یک شب بسیار زیبا در کنسرت Enrique Iglesias عزیز :))))))))))))))
این مدت به شدت بیزی بودم. اونقدر که خوابم خیلی بیشتر کم شده بود! این لابرآتوآر جدید که دیروز امتحان فاینال یک واحدش رو دادیم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنم از من انرژی و وقت گرفت. مخصوصا اینکه اولین بارم بود که توی سیستم آموزشی علوم پایه که پره از کلمات و لغات اختصاصی قرار گرفته بودم. با کلی چیزای جدید. توی کلاسمون تنها کسی هستم که بک گراند بیوتکنولوژی ندارم و همه از قبل دانش این کار رو داشتند. اینطوری بود که من توی این کمتر از 2 هفته کلی به دانشم اضافه شد و در کنار اینکه کلی زجر و گرسنگی و بی خوابی کشیدم، کلی ذوقیدم به خاطر این همه علم جدیدی که داره به مخم اضافه می شه.
و توی این دریای طوفانی که حتی وقت سرخاروندن هم نداشتم، بازم بی خیال جیم و تفریح و ... نمی شدم. البته جیم رفتنم خیلی کمتر شده ولی از تفریح بگم... اصلا نمی تونم! چون همه اش فکر می کنم مگه من چند وقته دیگه اینجام و چند وقته دیگه جوونم که بخوام لذت ببرم؟ اونم از چیزایی که توی ایران نمی تونم داشته باشم. مثلا اون هفته خوشحال از اینکه یه روز یکشنبه اومده و می تونم ازش استفاده کنم داشتم فکر می کردم چقده خوبه که فردا (یکشنبه) می تونم تا لنگ ظهر بخوابم و کمی تلافی بی خوابی هام رو کنم.... که یهو فرهاد زنگ زد و گفت که دارند می رند "ماهابالاشبر" شهری نزدیک پونا که واقعا دوست داشتم ببینمش. نتیجه این شد که قبول کردم و اون روز یکشنبه حتی مجبور شدم از بقیه ی روزهای عادی هم زودتر پاشم چون باید ساعت 7 دم در خونه ی الهام و فرهاد می بودم. البته مامان فرهاد هم بود باهامون و طبق معمول روز خوب و قشنگی رو کنار این 2 تا عزیز دوست داشتنی و مامان گلشون سپری کردم.
اینم عکسای این سفر:

این عکس بالا یکی از معروفترین pointهای اونجا بود که شبیه سر فیل هست.


مناظر بدیع و مسحور کننده...

با یه عالمه میمون بانمک و شیطون که کلی بهشون غذا دادیم :-*

یه توله هاپو اونجا بود که خیلی دل منو برده بود. می خواستم بیارمش خونه و بزرگش کنم. باورم نمی شه که به این راحتی یه سگ رو بغل کنم! و قربون صدقه اش برم! اینجاس که باید بگم:
دست بچه های گلم هانی و دنی و سانی و شاینی و مانی و جی لو درد نکنه!!!
هاپوهه عین تدی بیر بود :-*
و اما... روز 17 اکتبر روز قشنگی برای من بود. چون خواننده ی محبوب آمریکاییم که هر روز آهنگ هاشو توی ماشینم گوش میدم اومده بود پونا. کسی که خیلی ها (و بیشتر از خیلی ها) آرزوی رفتن به کنسرتش رو دارن. پسری با صدایی جادویی و بسیار تاثیر گذار. و با آهنگهایی به شدت رمانتیک با معانی زیبا و شیوا... اونم کسی نبود جز "انریکه" عزیز... که حتی توی خواب شب هم نمی دیدم یه روزی برم کنسرتش...


