یکسال گذشت از فراق شقایق...

 

 هر از گاه در گذر زمان در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی،جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد که در سکونی، آغازی بی پایان را می سراید...

یکسال گذشت...

از روزی که به جرات می تونم بگم بدترین روز زندگیم بود...

از فراق عزیزی که عشقش و محبتش توی دل من و همه ی اطرافیانش جاودانه اس...

از پرواز ملکوتی بهترین پسر عمه ی دنیا...

از دوری فرشته ی مهربون قصه ها...

از داستان پرواز قاصدک خوش خبر زندگی دختر دایی...

از بهت و غمی که در پس یه عالمه بغض و گریه در حال بال بال زدنه...

از خوندن تنها 3 اس ام اس باقی مونده از پسر عمه ی گلم...

از ناباوری و بهت و نگاه ملتمسانه به سنگ سرد روی خاک...

از گوش کردن تنها آهنگای یادگاریش که به دختر داییش داده بود...

از ....

یعنی حبیب جان... واقعا تو نیستی؟

حبیب عزیزم...

تو... تو تنها کسی هستی که با گذشت یکسااااااااااال از رفتنت هنوز نه باور دارمش.... نه می خوام باور کنم...

گل مهربونم... تو تنها کسی هستی که با رفتنت خورد شدنم رو احساس کردم... زانوهای سست شد... توان همه چی ازم سلب شد...

 تو عزیز من... تنها کسی هستی که با گذشت 365 روز تاریک از رفتنت هنوز وقتی بهت فکر می کنم و حالا که دارم از تو می نویسم چشام پر از اشک شده و دارم می لرزم...

کاری که ازم برنمیاد به غیر از ...

به غیر از همون کاری که هر روز برات می کنم و ثوابش رو برات می فرستم...

می خوام بدونی... تو تنها کسی هستی که توی این 1 سال بعد از مرگش هر روز سعی کردم اون کار معنوی رو براش بکنم... چون توی خواب یکی از اقوام گفته بودی بهش احتیاج داری...

هنوز باور نمی کنم که صدای مهربون "دختر دایی" گفتنت رو نشنوم...

اون چشای پر از حجب و حیا ... اون همه احترام به من دختردایی...

می خوام بدونی...

هیچ وقت فراموشت نمی کنم... نه تو رو... نه محبت هات رو... نه دل پاکت رو... نه مظلومیت مرگت رو... نه رنج های کمر شکن روزهای قبل از فوتت رو (که همون ها باعث شد موقع رانندگی حواست پرت بشه...) ... و نه هیچ خاطره ای رو از تو...

یاد چیتگر... برقون... ولگردی توی تهران... درد دل هات با من ... رازهایی که فقط به من می گفتی...

ای خدا...

خدای مهربونم... حبیبم رو به تو می سپرم... می دونم پیش تو هم حبیبه... از بس این بچه خوب و دوست داشتنی بود...

پ.ن1. پسر عمه ی گلم حبیب، پسری 26 ساله و کاملا سالم...پارسال در تصادفی بیرحمانه، جان به جان آفرین تسلیم کرد...

پ.ن2. حال و روز پارسالم هم خوندن داره:

 http://ghasedak1981.blogfa.com/post-321.aspx

 وعجیب اینکه هنوز بعد از این همه مدت، هیچ تغییری در من در قبال درک این مساله و تحملش رخ نداده...

پ.ن3. از همگی شرمنده ام که ناراحتتون کردم... وظیفه ام بود اینجا تسلیت بگم...

 

نظرات:
 
 

عکس نوه هام و تولد یک نی نی شیرین...

سلام راحیلای مادربزرگ رو پذیرا باشین

واقعا اگه بچه ی آدم زایمان کنه اینقده دردسر نداره که من برای این 4 تا وروجک و مامان شیکموشون که کم مونده من و در و دیوار خونه رو بخوره دارم روم به دیوار بلا نسبت شما حمالی می کنم اونم به معنای واقعی

ولی اینقده شیرینه اینقده قشنگه و اینقده دوست داشتنیه که نگووووووووو

وای که هر روز پا می شم می بینم یه چیزی یاد گرفتن اینقده ذوق می کنم که همه ی خستیگی هام درمیره.

این چند تا عکس برای چند روز پیشه... الان ماشالله خیلی جیگرتر شدند. ان شاالله هفته ی آینده چند تا عکس دیگه و جدیدتر می ذارم.

