشقشم. تو هم بهم کمک کردی... با انرژی 100 چندان مضاعفی که بهم می دادی. توی این سالها شیرینی لیسانس و فوق لیسانسم و یه عالمه موفقیت دیگه ام رو با تو خوردم.

خودت می دونی... برخلاف چیزی که بقیه فکر می کنن، توی سالهای با تو بودنم، زجرهای زیادی هم کشیدم... که نشونه ها و علائمش رو الان در ابتدای دهه ی 30 دارم حس می کنم. ولی خب... همیشه با توکل به خدا همه چیز حل شده و داره میشه.

توی این سالها، داستان 2 مرگ بزرگ از عزیزترین های زندگیم (بابای مامان و حبیب نازنینم) چاشنی تلخی به این دوران زیبا اضافه کرد.

یه عالمه عروس و دوماد در این 10 سال داشتیم که اکثرا از دوستان صمیمی و یا آشنایان نزدیکم بودند. یه عالمه اشونم بابا و مامان شدند یا دارن می شن. حس قشنیگه... مگه نه؟ حسی خاصه که توی دهه ی 10، زیاد نبود... تازه ناراحت کننده بود برام که چرا همسن و سالهام به این زودی عروس و دوماد می شن... ولی توی این دهه یه جورایی شیرین بود. هر چند که من همیشه انتظار عروس شدنم رو در کنار تو مجسم می کردم؛ ولی خب... درس خوندن نذاشت

الان که برمی گردم عقب و به گذشته ها فکر می کنم، باورم نمیشه که این من بودم که یهو...واقعا یهو با تو اینقده بالغ شدم. منی که اون همه بچه بودم و دست و پا چلفتی. منی که اگه مامانم باهام نمیومد بیرون تا سر خیابون هم سختم بود برم. ولی یهو! از سر خیابون رسیدم به شهر دیگه و از اونجا هم به کشوری دیگه.

با تو دوزبانه شدم. زبان انگلیسی شیرین که حالاتقریبا مثل زبان مادریم شده و باهاش کلی راحتم.

با تو راننده شدم. چیزی که کلییییییییی ازش می ترسیدم.

با تو با اینترنت آشنا شدم... با موبایل... با اس ام اس...

با تو نوازنده، شناگر، 3 زبانه، خانوم دکتر و خیلییییییی چیزای دیگه شدم.

با تو هویتم رو پیدا کردم... خودم رو شناختم... شخصیتی جدید پیدا کردم. دوست و دوشمن رو شناختم... دنیا رو تا حد زیادی زیر و رو کردم و توی مشتم گرفتم.

با تو از خونواده ام جدا شدم. و از خیلی از کسانی که دوستشون دارم

با تو عشق رو تجربه کردم (چیزی که تا دنیا ادامه داره، نمی خوام روی نامردشو ببینم!)

و در پس کلی تجربه، فهمیدم که دنیا یکی، عشق هم یکی... و اون هم عشق به مادر  که جاودانه اس...

با تو شاد بودم، با تو غمگین...

با تو...

با تو خیلی خوب بود! (جمله ای کودکانه ولی از اعماق وجودم... واقعا با تو خیلی خوب بود)

می خوام بدونی... دلم برات تنگ میشه. حتی برای اون همه سختی ای که با تو کشیدم...

برای تمامی شیرینی هایی با تو چشیدم... برای... برای همه چیز... برای دوران زیبای جوونی... پر انرژی بودن و دنیا رو توی دست داشتن.

تشکر به خاطر 10 سال خاطره، اندوه، شادی، تجربه...

بعد از من نمی دونم سراغ کی میری؟

فقط امیدوارم هر جا هستی، مثل دوران با من بودنت، در وجود اون شخص هم بدرخشی

مرا به خاطر بسپار

چون من هیچ گاه فراموشت نخواهم کرد...

 

و به دهه ی 30:

سلام. یه جورایی خیلییییی ازت می ترسم! نمی دونم چرا؟!  ورود بهت مثل یه رویای گنگه برام

کلیییییییییییییی کار دارم باهات

کلی نقشه... برنامه

با تو می خوام عروس شم و مادر

با تو می خوام خانوم دکتر شم و بعدش استاد دانشگاه

با تو می خوام آغاز به کارم رو جشن بگیرم

با تو می خوام یه عالمه از جاهای دنیا رو ببینم

با تو...

خیلی نقشه ها دارم

فقط کاش اینهمه از اومدنت تردید نداشتم...

 

پس ... خداحافظ 20 سالگی قشنگم و سلام 30 سالگی...

 

نظرات:

گلهای توی گلدون/

 

تمدید قرارداد خونه و مابقی بدو بدوها!

سلاااااممممم

خوبین؟

قلب

این روزها به شدتتتتتتت درگیر هستم و سرم شلوغه

بیشتر از قبل

هیپنوتیزم

مثلا دیروز صاحبخونه ام و خانوم و دخترش از بمبئی اومدن خونه ام و agreemen یا همون قرارداد خونه رو تمدید کردیم و با اجازه اتون در عین جلز و ولز زدن من، یه هزار روپیه ای؛ که میشه حدود 26 تومن ایران اومد روی کرایه خونه

گریه

دیروز خیلی سردرد داشتم و با همون سردرد، برای بیشتر نشدن کرایه خونه کل کل می کردم

استرس

اونم به زبان شیرین انگلیسی! که وسط هاش چند تا کلمه فرانسه و فارسی و هندی هم از دهان مبارکمون خارج می شد. ولی آخرش اون چیزی می شد که نمی خواستم. یعنی اضافه شدن کرایه خونه.

گریه

شاید این مقدار به چشم نیاد. ولی اینجا هم مثل ایران قیمت ها روز به روز بیشتر می شه و قربونش برم ارزش ریال ایران هم که هی میره پایین و پایین تر. و اگه بخوای کلا حساب کنی در آخر کلی هزینه های یک ماهت سر به فلک کشیده و این تو هستی که باید تمام برنامه هات رو به تنهایی با این همه خرج و مخارج هماهنگ کنی.

