یک جشن تولد قشنگ و بیاد موندنی دیگه در کشورم... ایندیا

اول از همه از همه اتون یه عالمه ممنونم

به خاطر این همه احساس قشنگ به من که برای بعضی ها تون فقط از طریق این وبلاگ معرفی شده ام... فقط می تونم بگم شرمنده ی همه ی محبت هاتونم دوستای گل، عزیز و مهربونم.

امسال همونطور و به همون دلیلی که توی پست قبل گفتم همه امون دو روز تولد داریم. برای من که الان ایران نیستم و همه چیز بر طبق میلادی حساب می شه عملا روز 24 اردیبهشت خلوتی داشتم. خنده دار ترین مورد ماجرا اونجا بود که وقتی 24 اردیبهشت تموم شد و شب شد و ما با بچه ها رفته بودیم شام بخوریم برام تازه SMS تبریک میومد به این محتوا که "پیشاپیش تولدت مبارک!!!!" Happy Your Birthday In Advance!!!!"

ولی چشمتون روز بد نبینه از روز 25 اردیبهشت که بر طبق تاریخ میلادی می شد 14 ماه "می" که تولد اینترنشنال منه... سرساااااااااممممممم گرفتم. از همون ساعت ۱۲ شب شروع شد... زنگ ها و اس ام اس ها...

روز ۲۵م: اول از همه با SMS بانکی که توش حساب دارم از خواب بیدار شدم. بعدشم که تا آخر روز اونقدر بابت تبریک تولدم از همه تشکر کردم که دهنم کف کرده بود. تبریکات امسال هم فوق العاده اینترنشنال بود از همه جای دنیا: آسیا (هند، ایران، نپال، کره)؛ آفریقا، اروپا (فرانسه و اتریش)، آمریکا و کانادا ...

کلا اینقدر من شرمنده ی همه شدم که بماند. بیشتر از همه تبریکات تولدی که توسط پرفسورهای عزیزم و اساتید کلاس فرانسه بهم شد که منو آب کرد از خجالت...

ولی بهترین دقایق تولد امسالم توسط دوستان خوبم برام رقم خورد که شب 24م اومدن خونه ام و کلیییییییییییییییییییییی خوش گذروندیم و خندیدیم و شادی کردیم. و البته کادوهای بسیار زیباشون که منو بیشتر خجل کرد.

اون شب تولد یکسالگی فرزند دلبندم Honey هم بود. فداش بشهههه مادرررر :-****

صبح روز 24م هم دوست جدید هندیم Twinkle اومد خونه ام و منو سورپرایز کرد.

و حالا شرح ماجرا از طریق عکس:

jw5je4msw2bnyab7cy6.jpg

وسایل شیطونی ;-)

4fk3qgta5xbhm6vo4f6r.jpg

کمی از وسایل پذیرایی

d8vz0p24iv7xz7os17n.jpg

گوشه ای از هال

4458sh7zv7wogaljbf2.jpg

بچه ام و اولین کیک تولدش :-* بچه ای که توی 1 سالگی 4 تا بچه ی 5 ماهه داره. عشق منه این هانی... یه جورایی دیوونه اشم... خیلی معصوم و مظلومه. اگه روزی 10-20 بار نبوسمش روانی می شم. :-*****

اصلا براش مخصوص شمع "1" خریدم و همین طور گفتم یه طرف کیک رو بنویسن: "Honey" :-***

 

zfx7357uwvilzbwg0hoj.jpg

عمو فرهاد بچه ام رو تزئینش کرد و البته کلی هم دعواش کردم که بچه ام رو اذیتش داره می کنه...

