رنگارنگ

این پستم پر از چیزای جورواجوره که شاید هیچ ربطی هم به هم نداشته باشند. واسه همینم اسمش شد "رنگارنگ" :)

حدود 1 ماه پیش رفته بودم تهران برای ارزیابی مدارکم. بگذریم که اول می خواستم یه هفته زودتر برم ولی چون بیلیط گیرم نیومد نشد. با یه هفته تاخیر رفتم. اینسری اول رفتم افسریه خونه ی عمه ام. البته دختر عمه ام منصوره و شوهرش (که برای اولین بار میدیدمش) اومده بودن راه آهن دنبالم. چون ساعت 10.30 رسیده بودم و هر چی به عمه جان گفتم که خودم میام قبول نکرد که نکرد که نکرد. با یه دنیا شرمندگی جلوی شوهر دختر عمه جان در دیدار اول سوار ماشین شدم و رفتم خونه اشون. روز بعدشم رفتم کرج، جهان شهر، خونه ی عموی مامانم و روز بعدترش هم تهران، پاسداران، خونه ی داییم. روز آخری هم اول رفتم وزارت علوم و کلی مدرکم رو برای ارزش یابی تحویلشون دادم و بعدشم رفتم خونه ی همخونه ی دوران لیسانسم، میرداماد، که باردار هم شده. بعد از 4 سااااااللللل میدیدمش. کلی خاطرات رو مرور کردیم و خندیدیم. و شبش هم رفتم دربند خونه ی غزال. غزال یکی از بهترین و باحال ترین دوستامه که توی هند باهاش آشنا شدم. اونجا اومده بود برای یک دوره ی گیتار. این چند روز خیلی خیلی زیاد بهم خوش گذشت. و من کلی شرمنده ی همین جند تا آشنا و فامیل شدم. تازه خیلی آسته! رفته بودم که هیچ کی متوجه نشه! آخه من کلی رفیق تهران دارم که واقعا شرایطش محیا نیست همه اشون رو بتونم ببینم. ان شاالله سری های بعد برنامه ریزی می کنم برای بقیه.

 

از کلاس هام بگم که عاشقانه دوسشون دارم. از دانشجوهام بگم که خواهرانه عاشقشونم. و روزی بارها و بارها پروردگارم رو شکر می کنم بابت این توفیق بزرگ. هر چند که فوق العاده انرژی می گیره ازم. ولی سعی می کنم جو کلاس رو برای بچه ها قشنگ تر کنم که تا حدود زیادی تونستم. و رابطه امون در حین اینکه دارای مرزهای استاد و دانشجویی هست دارای روابط دوستانه و صمیمی هم هست.

2 هفته پیش بعد از اینکه یکی از دانشجوهام بعد از 2 هفته غیبت اومد سر کلاس (به علت فوت باباش)، از بچه ها خواستم فاتحه بخونن با 3 تا قل هوالله. بعدشم سوره ی یس و زیارت عاشورا رو که از شب قبلش دانلود کرده بودم انداختم روی تابلو و دسته جمعی حدود 15 دقیقه برای بابای شاگردم دعا و قرآن خوندیم. همون لبخند شیرینی که اولش روی لب فاطمه نبود و بعد از خوندن این دعاها اومد روی لبش و در همون حال گفت: استاد خیلی ممنونم. نمی دونم چه شکلی تشکر کنم برام کافی بود.

سمینارهای بچه ها هم شروع شده و من به سان مرغی بیسر از این طرف به اون طرف می پرم جهت تکمیل کارهای فوق اعاده زیادشون. تقریبا اتاق من همیشه پر از دانشجو هست. دانشجوهایی که صمیمانه من رو دوست دارند. برای خیلی شیرینه وقتی می بینم چقدر در زمینه ی زبان تخصصی پیشرفت کردند. جایگاهیی که الان دارن قابل مقایسه با اول ترمشون و حتی خود من موقعی که در سطح اونا بودم نیست. و من کم کم دارم مزد زحماتم رو میگیرم. البته نه مادی! معنوی. برام فوق العاده قشنگه وقتی میان و میگن:

-          استاد با اینکه تعطیلات نرفتم خونه امون، با اینکه کلی زجر کشیدم، با اینکه کلی کار کردم بازم راضی ام از خودم. چون کارم رو دوست داشتم و کلی چیز یاد گرفتم.

