فرنی پزون :-)
گفتم فرنی درست کنم برای افطار
![]()
ولی از اونجایی که آشپزیم خیلی! خوبه!
و نتونستم دفتر آشپزیم رو پیدا کنم، زنگ زدم ایران
![]()
مامان: برای هر لیوان شیر یک قاشق آرد برنج بریز!
![]()
من: مطمئنی زیاد نیست؟ چقدر شکر بریزم؟ اصلا کی بریزم؟! شعله اش چقدر باشه؟! آب هم بریزم توش؟
![]()
اول داشتم با داداشی حرف می زدم. خیلی حرف زدم باهاش. در همه مورد
یهو:
- واییییییییییییییییییییییییییی داداشی! ته گرفت! گوشی رو بده به مامان!
![]()
-داداشی از اونور:
خاک بر اون سرت! همیشه شیر رو سر میدی یا غذا رو ته دیگ می کنی یا شل و ول!
![]()
-بابا از اونور (برای اینکه لج مامان رو دربیاره و بخندونه ماها رو):
هر کاسه فرنی ۵۰۰ تومن! ۱۰ تا درست کرده باشی ۵۰۰۰ تومن!
![]()
- مامان:
از خداتم باشه بچه ام غذا درست کردن یاد بگیره.
![]()
من از اینور مردم از خنده
... و در حین خنده بغضی آشنا گلوم رو فشار میده
... دلم برای سفره های افطار مامان گل لک زده![]()
برای فضای معنوی خونه توی این مواقع.
بابا (با بغض):
- دختر جات خیلی خالیه بابا.
![]()
.
.
.
خلاصه یک دستم گوشی بود، یک دستم کفگیر و شیکر و آرد برنج و...
![]()
ولی بد نشد... مطمئنم دفعهای بعدی بهتر میشه
![]()
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.