 

mi75nehpf0d92qj82yxq.jpg

بچه ام و بچه اش! راستی Shiney و چپیHoney :-*

 

ffinmrlnxjwq214lhu7.jpg

فدات بشم مادر که اون شب این همه بهت زده بودی :-*

 

2c0ye0jgjhvsu3ch3ry.jpg

کلا من عاشق کیک تولد آتیش گرفته ام ;-)

e1njfmcx5k98svk1oain.jpg

دقیقا اسم خودمو روی کیک نوشتن ها! شک نکنین به سوادتون عزیزان من!!!

 

1dndeuwh14mgq7xz6ruu.jpg

دوست جدید مهربون و دوست داشتنی و خوش قلبم Twinkle (به معنی چشمک)

 

d90s6xpf4mi6irqryymp.jpg

کادوهای twinkle

 

t785t4whj8dchr58w6di.jpg

کادوی رضا و الهام عزیزم

 

xsakgk61mxh0d4y3dam.jpg

کادوی اندیشه ی گلم

 

beq0sbnstrvek14o8s3a.jpg

کادوی فرهاد و الهام نازنینم

 

xljxl5lka8cw4gxoq43n.jpg

کادوی پریسای مهربونم

 

zvw0usq86ngjokmivgyp.jpg

فرزندانم و بقایای تولد!

 

b02cqee4ynu9kt6qqhl.jpg

Happy your birthday to you mami junam :-*

 

متفرقه نوشت:

توی این مدت خیلی بدوبدو داشتم. مهمترینش هم اینه که چون پاسپورتم داره expied میشه خیلی درگیرشم. 4شنبه رفته بودم سفارت ایران توی بمبئی برای کاراش. هنوز خیلیییییییییی بدو بدو داره.

 در ضمن با دوستم "لاله" داریم میریم پیش یه خانوم پرفسوری که از برگزار کننده های امتحان IELTS هست و داریم آموزش می بینیم برای این امتحان.

واقعا کمبود وقت دارم... خیلیییییییییی...

 

ذوق مرگ نوشت!:

بالاخره دوستان گلم توی سفر اخیرشون به ایران برای بنده "چی توز موتوری" و لواشک آوردن و کلییییییییییییییییییییییی منو ذوققققققققق مرگگگگگگگگگگگگگ فرمودند... اگه بدونین... خودم رو خفه کردم از بس چی توز خوردم. مرسیییییی دوستای گلممممممم

axfsa25ejb514q9o8vca.jpg

 این پست رو نصفه شب نوشتم و البته با تاخیر و کلی عجله

ممنونم که دست نوشته های هول هولکی و عج وجق من رو تحمل می کنین دوست جونا :-*

 

نظرات:

گلهای توی گلدون/

 

24 اردیبهشتی دیگر...

 

31st Birthday Cake

تولد واژه ای ست در پی معنا شدن
مفهومی ست در تب و تاب رسیدن
تولد گاه بهانه ای ست برای دلتنگ خود شدن
شانه ای ست برای جستجوی خویش
تولد گاهی بهانه ای ست برای یک جمع دوستانه
برای چند لحظه با هم خندیدن
برای خرید یک شاخه گل
برای جاری شدن یک قطره اشک
و کشیدن آهی از سر دلتنگی
تولد علامتی است پر معنا
در سر رسید زندگی ما
گاه بهانه ای ست برای نوشتن یک متن
یا سرودن یک شعر
تولد گاه بهانه ای ست
برای فریاد بودن
رهایی از پیله ی تنهایی
و اندکی به دنبال خود گشتن
تولد مفهومی ست
ناپیوسته در زندگی امروز ما
و عشق مفهومی ست پیوسته
با عشق زندگی کن تا پیوسته متولد شوی

(مرسی ریحان گلم برای این تبریک زیبات... اشکم رو درآوردی دختردایی خوشگلم... چقده تو مهربونی آخه :-*  )

 

 

و امروز من 31 ساله شدم...

