زیباترین جشن تولد زندگیم


gpilupelprzjlh99yu2q.jpg

امسال می تونم بگم قشنگ ترین جشن تود زندگیم رو داشتم. همه چیز برام زیبا و رویایی بود. همه چی همونطوری بود که می خواستم. شب قبل از 24 اردیبهشت، آشیانه ی کوچیک من در ایندیا، میزبان جعی از بهترین دوستان من بود که بی ریا و از صمیم قلبشون برای من شادی و پایکوبی می کردند. این جشن تولد یهویی در حالی صورت گرفت که بنا به مشکلات بیش از حد کمر شکن اینجانب در ایندیا، اصلا قرار نبود اتفاق بیافته. خرید لباس و لوازم و دعوت کردن مهمونا در عرض 3 روز صورت گرفت. این قضیه برای من که فوق العاده استرسی هستم روی این چیزا (چون می خوام همه چی به بهترین نحو ممکن صورت بگیره) خیلییییی بود! همه از لباسم و اون میک آپ 10 دقیقه ای روی صورتم خیلی راضی بودند. و همین طور از رنگ موهام که برای اولین بار توی عمرم به خودشون رنگی به غیر از مشکی پرکلاغی می دیدند.

فقط از این قضیه نگران بودم که بنا به مقررات سرسختانه ی مجتمع مسکونیمون، از بچه ها خواسته بودم 6 تا 9 بیان (هر چند تا حدود 11 طول کشید!!!) و همین طور همه ی افراد دعوت شده اهل م ش ر و ب بودند که من این یکی رو هنوز نتونستم قبول کنم و در نتیجه اصلا تدارکش رو ندیده بودم. ولی همه چی اونقدر خوب و با برنامه پیش رفت که به همه حسابی خوش گذشت. مهمونای من سارای گلم (کوچیکترین دوست جون جونیم در هند که علیرغم فاصله ی سنی 12 ساله امون کلیییییییییییی همدیگه رو می فهمیم)، علی و مهسا، ناهید، Twinkle، Chris و الهام، Taiwo و پریسا، پانته آ،Tushar و من :)

دوستای گلم که در تولد پارسالم بودند همه اشون این ور و اون ور پراکنده بودند! فرهاد و الهام که برای سفر رفتند ایران، پریسا که تیو راه استترالیاست، رضا و الهام که مهاجرت کردند امریکا. در نتیجه هیچ کدومشون در جشن امسالم نبودند ولی جاشون حسابی خالی بود.

امسال هم همچنان مشابه سالهای پیش اینجانب پنچر شدم روز تولدم ز بس پیام های تبریک دریافت نموده و متعاقبا پاسخ دادم بهشون. این باکس تمامی پروفایل هایی که توی اینترنت داشتم که طور کل منفجر شدند. گوشی بیچاره ام که دقیقا هنگ کرده بود. دیگه طوری شده بود که وقتی شب 24 اردیبهشت به دعوت یکی از دوستان رفته بودم یه رستوران فوق العاده شیک و گرون قیمت چینی (که تمام در و دیوارش شبیه این فیلمای چینی بود و آهنگاشون و غذاهاشون و کلا همه چی)، اونجا هم همچنان داشتم به پیام های تبریک پاسخ می دادم (یا تایپ می کردم یا جواب تلفن می دادم). دیگه از دوستم که باهاش رفته بود رستوران با حالتی مستاصل پرسیدم:

-          دقیقا چند دقیقه ی دیگه 14 می تموم می شه؟!

-          حدود 2 ساعت دیگه!

و من همونطوری ول شدم روی میز.

و همچنان تا امروز که چند روز از تولدم می گذره دارم پیام تبریک دریافت می کنم! از در و همسایه بگیر تا بر وبچ جیم و کلاس فرانسه و آزمایشگاه و... اوه مای گاااااادددددددد...