حالا فعلا اینا رو داشته باشین:

o7aci7e9xd5fo9ixagi.jpg

اولین دیدار من با نوه های گل و شیرینممممممممم :-*

 

6i7nvss6ot387tm2ewcd.jpg

اینجا توی بغل پریسا هستند. همون دوست نگون بختم که توی زایمان هانی و دردسرهای بعدش یه عالمه مشکل و زحمت رو تحمل کرد چون من ایران بودم ولی هیچی هم نگفت و همه اش خوبی و... اینجا داشت بهم یاد میداد چه شکلی هانی رو بغل کنم که بچه ها شیر بخورن!

 

7hxtly14ma3yfojterxj.jpg

هانی و نوه هام که از بس شیر خوردن فکشون خسته شده و غش کردند.... فداتون بشممممم منننننننن :-*****

 

0nxmzvwkg585eb49q2.jpg

تقریبا اولین روزی که تونستند هر 4 تا روی پاشون واستن!

تازه چشاشون هم توی بغل خودم واشد :-****

 

پ.ن. اگه قلبم واستاد تعجب نکنین یا ناراحت نشین. آخه هر روز این کوچولوها کلی دل و قلب مامان بزرگشون رو با کارای جدیدی که یاد می گیرن تکون می دن :-****

 

یه خبر خیلی خوشحال کننده که وقتی شنیدمش اشک توی چشام جمع شد هم خبر نوه دار شدن دایی علی و عمه شدن ریحان و معصی و بابا و مامان شدن رضا و ملیحه ی عزیزم هست.

معمولا وقتی من اشکم درمیاد موقع تولد یک نوزاد که به والدین بچه  یا خونواده اش تعلق خاطر داشته باشم.

اینم عکسای داغ از تولد یکتا کوچولوی شیرین و دوست داشتنی که فکر کنم وقتی بتونم ببینمش که راه افتاده باشه!!!!!

 

agi1z8b0isnrzrm7fgs1.jpg

کلا یکتا کوچولو پرینت رنگیه باباشه :-)

 

پسردایی جان و ملیحه ی عزیزم بازم می تبریکم از صمیم قلب :-*

 

پ.ن. امروز 2011.11.11 هست. یعنی 11.11.11! تاریخی که تا 100 سال دیگه تکرار نمیشه. دوست دارم این رند شدن تاریخ ها رو :-)

 

 

 نظرات:

گلهای توی گلدون/

 

 

 

زندگی دوباره در ایندیا ...

 

واییییییی که اگه بدونینننننن پدرم دراومددددددد... بیچاره شدم. طبق معمول اضافه بار داشتم! 30 کیلو فوقش 35 کیلو می تونیم ببریم که بنده 2 برابر این مقدار رو داشتم! وای که حمل این همه بار توی قطار و بعدشم فرودگاه چه زجری داشت. بدنم هنوز کوفته اس. مخصوصا توی فرودگاه که 1000 بار باید check in  و chek out  بشه و اون همه دستگاه... بدنم می لرزه وقتی یادش می افتم. اون 6 ساعتی که توی فرودگاه خمینی بیکار نشسته بودم و خواب داشت چشام رو کور می کرد که آخرش بود! ساعت 1.30 نصفه شب رسیدم توی فرودگاه و پرواز تقریبا 6 ساعت بعدش بود. بارها رو هم 3 ساعت بعدش تحویل می گرفتند. با این حساب اگه من خوابم می برد و یهو وسیله ها غیب می شد تقصیر خودم بود. با انبر دست چشام رو وا نگه داشته بودم. 2-3 بار هم چرتم برد ولی از خواب پریدم.

خلاصه که پریدیم. و من طبق معمول هر بار که هواپیما داره می پره حالا چه می خواد از ایندیا به ایران باشه و چه از ایران به ایندیا چشام پر از اشک بود (همون فرزند طلاقی که گفته بودم!)