برمیگردم با خاطرات امروز و فردا

پ.ن.1. به خاطر سال کبیسه ی میلادی امسال همه ی ماها 2 روز تولد داریم. یکی روز تولد شمسی و یکی دیگه اش معدل میلادی هر ساله که هر سال همون تاریخ شمسی میشه ولی امسال به خاطر سال کبیسه یکروز بعد از تاریخ تولده.

یعنی من فردا هم تولدمه! البته برای دوستای خارجیم!!!

 

 پ.ن2. اینم 2 تا آپ در دو روز متوالی. آپ قبلی برای دیروزه. چون دوست دارم روز همون مناسبت خاص یه چیزی بنویسم.

پ.ن3. نسیبه ی گلم... دوست عزیز و دوست داشتنی و همشهری مهربون و فداکارم... ممنونتم گل قشنگم که امسال هم مثل پارسال منو شرمنده کردی و زحمت خرید کادوی روز مادر رو کشیدی و همراه با همون شاخه گل رز قرمزی که به زور و زحمت گیرش آوردی رفتی سراغ مامانم

برات از خدای مهربونم بهترین ها رو آرزومندم عزیزم

و کادوی مامان:

البته مامانی هم امسال دوتا کادوی روز مادر میگره قربونش برم. گردنبندش هنوز هست :-*

من برم که این روز تولد منو کشتتتتتتتتتتت

 

نظرات:

گلهای توی گلدون/

 

میم مثل "مادر"...

 

کاشکی می شد بهت بگم
چقدر صدات و دوست دارم

چقدر مثل بچگی هام لالایی هات رو دوست دارم

سادگی هات و دوست دارم...

خستگی هات و دوست دارم

چادر نماز و زیر لب "خدا خدات" و دوست دارم

 

 

ثانیه ها می گذرند... دقیقه ها... ساعت ها... روزها... ماهها... سالها... و .... عمرها...

 

در پی گذشت این همه عمر تنها عشق جاودان را در قلب تو یافتم مادر...

 

در دستانت....

 

در صورت مظلومت...

 

در پس نگاه بی آلایش و همیشه نگرانت...

 

در پی دعاهای شبانه و روزانه ات...

 

در سایه ی همیشگی حضورت ...

 

در عمق شیارهای دستانت...

 

در طنین دل انگیز تپش قلبت...

 

در گرمای وجودت...

 

در آنچه که هر چه نیستم و هستم؛ و هرآنچه که دارم و ندارم از توست...

 

از تو و دعاهای آسمانیت...

 

از پروازهای ملکوتیت به عرش کبریایی پروردگارم...

 

از همه ی انرژی های معنوی و نورانی که از سجاده ی تو تا آسمان هفتم کشیده شده و انعکاسش در آیینه ی زندگیم هویداست....

 

و در این روز... روز مادر... برایت بهترین ها رو آرزومندم مادر... هرآنچه که لایقش بودی... هستی و خواهی بود...

 

جانم فدای یک تار مویت... مادر...

 

...

 

یک روز مادر دیگه اومد و من رو با خودش غرق کرد توی یه عالمه حسرت بودن در کنار تنها فرشته، معبود و معشوق زندگیم. یکی از فرشته های واقعی و معصوم و مظلوم آسمون هفتم که اشتباهی وارد این دنیا شده... وارد این دنیا شده که یکی مثل من و داداشی رو خوشبخت کنه به خاطر داشتن "بهترین مادر دنیا". وارد این دنیا شده که یکی مثل من و داداشی و دیوونه ی محبت هاش، فداکاری هاش و از خودگذشتگی هاش کنه... وارد این دنیا شده که یکی مثل من و داداشی رو از یه عالمه درد و کمبود و کاستی نجات بده... وارد این دنیا شده که... یکی مثل من و داداشی بهانه ای برای بودنمون داشته باشیم و همواره سجده بر درگاه معبودمون بسابیم به خاطر حضور ملکوتیش...

