گفتم فرنی درست کنم برای افطار

ولی از اونجایی که آشپزیم خیلی! خوبه! و نتونستم دفتر آشپزیم رو پیدا کنم، زنگ زدم ایران

مامان: برای هر لیوان شیر یک قاشق آرد برنج بریز!

من: مطمئنی زیاد نیست؟ چقدر شکر بریزم؟ اصلا کی بریزم؟! شعله اش چقدر باشه؟! آب هم بریزم توش؟

اول داشتم با داداشی حرف می زدم. خیلی حرف زدم باهاش. در همه مورد

یهو:

- واییییییییییییییییییییییییییی داداشی! ته گرفت! گوشی رو بده به مامان!

-داداشی از اونور:

خاک بر اون سرت! همیشه شیر رو سر میدی یا غذا رو ته دیگ می کنی یا شل و ول!

-بابا از اونور (برای اینکه لج مامان رو دربیاره و بخندونه ماها رو):

هر کاسه فرنی ۵۰۰ تومن! ۱۰ تا درست کرده باشی ۵۰۰۰ تومن!

- مامان:

از خداتم باشه بچه ام غذا درست کردن یاد بگیره.

من از اینور مردم از خنده... و در حین خنده بغضی آشنا گلوم رو فشار میده... دلم برای سفره های افطار مامان گل لک زده

برای فضای معنوی خونه توی این مواقع.

بابا (با بغض):

- دختر جات خیلی خالیه بابا.

.

.

.

خلاصه یک دستم گوشی بود، یک دستم کفگیر و شیکر و آرد برنج و...

ولی بد نشد... مطمئنم دفعهای بعدی بهتر میشه