البته صاحبخونه ام گفت تا موقعی که هند هستی دیگه زیادش نمی کنم که اینم خودش جای بسی شکرگذاری و سپاس داره!

افسوس

دیگه اینکه خدمتکارم 1 هفته مرخصی گرفته و رفته یه شهر دیگه عروسی

روز آخر که اومد، نشست رو زمین و ازم خواست براش عین لاکی که روی انگشتامه بزنم!

منم که گردنم از مو باریک تر! نشستم روی زمین و با دقت! براش لاک زدم. همه اش می گفت:

- دی دی! بهات آچاهه!!! (یعنی آبجی! خیلییییییییی خوبههههه)

ابله

بعدشم که می خواست بره هی ناخواسته با انگشتاش عشوه میومد. حتی وقتی می خواست دکمه ی آسانسور رو فشار بده. (واقعا صحنه ی خنده داری شده بود)

چشمک

خیلی خوشحالم که آدمایی مثل این خانوم سرونت (خدمتکار) باهام صمیم هستند

به نظر من، اینا اگه نباشن کل دنیا متوقف می شه. مثلا اون آدم بسیار محترمی رو که توی ایران بهش می گفتند "آشغالی!"، اگه اون نبود، یا اگه خیلی از این آدمای به ظاهر زیر دست نبودند، چی میشد؟

برای همین من همیشه بهشون احترام میذارم و باهاشون اونقده صمیمی هستم که منو "آبجی" صدا می کنن.

از خود راضی

دیگه اینکه

آهان... دیروز یه فیلم فرانسوی پر ماچ و بغل! توی کلاس فرانسه امون دیدیم. از اونجا که برای همه عادی بود، بعد از دقایقی برای من هم عادی شد که توی یه کلاس علمی مختلط نباید از این چیزا خجالت کشید!

نیشخند

اسم فیلم L'infant بود. یعنی "بچه"

قلب

 

دیشب هم با یکی از دوستای هندیم حدود ۵ ساعت! دنبال کادوی عروسی می گشتیم برای دوستش که امروز عروسیشه

در آخر یه مجسمه ی حدودا یک متری پیدا کردیم که یه دختر و پسر بودن که همدیگه رو بغل کرده بودند و توی دستاشون و دور و برشون پر بود از خرگوش ها و گلهای سفید

امروزم که مثلا یکشنبه است و تعطیل! از صبح پاشدم دارم خونه زندگی رو مرتب می کنم، یک عالمه! لباس می شورم، آش رشته هم گذاشتم روی اجاق.

(دقیقا با این خانومایی که ۱۰ تا بچه دارن، هیچ تفاوتی نمی کنم بعضی روزها!)

امشب هم قراره با یکی از دوستام بریم سینما (بعد از کلی وقت که نرفتم)

پ.ن. بعضی از شما دوستای گلم برای تولدم پرسیده بودین که می خوام چیکار کنم؟ خب معلومه! امسال خرما پخش می کنم.سبز آخه تولد 30 سالگی هم جشن می خواد؟!یول

شاید یه جشن کوچولو با چند تا از دوستای خارجیم بگیرم. ولی مثل پارسال نیست. چون نه وقتشو دارم و نه ... (بعدا بهتون میگم)

گاوچران

چند شب پیش رفتم برای کیکم شمع بخرم. از این شمع هایی که عدد داره. باورتون نمیشه... حدود 800-700 تا شمع رو  آقای فروشنده زیر و رو کرد ولی... همه ی اعداد از صفر تا 9 بود به جز 3

گریه

این یعنی چی اونوقت؟ یعنی نحسی دهه ی 30 از همین حالا ما رو گرفت!

استرس

لطفا نظراتتون رو اینجا بنویسین (کلیک چپ روی نوشته):

گلهای توی گلدون/

 

روز معلم مبارک

 

 

 

اي كه نگاهت سرشارازمحبت

 گفتارت هدايت

 قلبت سرشارازصداقت

 روزت مبارك

 

 

ای که الفبای زندگی را از سرچشمه نگاهت آموحتم ... روزت مبارک ...

 

 

امروز روز معلمه

یادش بخیر چه ذوق و شوقی داشتیم اون موقع ها

اینکه چه کادویی بخریم برای معلممون که بهترین باشه

کاغذ کادوش و روبانای روش چه شکلی باشه

اینکه آیا خانوم معلم خوشش میاد یا نه...

چه زود گذشت

اینجا که ایستادم... نزدیک به خانوم دکتر شدنمه...

و من پاس کردن تمامی این مدارج و مراحل رو مدیون تک تک معلمین و اساتید مهربون زندگیم می دونم

و از همین جا از همه اشون تشکر می کنم

مخصوصا از معلم کلاس اولم، خانوم رهبری عزیزم...

توی فکرشم وقتی دکترام رو گرفتم یه روز معلم با فتوکپی مدرکم و گل و شیرینی برم پیشش

مطمئنم خیلی ذوق می کنه

جایی خوندم که یکی از افراد سرشناس در کشوری آمریکایی، کتابخونه ی بزرگی رو افتتاح می کنه

و سر در اون کتابخونه، کتاب کلاس اول ابتداییش رو می ذاره

به نظر من معلمین کلاس اول، بزرگترین ها هستند

مامان خودم حدود ۳۰ سال معلم کلاس اول ابتدایی بود

هر موقع می رفتم توی کلاسش سرسااااااااااااامممممممم می گرفتم

ولی اون با عشق به بچه ها همه چیز رو برای خودش آسون می کرد...

پس یه تبریک ویژه ی ویژه برای مامان گلم:

اینم کارت پستالی که برای استاد راهنمام فرستادم:

اینو هم بگم که روز معلم اینجا در ماه سپتامبر یا شهریور خودمونه

و من اینو برای استادم توضیح دادم که من به شیوه ی ایران برای شما تبریک فرستادم

 لطفا از این به بعد اگه خواستین اینجا پیام بذارین (یه کلیک چپ کنین روی متن... کامنتدونی وا میشه):

گلهای توی گلدون/

 

 

تشکر از عزیزای دلم و ... دلتنگی...