و اما عکسهایی داغ از این کنسرت بیاد موندنی:

بیلیطم... من بیلیط 2500 روپیه ای رو خریده بودم. البته بیلیطهای 8500 روپیه ای و 15000 روپیه ای هم بود. ولی از اونجایی که ما زود رفته بودیم و قسمت 8500 ی فروش چندانی نکرده بود ما رو توی اون ردیف جا دادند که خیلی به سن نزدیک بودیم. من با دوستانم آوا، عاطفه، محمدرضا و شقایق رفته بودم که البته اونجا محیا و یه محمدرضای دیگه بهمون پیوستند و بسیاررررررررررررر بالا و پایین پریدیم و جییغ کشیدیم و انرژی بدر کردیم. البته بماند که من از فرط خستگی داشتم جون می دادم. چون دیشبش کم خوابیده بودم و در ضمن از صبحشم کلاس داشتم. و در ثانی فرداش هم امتحان داشتم! و باید زود پامیشدم!
ولی در کل باید بگم که ارزشش رو داشت و بسیار خوشحالم از اینکه این موقعیت بهم دست داد :)))

محل کنسرت در AMANORA بود که یکی از شیک ترین جاهای پوناست.

از تلویزیون اومده بودن برای تهیه ی گزارش...

مردم سراز پا نمی شناختند وقتی انریکه می خوند...

واقعا هنرمنده این پسر... مردی با صدایی جادویی...




تزئینات صحنه بسیار جالب و هیجان انگیزناکککککک بود...



بعد از یکی از آهنگهای بسیار معروفش که منم خیلی دوستش دارم وقتی اون همه هیجان مردم رو دید برای مردم سجده کرد...
خلاصه که از صمیم دلم آرزو می کنم که اگر جایی رو دوست دارین توی زندگیتون برین یا ببینین، نصیبتون بشه. و اگر از صدای خواننده ای خوشتون بیاد بتونین کنسرتش برین. اونقدر انرژی مثبت بهتون تزریق می شه که قابل وصف نیست.
من بین خواننده های ایرانی کنسرت ابی رو خیلی دوست داشتم برم و بین خارجی ها کنسرت انریکه رو! و باورم نمیشه که توی مدت حیات کوتاهم در ایندیا تونسته باشم به این 2 تا آرزو که برای خیلی ها دست نیافتنیه برسم (خیلی ها از ایران اومده بودن و از راههای دور. البته 2 شب دیگه هم کنسرت داره توی دهلی و بنگلور و بعدشم میره دبی).
این پسر در تمام دنیا کلی طرفدار داره. اونقدر اون شب محل کنسرت شلوغ بود که نمی تونم توصیفش کنم. چقدر توی ترافیک موندیم و چقدر از پارکینگ تا محل برگزاری کنسرت پیاده رفتیم بماند (اونقدر طولانی بود که پاهام تاول زده!) ولی کلا ارزشش رو داشت.
پ.ن. امشب با همکلاسی 4 سال قبلم در کلاس زبان که یک پسر تایلندی دانشجوی دکترا هست رفته بودم رستوران ایرانی. خوشم امده بود که از غذای ایرانی خوشش اومده بود. "کریک" با حس ششمی که داشت کلی از آینده ام رو هم برام گفت... جالب بود.
چند شب پیش هم با مهدیه و رکسانا همین رستوران رو رفتیم. کلا این بیرون رفتن ها اضافیه ولی من حاضرم از وقت خوابم بزنم ولی این موقعیت های طلایی رو با دوستای گلم از دست ندم.
راستی چند رو پیش روز دفاعیه ی "پریتی" از هم آزمایشگاهی هام بود. که بعدش به صرف نهار رفتیم یه رستوران باشکوه. و همون روز من یکی از مقاله هام رو برای تصحیح دادم خدمت استاد راهنما جان.
دیگه اینکه از هفته ی آینده ان شالله مثل اینکه باید پروژه ای رو شروع کنم در زمینه ی بیوتکنولوژی در همون آزمایشگاهی که به تازگی میرم. میدونم سخته... ولی شیرینه... منم که دیوونه ی یادگیری و علم!
پس می گیم: "توکل بر خدا" و شروع می کنیم... :)





































من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.