نمی دونم! واقعا نمی دونم چرا اینقده روز تولد برای این خارجی ها خاصه؟! البته ایران هم این روز رو جشن می گیرن ولی نه به این وحشتناکی. دقیقا روز بعد از تولد من مثل اینایی می مونم که از جنگ برگشتن و این هر 4 سالی که اینجا بودم برای تکرار و تکرار شد...

پیام های تولد امسالم هم مثل جشن تولدم اینترنشنال بود. از آمریکا، فرانسه، ایران، اروپا، تایلند، هند و ...

که برام خیلی دوست داشتنی و محبوب بود. یعضی ها هم برام کارت پستال درست کرده بودند و فرستاده بودند. من جمله دختردایی گل و مهربون و دوست داشتنی و عزیز تر از جانم، ریحانه ی گلم که کارت پستالش واقعا برام دوست داشتنی و تک بود. ممنونتم خواهر نداشته ی همیشگیم :-*

 

cr9c6700cxbi7rzfi8q.jpg 

xumcnobml0i2p23fj6i.jpg 

xumcnobml0i2p23fj6i.jpg 

f7x4k2w7qv72md4velz3.jpg7uxzlcdeynty3qbbgncq.jpg 

keq8lw9sfqgdz01niosy.jpg 


9jzqqn4uuojyf2xn2xna.jpg49v5euyg78mgxpsa7a29.jpg


v2a5t3kc1gnagqhp1e2w.jpg

7m2ixedmn1bkcb6nq62f.jpg

3509k9cs2rcoo7rzikp.jpg

 

امسال هم مثل پارسال تولد هانی دلبندم رو با تولد خودم جشن گرفتم. فداششششش بشههههه مادرررررررررررررررررر :-*****

q8x5s4xoxo92x80pi.jpg 

870lrqd2cg3q5d3ou9xt.jpg

کلی این حس قشنگ خوردن کیک تولد رو همراه با صبحونه ی روز تولد دوست دارم. یه حس خاص و معرکه اس که باعث می شه اون چایی خیلی بیشتر از همیشه بچسبه :)

kwbdsczaox4gr39faqv.jpg

و دوباره خدا رو شاکرم که تولد سالی یکروزه و بنده 364 روز وقت دارم که نفس بگیرم برای روز تولد بعدی. البته تولد بعدی ایرانم و اونجا هم که از این خبرا نیست. مطمئنم دلم بیش از حد برای این خستگی های مفرط و شیرین ناشی از حس های ناب و قشنگ دوست داشته شدن توسط دور و بری هات، تنگ میشه.


و من همچنان ایمان دارم، که اردیبهشت، بهشتی ترین ماه خداست. 

چهارمین و آخرین جشن تولد در کشور 72 ملت ایندیا... آغاز شیرین 32 سالگی



اونقدر زمان تند می گذره که آدم بعضی وقتها می ترسه وقتی بهش فکر می کنه. اصا باورم نمی شه از تولد 31 سالگیم 1 ساااال گذشت... و از تولد 30 سالگی که 2 ساااال ازش گذشته ... اون موقع ها که هراس داشتم از پا گذاشتم به این دهه ی زندگیم... بالاتر از اون باورم نمیشه که کل 31 سالگیم مادرم رو ندیدم. و اینکه .... یعنی واقعا الان من 4 سااااله که اینجاااام؟!!!

خلاصه که عین حرکت ابرها، زمان هم داره می تازه... و اینکه من آدمیزاد عمرا بتونم به گرد پاش برسم... فقط می تونم تمارض کنم که دارم ازش استفاده می کنم و در این راستا تمام سعی و تلاشم رو کنم.

... و اما 31 سالگی...