 

سلامممممممممممم

خوبین دوستای گلم؟

منم خوبم

اول از همه می خوام تشکر کنم از لطف و محبت همه ی شماها که اینقده مهربونین و منو طبق معمول شرمنده کردین

از دقایق اولیه ی آپ پست قبلی، بارانی از کامنت ها، ایمیل ها، تلفن ها، sms ها و ... inbox اینجا، موبایلم، face book ام، ایمیل ام، یاهو مسنجرم و ... رو ترکوندددددددددددددددددد

تقریبا همه، حتی خواننده های خاموش وبلاگم یه جورایی محبتشون رو بهم نشون دادن... البته بگذریم از اونایی که فقط در موارد خاص! پیام می دن...

می خوام بگم همه اتون رو دوست دارم و همیشه بهترین ها رو از خدا براتون می خوام... و امیدوارم بتونم جبران این همه عشق و محبت خالصانه ی شما عزیزای دوست داشتنیم رو به جا بیارم...

باورتون نمیشه چقدررررررررر سرم شلوغه

این کنفرانس کلیییییییی به کارام اضافه کرده

تازه باید برم بمبئی دنبال کارای ویزا و...

یکی بیاد سر منو بخارونه! وقتشو ندارم!

تخت خواب من اینجا 2 نفره اس... چون شدیدا غلط (درست نوشتم؟!) می زنم و یه نفره برام کمه!

ولی باورتون نمی شه، از بس کتاب و جزوه و لپ تاپ و ... روش ریخته شده، (چون تا لحظه ی خوابیدنم دارم می خونم و کار می کنم...) خودم جا برای خوابیدن ندارم و نصفه شبی همه اش می رم توی جزوه و خودکار و...

چه می شه کرد؟ اکتیو بودن هم دردسره دیگه...

یه چیزی بگم دعوام نمی کنین؟

نمی دونم چرا اینقده دلم تنگ شده... از اون دلتنگی های ناجور که قلب و بدن و بدجور فشار میده...

بعضی وقتا وسط کارام می رم توی فکر

مثلا یاد چادر مامان گلم می افتم که توی باد داره حرکت می کنه و اونم داره با متانت همیشگیش توی خیابون زیر درختای کنار جاده قدم می زنه

یا یاد داداشی با اون همه شیطونی هاش و در کنارش مظلومیت هاش

یا یاد بابای گلم و گذر زمان و رد زحمت کشی در جای جای بدنش

یا... یاد ایرانم...

امروز این آهنگ رو از یوتیوب دانلود کردم

آهنگ ایران ایرانم از رامین زمانی هنرمند دوست داشتنی و مهربون و با شخصیت ایرانی...

البته ایران که بودم تازه release شده بود و یادمه موقع اومدنم همه اش م ا ه و ا ر ه نشونش میداد

و من رو هی گریه مینداخت دم رفتنی...

 

کاش ایران فردا که همه اش توی این آهنگ نکرار شده زودتر برسه

ایران خودمون

ایران قشنگمون

ایران آزاد و بی تنشمون

ایرانی که لااقل من می تونستم لینک مستقیم این آهنگ زیبا رو جدا از تنش به خاطر فیلتر بودن یا نبودن یوتیوب بذارمش...

...

 

اینم متن آهنگ:

 

ایران ایرانم ایرانم

که از تو دارم، این جانم

جانم فدایت، می خوانم... پاینده مانی ایرانم

 

من و تو از مال دنیا... چی داریم غیر یه خونه...

خونه امون کوچیکه اما... لونه ی عشقه می مونه...

رو در و دیوار خونه... می نویسم که بدونی... تو برام عزیزترینی... تو امید آخرینی...

من و تو از مال دنیا... چی داریم غیر یه رویا؟

چه قشنگه فکر موندن... چه قشنگه فکر فردا...

من و تو ای هموطن ما... عاشقونه باید اینجا...

بخونیم تنها و تنها... واسه ی ایران فردا... واسه ی ایرااااان فردااااااااا

ایران ایرانم... ایرانم... که از تو دارم این جانم... جانم فدایت، می خوانم، پاینده مانی ایرانم...

من و تو از مال دنیا... چی داریم غیر یه خونه...

خونه امون کوچیکه اما... لونه ی عشقه می مونه...

رو در و دیوار خونه... می نویسم که بدونی... تو برام عزیزترینی... تو امید آخرینی...

من و تو از مال دنیا... چی داریم غیر یه رویا...

چه قشنگه فکر موندن... چه قشنگه فکر فردا... (عاشق این قسمتشم)

من و تو ای هموطن ما... عاشقونه باید اینجا...

بخونیم تنها و تنها... واسه ی ایران فردا... واسه ی ایرااااان فردا.........

ایران ایرانم ایرانم

که از تو دارم، این جانم

جان فدایت، می خوانم... پاینده مانی ایرانم

...

ایران ایرانم ایرانم

که از تو دارم، این جانم

جان فدایت، می خوانم... پاینده مانی ایرانم

چه ساده و چه بی ریا...

ایران ایرانم... ایرااانم...

نشسته مهرش تو سینه ها...

تو سینه ی من و شما... که دور بریزیم کینه ها...

که عاشقونه فریاد بزنیم... ایرانه سرزمین ماااا....

دل بسته این خاک وطن... به عشق تو به عشق من...

به عشق ما که هم صدا... اسیر می خونیم یه صدا...