 

امروز دیوونه ام... گردنبد طلای مارکداری رو که از چند ماه پیش (از پس اندازی که به زور اینجا جمع میشه) برای امروز خریدم رو هی توی دستام جابجا می کنم .... ولی... مامانی کوشی پس؟...

 

-سلااااااااااااام مامااااننننننننننن گلللللللللل....

 

-سلام دخترم... خوبی عزیزم؟

 

-مرسی مامانمممم. روزت مبارک ....

 

مرسی دختر گلم...

 

-مامانی کادوت توی دستمه ولی... نمی دونم چجوری بدمش بهت؟! فکر می کردم امسال این روز رو ایران باشم ولی...

 

- باز تو منو شرمنده کردی؟!!! آخه چرا اینکارارو می کنی؟!!!

 

(مامانی گلم... کاش میدونستی وقتی اینطوری حرف می زنی این بغض لعنتی عن قریبه که جگرگوشه ات رو خفه کنه....)

 

 در دنیا هر آنچه خواستم بین دستان مادرم بود ....روز مادر مبارک

 
 

حرفهایی خودمانی با "مادرم"... چیزهایی که ترجیح می دم بخونه چون اصلا قادر به گفتنشون نیستم (به خاطر هجوم اشک):

 

مامان گلم.... همیشه و تا ابد تنها "عشق" زندگیم خواهی بود و خواهی ماند. عشقی که به داشتنش و به وفاداریش ایمان دارم. تمام سلولهای بدنت رو در این روز می بوسم و تقدیس می کنم یگانه معبود زندگیم.... به خاک زیر پات حسودیم میشه... و به هوایی که توش نفس می کشی... و حتی به بهشتی که خاک زیر پای توئه...

 

مامانی دلم برات یه عالمه تنگ شده... نمی تونم بگم چقدر.... بیشتر از "یه عالمه" بلد نیستم... مدتیه که سیستم تنفسیم فقط و فقط اکسیژن حضور تو رو می خواد. من دارم اینجا خفه می شم بدون عطر وجودت... مامانی دلم برای اون یه ذره جا توی آغوش گرم و نورانی و مهربونت تنگ شده... دلم تنگ شده برای اینکه موقعی که خوابی بیام بالا سرت و با نگاهم تقدیست کنم. دلم تنگ شده برای اینکه به اون همه چروک دستات و صورتت زل بزنم و اشکام سرازیر شه... دلم تنگ شده برای اینکه بیام بوست کنم (از اون بوس های صدادار که صداش توی گوشت می پیچه) و تو بهم بگی:

 

-راحلههههههههههه... بسه دیگه.... چرا اینقده منو بوس می کنی....

 

دلم برای اون بغض هایی که همیشه موقع جدایی ازت، به زور قورتشون می دی تنگ شده.... دلم آغوشت رو می خواد با یه عالمه حس خوب آرامش.... مامانی داغونم در جدایی از تو...

 

میپرستمت یگانه "عشق" جاودان زندگیم.

 

 2sjq246e30p5n3x5p0s.jpg

 

 

سورپرایزنوشت:

 

طبق معمول امشب برای مامانی سورپرایز دارم.... الان نمیگم... توی پست بعدی جریانش رو می گم....

 

روز مادر rooz madar

.

.

.

 نصیحت نوشت:

تمام دوستای گلم که امروز رو می تونن پیش مامانشون باشن و اونا رو لمس کنن و از عطر بهشتیشون مستفیذ شن... خجالت نکشین... خم شین... خم شین و دستاشون رو ببوسین... و از اونا به خاطر یک عمر زحمت تشکر کنین... کار سختی نیست. خرجی هم نداره... واقعیت اینه که مامان های گل ما بیشتر از اون چیزی که ما فکرش رو کنیم کم توقعند... خوشا بحالتون...

.

.

.

خیلی سختِ نگه داشتن بغض پشت تلفن . . .!

