یک شب بسیار زیبا در کنسرت  Enrique Iglesias عزیز :))))))))))))))

این مدت به شدت بیزی بودم. اونقدر که خوابم خیلی بیشتر کم شده بود! این لابرآتوآر جدید که دیروز امتحان فاینال یک واحدش رو دادیم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنم از من انرژی و وقت گرفت. مخصوصا اینکه اولین بارم بود که توی سیستم آموزشی علوم پایه که پره از کلمات و لغات اختصاصی قرار گرفته بودم. با کلی چیزای جدید. توی کلاسمون تنها کسی هستم که بک گراند بیوتکنولوژی ندارم و همه از قبل دانش این کار رو داشتند. اینطوری بود که من توی این کمتر از 2 هفته کلی به دانشم اضافه شد و در کنار اینکه کلی زجر و گرسنگی و بی خوابی کشیدم، کلی ذوقیدم به خاطر این همه علم جدیدی که داره به مخم اضافه می شه.

و توی این دریای طوفانی که حتی وقت سرخاروندن هم نداشتم، بازم بی خیال جیم و تفریح و ... نمی شدم. البته جیم رفتنم خیلی کمتر شده ولی از تفریح بگم... اصلا نمی تونم! چون همه اش فکر می کنم مگه من چند وقته دیگه اینجام و چند وقته دیگه جوونم که بخوام لذت ببرم؟ اونم از چیزایی که توی ایران نمی تونم داشته باشم. مثلا اون هفته خوشحال از اینکه یه روز یکشنبه اومده و می تونم ازش استفاده کنم داشتم فکر می کردم چقده خوبه که فردا (یکشنبه) می تونم تا لنگ ظهر بخوابم و کمی تلافی بی خوابی هام رو کنم.... که یهو فرهاد زنگ زد و گفت که دارند می رند "ماهابالاشبر" شهری نزدیک پونا که واقعا دوست داشتم ببینمش. نتیجه این شد که قبول کردم و اون روز یکشنبه حتی مجبور شدم از بقیه ی روزهای عادی هم زودتر پاشم چون باید ساعت 7 دم در خونه ی الهام و فرهاد می بودم. البته مامان فرهاد هم بود باهامون و طبق معمول روز خوب و قشنگی رو کنار این 2 تا عزیز دوست داشتنی و مامان گلشون سپری کردم.

اینم عکسای این سفر:

ibiw538p6ylamobrvx.jpg

این عکس بالا یکی از معروفترین pointهای اونجا بود که شبیه سر فیل هست.

99tr87szrlndbd6j533z.jpg

g5fv3p6ziavwdvxy7xa6.jpg

مناظر بدیع و مسحور کننده...


d2qejzkper8pzshst0re.jpg

با یه عالمه میمون بانمک و شیطون که کلی بهشون غذا دادیم :-*


lsmo4pk6sublvjvdlk8.jpg

یه توله هاپو اونجا بود که خیلی دل منو برده بود. می خواستم بیارمش خونه و بزرگش کنم. باورم نمی شه که به این راحتی یه سگ رو بغل کنم! و قربون صدقه اش برم! اینجاس که باید بگم:

دست بچه های گلم هانی و دنی و سانی و شاینی و مانی و جی لو درد نکنه!!!

هاپوهه عین تدی بیر بود :-*


و اما... روز 17 اکتبر روز قشنگی برای من بود. چون خواننده ی محبوب آمریکاییم که هر روز آهنگ هاشو توی ماشینم گوش میدم اومده بود پونا. کسی که خیلی ها (و بیشتر از خیلی ها) آرزوی رفتن به کنسرتش رو دارن. پسری با صدایی جادویی و بسیار تاثیر گذار. و با آهنگهایی به شدت رمانتیک با معانی زیبا و شیوا... اونم کسی نبود جز "انریکه" عزیز... که حتی توی خواب شب هم نمی دیدم یه روزی برم کنسرتش...