 

ایران ایرانم ایرانم

که از تو دارم، این جانم

جانم فدایت، می خوانم... پاینده مانی ایرانم

 

 

گلهای توی گلدون

 

 

از ایران تا ایندیا، از پونا تا پاریس

 

5سال ديگر 10سال بعد 20سال آينده از كارهايي كه نكرده ايد بيش از كارهايي كه انجام داده ايد افسوس خواهيد خورد ..از اين رو همين حالا لنگرهارا برگيريد و بادبانهارا برافرازيد و به دريا بزنيد وتا ميتوانيد از ساحل دور شويد هدفمندانه بينديشيد و رويا بردازي كنيد ..تلاش كنيد با امواج زندگي دست وبنجه نرم كنيد نهراسيد و ايمان داشته باشيد كه با رفاه و ثروت و خوشبختي هم آغوش خواهيد شد

.

.

.

سپاس خداوندی را که هر آنچه که دارم از اوست و تا ابد و تا هر آنگاه که دنیا دنیاست و تا آخرین دم بودنم بنده ی خاکسارش خواهم بود و به این امر مهم که اساسی ترین رکن زندگیم هست افتخار می کنم

معبودا، کاش می دانستم که چگونه به چشمان معنوی بزرگ تو، بنده ای کوچک و پرگناه مثل من آمده است، که اینگونه هوای من را در تمامی عرصه های بودنم، زیستنم و حیاتم داشتی، داری و خواهی داشت

کاش می شد ذره ای، فقط ذره ای قدردانت باشم و بدانم که لااقل هستم و تو به این خاطر، با من اینگونه ای که لایقش هستم...

تا ابدالدهر به پاهای معنوی ات بوسه می زنم... تا آنجا که جای مهر مقدست پیشانی نحیفم را خون آلود کند و شاید آن موقع بعد از سرازیر شدن اشک هایم (مثل حالا) بدانی چقدرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر دوستت دارم و در کلامی خودمانی مخلصت هستم معبود یگانه و یکتایم.... 

اینبار مقاله ام در یک کنفر انس بین المللی در کشور فرانسه، شهر پاریس پذیرفته شده. اینبار هم در یک کنفرانس معتبر، و نه برای ارائه ی پوستر، بلکه برای oral presentation یا همون ارائه ی شفاهی.

از چند وقت پیش بود که به فرانسه و زبان فرانسوی و شهر پاریس و برج ایفل و مردم فرانسوی و خلاصه هر چیز French دار علاقه مند شدم. بیان واضحشم رفتن به کلاس های واقعا مشکل فرانسه بود با وجود این همه کمبود وقت.

وقتی تبلیغات این کنفرانس رو توی اینترنت دیدم، سعی کردم مقاله ای درخور این کنفرانس تهیه کنم. تلاش شبانه روزی سنگینی رو آغاز کردم و همون طوری که توی پست قبلی گفتم حتی آخر هفته های هم بیرون نمی رفتم و به کارهای این کنفرانس می رسیدم. بماند که در حین راه بارها می خواستم ولش کنم ولی... باز هم نیرویی معنوی مانع این کار شد و ادامه دادم...

تا اینکه چند روز پیش آماده شد و فرستادمش. و امروز بعد از باز کردن ایمیلم اولین چیزی که به چشمم خورد ایمیلی بود از طرف برگزار کننده های کنفرانس به این شرح:

Dear Author,
 
Herewith, This is kindly to inform you that the peer- reviewed draft paper (see below abstract) has been accepted for oral presentation at Conference to be held in Paris, France during June 24-26, 2011. The high-impact conference papers are also considered for possible special journal publication [p-ISSN 2010-376X, e-ISSN 2010-3778] at
http://www.waset.org/journals/waset/

کسی پیش نبود که شادیم رو باهاش تقسیم کنم. با خودم جیغ خوشحالی می کشیدم. فقط کاری که تونستم کنم این بود که در ورای اون همه هیجان که تمامی بدنم رو می لرزوند، مهر یادگاری مادرجون (مامان مامان) که اولین مهر کربلایی ای بود که داشتم رو از پشت پنجره برداشتم و روی زمین افتادم و به سجده ی معبودم رفتم... اشک، سپاس، اشک، سپاس...

بعدش به مامان و بابا و داداشی زنگ زدم. گریه ی خوشحالی بابا، برام بهترین هدیه ای هست که خستگیم رو درمیکنه. و شادی مامان گلم که کلی برای این مقاله دعا کرده بود...

کنفرانس حدود 2 ماه دیگه است و چند روزی رو باید برای ارائه ی مقاله برم فرانسه...

رویای قدم زدن در خیابون شانزه لیزه ی پاریس و انداختن عکس یادگاری پای برج ایفل داره محقق میشه. به مدد کلاس فرانسه، کمی هم دست و پا شکسته فرانسوی بلدم صحبت کنم و این شیرینی این سفر رو برام 100 چندان می کنه.

پ.ن1: آدرس سایت کنفرانس اینه، برای کسانی که دوست دارن ببینن:

http://www.waset.org/conferences/2011/france/icecsd/

 

و موضوع مقاله ی من:

Patterns of butterfly diversity in spatial and temporal dimensions in Semnan province, Iran, and investigations on ubiquity and dissimilarity measures of the species amongst sampling stations

 

پ.ن2. از همه ی اینها که بگذریم، دعا کنین برام ارائه ام خوب باشه... اون سری حدود 350 نفر حضار بودند، و توی کشور خودم! (ایندیا!)

ولی این یکی خارجه... می تونین درکم کنین... مگه نه؟!

پ.ن3. از بس گریه ی خوشحالی کردم سرم داره می ترکه!

 

 

اینجانب زنده هستم!+ پی نوشت پاسخ پیام ملیحه ی عزیزم

 

 

این پست رو میذارم برای دوستای گلم که بدونین هنووووووز راحیلا زنده  و مشغول مبارزه با زندگی هست

 

قربونتون برم که اینقده مهربونین و به من و آلونکم اینقده احساسات قشنگ دارین

تقریبا هر روز حدود 30 تا بازدید کننده داشتم

و کلی پیام که کجایی تو؟!