واقعا پر تنش بود. اونقدر که اتفاقات عجیب و غریب و ریز و درشت توی این سال زندگیم افتاد که یادم نمیاد توی هیچ سالی افتاده باشه. 31 سالگی برای من پربار بود. ارائه ی تز دکترام که هیولایی وصف ناشدنی بود برام (با ترجمه ی اون کتاب گنده ی فارسی که تنها منبع من بود و بایستی برام اولین بار کتابی رو به زبان انگلیسی ترجمه می کردم تاااااااا اون همه سرچ و تحقیق و شب زنده داری و دود لپ تاپ خوردن و...). گرفتن 2 تا دیپلم که براشون کلییییییییییییی زحمت کشیدم و دوندگی داشتم: دیپلم زبان فرانسه (که 2.5 سال طول کشید) و دیپلم بیوتکنولوژی صنعتی. قدم گذاشتن در راهی که کلی به اطلاعاتم افزود. از مهندسی ژنتیک بگیرین تا کشت بافت گیاهی، بیواینفورماتیک، تخمیر، آفت کش های زیستی و کنترل کیفیت و ... ساختن پلاستیک زیستی با دستای خودم که اوج این مرحله از زندگیم بود و برام بسیارررررررررررر شیرین و لذت بخش.

توی این سن، قدم در راهی گذاشتم که آرزوی چندین ساله ام بود. یعنی وارد شدن به "کشت بافت جانوری" و کار کردن روی سلولهای سرطانی و امتحان کردن دارو روی اونا... البته این یکی تا سال جدید زندگیم همچنان ادامه داره چون تازه شروعش کردم. یک کنفرانس بین المللی هم داشتم که مقاله ام به بهترین نحو در جلوی افرادی از کشورهای مختلف دنیا ارائه شد و بالاترینش اون آای دکتر فوق العاده پرمغز و مهربون انگلیسی بود که استاد یکی از دانشگاههای نیویورک بود. وقتی دیدم از کارم راضیه و خوشش اومده بیشتر راضی شدم از زحماتم.

در کنارش مقاماتی هم در ورزش کسب کردم. اول اینکه خوش فرم ترین و مقاوم ترین دختر جیممون معرفی شدم البته بعد از گذروندن امتحاناتی سخت. دوم اینکه به عنوان most stylish lady جیم برگزیده شدم. و در آخر اینکه در اون بازار پرآشوب انتخاب مدل، پذیرفته شدم و روی سن با لباس عروس هندی قدم گذاشتم... جلوی اون همه پروژکتور و... که البته برای قدم گذاشتن روی اون سن هم کلی وقت و انرژی صرف کردم و کلاس هاش رو رفتم که چجوری حرکات موزونش رو قاطی نکنم...

توی این سن.... خدای من... قشنگ ترین رویای زندگیم به حقیقت پیوست... سرنوشتی رویایی که حتی اگه تا ابد دووم نداشته باشه، هیچ وقت در منظر من تموم شده نخواهد بود و جاودانه اس. و می خوام خدای مهربونم رو شکر کنم به خاطر تجربه ی این حس نایافتنی برای هر کسی در این اوضاع پرآشوب قرن 21!

توی این سن خب... بدی هایی هم داشت. که البته همون بدی ها برای من تجربه ای شدند گرانبها که در آینده خیلی به کمکم خواهند اومد. آدم های خوب و بد خیلی دیدم. کسانی رو دیدم که زیر نقاب دوستیشیون عقابی از خشم و نفرت و حسادت و عقده داشتن نسبت به منی که هیچ بدی ای بهشون نکرده بودم. و تنها حسادت و عقده های درونیشون باعث شد که بخوان منو اذیت کنن. ولی من... به راحتی هر چه تمامتر باهاشوت کات کردم. و مثل یه تیکه آشغال از زندگیم انداختمشون بیرون. و از طرفی دوستانی پیدا کردم واقعا خوب و متعالی، نقطه ی مقابل اون به اصطلاح آدم نماها...

بدی های دیگه ای هم بود که نمی خوام بگم و صلاح می دونم توی قلب خودم و مامان گلم بمونه.

و .... نقطه ی عطف 31 سالگی من: مادرم...

تمام هستی من که بی وجود نازنینش هیچ نبودم... نقطه ی عطفی که از حضور مادی گرانبهاش رو توی این سن محروم بودم ولی معنویت وجودش و دعاهای ارزشمندش همیشه و در همه حال با من بود... کسی که هرآنچه که دارم از او و دعاهای خالصانه اش دارم. (حتی به اندازه ی سر سوزنی شده جبران می کنم مادرم... به بزرگیت قسم... هر چند که تو نیازی به جبران نداری ... و من بی هیچ، هیچ گاه قادر به جبران نخواهم بود... ولی... تمام سعیم رو می کنم...)