64d2f9ke89axl6agakse.jpg


و اما عکسهایی داغ از این کنسرت بیاد موندنی:

4nr7nexdzb6m31hvt187.jpg

بیلیطم... من بیلیط 2500 روپیه ای رو خریده بودم. البته بیلیطهای 8500 روپیه ای و 15000 روپیه ای هم بود. ولی از اونجایی که ما زود رفته بودیم و قسمت 8500 ی فروش چندانی نکرده بود ما رو توی اون ردیف جا دادند که خیلی به سن نزدیک بودیم. من با دوستانم آوا، عاطفه، محمدرضا و شقایق رفته بودم که البته اونجا محیا و یه محمدرضای دیگه بهمون پیوستند و بسیاررررررررررررر بالا و پایین پریدیم و جییغ کشیدیم و انرژی بدر کردیم. البته بماند که من از فرط خستگی داشتم جون می دادم. چون دیشبش کم خوابیده بودم و در ضمن از صبحشم کلاس داشتم. و در ثانی فرداش هم امتحان داشتم! و باید زود پامیشدم!

ولی در کل باید بگم که ارزشش رو داشت و بسیار خوشحالم از اینکه این موقعیت بهم دست داد :)))

wmoumzlnhs85bo12.jpg

محل کنسرت در AMANORA بود که یکی از شیک ترین جاهای پوناست.

14souxzz1de70th1qpe.jpg

از تلویزیون اومده بودن برای تهیه ی گزارش...

0slir5csn78p8gxyyp78.jpg

 مردم سراز پا نمی شناختند وقتی انریکه می خوند...

r6u2ve09ezdrosxlu1gk.jpg

واقعا هنرمنده این پسر... مردی با صدایی جادویی...

0o4w4am2m0e1d0omjxo.jpg

nizr4ma0n6an1ieaidl.jpg

h1lkxytxkuc8lp9puffn.jpg

akmd3zyax79ug03uapfq.jpg

تزئینات صحنه بسیار جالب و هیجان انگیزناکککککک بود...

0d330uvz569j7sgxbx1q.jpg

wcz9g93rrycdg31jipy.jpg

93nlajarn4865ypinxrc.jpg

بعد از یکی از آهنگهای بسیار معروفش که منم خیلی دوستش دارم وقتی اون همه هیجان مردم رو دید برای مردم سجده کرد...

خلاصه که از صمیم دلم آرزو می کنم که اگر جایی رو دوست دارین توی زندگیتون برین یا ببینین، نصیبتون بشه. و اگر از صدای خواننده ای خوشتون بیاد بتونین کنسرتش برین. اونقدر انرژی مثبت بهتون تزریق می شه که قابل وصف نیست.

من بین خواننده های ایرانی کنسرت ابی رو خیلی دوست داشتم برم و بین خارجی ها کنسرت انریکه رو! و باورم نمیشه که توی مدت حیات کوتاهم در ایندیا تونسته باشم به این 2 تا آرزو که برای خیلی ها دست نیافتنیه برسم (خیلی ها از ایران اومده بودن و از راههای دور. البته 2 شب دیگه هم کنسرت داره توی دهلی و بنگلور و بعدشم میره دبی).

این پسر در تمام دنیا کلی طرفدار داره. اونقدر اون شب محل کنسرت شلوغ بود که نمی تونم توصیفش کنم. چقدر توی ترافیک موندیم و چقدر از پارکینگ تا محل برگزاری کنسرت پیاده رفتیم بماند (اونقدر طولانی بود که پاهام تاول زده!) ولی کلا ارزشش رو داشت.


پ.ن. امشب با همکلاسی 4 سال قبلم در کلاس زبان که یک پسر تایلندی دانشجوی دکترا هست رفته بودم رستوران ایرانی. خوشم امده بود که از غذای ایرانی خوشش اومده بود. "کریک" با حس ششمی که داشت کلی از آینده ام رو هم برام گفت... جالب بود.

چند شب پیش هم با مهدیه و رکسانا همین رستوران رو رفتیم. کلا این بیرون رفتن ها اضافیه ولی من حاضرم از وقت خوابم بزنم ولی این موقعیت های طلایی رو با دوستای گلم از دست ندم.