آخ که اگه بدونین چقده سرم شلوغه

مخصوصا اینکه درس های کلاس فرانسه و کارهای PhD روز به روز زیادتر و سخت تر می شه...

حدود 2 هفته درگیر نوشتن یه مقاله برای یه کنفرانس توی پاریس بودم که در ماه "جون" هست و چند روز دیگه هم وقت فرستادن abstract هاش تموم میشد. شاید باورتون نشه ولی حتی weekend هم نمی رفتم بیرون و می شستم توی خونه پای لپ تاپ... ولی بالاخره تموم شد و دیروز فرستادمش

با این همه تلاش باز هم همیشه کلی وقت کم میارم

واقعا دیگه خیلی وقتها خودم رو میزنم به اون راه. به خاطر اینکه همیشه کلی از کارهام می مونه و اگه بخوام همه اش حرص بخورم که دیگه هیچی ازم باقی نمی مونه

خبر خاصی نیست.

علاوه بر کارهای خودم تازگی ها متوجه شدم یه ایرانی توی building روبروییمون اومده. خداییش داشتم عزا می گرفتم. حتی داشتم فکر می کردم خونه ام رو عوض کنم! ولی وقتی یه بار دیدمش که مستاصل اومده جلو در خونه ام و داره راجع به چیزای پیش پا افتاده می پرسه، فهمیدم که تازه اومده و تازه متوجه شدم که گیر یه ایرانی افتاده که نه تنها داره ازش پول می چاپه، بلکه بهش گفته دانشگاهی که ثبت نام کردی رو نرو چون به هیچ دردی نمی خوره! خلاصه که من اینجا مامان یه پسر 4-3 سال از خودم کوچیک تر شدم و تا اونجایی که جا داشت بهش کمک کردم. مخصوصا که فهمیدم بچه ی خوب و باجنبه ای هست.

مثلا پریشب بچه ام رو بردم بیمارستان! فکر کنم داشت می مرد! بنده خدا نه انگلیسی بلده، نه جایی رو بلده... خیلی هم ساده است.توی بیمارستان ازش نوار قلب گرفتن و کلی دارو و درمان و...

نمی دونین چقدر تشکر می کنه. منم ازش می خوام اینقده تشکر نکنه و به جاش براش دعا کنه. تنها پسری هست اینجا که متوجه شدم نماز می خونه و خودش گفت سر نمازش برام دعا کرده.

خیلی حس خوبی دارم از اینکه کمکش می کنم. از چنگ چند نفر آدم بیشعور و حرام خور درش آوردم، کارای پلیسش رو کمکش کردم انجام بده، دانشگاه ثبت نامش کردم، کلاس ورزش، استخر مجتمع و ...رو بهش نشون دادم و ...

کمی هم انگلیسی توی حرفام بهش یاد می دم که کلی استقبال می کنه. نمی دونم چجوری باهاش برخورد کردم که هم احترامم رو داره، هم ازم حساب می بره، هم ازم می ترسه... و هم: از اون موقعی که باهاش دعوا کردم چرا همه اش توی بالکنی پاش رو توی بالکن نذاشته!

یه حس ویژه ای دارم از اینکه خدا منو انتخاب کرده به این طفلک بی سر و زبون کمک کنم. هر چند که سر خودم خیلی شلوغه ولی...مطمئنم اگه بهش کمک کنم یه روزی خدا یه جای دیگه بهم کمک می کنه

چند روز پیش که خدمتکار داشت خونه رو تمیز می کرد، متوجه شدم یه موش!!! توی خونه ام هست. و این خیلی تعجب آور بود و در عین حال وحشت انگیزناک. خیلی عجیبه که توی خونه ی من... جای به این تمیزی، اونم طبقه ی 5....

هر کاری کردم نشد، که نشد، که نشد بگیرمش. از چند تا هندی کمک خواستم... مردای گنده! از من بیشتر می ترسیدند!

از اونجایی که کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم می رسه، از همسایه ی جدید تقاضای کمک کردم و اونم ای کی ثانیه موش بدجنس کوچولویی رو که نمی دونم چجوری اومده بود توی اتاق خوابم گرفت و بردش نمی دونم کجا ولش کرد. باورم نمیشه که یه شب توی اتاقی خوابیدم که توش موش بود... چند بار نصفه شب حس کردم موش داره روی تنم راه می ره... خودمونیم... حس نکردم...مطمئنم. کجای دنیا یه دختر نترس مثل من پیدا می کنین؟ (البته خودمونیم ها! داشتم نصفه شبی قالب تهی می کردم)

...

دیگه اینکه: یخچالم (مارک سامسونگ)، که هیچ ایرادی نداشت، به خاطر گرمای بیش از حد هوا و اینکه برق ها هی میاد و میره خراب شد. تازه آبگرمکن و شیر دستشویی و WC و تصفیه آب هم چیکه می کرد.

هر کدومشم کار یکی بود. حالا چجوری تنهایی این همه آدم رو پیدا کردم بماند. تازه یخچال رو که درست کردند 50 و خورده ای هزار تومن ازم گرفتن و روز بعد دیدم هنوز درست نشده. زنگ زدم و آنچنان روی سرشون خراب شدم که بدبخت ها 2 تا پا داشتند، 2 تا پای دیگه قرض گرفتند و اومدند مثل بچه های خوب از دوباره مثل روز اول درستش کردند...

...

می خوام از برخی تفاوت ها بگم. نه به عنوان یه آدم عقده ای، بلکه به عنوان انتقاد یا بگین درد دل... لطفا اونایی که طاقتش رو ندارن نخونن، چون اگه عاقلانه... گفتم عاقلانه (نه سطحی و از سر تعصب) فکر بشه، جز حرف حق چیزی نمی خوام بگم:

همیشه وقتی اینجا محیط های مختلطی مثل آرایشگاه، استخر، کلاس ورزش و... رو می رم که بودن چنین محیط هایی رو توی کشورم جرم می دونن، حس بدی پیدا می کنم. وقتی می بینم این محدودیت های در بسیاری از مواقع الکی در جاهای مختلف باعث میشه که خیلی ها بیشتر مشتاق بشن تا بدونن زیر این پوشش نه چندان جالب خانومای ایرانی چیه، یا اینکه این قضیه باعث میشه هم جنس های من تو ایران اینقده اذیت بشن، خیلی عذاب می کشم.