پیرو این سمینارها کلی از دانشجوهای بی ایمیلم، ایمیل دار شدند. تعدادی پاورپوینت بلد نبودند مجبور شدند یاد بگیرند. و تعداد کثیری هم برای اولین بار قدم در راه زبان زیبای انگلیسی گذاشتند و عجیب اینکه موفق هم هستند.

گزارش کارهاشون اکثرا دو زبانه هستو بسیار زیبا. معلومه که وقت زیاد می ذارن. حتی دانشجوهای پسر که اوایل می گفتن زشته ما مداد رنگی دستمون بگیریم (برای کشیدن شکل های آزمایشگاهی و مشخص کردن اجزاشون)، الان کلی وقت میذارن و گزارش کارهایی تحویلم می دن که شاخ روی سر دانشجوهای دختر حتی سبز میشه.

در این بازار پر آشوب البته، کارشکنی هایی هم هست و مشکلاتی... که ترجیحا سعی دارم نبینمشون. تا اینکه من رو دلسرد نکنند.

 

هفته ی پیش برای دانشجوهای فوق لیسانسم، توی کلاس آهنگ هندی ملایم و عاشقانه ای گذاشتم (در حد 2 دقیقه) که با اینکه معنیش رو نمی دونستیم همگی لذت بردیم.

این روزها دانشجوهام من رو تشویق می کنن:

-          استاد الان خیلی بهتر فارسی صحبت می کنین!!!!!!!!!!

ولی من همچنان اذیت می شم. چون واقعا برام کلافه کننده اس. مخصوصا وقتی که بعضی از دانشجوهام مثل بلبل توی کلاس یا توی محوطه دانشگاه یا آزمایشگاه، باهام انگلیسی محاوره می کنن و در همون حین یهو یک نفر رو می بینیم، به شدت سویچ کردن روی زبان فارسی برام مشکله. و از طرفی فقط کافیه یک نفر هر جایی شروع کنه انگلیسی صحبت کردن. من اونقدر خوشحال می شم که سر از پا نمی شناسم و یهو هرچی عقده ی ناشی از حرف نزدن به انگلیسی هست سرباز می کنه و یه عالمه وقت می بینم که دارم به انگلیسی حرف می زنم.

 

هنوز هم خیلی چیزا برام عجیبه... تصاویر اعدام و گریه و زاری و قبرستون و انگشت بریده و کتک کاری و قتل عامی که توی تلویزیون ایران می بینم برام آزار دهنده ان. آخه توی هند هر کانالی رو می زدی روحت شاد می شد. چند روز پیش که رفته بودم برای ثبت نام کلاس ورزش، اونقدر حالم از اون جو و فضا بد شد که نزدیک بود بزنم زیر گریه. اون جیم کجا و جیم پونا کجا؟...

و من همچنان در تکاپوی مطابقت دوباره ی خودم با سرزمین مادریم دست و پا می زنم...

 

محرم امسال اما... بعد از 4 سال ندیدن محرمی دلچسب برام غریب بود. دیر تونستم ارتباط برقرار کنم و البته که اصلا مثل 5 سال پیشم نشد. ولی شب عاشورا با مامان گل شعله زرد پخش کردیم و من حین کار کردن و هم زدن اونا، کلی به یاد خواننده های وبلاگم هم بودم. راستش این شعله زرد و ان شمع هایی که شب عاشورا توی مکان مقدسی روشن کردیم بیشتر دعا برای قبول شدن در اون مصاحبه بود. ولی من اونقدر برای بقیه دعا کردم که خودم یادم رفت دعای اصلیم چی بود!!!

امسال برام جالب بود... خیلی خوب بود ... بوی محرم واقعی بعد از 5 سال. امسال من نوحه ی فارسی شنیدم. با صدای یا حسین فارسی نه هندی! نه انگلیسی. امسال من در جایی بودم که در کنار اشک ها و عزاداری ها، کسانی دیگر شاد نبودند. (آخه توی پونا همون شب عاشورا یه عده هستند که دارن میرقصند و خوشحالی می کنن). ولی با همه ی اینها... دروغ چرا؟ دلم برای عزاداری های یک نفره و اون شعله زردای نذری که توی هند پخش می کردم و برای همه هم توضیح می دادم واقعه ی عاشورا رو تنگ شد. من این روزها با تمام برتری هایی که ممکنه زندگی الانم نسبت به هند داشته باشه، دلتنگ پونا شدم. طوری که این روزها بیشتر آهنگ هندی گوش می دم و اشکام زودتر می دوئن روی گونه هام.