راستی چند رو پیش روز دفاعیه ی "پریتی" از هم آزمایشگاهی هام بود. که بعدش به صرف نهار رفتیم یه رستوران باشکوه. و همون روز من یکی از مقاله هام رو برای تصحیح دادم خدمت استاد راهنما جان.

دیگه اینکه از هفته ی آینده ان شالله مثل اینکه باید پروژه ای رو شروع کنم در زمینه ی بیوتکنولوژی در همون آزمایشگاهی که به تازگی میرم. میدونم سخته... ولی شیرینه... منم که دیوونه ی یادگیری و علم!

پس می گیم: "توکل بر خدا" و شروع می کنیم... :)





روزهایی پر جنب و جوش با کلی خاطره و تجربه ی جدید...

این مدت یه عالمه اتفاق ریز و درشت دیگه افتاد.

اول اینکه یه حدود 1 هفته ای یه مهمون کوچولو داشتم به اسم آقا طلا :-*

طوطی الهام و فرهاد که چون رفته بودند گوآ آورده بودنش پیش من.

اون یه هفته خیلی برام شیرین بود در کنار این موجود دوست داشتنی. قفسش رو گذاشته بودم پایین تختم و همه اش روی دوشم بود و وقتی هم دراز کشیده بودم همه اش راه می رفت روی بدنم. حیوونکی بلد نیست پرواز کنه. برای همین توی خونه آزاد بود ولی از روی قفسش تکون نمی خورد.


f0bt4jxmnrhv7ncwl7y2.jpg

f1qcy4n26bclrfllcixr.jpg

سینمایی داشتیم! هانی و شاینی از طلا می ترسیدند و طلا از اونا! اونا از دست این فرار می کردند و این از دست اونا جیغ می کشید. برای همین طلا رو توی اتاق خواب گذاشته بودم و هانی و شاینی توی بقیه ی قسمتهای خونه ولو بودند!

اینا رو اینجا من بزور گذاشته بودم کنار هم که عکس بگیرم ولی در واقع دوتاشون داشتن سنگ کوب می کردند :)))) :-*

kg236rkz67dog8vgg41l.jpg

بله! تعجب نکنین! آقا طلا روی ظرفاس و هانی جونم کنار اجاق گاز!!!! زندگی ما داریم؟!!!

vrt1zzgkt132fmxqa1sz.jpg

ustwf2vnesy9cut8by7j.jpg

فداتتتتت خاله که اینقده سنجد دوست داشتی :-* (وهمین طور پرتقال و نارنگی :-*

mvljgit7aa374wdb62n3.jpg

2507w3cq4viljrz7jne.jpg


دیگه اینکه چون دوست جون جونیم پریسا جونم موهاش رو بافته بود (بافت ریز آفریقایی) منم هوس کردم و رفتم پیش همون دوست آفریقاییش (نادش) و موهام رو کلا به شکل گیس های ریز ریز درآرده که الحق و والانصاف خیلی بهم میاد و همه خوششون اومده. ولی نگهداری و شستنش و همین طور خوابیدن باهاش دردسر زیادی داره.

kt285iciackjq721plsp.jpg

اینم دوست جدید و گلم "نادش" هست که در حین بافتن موهام کلی با هم فرانسه صحبت کردیم و من 80 درصد حرفاش رو می فهمیدم و جواب میدادم. همین طور وقتی با داداشش حرف می زد می فهمیدم چی میگن و این برام خیلی شیرینه. اونم الان که اصلا وقت خوندن فرانسه رو ندارم و فقط صرفا می رم کلاس و میام...

.

.

.