توی استخر، توی کلاس ورزش، توی آرایشگاه... هیچ کی به کناریش توجهی نداره. همه مشغول کار خودشون هستند. از بس دیدند دیگه براشون عادی شده.

البته اینجا محیط های جدا هم هست که هر کی دوست داره می تونه اون جاها بره. هر چند خیلی کمه و من حداقل اطراف خودم ندیدم. ولی مطمئنم که هست.

 حالا توی ایران...

همیشه حالم از اون پرده ی جلوی در کلاس ورزش، استخر، آرایشگاه، مدرسه و کلا هر محیط زنونه ای به هم می خورد. از بس چرک و کثیف بود. خدا نمی کرد که اون پرده کمی کنار می رفت. چند تا کله ی آقا آویزون میشد توی اون محیط زنونه که داشتند مشتاقانه نمی دونم دنبال چی می گشتند! شاید دنبال عقده های نداشته اشون... شایدم می خواستند ببینن که اون تو داره چه اتفاق غیرمنتظره ای می افته که اینطوری...

کاش کمی، فقط کمی به خودمون میومدیم...

با هر گونه پوششی و در هر شکل و شمایلی، حتی در محیط هایی که پر بود از آدمای drinking، هیچ کسی رو ندیدم که بلد باشه متلک بگه (حداقل)، چه برسه به اینکه بخواد بهم دست بزنه یا اذیتم کنه یا...دخترها و خانوم ها ی اینجا با لباس های رنگی رنگی روی موتور و دوچرخه های خوشرنگ مخصوص خانوما می شینن و هیچ کی براش غیرعادی نیست که...

اینه معنای مصونیتی که در کشور عزیزم به من تلقین می شد و من هیچ وقت نداشتمش. (چه اون موقعی که چادری بودم و چه موقعی که مانتویی... حتی مامانم با این سن و سال و با پوشش چادر با اون همه حیا و نجابتش گاهی چیزهایی تعریف می کنه که...) ولی در کشوری که گاه خانوما هیچ گونه پوششی ندارند، اینگونه آدم راحته و مصون...(مرسی ایندیا)

اینجا همدیگه رو به اسم کوچیک صدا می کنن و نه تنها اتفاق شاقی نمی افته، بلکه صمیمیت ها بیشتر میشه...

اینجا رئیس دپارتمان و استاد راهنما کنا ر دانشجوها نهار می خورند نه در پشت درهای چرمی یا توی رستوران مخصوص اساتید. حتی سرویس های بهداشتی این موجودات دوست داشتنی جدا نیست...

اینجا همه چی همون طوری هست که باید باشه... و نتیجه اینکه: اون همه مشکلی که در حاشیه ی جای جای وطنم هست اینجا نیست و گهگاه مسخره است...

برام مهم نیست کسی بیاد انتقاد کنه یا نه! چون من مطمئنم که جز حقیقت هیچی نگفتم.

بگذریم... خیلی دلم پر بود و هنوز هم هست.

...

بحث رو عوض کنم:

پریشب ساعت ۷.۳۰ شب کارم در آزمایشگاه دانشگاه تموم شد و اول استاد راهنمام رو رسوندم خونه اشون و بعدش هم راه افتادم طرف کلاس ورزش.

(آدم که نمیشم. بعد از اون همه دوندگی بگو کلاس ورزش رفتنت چی بود دیگه!)

اول تردمیل رفتم. بعدشم رفتم روی دوچرخه.

یکی از مربی ها اومد و برنامه ی اون روز رو بهم گفت. گفت بعد از اینکه اینا رو رفتی ورزش شکم رو انجام میدیم و چون دیروز رفتی بدنسازی امروز نیازی نیست بری.

خلاصه که روی دوچرخه بودم و داشتم برای خودم شوی هندی رو توی تلویزیون نصب شده روی دوچرخه می دیدم که یهو حس کردم سرم داره گیج میره! اولش توجهی نکردم ولی یهو...

(اینجا هر موقع خیلی به خودم فشار میارم یا موقعی که هوا خیلیییییی داغ می شه اینطوری حال من میریزه به هم)

مربی ورزش اون ساعت بدبخت دست پاچه شده بود. سریع رفت و برام یه پودر مخصوص انرژی زا آورد به اسم "گلوکن دی". اونو که خوردم بهتر شدم ولی هنوز هم گیج می زدم. هر چی مربی اونجا بود دور و برم جمع شده بود. وقتی که حالم بهتر شد و خلوت تر شد، به یکی از مربی ها گفتم اینا همه اثرات افزایش سنه!

گفت مگه چند سالته؟

گفتم چقدر میاد؟!

گفت ماکزیمم ۲۳!!!

خلاصه که هی رفت بالا و هی اومد پایین. از ۲۲ و ۲۵ بالاتر یا پایین تر نمی رفت. وقتی بهش گفتم ۲۹ سالمه و ۱ ماهه دیگه ۳۰ ساله می شم، اصلا باورش نشد که البته این برام عجیب نیست اینجا.

جالبه که برخلاف بقیه هر چی گفتم و انرژی هدر دادم باز هم باورش نشد

آخر هم بهش گفتم هر چی که شما می گی. ولی چه اهمیتی داره؟

گفت مهمه. چون هر سنی ورزشهای خودش رو داره. من و بقیه طبق 20  ساله ها بهت ورزش می دادیم

ورزش ۳۰ ساله ها جداست. همونطوری که ۴۰ و ۵۰ ساله ها و بالاتر ورزشهاشون کلا متفاوته

... و همچنان من رو ۱۰ سال کوچیک تر از سنم ورزش میده و هر چی می گم تقریبا ۳۰ سالمه باز هم ادامه می ده و میگه شوخی نکن...