مخصوصاً وقتی که میخوای نفهمه . . .
هی قورتش میدی . . .هی . . اما آخرم چیکه چیکه اشکات گونه ها تو خیس میکنه!
اون موقع اس که یهو تلفنُ قطع مکنی. . .

بعدشم میگی خودش قطع شد!
kx5cexn728yn1js8o5mj.jpg

... چقدر شوراند و چقدر داغند اشکهای امروز چشمانم بر روی گونه هایم...

 

 

 نظرات:

گلهای توی گلدون

 

استخر رویایی... روز معلم و... ماه اردیبهشت...

بالاخره ماه اردیبهشت هم اومد و من از الان تپش قلب گرفتم برای روز تولد گرامی که نمی دونم چی انتظارم رو می کشه! اگه پارسال رو یادتون باشه:

تولد۳۰سالگی 

کلا روانی شده بودم و بعد از تموم شدن روز تولد مثل جنازه ای بودم که از جنگ برگشته! حالا ببینیم امسال چی انتظارمون رو میکشه! سعی می کنم امسال کمتر بیرون آفتابی شم تا مثل پارسال خسته نشم.

از طرفی بوی اضافه شدن یکسال دیگه به عمرمون داره میاد که همچین بوی جالبی نیست. من که هنوز توی باور 30 سالگی موندم باید از این سال پر هیاهوی زندگیم هم خداحافظی کنم کم کم و منتظر سال جدید زندگیم باشم. چقدر بالا و پایین داشتم توی 30 سالگی! وووییییی! بیشترشم سختی و تنهایی بود. ولی نه اینکه خوبی و خوشی نداشتم ها. ولی میانگینش این بود که یه عالمه تجربه بهم اضافه شد توی این سن. هر چند که هنوز که هنوزه گرد پیری! دهه ی 30 روی صورتم ننشسته و همه ی اطرافیانم سن بنده رو بین 12-5 سااااااااال!!! کمتر تخمین می زنن. و من برخلاف نظر بقیه که فکر می کنن خوبه، زیاد از این قضیه راضی نیستم. بگذریم...

هفته ی گذشته بیشترش توی خونه بودم و تز می نوشتم و فرانسه می خوندم. قیافه ام داره شبیه کتاب و جزوه و لپ تاپ و مقاله و... می شه! البته شبها می رفتم جیم تقریبا هر شب. که اگه نرم معلوم نبود چی به سرم میومد. جیم رو خیلی دوست دارم. هم برای سلامتی خوبه و هم برای تجدید قوا و انرژی گرفتن.

اون هفته به تقاضای استاد راهنمام به یک پسر ایرانی فوق لیسانس دپارتمون توی نوشتن پروژه اش کمک کردم. اون طفلی هم کلی تشکر کرد. و من در اون حین متوجه شدم که همچین تدریسم هم بد نیست مثل اینکه! و یه جورایی مثل اینکه من "باید" معلم یا استاد دانشگاه شم! اصلا کیف می کردم از درس دادن و همونطوری هم درس می دادم که دوست داشتم یکی بهم درس بده. با جزئیات و بازی و سرگرمی و مثال و...

خلاصه که کلی دعای خیر "پیام" (همون پسر ایرانیه) و استاد راهنما جان که توی شرایطی نبود که به پیام کمک کنه بدرقه ی راهمون شد و من اگرچه از وقت نداشته ی خودم زده بودم، ولی در کل راضی بود از کاری که کردم و حس خوبی داشتم. پیام از اون به بعد من رو Co-Guide یعنی استاد راهنمای دومش صدا می کنه :)

اون هفته با twinkle که اسم دوست جدید هندیم هست - به معنای چشمک- رفتیم اون جیمی که توی 2 تا پست قبل گفتم دنبالش بودم. آقا عجب جیمی بود... عجب جیمی بود! هر چند که جیم خودمون هم محشره. 4 طبقه با کلی امکانات و تمیزی و AC و ماشین های پیشرفته و...