راستی اینسری 2 تا عمو و پسر یکی از اونا کنارم نشسته بودند که اصفهانی بودند. بار اولشون بود میومدند هند. برای 4 روز و بازدید از کارخونه. همه چی براشون غریب بود و برای همین از من کمک گرفتند و اینطوری شد که با هم رفیق شدیم و کلی تا خود بمبئی حرف زدیم. هیچی هم انگلیسی بلد نبودند. برای همین وقتی توی فرودگاه ایندیا براشون مشکل پیش اومد نمی دونستند چیکار کنن. برای همین توی اون شلوغی دنبال من گشتند و پیدام کردند. منم تا جایی که شد کمکشون کردم و رسوندمشون اون طرف پیش دختر یکی از اون آقاها که اومده بود دنبالشون. اونا هم کلییییی تشکر کردند و دعا خیر. خیلی حس خوبی داشتم :)

 

راستی یه خبر جدید بدم که البته برای خیلی هاتون همچین جدید هم نیست! مادربزرگ شدم! اینجانب جوونترین مادربزرگ دنیا هستم که در سن 30 سالگی 6 تا نوه ی ژیگول و بانمک و البته با گوشهای دراز دارم! بله! درست حدس زدین! "هانی" که فکر می کردم پسره، فارغ شدند! اونم وقتی من ایران بودم. بیچاره دوستم پریسا که خرگوشام پیشش بودند. هر چند که خودش کلی ذوق داشت ولی من کلی شرمنده اش شدم. البته 2 تا از نوه هام در روز دوم تولد به رحمت ایزدی رفتند و الان من عذادار هستم! روز دومی که برگشتم با اندیشه و رضا و الهام رفتیم دنبال زائو! وایییییی که نمی دونین چقده بامزه ان. دیروز چشاشون وا شد تازه! و هر روز ماشالله بامزه تر از دیروز می شن. همون روز که داشتیم از خونه ی پریسا برمی گشتیم رفتم دنی رو دادم pet shop. یعنی همون جایی که خریده بودمش. اگه بدونین چقده گریه کردم! ولی مجبور شدم. چجوری می تونستم از این همه خرگوش مراقبت کنم؟ لحظه های بدی بود. ولی می دونستم اگه بیارمش خونه دیگه نمی تونم ببرم پسش بدم. بچه ها کلی دلداریم دادند و رضا که هندیش خوبه با آقای فروشنده صحبت کرد و اونم به ما اطمینان داد که جای بچه ام خوب خواهد بود و کشته یا خورده نخواهد شد!!!

حالا بچه ها منتظرن که بریم، من نمی تونستم از دنی جدا شم. خلاصه که داستانی داشتیم. ولی بچه ها با کمی حرف و جک و خنده سعی کردند حواسم رو پرت کنن.

حالا هم از اون روز دارم از زائو و نوزادان پذیرایی می کنم. آیییی ماشاالله هانی می خوره! نیست 4 تا بچه شیر میده! کم مونده من رو هم بخوره! اصلا از دیدن صحنه ی شیر خوردن نوه هام سیر نمی شم. چه ملچ و مولوچی می کنن و چه دست و پایی می زنن. عین بچه ی آدم. یهو به خودم میام می بینم نیم ساعته از جام جم نخوردم! حالا بذارین کمی بزرگتر شن. عکساشون رو یه جا می ذارم. قرار شده تا  1 ماه که شیر می خوردن پیش من بمونن و بعدش 3 تاشون رو می دم به دوستام و یکیشون پیشم می مونه که هانی جونم تنها نباشه :-*

 

پ.ن1. اینسری توی دلم یک سوره ی واقعه نذر کردم که اشکم درنیاد. ولی فقط خدا می دونه 2-3 روز آخر چی به سر من اومد و مخصوصا ساعت های آخر برای درنیومدن اشکام چه زجری رو تحمل کردم. از درون می لرزدیم ولی خداییش کنترل خوبی داشتم. می دونتستم اگه گریه کنم برای مامان و بابا و داداشی سخت تر می شه جدایی. موقع خداحافظی لب هام روی گونه هاشون می لرزید ولی بازم کنترل کردم. بابا که طبق معمول گریه می کرد. مامان مثل همیشه صبور بود. روز آخر مامان 2 بار ازم خواست توی چاییش آب جوش بریزم در حالی که خودش کنار سماور ایستاده بود! یعنی اومد با ذوق صدام کرد و گفت می خوام دخترم برام چایی بریزه. و این اولین بار بود که... روزهای آخر هر 5 تا شعله ی گاز همه اش در حال کار کردن بود و من می بایست تمامی غذاهایی رو که مامان گل مد نظرش بود رو می خوردم. به واقع ترکیدم.