عجب گیری افتادیم از دست این Baby Face بودنمون هااااااااااااااااااا

پ.ن. برم که کلیییییییی کار دارم.

همین روزها می خوام نوشتن تزم رو شروع کنم که پروسه ای سنگین و طولانیه. خداوندا به این بنده ی کوچیکت کمک بفرما

آمین

 

پ.ن۲. پیامی از یکی از آشنایان رسیده به دستم که جوابش توی کامنت دونی جا نشد و مجبور شدم اینجا بذارمش:

ملیحه:

سلام راحله ی عزیز.خوبی خانومی؟ دلم میخواد یه چیزی رو اینجا بگم در واکنش به نوشته هات اگه دوست نداشتی تایید نکن.
من نه از سر تعصب خوندم و نه آدم سنتی ای هستم البته خودت که منو میشناسی تحصیلاتمم در یه حدی هست که بهش افتخار کنم و صد البته برام شعور و معرفتم آورده تا دیدم به اطرافم بازتر باشه. این مسئله ای که شما عنوان کردی بیشتر مربوط به دین ماست دینی که من بهش افتخار میکنم تا دنیا دنیاست چون هر آنچه که برای  انسان بودن و شدن لازمه به من یاد میده. میگه محرم و نامحرم حریم دارن میگه حجاب مرد با زن فرق میکنه با دلایل و منطقی هم که میاره و البته در این مقال نمیگنجه پس اینا ربطی به ایران نداره و دلیل برتری هند هم نیست چون هند یه کشور مسلمون نیست و صدالبته اگه مردها و زنهای ایران مشکل دارن و برخورد خوبی با این قضیه ندارن به قول شاعر عیب از مسلمانی ماست و گرنه اسلام به خودی خودش هیچ ایرادی نداره.این پوششی که عنوان کردی جالب نیست در ایران پوشش بزرگان دین ماست همین بزرگانی که همیشه(الته خودت هم همیشه میگی) در همه جای زندگی حسشون میکنیم و ازشون کمک میخوایم
چون همیشه شاد و سربلند باشی

 

و اما پاسخ:


سلام عزیزم
خوبی؟
خیلی دنبال ایمیلت گشتم ولی هیچ کی بهم نداددددددددددددددد :-((((
می خواستم مامان شدنت رو بتبریکم که کلیییییی ذوقیدم به خاطرش
تبریکککککککککککک
واما جواب:
گفتم منطقی بخونین و عاقلانه نه از سر تعصب
اینی که می گی تعصب نداری اشتباه می کنی... اتفاقا اصل تعصب همینه

مثلا همین که بین این همه مطلب فقط همین نکته به چشمت اومده و بعد از این همه مدت کامنت دادی همین رو نشون میده

(حتی مریضی من که مستقیم یا غیر مستقیم مدتیه توی وبلاگم عنوانش می کنم و خیلی ها رو نگران کرده اینقدر به چشمت نیومده!)

....
مامان منو که می شناسی
می دونی چقدر باخداست و نجیب و خوب؟
اون که خواهر شهیده و نماز اول وقتش ترک نمی شه و هفته ای حداقل یک روز روزه می گیره و آزارش به مورچه هم نمی رسه

اون با من موافقه

بدون هیچ تعصبی

و این اصلا ربطی به اسلام نداره!

چون:
من اصلا یادم نمیاد به اسلام عزیزم و یا به کشور دوست داشتنیم توهین کرده باشم!!!

چون هر آنچه که دارم از این دو تاست...


من ممکنه ظاهرم نشون نده که مسلمونم ولی فقط خدا برام کافیه که بدونه چقدر توی دینش غرقم و بهش ارادت دارم. از ریا متنفرم. برای همین کارهای مذهبی اینجام رو توی وبلاگم نمی نویسم
از عشق بازی هام با خدا توی خونه ای که از فرط تنهایی گاه...
بگذریم
من مشکل مملکتمون رو گفتم
من می گم هیچی اجبار نیست و دین ما هم گفته: لا اکراه فی الدین...
در کشور ما همه چی اجباریه که باعث این عقده ای شدن می شه
از اینکه همیشه و در اکثر مواقع از اسلام فقط جدایی زن و مرد و حجاب زن مطرح میشه حالم به هم می خوره... بارها خانوم های محجبه رو دیدم که دارن دروغ می گن، غیبت می کنن و یا خطا می کنن و اونو زیر حجابشون مخفی می کنن

(می خوای اسم چند تا از آشناهامون رو بگم؟!)
اصلا قصدم توهین نیست چون عزیزترین موجود دوست داشتنی زندگیم محجبه است و آدم درستیه

و من حاضرم خاک چادرش رو روی چشام بکشم و تقدیس کنم

پوشش مادرم، مثل صدفه که مروارید زندگیم توشه

چطور می تونم بهش توهین کنم؟

منتهی مامان من خودش این طریقه رو انتخاب کرده و هیچ اجباری هم درش نیست

با من و داداشی و بابا هم هیچ کاری نداره

و میگه افکار هر کی برای خودش قابل احترامه

... 
اگه من گفتم پوشش نه چندان جالب خانوم های ایرانی منظورم امثال تو و مامانم نبوده و نیست. منظورم اون مانتوهای چسبناک و اون آرایش های زننده ای هست که با یک روسری 3 سانتی همراه می شه و فقط به خاطر اجباره

اینی هم که گفتی دلیل برتری هند به ایران و ... این حرفا:

بازم یادم نمیاد گفته باشم هند از ایران بهتره!

ما ایرانیان مقیم هند همگی متفق القولیم که ایران از هند بهتره

نه هند، هیچ جای دنیا ایران نمی شه

البته ایرانی که مال خودمون باشه و نه ...

من هند رو تنها از این لحاظ بالاتر می بینم که معنای واقعی دموکراسی در اون اجرا می شه

هر کی همونطوری هست که خودش می خواد

و طبعا کار خدا هم راحت تر می شه اون دنیا!