و اما قشنگترین قسمت ماجرا مربوطه به "مهمونی به مناسبت روز استقلال نیجریه" که توی یک هتل باشکوه و مجلل برگزار شده بود. من از طریق دوست پسر پریسا که نیجریه ای هست دعوت شده بودم. کلا مهمونی با تمام مهمونی هایی که تا جالا رفته بودم متفاوت بود. اون شب خیلی رویایی و قشنگ بود. به همراه یه عالمه تجربه ی قشنگ، یه عالمه شادی، و یه عالمه خوراکی ;D


p4u4mok2s18ttn6k9ux3.jpg

wczwlrja8pqudoazjx73.jpg

روی سن برنامه اجرا می کردند

8u1o0wu799b19bb31z3w.jpg

2fu8wvogz85ds44x09lo.jpg

1uvq90j3h56f7ebusk9.jpg

h6fdugzat34txlt60227.jpg

3b08g9ihpi0n1x6bnx4c.jpg

grwxztohcb96suox5it.jpg

عکسای پایین مربوط به قسمت fashion show هست

udox1u6kx3bi2fe63lio.jpg

hfojllyyxd0cujugqg.jpg

e3zjqiljy6gy12bntim8.jpg

mpkymf1mtxbk4h2x5god.jpg

و عکسای پایین مربوط به رقص هماهنگ پسرها و دخترهای نیجریه ای که بسیار زیبا بود:

ffm7r5fh9kolzckylh.jpg

h6fdugzat34txlt60227.jpg

و پذیرایی دور میزها:

235mzgk5br1l6uxmy.jpg

عکس زیر هم دوست پریساست. در عین اون همه رقص و پایکوبی و drinking و ... دیدن این گردنبند طلا با کلمه ی زیبای "الله" برام بسیار جالب و قشنگ بود:

m43f5nj2y2ybn6y7q7zo.jpg

اجرای برنامه بین تماشاگران:

nndlwbez4qf378amcl79.jpg

دوستای خوشگل و جدیدم:

wrgz7rte2ud1ta4cll12.jpg

ke5sp4m3du0zig8rq3a8.jpg

اینم آخر مجلس با یک کیک گنده از پرچم نیجریه:

1311lgog92aka0xvkxh.jpg

البته بلیط ورودی به جشن گرون بود که من قبول کرده بودم بدم چون همیشه دوست دارم با فرهنگ ها و تجارب جدید آشنا بشم. ولی دوست پریسا نه تنها نذاشت حساب کنم بلکه من و پریسا و آنوشکا (اون یکی دوست ایرانی جدیدم) رو برد توی قسمت VIP که بیلیط ورودیش اون موقع 650 هزار تومنی بود.

برای شام از غذاهای veg , non veg بود تا خرچنگ و ماهی و گوسفند و مرغ و برنج و انواع غذاهای نیجریه ای و هندی و دسر (بستنی، هات شکلات کیک و پای آناناس و.... انواع نوشیدنی های مجاز و غیر مجاز). که البته من یه چیزایی مثل خرچنگ و نوشیدنیش رو مثل همیشه نخوردم بنا بر اعتقاداتم و همین طور اینکه واقعا برام چندش آورن.


دیگه اینکه دوستای گلم رضا و الهام ان شالله فردا راهی آمریکا هستند. خیلی دلم براشون تنگ میشه. اینا از کسانی بودند که اینجا برام کلی خاطره ی قشنگ ساخته بودند. دیشب موقع خداحافظی من و الهام کلی اشک ریختیم...

آخرین لحظات دیدارمون هم این بود که با هم رفتیم یه فروشگاه گنده نزدیک خونه اشون و الی یه چمدون خوشگل خرید برای مابقی بارهاشون. و اینکه من یخجالشون رو خریدم چون این یکی یخجاله خیلی داشت اذیتم می کرد (هرچی تعمیرش می کردم درست نمی شد و همه اش آفتابه خرج لحیم بود).

برای این دو تا دوست گلم یه عالمه آرزوهای خوب و قشنگ دارم.. به امید دیدار دوستای گلم :-*


و ... 2 روزه آزمایشگاهمون شروع شده. یه دوره ی 6 ماهه اسم نوشتم که بعد از اتمام بهمون دیپلم بیوتکنولوژی صنعتی" می دن... حدود 5 میلیونی آب می خوره برام و دیگه اینکه هر روز 11 تا 5-6 بعد از ظهر درگیرشم. یعنی صبح بعد از کلاس فرانسه تا حوالی شب. یه جورایی دارم له می شم ولی ارزشش رو داره. این دوره از 6 زیر دوره تشکیل شده که ما الان دوره ی اولش هستیم با این عنوان:

biofertilizers and biopesticides production

هر چند که همه چی جدید و سخته ولی... ارزشش رو داره.