... قطارمون نیم ساعتی تاخیر داشت و توی اون نیم ساعت دل من داشت از توی دهنم می ریخت بیرون از بس گریه ام رو کنترل کرده بودم. سعی می کردم به هیچ کدومشون نگاه نکنم. وقتی هم که قطار حرکت کرد، بابا داشت گریه می کرد و مامان و داداشی با قطار می دوئیدن و مامان برام بوس پرت کرد. چی کشیدم... خدا میدونه...

پ.ن2. اینبار از همیشه کمتر هزینه کردم برای خروج از ایران. یعنی نه اضافه بار دادم (چون بارهام رو با بقیه که کمتر بار داشتند تقسیم کردم) و هم برای اولین بار عوارض خروج از کشور که 50 تومنی می شه رو ندادم! فقط همون 30 تومن آژانس راه آهن تا فرودگاه رو دادم. و این معرکه بود! همیشه وقتی می خواستم از ایران خارج شم جیب هام توی فرودگاه خالی میشد. خدا رو شکرت...

 

 

پ.ن3. بابا خیلی برای کار آینده ام نگران بود. منم روز آخر رفتم بهترین دانشگاه ولایت در اتاق رئیس دانشکده زیست شناسی. و اونا تا فهمیدن رشته ام چیه بهم گفتند ما به رشته ی شما برای اعضا هیئت علمی نیاز داریم با پایه حقوق ... چشام گردددد شد! مبلغ خوبی بود. یعنی از زیاد هم بیشتر بود. قرار شد رزومه ام رو براشون ایمیل کنم. آقا دکتره دو دست و دو پا من رو چسبیده بود که نمی خواد فوق دکترا بخونی! برگرد همین جا برو سرکار! تازه من فکر کردم درست تموم شده و از الان می خوای شروع کنی!

خدا جونم ممنونتم. می دونستم زحماتم رو بی نتیجه نمی ذاری. دوست دارم خیلییییییییییی.

 

پ.ن4. این روزها بعد از 3 هفته بخور و بخواب، کلی کار ریخته روی سرم که نمی دونم کدومش رو اول انجام بدم؟! کچل شدم....

 

 نظرات:

گلهای توی گلدون/

 

 

 

هفتمین پرواز

 

تو با دلتنگی های من...

تو با این جاده همدستی...

تظاهر کن ازم دوری...

تظاهر می کنم هستی...

 

 

پ.ن۱. بعد از این همه سال... بعد از این همه تحمل جدایی... بعد از این همه فشار... بازم سخته... وداع رو می گم...

مثل اینه که یکی دست کرده توی حلقم و داره قلبم رو می کشه بیرون

داغونم...

 

پ.ن۲. از فرودگاه متنفرممممممم...

 

 پ.ن3. با قطار ساعت 7 میرم تهران ان شاالله و فردا ساعت 7.15 صبح به وقت ایران پروازه. طبق معمول اجازه ندادم کسی باهام بیاد. طاقت خداحافظی پشت اون شیشه های کذایی رو ندارم. برام دعا کنین.

برمی گردم به زودی... با یه عالمه مطلب قشنگ ایندیایی...

 

من فرزند طلاقم!

 

اونسری که داشتم می رفتم هند، یه خانوم خیلی باحال کنارم توی هواپیما نشسته بود که به عنوان توریست داشت میومد هند. خانومی حدودا 45 ساله و خیلی شیک پوش. کلی با هم حرف زدیم (اگه دوست داشتین دوباره دی 1389 رو بخونین که کمی راجع به حرفامون نوشته بودم.)

 اون خانوم یه مطلب خیلی خوب رو به من گفت که هیچ وقت یادم نمیره. اون به من گفت:

-          کسانی که در 2 کشور زندگی می کنند، مثل بچه های طلاق هستند. وقتی پیش مامانشونن، دلتنگ باباشونن و وقتی پیش باباشونن، بهونه ی مامانشون رو می گیرن.