چون دیگه مجبور نیست ریاکاران رو از بی ریاها تشخیص بده...

 رشته ی من طوریه که بیشتر از رشته های دیگه من رو به خدا نزدیک تر می کنه

و من هم به عنوان کسی که چند صباحی دیگه خانوم دکتر می شه می گم که با مطالعه ی رشته ام به خدا هر روز و هر روز نزدیکتر می شم اینا رو می گم

(البته به مدرکم افتخار نمی کنم، چون می دونم که هیچی بارم نیست!

و چون مطمئنم بعضی ها که  تحصیلات ندارند و یا تحصیلات کم، دید باز و شعورشون خیلی بیشتر از منیه که دارم دکترا می گیرم... مثلا بابام! بهش افتخار می کنم... به خودش... نه به مدرکش...)

دیدم هم بسته نیست

چون حداقل دکترا گرفتنم باعث شد آدمهای بیشتری رو از جاهای مختلف دنیا ببینم و عاقلانه و آزادانه راجع به مذهبم تصمیم بگیرم

باز هم می گم من نه یادم میاد به اسلام، نه به ایران عزیزم و نه به پوشش اسلامی توهین کرده باشم!

misunderstaning شده عزیزم

راستی یه چیز دیگه اینکه:

من همیشه یاد گرفتم به تمامی عقاید و دین و مذهب ها احترام بذارم و اونا رو انتقاد نکنم

((دوست هم دارم بقیه نسبت به من همین طوری باشن

یادم نمیاد از طرز تفکر، پوشش و یا مذهب کسی انتقاد کرده باشم

ولی نمی دونم چرا بقیه این اجازه رو به خودشون میدن!

البته مهم نیست چون در آخر حریف زبون من و پاسخ های منطقی من نمی شن!))

هر کسی به اندازه ی فکر و شعور و معرفتی که داره دینی رو انتخاب می کنه و ممکن هم هست نکنه!

ولی مهم اینه که آدم درستی باشی

همون چیزی که خدا می خواد

مثل استاد راهنمای من که از هر چی مسلمونه توی عمرم دیدم مسلمون تر و انسان تره

و نه مثل اکثر  قریب به اتفاق مسلمونهای ایرانی (که حداقل من دیدم) حداقل یکبار دیدم که دارن غیبت می کنن یا چیزای دیگه...

اینکه اشکال از مسلمونیه ماست رو خوب اومدی

منم منظورم همین بود

دقیقا همین بود

چند وقت فیلم دانلود قرآن سوزی رو توی اینترنت گذاشته بودند.

می خواستم دانلودش کنم ولی طاقت نیاوردم

آخه چجوری می تونم....؟!

کسانی که می خواستند این کار رو کنند یکی از دلایلش رو جرایم حکومتی کشور ما دونسته بودند و اونو ربطش داده بودند به قرآن و اسلام

می خوای اسم چند تا از دوستانم رو بیارم که به خاطر جو ایران و اینکه فکر می کنن همه ی مسلمونا اینطورین از هر چی دینه بیزار شدند؟!

جایی خوندم که امام زمان وقتی ظهور می کنند می فرمایند:

- این اسلام،اسلامی نیست که جدم رسول الله چند قرن پیش آورده بودند...

تحریف تا چه حد؟ توهین تا چه اندازه؟

پس بهتره به جای تعصب و انتقاد و اشتباه برداشت کردن از حرفای همدیگه، یا کار خودمون رو کنیم یا در صدد درست کردن شرایط باشیم نه اینکه با حمایت گاه بی جا از اون و تنها با اسم اسلام، شرایط رو بدتر کینم

و نکته ی آخر اینکه:

مگه همه توی ایران مسلمونن؟!

ما خیلی غیر مسلمون داریم و البته خیلی بی دین!

اگه مسلمونهای با حجاب ما این نکته رو نقد می کنند که چرا در فلان کشور نمی ذارن خانوما حجاب داشته باشن و یا نمی تونن برن مدرسه و دانشگاه، این خوبه که توی کشور ما اسلام داره اجباری به همه ی کسانی که در ایران هستند تعلیم داده میشه

 ویا خود تو، دوست داری وقتی میری یه کشور خارجی، چون اونجا کشور مسلمونی نیست، بگن باید مثل ما لباس بپوشی، چون اینجا کشور ماست؟

همین چیز داره برای همه ی غیر مسلمونهای کشور ما اتفاق می افته

هر کسی شعور خاص خودش رو داره و بر طبق اون باید راه و مسیر زندگیش رو مشخص کنه

ونه دیگران برای اون

اگه باز هم حرفی هست بهم ایمیل بده (ایمیلم عوض شده. از دختردایی جان بگیرتش)
گفتم عاقلانه
...
و من غلط کنم که دینم توهین کنم... منتها دین واقعیم... نه دین ساخته ی حکومتم!
نی نی رو بماچ... چجوری؟ نمی دونم ;-)

 پ.ن آخر: دوستای گلم، اینجا وبلاگ منه و تنها مامن گاه من در این کشور غریب

دوست ندارم توش ریا کنم

همونطوری که از ریا کردن در زندگی واقعیم بی زارم

واقعا اگر کسی نوشته هام رو دوست نداره یا طاقت خوندنشون رو نداره، اصلا راضی نیستم خودش رو اذیت کنه و بیاد اینجا

و لطفا همیشه یه آدرس بذارین که توی ایمیل جوابتون رو بدم

نه اینجا

چون اکثر قریب به اتفاق خواننده های من ،هم فکر خودم هستن

ممنون

- یه سر هم به کامنت دونی بزنین همیشه

البته خیلی ها توی ایمیل باهام در رابطه هستند...

- الان یه روز بعده و کله ی صبح:

داریم می ریم سر پروژه

یه روز داغ و سخت دیگه داره شروع می شه

و من عاشق این روزهای پر تکاپو هستم