.

.

.

و اما




خیلی برنامه دارم برای 32 سالگی. می شه گفت سرنوشت ساز ترین سال قصه ی زندگی من توی این سنه. سالی که می خوام بعد از این همه سال درس خوندن، زندگیم رو شروع کنم. زندگی ای بدون تنش های درس و امتحان و... هر چند که چند ماه اولش درگیر کارای دفاعیه و مقاله نوشتن و کشت بافت انسانی هستم... ولی به نیمه ی دوم نرسیده کلی از هیجانات زندگیم رو به حقیقت می پیوندم... البته با کمک خدای مهربونم و دعاهای بی منت و خالصانه و برآمده از دل مامان گل عزیز تر از جانممممممم.


 برمیگردم با خاطراتی فراموش نشدنی از این روز زیبا




روزت مبارک یگانه عشق جاودان زندگیم...+ تشکر نوشت

 


سراب ردپای تو... کجای جاده پیدا شد؟

سرابی از حرکت متین چادری مشکی با قدم هایی از جنس قدم های فرشته های عرش الهی...

 

کجا دستاتو گم کردم... که پایان من اینجا شد؟

تصویر حرکت دستانی رنجور و پردرد... و در عین حال مهربان، در حال خداحافظی... از پشت شیشه ی قطاری به طرف پرواز... بیش از 1.5 سال پیش...

 

کجای قصه خوابیدی... که من تو گریه بیدارم

که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

حُرم وجود پربرکتی که می تونه تمام زندگی من باشه... چیزی که از اکسیژن الان بیشتر بهش احتیاج دارم ولی مجرم به سکوتم...

 

تو با دلتنگی های من... تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری... تظاهر می کنم هستی...

مدتهاست که فکر می کنم هستی... در گوشه گوشه ی زندگیم... در جای جای وجودم... و در تمام رویاهای صادقانه ای که تعبیری زیبا جز استجابت دعاهای تو ندارند...

 

تو آهنگ سکوت تو ... بدنبال یه تسکینم... صدایی تو جهانم نیست.... فقط تصویر می بینم...

روزها و ماهها و سالهاست که تصویری می بینم از تو... در بی نهایتی که خودم ساخته ام از وجود نورانی ات... در معنویتی فراتر از مادیتی بی محتوا...

 

یه حسی از تو در من هست... که می دونم تو رو دارم... واسه برگشتنت هر شب ... درارو باز می ذارم...

و ای کاش زودتر این در باز می شد... دری رو به آغوش پرمهر و معنویتت... به آغوشی 2 وجبی به وسعتی فراتر از بهشت الهی...

 

 

روزهای دیگر هم گذشت... و همچنان دلتنگی های من ادامه داره... دلتنگی نه برای ایران و وطنم... نه برای هیچ کسی به اندازه ی مادرم...

مادری از جنس نور، فرستاده شده از عرش الهی... فرشته ای نجات بخش در تمام عرصه های زندگی من و داداشی...

همه چیز رو نمی تونم توی وبلاگم بگم... فقط بگم... اگه مادرم نبود من به هیچ جایی نمی رسیدم...

مامانی دلم برات ضعف داره میره... دلم ... دلم... امان از این دلم...

می پرستمت یگانه فرشته ی زندگیم...

... و یک روز سجاده ای پهن خواهم کرد زیر پاهایت... و سجده می سایم کف پاهایت را... روزی ... جایی... همین نزدیکی...

و این روزها دلم حتی برای نورهای منعکس شده از چشمان معصوم و مظلوم و پردردت تنگ شده...

دلم حتی برای عمق نگاه همیشه محزون و نگرانت که جز خدا و من و داداشی هیچ کی تعبیرش رو نمی فهمه تنگ شده...