ولی این یکی جیمه، هم جاش خیلی توپ بود (توی تراس یه برج!)، هم استخر داشت و سونای بخار و ... خلاصه بسیارررررررررررررر از ایروبیک توی آب لذت بردیم و بعدشم با Twinkle رفتیم 20 دقیقه سونای بخار گرفتیم و من در اون حین داستان زندگیم با خرگوش هام رو براش تعریف کردم و اون هم کلییییییییییییییییییی ذوقیده بود!

عکس هایی از تبلیغات کلاس ورزشمون توی بیلبوردهای بزرگ داخل شهر:

 

این آقاهه رئیس کل کلاس ورزشهای زنجیره ای abs هست که خیلیییی من رو دوست داره :) با اینکه من همیشه توی جیم جدی هستم، با این هم جدی بودم و همیشه ته اخم داشتم.

(خیلی پرروام! همه اینقده بهش احترام میذاشتن من حتی سلامش هم نمی کردم!)

 ولی اونقدر موقع ورزش برام دست تکون داد و توی سلام کرذن پیش دستی کرد و لبخند نثارم کرد که خجالت کشیدم از خودم!!!: مدرکش رو از آمریکا گرفته این آقای مهربون و کلی حالیشه:

 
اینم کتاب پرفروشیه که نوشته:
 
اینم همون برجیه که استخر توش بود. البته اینجا روز هست:
 
 
ولی ما شب رفتیم!!:
 
اینم نمایی از استخر توی تراس که خیلی جای باصفایی داشت:
شب خیلی هیجان انگیزناک و رفرش کننده ای بود.
.
.
.

این چند تا عکس هم به تقاضای بعضی از دوست جونام از خونه ام گذاشتم. خونه ای که خیلی دوستش دارم و از توی اون بودن و حتی زجر کشیدن درش که بیشتر به خاطر تنهایی هام بود لذت برده و می برم:

در رو که باز می کنی:

zwedbryct0qnmfacjhv.jpg

4mdzpgbpj81kwnyb4hf.jpg

w03bg04t1ygbhe9xtb64.jpg

ibg2kct4zb64e3014mzm.jpg

 

طرف در ورودی:

azzwmll9x92eglog0sj.jpg

 

راهرو از اتاق خواب به هال:

i53ygnwv7foqjo7hmo0.jpg

 

آشپزخونه:

rp8jgylh83581geeh074.jpg

 

همون راهرو از هال به اتاق خواب:

o9h0i2kpclqbbok6o7z.jpg

 

در اتاق خواب:

slvv7seo6py8gvohfk8f.jpg

 

من و تختی که روش می خوابم، درس می خونم، نماز می خونم (چون تمیزترین جای خونه امه) و وبلاگ آپ میکنم! الان ولو شدم روش!

ilv83pmrdmy9xp3ltqt.jpg

(تمام وسیله های خونه رو خودم خریدم و جابجا کردم و چیدم!) 

ان شاالله اگه شد عکسهایی از مجتمع مسکونی زیبامون، رخش سفیدم و دانشگاهمون بعدها می ذارم. ولی قول نمیدم چون نمی دونم کی میشه!

پ.ن. ممکنه یه مدت کوتاهی غیب شم. چون واقعا شلوغه سرم. و در عین حال باید برای تمدید پاسپورتم برم بمبئی و دوباره ویزام رو باهاش تمدید کنم و پلیس و.... کلا له ام! سعی می کنم زودی بیام.