و بازم هم... بابای گلم ممنونتم که این همه برام هزینه می کنی و هوام رو داری. اونم توی اون اوضاع اقتصادی خراب ایران.

دیروز که فهمیدم 2 برابر هزینه ای که می خوام رو برام فرستاده زنگ زدم که تشکر کنم... ولی چشام پر اشک شد و بغضم ترکید:

- بابا...

- گریه نکن دختر...

- نمی دونم چه شکلی ازت تشکر کنم... اگه اینجا بودی به پات می افتادم...

- این حرفا رو نزن. کاری نکردم...

- بابا... اینجا وضع مالی همه ی بچه ها (بخاطر نوسانات ارزی) خیلی خرابه... خیلی ها دارن درس رو ول می کنن و برمیگردن ایران... و متاسفانه یعضی از دخترها برای تامین زندگیشون تن فروشی می کنن... من چقدر خوشبختم که تو و مامان رو دارم... با وجود شماها هر چقدر هم وضع خراب شده من هیچی حالیم نمیشه...

بابا تکی به خدا... با همه ی باباها مقایسه ات می کنم میبینم بازم سری... خیلییییییی دوستت دارم... کاش یه کمی چبران کنم... فقط یه کمی...

و صورتم مملو اشک بود... جوری که جلوی ماشین رو نمی دیدم (در حال رانندگی بودم)... و بابا از اونطرف خط می گفت من مثل بقیه ی باباها هستم. من رو مقایسه نکن. ان شاالله به یه جایی برسین و نتیجه بگیرین ما خوشحال می شیم...

گریه نکن دیگه بابا...

- بابا کاش هرچی از خدا می خوای بهت بده... کاش بری بهشت...

- هرچی؟!

-آره... هر چیز خوبی که از خدا می خوای...

... و بابا...جوری که مامان صداش رو بشنوه:

- من از خدا یه زن دیگه می خوام!!!!!!!

... و من در اوج گریه خندیدم... (قربونت برم که می دونی چجوری دختر نازک نارنجی یکی یکدونه ات رو شاد کنی)...

به خونواده نوشت:

حدود 11 ماهی هست ندیدمتون. دلم تنگه برای آغوش گرم و نورانیت مامان... دلم تنگه برای استشمام بوی لباس کارت بابا... بویی که ممکنه برای خیلی ها نامطبوع باشه... ولی برای من ته دنیاس... ته همه ی اون چیزایی هست که همه اشون رو از این بو و اون لباسهای کهنه از کار و اون دستهای پینه بسته ات دارم. دلم تنگه برای کل کل و قهرهای دقیقه ای باهات داداشی... و بعدش آشتی های کودکانه... پریشب خواب دیدم داری گریه می کنی داداشی... توی خواب خیلی ناراحت شدم. ولی وقتی از خواب پاشدم و متوجه شدم که خوابه کلی خدا رو شکر کردم...

... و من... همیشه و همیشه بهتون افتخار می کنم... خونواده ای که اگه نبود، راحیلای موفق فعلی وجود خارجی نداشت. هرآنچه که دارم و ندارم از خدا و بعدش شماهاس... از شما و دعاها و سجده های نورانیتون.

... ونقل قول همیشگی مامان:

- دخترم... امروز روزه رو به نیت تو گرفته بودم... به این نیت که هر چیز خوبی که دوست داری بهش برسی و خدا بهت بده...

و من.. اطمینان قلبی دارم که خدای بزرگ و مهربونم، در اجابت به خواسته ی شماست که به من این موقعیت کنونی رو داده...

قربونتون... راحیلا...