 

این روزها اما... چیزهای غریبی در خودش داره. همون چیزهایی رو که می شه اسمش رو گذاشت ناگفته های هر وبلاگی. من الان، هم اکنون زندگیم، دارم در برزخی دست و پا می زنم که اونسرش ناپیداست. این روزهای دارم می شکنم و تعداد دفعات گریه کردنم زیادتر شده. ولی ... چه می شه کرد... زندگی در جریانه...

می خوام بازم ازتون خواهش کنم برام دعا کنین. در یکی از بحرانی ترین و سرنوشت ساز ترین برحه های زندگیم بسر می برم.

ممنونم... دوستون دارم... یه عالمه...


I rocked again... من دوباره ترکوندم!


چیزی که من از خودم در روز 14 آبان 1392 مطابق با 5 نوامبر 2013 دیدم در نوع خودش واسه ی خودم هم عجیب بود.

اصلا هیچ گونه احساسی که اسمش رو بشه گذاشت "ترس" در وجودم نمی دیدم و برعکس همه اش بیشتر از همیشه حضور خدا رو در زندگیم و سایه اش رو روی سرم حس می کردم. اصلا اون روز خدا توی دامن من نشسته بود و من این رو با تمام وجود استخونی 50 و خورده ای کیلوییم حس می کردم!

اون روز برعکس برای بچه های فوق لیسانس فوق العاده گذاشته بودم چون نمی دونستم که قراره مصاحبه باشه.  و برعکس تا خود شب هم کلاس داشتم که قسمتیش با اون مصاحبه ی عمومی قاطی شد.

مصاحبه ی علمی در نوع خودش بی نظیر بود و من در آخر مصاحبه، می تونستم برق تشویق و تحسین رو توی چشای اعضای هیئت علمی دانشگاهمون، رئیس گروه، رئیس دانشگاه و اون یکی که نمی دونم نماینده ی کجا بود ببینم. دور اون میز گنده ی مخوف با اون همه آدم کله گنده و در یکی از اصلی ترین اتاق های دانشگاه، من به سان جوجه ای بیش نبودم. میز گردی متشکل از 5 مرد و 2 زن و یک جوجه!

سوالات از این شروع شد که خودم رو معرفی کنم. و به این ختم شد تا با آقای دکتری از اعضای هیئت علمی که دکتراش رو از فرانسه گرفته، فرانسه مکالمه داشته باشم. اونقدر بعضی از سوالاتشون رو توضیح می دادم که کلافه اشون کرده بودم :دی

و چند بار ملتمسانه از من خواستن که بیشتر توضیح ندم!

قسمت یکی به آخر مصاحبه ی عمومیم نقطه ی عطفی بود در اون روز برام. و اونم وقتی بود که مدیر گروهمون (همون آقای مهربونی که باعث شد من به این زودی برم سر کار!) در حالیکه لبخند روی لباش بود ازم خواهش کرد که پروژه ی آخرم رو که روی سلولهای سرطانی بود رو به انگلیسی پرزنت کنم. وقتی با اعتماد به نفس کامل و جمله ی زیبا و نورانی In the name of God the compassionate the merciful پرزنتم رو شروع کردم و در حالیکه شکلهای مرتبط رو پای وایت برد می کشیدم بعد به سوالات مطرح شده به انگلیسی یکی از اساتید جواب می دادم، دهان نیمه باز اعضای دور میز گرد به سختی بسته میشد. تا جاییکه همون آقایی که دکتراش رو از فرانسه گرفته به من گفت:

-          شما بزرگ شده ی خارج از کشورین؟!

-          نه؟ برای چی؟!

-          آخه لهجه اتون اونقدر زیباست که من اصلا نمی تونم باور کنم شما در این شهر کوچیک بزرگ در ایران شدین!!!

 

و آقای مدیر گروه در حالیکه با افتخار من رو ستایش می کرد در مقابل همه و لبخند زیبا و مهربونش تا بنا گوشش باز بود (آخه اون بود که منو معرفی کرده بود) بهم گفت که می تونم اتاق رو ترک کنم. و من بیش از 100% مطمئن بودم که نمره ی کامل رو از همه ی اعضا گرفتم! خودمم موندم اون همه انرژی و اعتماد به نفس رو با اون همه مهارت در بیان زبان انگلیسی و بعدشم فرانسه از کجا آورده بودم!!!! و پاسخ چیزی نیست جز همون امواج نورانی که در بغل من نشسته بود! خدا!