 

تبریک نوشت:

روز معلم و استاد رو به همه ی معلمین خوب زندگیم از بچگی تا الان که خرس گنده ای شدم برای خودم تبریک می گم. مخصوصا به مامان گلم که نه تنها معلم بزرگ زندگیم توی همه ی عرصه ها بود، بلکه معلم بازنشسته ی آموزش و پرورش هم هست. کسی که حدود 33 ساااال با عشق به بچه های کوچیک درس داد و از این همه سال بیشتر از 20 سالش معلم کلاس اول ابتدایی بود. به نظر من مدیریت بچه های کوچولوی اول ابتدایی از همه ی دوره ها سخت تره. من که هر وقت می رفتم توی کلاس مامانم سرساااامممم می گرفتم. و البته همه ی ماها مدیون معلمین کلاس اولمون هستیم چون اونا بودند که پایه ای ترین حرف های زندگی رو بهمون یاد دادند.

به امید اینکه سال دیگه یا 2 سال دیگه این موقع منم به عنوان عضو کوچیکی از جامعه ی شما فرشته های حقیقی روی زمین باشم.

 

آخر نوشت:

اجی! مجی! لاترجی! راحیلا غیب می شود!

TAKE CARE

 

نظرات:

گلهای توی گلدون/

 

 

 

روزهایی که نمی دونم چجوری می گذره؟!

 

نرو... هی با توام! عجب آدمیه ها! بهت می گم نرو! یعنی توئه "ساعت" زبون آدمیزاد حالیت نمیشه؟! آخه مگه دنبالت کردند که اینقده تند تند میدوئی؟ یعنی خسته نمیشی؟

یادمه از اون موقعی که یادم میاد آروزم این بود که شبانه روز به جای 24 ساعت 30 ساعت می بود... ولی این روزها آرزوم اینه که ای کااااااااااااااااااششششش شبانه روز 40 ساعت می بود.

این روزها دارم یه کتاب گنده ی علمی رو به انگلیسی ترجمه می کنم که بچپونمش توی تزم. اولین کار ترجمه ام هست از فارس به انگلیسی اونم در باب science. وااااااییییی که چقدر دوره ی فوق لیسانس غرغر می کردم برای نوشتن پایان نامه اش. الان اون کتاب نزدیک 300 صفحه ای که براش اون همه زحمت کشیدم والبته الان reference بعضی از بچه ها شده و توی کتابخونه ی دانشگاه فوق لیسانسم داره پزش رو می ده، برام کلی بچگونه میاد. به خواب شب هم نمی دیدم بشینم تز بنویسم... اونم از نوع دکتراش... اونم به زبان انگلیسی اونم با این استاد راهنما جان گل و بلبل که مو رو از ماست می کشه بیرون و به همه چی گیر میده.

خلاصه که صمیمانه محتاج دعاهای خالصانه ی شما عزیزان برای فتح این قله هستیم.

آخه سرجام هم که نمی شینم. کلی از وقتم رو فرانسه گرفته که یه امتحان مهمش "9می" هست که سوالات مستقیما از پاریس میاد و بعدش برمیگرده اونجا برای تصحیح. و مدرک خیلی معتبریه که تمام دنیا قبولش دارن. ولی واقعا سخته و کلا دارم له میشم زیر سختی این زبان...

آخیشششششششششششششششش... کمی سبک شدم! چقده خوبه که اینجا یه عالمه گوش شنوا هست برای غرغرهای من :)

حالا اینا رو داشته باشین:

"درس خوندن" عزیزم... عاشقتم... خیلی دوستت دارم... ازت خسته نمیشم. هر روز بیشتر از دیروز عاشقت میشم. دوست دارم اینطور غرق شدن در تو رو. دوست دارم این دنیای جدیدی رو که بهم معرفی کردی. دوست دارم این موقعیت و شرایطی رو که برام بوجود آوردی. دوست دارم آدمهای بزرگی رو که به خاطر تو باهاشون آشنا شدم. کلا... عاشقتمممممممم....