 



سالروز باشکوه ورود به ایندیا با هدیه ای بی نظیر از طرف پروردگارم: تز سابمیت شد :))))))))


 

چهار سال پیش در چنین روزی برای اولین بار قدم به خاک مقدس ایندیا کشور مادرم بعد از ایران گذاشتم... که الحق و الانصاف چیزهایی که این کشور به اصطلاح نامادری مهربان! به من داد خیلی خیلی بیشتر و ارزشمندتر از چیزهایی بود که کشور مادرم به من داد. از این 4 سال حدود 1 سالش رو ایران بودم و بقیه رو اینجا. برای من امروز خیلی مقدسه و ارزشمند. من 26 سپتامبر رو خیلی دوست دارم. 26 سپتامبر روز آشنایی من با کشوری 72 ملته. روز تولد دوباره ی من در جاییه که می تونستم خودم باشم و خود واقعیم رو بروز بدم. و حالا این چهارمین اتفاق خجسته مصادف شد با برآورده شدن آروزی همیشگی زندگیم یعنی "خانوم دکتر شدن"...

این چند روز اخیر اونقدر بدو بدو و کم خوابی و کم غذایی داشتم که چند بار حضرت عزرائیل رو ملاقات کردم! مخصوصا 3 روز پیش که سینه ام طوری می گرفت که به سختی نفس می کشیدم و اصلا نمی تونستم عطسه کنم.

ولی بالاخره تموم شدددددددددددددددددددددددد... تزم چاپ شد و امروز سابمیت شد:

 drzzpwnghanh5k40dwlf.jpg

اولین آغوش تز :)))


qxk3kk7d96py9ymae2fb.jpg

میز استاد راهنما جان :))) 7 تا نسخه باید می زدیم که 2 تاش رو میزه و 5 تای دیگه اش توی جعبه :)))

آی سنگین بود... آِی سنگین بود ...

089cev7pb21hf7f6rkn.jpg

تولدت مبارک تز قشنگم :)))

yh7v16hukv7zvvqtk28.jpg

b3xuwas68kaedx6hdv3d.jpg

تز باز شده :))

5khjmhe9chw0yojjfs6.jpg

صفحه ی تقدیم تز:

 

To:

 

The heavenly headspring of my earthly heart; My Mom

 

Spiritual tranquilizer for every moment of my life; My Dad

 

And my darling and lovely Brother;  Abolfazl

 

 

Thanks for your real LOVE

 

May the wings of the butterfly kiss the sun

And find your shoulder to light on,

To bring you luck, happiness and riches

Today, tomorrow and beyond.


تقدیم به:

سرچشمه ی آسمانی قلب خاکی ام مادر

نوازشگر لحظه لحظه ی زندگانیم پدر

و برادر دوست داشتنی ام: ابوالفضل


تشکر به خاطر عشق حقیقی تان

 

امیدوارم بالهای پروانه خورشید رو ببوسه

و شونه های شما رو پیدا کنه

و براتون شانس، خوشحالی و ثروت بیاره

امروز، فردا و همیشه...

(این تیکه ی آخر یه متن ادبی ایرلندی بود و از اونجایی که موضوع پایان نامه ام برای پروانه ها بود این رو انتخاب کردم...

k7549i7b8wckr3c48zyv.jpg

جعبه ی شیرینی که برده بودم دپارتمان

o65ki7d8xu258izpe6li.jpg

و شکلاتی که قراره ببرم جیم

4z27cpme1sntpzvr.jpg

دوستت دارم فرزندم :)))


و اینم قسمتی از قسمت "قدردانی" پایان نامه ام هست که برای خونواده ام نوشتم:

800x600

My deepest gratitude goes to my family for their unflagging love and support throughout my life; this dissertation is simply impossible without them. I am indebted to my father, Hossein ..., for his care and love. As a typical father in an Iranian family, he worked industriously to support the family and spared no effort to provide the best possible environment for me to progress in science and live in India without any financial problem as I was not being supported from any finding source. He was the biggest supporter during those really burdensome months of field surveys. He spared me his precious time of work coming with me for the sake of science. I will never ever forget about the moments when he was hanging precariously from mountain, cliff, jumping from big rivers for catching butterflies… I will not forget about that ominous night when we were stuck in a dangerous unknown situation when we were coming

back from surveying and missed the way. In those moments I just asked God to keep my father to be alive and not me. Instead he was wiping off my tears telling me that everything is fine. He never complained in spite of all the hardships in his life and difficulties during our survey as well.