دلم تنگ شده برای اون تسبیح بنفشی که خودم برات خریدم و توی دستای نورانیت هر روز بارها گردونده می شه برای تموم کردن صلوات ای نذری برای من و داداشی که هیچ وقت هم تمومی نداره

دلم تنگه اون دقایقی هست که تو خوابی و من در تاریکی شب بالای سرت بشینم و با صدای نفس هات و نگاه کردن به بند بند وجودت آرامش بگیرم...

... , من... همچنان.... تظاهر می کنم هستی...

روزت مبارک تمام زندگی من و داداشی...

روزت مبارک یگانه معبود زمینی من...

به وسعتی غریب... فراتر از آسمانها و زمین و عرش الهی دوستت دارم و می پرستمت...

جانم فدای مادرم...


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

تشکر نوشت: معصومه ی گلم... دختردایی خوش قلبم... ممنون که امسال زحمت تهیه ی هدیه ی روز مادر رو کشیدی. هیچ وقت این محبتت رو فراموش نمی کنم...

امسال باری اولین بار روز مادر رو یادم رفته بود و نصفه شب قبلش فهمیدم قضیه رو...از بس این روزها درگیر و مشغولم.



روزهایی پر تنش...

سلام به روی ماه دوستای گلم

می دونم خیلی کم پیدا شدم. ولی بازم می دونم که می دونین چقده سرم شلوغه. مخصوصا توی این ماههای آخر.

این مدت جشن رنگها رو داشتیم توی هند که به روز "هولی" معروفه. اگه یادتون باشه هر سال من شرکت می کنم توی این جشن و تا می تونیم آتیش می سوزونیم و همدیگه رو رنگی می کنیم. ولی لطفا اصلا از من نپرسین که بعدش قیافه ها چه شکلی می شه و چقدر باید توی حموم خودتو بسابی تا شاید اثری از رنگها نمونه. حموم من که بعد از دوش گرفتنم شده بود صورتی! و خانوم خدمتکار بیچاره 2 بار اونقدر سابید تا تقریباً! رنگها رفت.

دیگه اینکه برای کارهای آزمایشگاهیم تقریبا آماده شدم. البته این موضوع "کشت بافت انسانی" خیلی برام سخت و جدیده. و مخصوصا اگه یه خانوم هندی بسیار بی ادب و از خود متشکر بخواد بهت یاد بده که دیگه... نور علی نور می شه...

ان شالله قراره از فردا کار رو شروع کنیم. سلولهای انتخابی من سلولهای zr75-1 هستند که یک نوع سلول سرطان سینه هستند. من باید اثر یک دارو رو روش امتحان کنم ببینم جواب میده یا نه. این دارو هم به اصرار خود من داروی جدیدی هست. من دوست ندارم کار بقیه رو تکرار کنم. درسته کار اولمه. ولی دوست دارم اگه زحمتی می کشم نتیجه داشته باشه.

می دونم سخته... ولی مگه من تا حالا این همه کار سخت نکردم توی زندگیم؟ این یکی هم روش! همون علاقه ام کافیه :) برای اینکه منو هل بده جلو.

دیگه اینکه... می خواستم توی این دو ماه خودم رو برای امتحان آیلتس هم آماده کنم. شروع هم کردم. ولی دیدم واقعا نمی کشم... گفتم این یکی دیگه باشه برای ایران. فعلا کارای اینجا واجب تره.

.

.

.

حدود 10 روز پیش تولد پریسای مهربونم بود توی یک کافی شاپ زیبا. دوست پسرش براش این جشن رو گرفته بود. طبق معمول در جوار پریسا جونم کلی بهم خوش گذشت.

.

.

.

خبرهایی که از ایران راجع به زلزله شنیدم اصلا برام خوشایند نیست. هر موقع زلزله می شه دوستای هندیم منو خفه می کنن با اس ام اس هاشون. اینکه آیا خونواده ام خوبن یا نه؟ بعضی هم زنگ می زنن. مثل استاد راهنمای گلم. منم بهشون گفتم توی شهر من نیومده زلزله. ولی من برای مردم کشورم نگرانم. و ناراحت برای اون زلزله زده ها.