بعدشم دوویدم سر کلاس بعدیم که باید از بچه ها کوییز می گرفتم. کمی هم درس دادم. تازه دسته بندیشونم کردم برای سمینارهاشون و ... (چقدر من اون روز دوویدم!!!) و بعد هم زودی کلاس رو تعطیل کردم و دِ بدو سمت مصاحبه ی عمومی که اصلا راغب بهش نبودم. توی یه اتاق دیگه توی یه قسمت دیگه از دانشگاه. دور یه میز گرد گنده ی دیگه با یه عالمه آدم کله گنده از همون سنخ! 4 مرد و یک زن. خوشبختانه اونقدر سوال راجع به هند و چیزای دیگه پرسیدن که سوالات مذهبی موند آخرش:

-          شما مجالس عذاداری و دسته جمعی می رین؟!

-          من در حضور شما از خدای بزرگ و مهربونم عذرخواهی می کنم از اونجا که اولین باره توی زندگیم که دارم ریا می کنم (اشکام رو به زحمت کنترل می کردم از شدت اینکه حالم بد شده بود از اون جو!)، به این خاطر که من دوست دارم اگه کاری می کنم برای خدا باشه نه برای گرفتن و کسب مقامی. (و در حالیکه به پایین نگاه می کردم و اخمم و اشکام رو به شدت کنترل می کردم) اگه کسی هم بپرسه می گم برین تحقیق کنین. ولی حالا که می پرسین میگم که می رم... البته من خلوت خصوصی با خدا رو بیشتر دوست دارم و اگر هم برم جایی برای این مراسم مثل شب های قدر، به این خاطر می رم که خودم رو همیشه از همه یک سر و گردن پایین تر می بینم. و فکر می کنم که اگه برم بین اون جمع، شاید به خاطر اشک های اونا و دل شکسته ی اونا خدا نظری هم به من کنه...

و کلی چیزای دیگه. نطقی که اون روز کردم هم در نوع خودش برای خودم یونیک بود. بطوریکه وقتی که داشتم خارج می شدم از اون اتاق یکی از اون آقایون برگشت و گفت:

- ممنون! استفاده کردیم!

اون رو من دروغ نگفتم. و سعی کردم حقایق رو بگم و در اوجش ریا نکنم. ولی چه کنم خدای من که عمق این جور مصاحبه ها یا می شه ریا (اگه راست بگی) و یا دروغ (اگه نادرست بگی).

تا چند روز هم حالم اصلا خوب نبود. از خودم بدم میومد که مجبور شده بودم ریا کنم. آخه من دوست ندارم بگم من این کارای خداپسندانه رو انجام می دم.

البته هیچ وقت بهشون از پختن اون شعله زردها در محرم در هند، و یا اون شبهای قدر ملکوتیم و کلی ختم قرآن و کارای دیگه ام نگفتم. که اگه می گفتم هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم! آخه می دونین که؟! ریا باعث می شه کل اعمالت نابود شه! همون که خود خدا می دونه کافیه. و امیدوارم که مقبولش بیافته.

 

پ.ن1. مامان گل و مهربونم... فرشته ی همواره مقدس و نورانی زندگیم... در کنار همه ی اینا باید بگم: "من که می دونم! روزه ای که اون روز برای من گرفتی و امواج صلوات ها و آیت الکرسی ها و دعای توسلت که بی شک توسط کل بدن و سیستم فیزیکی و معنویم دریافت می شد، همه و همه به من اون روز، اون همه اعتماد به نفس رو داد. ممنونتم خدای زمینی من :*

پ.ن2. من همه چیز رو سپردم دست خدا. نمی دونم چقدر طول بکشه که جواب بیاد؟ ولی هر چیزی که هست اینه که... من از خودم مطمئنم. و بیشتر از از پیش اطمینان دارم که شایستگی این کار رو دارم و این مرکز به کسی مثل من احتیاج داره (چون توی هیئت علمیشون کسی به با رشته ی من رو ندارن)، با این حال بازم راضیم به رضای پروردگارم که تا همین الان زندگیم هر چی بهم داده و نداده رو دوست داشتم و به صلاحم بوده. حتی اگه این به صلاح بودن رو سالها بعد از حادثه ای فهمیدم... ولی مطمئنم هیچی کی مثل اون صلاح بنده هاش رو خوب نمی دونه.