I cannot ask for more from my mother, Fatemeh ...و as she is simply perfect. I have no suitable word that can fully describe her everlasting love for me. I remember her constant support when I encountered difficulties and I remember, most of all, her mental support especially with her miraculous praying.

I feel proud of my brother, Abolfazl, for his all kindness and support during the days when my father was not able to come for the survey with me.

 

که توی پاراگراف اول از بابام تشکر کردم و داستان درآستانه ی مرگ بودنمون و طاقت آوردن بابام رو گفتم.

توی پاراگراف دوم از مامان گلم و توی پاراگراف سوم از داداش نازنینم تشکر کردم :)))


The last word to my family: your tears during these years that I was away from you are like precious diamonds for me. I have stored them in my heart and mind for ever.

و کلمه ی آخر به خونواده ام:

اشک های شما در این سالهایی که ازتون دور بودم مثل الماس های گرانبهایی میمونه برام. من همه اشون رو توی قلبم و ذهنم برای همیشه ذخیره کردم.


...

و اما داستانی داشتیم سر سابمیت تز:

دیشب که داشتم از زیراکسی برمی گشتم اونقدر خسته بودم که یه ماشین رو ندیدم و یه تصادف کوچولو داشتم که خدا رو شکر به خیر گذشت. اولش آقاهه داد و بیداد راه انداخت ولی بعدش از خر شیطون پیاده شد و رفت!!! امروزم به پیرمرده به جای اینکه دنده 1 بره یهو زد روی دنده عقب و جلوی ماشین بدبختم رو ...

اینا هم چاشنی های سابمیت تز بود که خدا رو شکر زیاد جدی نبودند. امروز همه بهم تبریک می گفتند و از تزم و کارم تعریف می کردند. مخصوصا که حجم تزی که نوشتم در مقایسه با تزهای قبلی توی دپارتمانمون قابل توجه بود. استاد راهنما جان که راه می رفت و با ذوق تزم رو به بقیه نشون می داد و از من و کارم تعریف می کرد. و من... آب می شدم از خجالت.

امروز به گفته ی بقیه و طبق قانون من خانوم دکتر شدم و این چیزیه که اصلا باورم نمیشه... چیزیه که از 6 سالگی دارم براش می دوئم و می خونم و عرق میریزم. البته تاریخ دفاعیه چند ماه دیگه اس. ولی طبق قوانین دانشگاه بعد از سابمیت تز شما علنا دکتر می شین. خدای مهربونم؟ یعنی من واقعا دکتر شدم؟!!!!

 

من (چند دقیقه بعد از سابمیت تز): ماماااااااااااااااااانننننن... مثل اینکه خانوم دکتر شدم....

مامان با صدایی مملو از خوشحالی: تبریککککک میگم دختر گلممممم... یعنی از این به بعد می شه بهت بگم خانوم دکتر دیگه؟!

من: مامان گلم تو که می دونی من دوست ندارم. همون راحله بهتره...

مامان: ان شاالله هر چی از خدا می خوای بهت بده دختر گلم...

من: من هر  چی دارم از تو و بابا و دعاهای شماها دارم... ممنونتم مامان گلم... اوکی مامانی... کاری نداری من برم دنبال بقیه ی کارا... فعلا خداحافظ...

مامان (با شیطنت): خداحافظ خانوم دکتر :D

... و مکالمه با بابا هم توی همین مایه ها بود. و من شعف و خوشحالی و دررفتن خستیگی هاشون رو احساس می کردم. اونم از ورای این همه فاصله و از پشت تلفن!


0iujdwewyx2bbn7j5tv8.jpg

تولدت دوباره و دوباره مبارک عزیزم :)


خدای مهربونم سپاس... سپاس... سپاس ... :))))))))))))