خدای مهربونم... کمی ارامتر... نیازی به زلزله نیست...کاخ آروزهای این مردم، دیرزمانی است که فرو ریخته است...

تو رو خدا مواظب خودتون باشین. مثل اینکه بازم قراره... خیلی نگرانم L((((((

.

.

.

من توی اتاق لیزیک...

دراز کشیده که داروی بی حسی اثر کنه... یک آهنگ ملودرام فوق العاده زیبا داره پخش میشه. در محیطی فوق العاده تمیز و کلاسیک. با خدمه ای سراپا پوشیده با لباس فرم. و ... با ژورنالی متعلق به ماه آوریل در دستم. ژورنالی پر از عکس هایی متنوع از خانوم های شیک پوش ... ناگهان صفحه ای نظرم رو جلب کرد. درست دیده بودم. اون عکس متعلق به ایران بود. با نوشته هایی از دو خانوم ایرانی و تفسیری متفاوت از یک خارجی. برای همه عجیب بود که چرا ایران جزو بیشترین مصرف کننده های مواد آرایشی هست و اینکه... خیلی براشون عجیب بود که در ایران هیچ خانومی حق انتخاب نوع پوششش رو نداره. و اینکه حتی نوع پوشش یک خانوم می تونه اونو بندازه توی زندان. و اینکه...

سریع ژورنال رو بستم که کسی نبینه و ازم سوالی نپرسه. چون عملا هیچ جوابی برای این چیزا ندارم. همونطوری که بارها ازم سوال شده و من پاسخی نداشتم.

کمی فکر کردم... آره... این چیزا یه مدتی برای من خیلی آشنا بود... الان چرا دیگه اونا برام آشنا نیست؟ الان چرا خیلی چیزا یادم رفته؟ یعنی من که 90% هندی شدم، چجوری می خوام برگردم ایران؟ چجوری دوباره به فرهنگی که توش شاخ و برگ گرفتم برگردم.... چجوری خیلی چیزا رو دوباره یادم بیاد؟ چجوری همه اش سعی کنم انگلیسی حرف نزنم که هیچ! حتی یک کلمه انگلیسی از دهنم نپره؟! خدایا! من واقعا به ساده بودن توی این کشور عادت کردم. عادت کردم آرایش نکنم. عادت کردم با همه حتی با سگی نحیف که گوشه ی خیابون خوابیده مهربون باشم. عادت کردم به اینکه ساده بخورم. ساده فکر کنم. ساده بپوشم... خالا چی میشه؟ من حتی اینجا عادت کردم به اینکه هیچ کسی حقی نداره به من بگه چجوری لباس بپوش یا فکر کن یا ... حالا چجوری دوباره برگردم جایی که همه با همه کاریت کار دارن؟!

چجوری بعد از تقریبا 2 سال برگزدم به کشوری که بچه ها می گن حتی اونایی که بعد از 1 سال رفتن از تغییرات بدش در قیمت ها و روحیه ی مردم شوکه شدن؟ چجوری دوباره برگزدم به جایی که حتی سایز لباسم رو باید طبق ایمان مردهاش میزون کنم؟! چجوری میشه دیگه به خدا در قالب سجاده ی کوچیکی که بی ریا در اتاق دربسته ی خونه ام خلاصه می شه نگاه نکنم؟ و همه اش به این نگاه کنم که باید اگر مسجد می رم یا اگر کار خوبی می کنم کسی ببینه که اگه برای استخدام اومدن دم در خونه ام همسایه ها بگن این خدا پرسته؟!

خدای مهربونم خودت می دونی چقده می ترسم از بازگشت به سرزمین مادریم. خودت می فهمی چرا... خودت کمکم کن.

پ.ن. حس جنینی رو دارم که می خواد از شکم مادرش بیاد توی یک دنیای دیگه. اونقدری که از بازگشت به ایران 100% عوض شده بعد از این مدت دارم، از اومدن به ایندیا برای بار اول نداشتم...