چند روز پیش که برای ثبت نام رفته بودم موسسه، یکی از اساتیدمون گفت برای مشکلی که دارم برم پیش خانوم "ماریان" که فرانسوی هست و اونجا کا می کنه. دختره خیلی مودب و مهربون بود. کلی با هم حرف زدیم (اول به انگلیسی و بعدشم به فرانسه). بعدش قرار شد از دوشنبه هر روز تقریبا چند دقیقه برم پیشش تا با هم مکالمه کار کنیم. کاش وقتش رو داشته باشم و این موقعیت رو از دست ندم. خیلی موقعیت خوبیه که آدم با یک آدمی که کاملا مال اون کشوریه که تو داری زبانش رو یاد می گیری مکالمه کار کنه. تازه! اونم مجانی!

امروز که مثلا یکشنبه بود نمی خواستم برم بیرون و مثل بچه ی آدم کمی تزم رو جلو ببرم. یه 3 ساعتی ولو بودم روی لپ تاپ که "نوتن" از کتابخونه ی موسسه زنگ زد و بهم گفت که فتوکپی هام آماده اس. بیا بگیر که 1 هفته دارم می رم مرخصی و ...

 علیرغم گرمای شدید هوا و روز تعطیل پاشدم رفتم موسسه. حدود 1.5 ساعت اونجا معطل شدم. بعدشم رفتم "مک دونالد" یه "مک چیکن اسپایسی" (یعنی ساندویچ مرغ مک دونالد که تند هم هست!) خوردم. بعدش تصمیم گرفتم تنهایی برم سینما. یعنی قبل از اینکه بیام بیرون رفتم توی سایت سینماهای هند و فیلمم رو انتخاب کردم و ساعتشم مشخص کردم!!!

رفتم یه فیلم خنده دار و رمانتیک هندی به اسم Housefull2 که جالب بود.

 

هنوز سیستم این فیلم های هندی توی مخم نرفته. 2 ساعت فیلم دیدیم. فکر کردم تموم داره میشه دیگه... ولی یهو برقا رو خاموش کردند و روی پرده به انگلیسی نوشتند میان پرده. خیلی خسته کننده اس سینما برام وقتی تنهایی میرم. بالاخره تموم شد. بعدشم رفتم 2 تا کیف خوشگل خریدم و برگشتم خونه.

 این شب ها کلاس ورزشم رو هم تعطیل نکردم و کلا با رفت و برگشت و ورزش و حموم و... ۳ ساعتی وقتم رو میگیره. ولی خب آدم باید برای سلامتیش وقت بذاره. اونم یکی مثل من که همه اش غوز کردم روی لپ تاپ!

...

چند روز پیش توی دانشگاه چندتا دکتر اومده بودند که میزان کلسیم بدن رو با دستگاههای مخصوصی تعیین می کردند. بنده متوجه شدم که علیرغم این همه توجه و ورزش و خوردن شیر و لبنیات و همچنین قرص کلسیم باز هم میزان کلسیمم پایینه!!!

این شد که آقایون دکترا بهم گفتند با این سن کمت، منفی ۱.۳ برات نشانه ی خوبی نیست و بهم قرص های تقویتی کلسیم و منیزیم و ویتامین "د" دادند.

اینم از خوبی های زیستن توی قرن ۲۱ هست دیگه... قبل از هر اتفاق ناجوری، پیش بینی و پیش گیری میشه... اونم با ساده ترین روش ها و البته صرف کمی هزینه!

 

پ.ن. بابت همه ی خوبی ها، مهربونی ها، همدرد بودن ها، دعا کردن ها و در یک کلام فرشته بودن هاتون برای دوست کوچیک و بی هیچی مثل من، ممنونتونم. هیچ وقت این همه انرژی مثبتتون رو که از طریق این وبلاگ، تلفنی، ایمیلی، رو در رو و... فراموش نمی کنم. از خدای مهربونم که سایه ی همیشگیش رو همیشه توی زندگیم حس کرده و می کنم، برای همه اتون بهترین ها رو می خوام... هر چی که صلاحتونه و شایسته اتونه... ان شاالله

ممنون

 

 

نظرات:

گلهای توی گلدون/