 

این قضیه برای تقریبا همه ی اطرافیان من صدق می کنه و من بیشتر از 100 درصد بهش اعتقاد دارم. در ضمن اینکه عاشق ایرانم و قلبم برای وجب به وجبش می تپه، دیوونه ی ایندیا هم هستم و اصلا طاقت دوریش رو ندارم! یادم نمیره وقتی می خواستم برای این 3 هفته بیام ایران چقده دلتنگ خونه و بچه! و دوستام و ماشینم و استادام و دانشگاه و ... شده بودم! و در عین حال از اینکه دارم میام ایران و می تونم عزیزانم رو بعد از کلی مدت ببینم چقده خوشحال بودم که توی پوست خودم نمی گنجیدم و زودتر از هواپیما خودم توی آسمونا بال بال می زدم!

و حالا... بعد از 24 روز ... حالا دوباره بوی رفتن میاد. از این بو متنفرم. بویی که برام سردرد میاره، بغض میاره، اشکای خورده شده میاره، توی فکر رفتن میاره، دیدن زجر کشیدن مامان و بابا و داداشی رو میاره و یه عالمه بوی دیگه که ازشون بیزارم. مادامی که توی دلم دارم قند آب می کنم که از دوباره دارم می رم وطنم (ایندیا) و یه عالمه روز طلایی دیگه شروع می شه. ترکیب این 2 تا یه چیزی مثل ترکیب شور و شیرینه! یا شیرینی و تلخی بهتر بگم! اینقدر که توی دلت یه زلزله ی 8 ریشتری رخ میده که سیستم بدنی و گوارشی و ... همه چیزتو میریزه به هم...

این روزها همه اش توی فکرم. اگه کسی صدام نکنه همه اش زل زدم یه نقطه و ...

دوست ندارم هم کسی خلوتم رو بشکنه...

نگاه از پشت سر به مامان، بابا و داداشی... تقدیس سرتاسر پیکر نورانی مامانم، دستای پینه بسته ی بابا و تمامی اجزای صورت و موهای رو به سفید گذاشته اشون که باید این قابلیت رو داشته باشی اون بغض لعنتی رو هر آن فرو بدی ... چون ممکنه هر لحظه اونا بخوان چیزی بهت بگن و برگردن توی صورتت...

چقدر از این روزها بدم میاد... کاش زودتر 4 روز دیگه بیاد ...

ایران خوب بود. اینسری واقعا قشنگ بود. به جز... به جز دردی که برام ناآشنا نیست. و بنا به تقدیر و خواست پروردگارم محکوم به تحمل چند باره ی این زجرم. ولی نمی دونم چرا اینسری جنسش فرق می کنه. اینسری داره منو از درون می سوزونه... خدا جونم مثل همیشه کمکم کن. لااقل کاری کن که سردی دستها و پاهام و لرزش دستام و سرگیجه هام که همه اش عصبیه قطع بشه. کاری کن که بفهمم خیلی چیزها واقعا ارزش فنا شدن نداره... کمکم کن...

اینسری یه عالمه از دوستا و آشناها رو ندیدم! یعنی خیلی هاشون متوجه نشدن که من اومدم ایران! خدا رحم کنه اون روزی رو که متوجه شن. کی می خواد جوابشون رو بده؟! ولی واقعا تقصیر خودم نبود. وقت کم و کلی کار.

اینسری 2 بار رفتم تهران. یکبار با مامان و بابا که خیلی خوب بود. یکبار هم برای دیدن دوستانم. البته اونبار هم خیلی خوش گذشت. شب اولش رو رفتیم کنسرت بنیامین (که البته من همه اش خواب بودم! قابل مقایسه با کنسرت ابی نبود و اصلا نمی تونستم هضم کنم که با آهنگای به اون شادی بشینم سرجام که مبادا بهم تذکر ندن!). بعد از کنسرت هم یه عالمه عکس توی فضای برج میلاد انداختم که واقعا قشنگ بود. اون شب رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.

و روز بعدش هم کلی خرید کردم. شب دومش هم برای اولین بار توی کل عمرم در ایران  یه سورپرایز پارتی برای تولد رفتیم و واقعا خوش گذشت.

 

پ.ن1. ببخشید اگه با عنوان این پست ترسوندمتون... مگر حاج حسین آقا (بابای طفل معصومم) از روی نعش من رد بشه و بتونه مامانم رو زبونم لال طلاق بده. البته اگه کار بدی کنه و مامان گلم رو اذیت کنه، رسما خودم طلاقش میدم!

 

پ.ن2. این روزها هوای دلم ابریه... دلم هنوز نرفته برای مامانم تنگ شده ...