خدایا راضیم به رضات.

 

 

در گیر و دار دست و پا زدن های بشدت آزار دهنده ی روحی...

 

نشستم دارم برای مصاحبه ای که قراره ۳شنبه ازم بشه می خونم.

برام غریبه (بهتره بگم فوق العاده مضحکه) که:

۱. نشستم دارم یاد می گیرم نماز جمعه، میت، آیات و... چجوری خونده میشه (البته خیلی هاش رو بلدم ولی در حد ریز و اونجوری که اونا قراره بپرسن نه!)

۲. دارم به جای اینکه برای دانشجوهام بیشتر سرچ کنم ببینم فلان کسک که دارای فلان مقامه چجوریه و من باید چی بگم وقتی راجع بهش بحث می شه.

...

خیلی چیزای دیگه که داره منو خفه می کنه و نمی تونم اینجا عنوانش کنم. دوست داشتم مبنای استخدام، درجه و مدرک علمیم و دانسته هام بود نه چیزهایی که خیلی ها رو به ریا وامی داره.

حالا من هنوز یه نیمچه مسلمونی هستم. موندم این دوستانیم که حتی نمازهای واجبشون رو بلد نیستن و یا با روزه و قرآن و دین و همه چی غریبه ان و در عین حال همه جا جلوی وازه ی دین می نویسن: اسلام... اونا چی کار می کنن؟!!!!!!

همه اش ریا... ریا... ریا...

من همون رابطه ی صمیمی و دوست داشتنی خودم با خدام رو می خوام که توی یک اتاق دربسته و سربسته اس.

خدا جونم من نمی خوام با تظاهر به دینت و با افتخار به اینکه مسلمونم کار پیدا کنم.

نمی خوام دین تو بشه بازیچه ی دستم و واسطه ی نون درآوردنم.

من اون ترسی رو می خوام که بعد از زلزله یا طوفان یا هر چیز دیگه بهم دست می ده و بعدش می رم سرچ کنم ببینم نماز آیاتت رو چحوری بخونم... نه ترس از مصاحبه ای که بعد از این همه تلاش علمی، به عنوان سد و معبری برای گرفتن نتایجمه.

من دوست دارم بگم فقط تو... نه هیچ واسطه ای این وسط... نه ولایتی، نه سیاستی، نه دستی، نه ریایی نه ...

من دلم واسه اون ارتباط صمیمیم با تو، توی دل غربت تنگ شد همین امشب....

دلم تنگ شد واسه اون سکوت مطلق شب قدری که توی مجتمع مسکونی ۵۰۰ خونواریمون با صدای ضجه های من می شکست و فقط تو می دیدی و نور شمع...

دلم تنگ شد واسه اون قار و قورهای شکمی گرسنه در ظهر ماه رمضان در بین یه عالمه آدم از ادیان دیگه که بهم نهار هم تعارف می کردن.

دلم تنگ شد واسه اون شب قدری که برای کنفرانس جنوب هند بودم و بوی م ش ر و ب از اتاق های کناری اتاقم در هتلی که اقامت داشتم، من رو خفه کرده بود و من قرآن توی بغل اشک می ریختم و با معانی دعای جوشن کبیرت در اقیانوس جبروتت گم می شدم.

 

خدایا دارم خفه می شم.

منو دریاب...

 

پ.ن. التماس دعا از همه ی شما عزیزان دارم. روز سه شنبه مصاحبه دارم. ساعت ۴ مصاحبه ی علمیمه که منطقیه برام و هیچ استرسی هم ندارم واسش! چون هر کاری که کردم رو بلدم توضیح بدم. ساعت ۶ هم مصاحبه ی عمومیه که برای من جز جوی پر از ریا و خفقان و نون درآوردن با اسم خدا و بازیچه کردن دین خدا هیچ مفهوم دیگه ای نداره.

خدا با منه... می دونم از این مرحله هم رد می شم. پروردگارم... ممنونتم :*

 

جاذبه سیب آدم را به زمین زد و جاذبه زمین سیب را
فرقی نمی کند
سقوط! سرنوشت دل دادن به هر جاذبه ای غیر از خداست
به جاذبه ای می اندیشم که پروازم می دهد:خدا...