دیشب موقع خواب، گفتم یه چک میل کنم بعد بخوابم.

لپ تاپ و USB رو برداشتم و خزیدم توی تخت.

پیامی که توسط عمو (بابای آیدان) برام اومده بود رو باور نمی کردم. تمام بدنم می لرزید.

بابای یکی از بهترین و واقعی ترین دوستانم فوت شده بود.  بابایی که فرشته بود... نسیم و ندای عزیزم کسانی که حدود 3 سالللللللل تقریبا توی خونه اشون در تهران زندگی می کردم و همیشه به غیر از خوبی هیچ چی ازشون ندیده بودم، حالا در سوگ پدر نشسته بودند... و من از این همه فاصله نمی دونستم چیکار کنم؟! اشک مجال هیچ کاری رو بهم نمی داد... تمام وجودم مرتعش بود. فقط تونستم زنگ بزنم. گریه می کردم. آخه چجوری میشه از پشت تلفن تسلیت گفت؟ مگه دوست خوب نباید توی غم ها و شادی ها پیشت باشه؟

ولی من...هیچ کاری از دستم ساخته نبود... فقط می دونم تلفنی که زدم بهشون، براشون خیلی ارزشمند بود...

 

پ.ن۱. از اعماق وجودم برای عزیزانم صبر آرزو می کنم و دعا می کنم خداوند سایه ی مامان گلشون رو تا همیشه بالای سرشون مستدام نیگه داره.

پ.ن۲. اینم از مزایای غربته دیگه!

چه میشه کرد! همیشه که نمیشه خوب و خوش بود!

متاسفم برای آدم های بی ظرفیتی که برای کوچکترین چیزهایی که من توی وبلاگم می نویسم، میان نظرات ناجور میدن.

فقط اینو بگم که من از غم ها و دردسرهام توی غربت، هیچ وقت توی وبلاگم نمی نویسم. چون خواننده هام رو دوست دارم و نمی خوام ناراحتوشن کنم. یه چیزی مثل این پست هم وظیفه امه که بیام و تسلیت بگم. اگه ناراحتتون کردم ببخشین.

فقط بگم زندگی در غربت برای یک دختر تنها که می خواد سالم زندگی کنه و قدر زحمتای پدر و مادش رو به بهترین وجه بدونه و فقط و فقط درس بخونه، کار راحتی نیست. اگه از تفریحات و خوشی هام میگم، دلیل این نیست که همیشه، همه چی مرتبه.

پ.ن ۳. از مزایای دیگه ی غربت اینه که، همه اش دلت به هراسه! خدایااااااااا سالم نیگهشون دار. طوریشون نشه. اتفاقی نیافته.

پ.ن۴. دیشب بعد از ندا و نسیم و مامانشون، به بابای نازنینم زنگ زدم... اینجور مواقع بیشتر و بیشتر قدرشون رو می دونم.

 

پ.ن۵. امروز داشتم با مامان گل درد دل می کردم. و بهش می گفتم وقتی کسی عزیزشو از دست میده، من بیشترتر! قدر شماها رو میدونم! گفت بابات همه اش از تو میگه. هر وقت پروانه می بینه، میگه : راحله!

همه اش میره توی اتاقتو زل میزنه به عکسات. هر وقت میاد خونه میگه: راحله زنگ نزد؟!

 

 

آخر نوشت:

دیشب تا پاسی از شب در تنهایی و تاریکی خونه گریه می کردم

(دلم آغوشی گرم می خواست برای share کردن غم هام باهاش... ولی حیف که هیچ کی نبود...)

امروز من برای این عزیز از دست رفته مشکی پوشیدم

و امروز اشک مهمون دائمی چشمام شده

چقدررررررررررر نامردی دنیا...

.

.

.