تولدت مبارک داداشی







امروز تولدته داداشی و من نمی دونم این حجم خوشحالی رو چطور از راه این کلمه های یخ زده روی شیشه مانیتور میشه انتقال داد.



حرفهام تو ذهنم میچرخن و کلمه ها جمله میشن و جمله ها حروف سیاه درهم برهم میون صفحه سفید کاغذ پُره خط خطی ...



امروز تو بدنیا اومدی و من نمی دونم چطور میشه توضیح داد دلم میخواد بهترین ها رو داشته باشی.


چطور میشه خوشحالت کرد و چطوری میتونم اون کاری رو بکنم که تو دوست داری تا که میون این حجم دلتنگی،از این همه فاصله، واسه یه لحظه هم که شده لبخند رو بهت هدیه بدم که لبخندت زیبا ترین آفریده ی خداست !



*¤* •,¸.¸,•*¤*•,¸.¸,•*¤*•,¤*•,¸.¸ ,•*¤*•,¸.,•*¤*•,¸.¸,•*¤*•,¸.¸, •
HAPPY BIRTHDAY MY DEAR
*¤* •,¸.¸,•*¤*•,¸.¸,•*¤*•,¤*•,¸.¸ ,•*¤*•,¸.,•*¤*•,¸.¸,•*¤*•,¸.¸, •

عزیزم تولدت یک دنیا مبارک






 



















داداشییییییی تولدت هزار بار مبارک!!!!!!


امروز تولد بهترین، مهربون ترین، ساده ترین، بی ریاترین، دوست داشتنی ترین و خواستنی ترین داداشی دنیاس.

از اعماق وجودم 28 ساله شدن داداشی گلم رو بهش تبریک می گم.


چند ساعت پیش از زیر بارون شدید به داداشی زنگ زدم که تولدش رو تبریک بگم.

سر کلاس بود.

-          سلااااااااااااااااااااااااااام داداشی

-          سلاااااااااااااااااااااااااااام آبجی... خوبی؟

-          آره... سر کلاس بودی؟!

-          مهم نیست!!! اومدم بیرون.

-          Ok !  تولدت مبارکککککککککک داداشی

-          !!! مرسی!

-          اصلا یادت بود؟!

-          مگه امروزه؟! چندمه مگه؟!

-          داداشی به خدا تو خلی! من اینجا با تقویم میلادی از 30 روز پیش هر روز به خودم یادآوری می کردم که یادم نره...

...

کمی حرف خصوصی

           

 

 

تولــــــــــــــــــــــــــــــد تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تولدت مبارک داداشیییی

 

تولــــــــــــــــــــــــــــــد تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تولدت مبارک داداشیییی

 

تولــــــــــــــــــــــــــــــد تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تولدت مبارک داداشیییی

 

تولــــــــــــــــــــــــــــــد تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تولدت مبارک داداشیییی

 

          

پ.ن. چقدررررررررررررررر دلم برات تنگیده داداشی

برای مهربونی هات، دلسوزی ها، سنگ صبور بودنات، حرف زدنات، کرم ریختن هات! قهر کردنهای یکی 2 ساعته باهات، منت کشیدن هات و...

         

لوناولا


یک شنبه  ی گذشته یک اتوبوس گرفتیم و با بچه ها رفتیم "لوناولا" که نزدیک پوناس.

حدود 30 نفر ایرانی بودیم و یک کره ای.

هر کسی ناهارش رو خودش باید می آورد. که پیشنهاد شد جوجه بگیریم و از شب قبل توی پیاز و زعفرون و نمک و فلفل بخوابونیمو سیخ و ذغال هم هر کسی باید برای خودش می آورد.

هوا محشر بود. اعتراف می کنم که تا این سن، توی هوایی به این زیبایی و در جنگلی به این قشنگی نفس نکشیده بودم. هوا بهشتی بود. واقعا اگه بهشت اینطوریه من دوست دارم برم!

بارون هم میومد. و همه از زیر بارون بودنمون لذت می بردیم. موهای همه خیس خیس شده بود و ازش آب می چکید. از شعف و خوشحالی جیغ می کشیدیم. توی مه، عکسهای زیبایی گرفتیم. کنار آتیش کباب خوشمزه ای خوردیم. و تا دلتون می خواد عکس گرفتیم. یعنی خودمون رو خفه فرمودیم! توی اتوبوس آواز می خوندیم. بچه ها می رقصیدن... دور آتیش و توی اتوبوس...

بعد از این مدت فعالیت شدید، واقعا به چنین جوی احتیاج داشتم. روحیه ام کلا عوض شد.

کلاس فرانسه


واییییییییییییییییییی خدای من... چرا اینقده این کلاس سخته. مخم داره هنگ می کنه. حس می کنم مغز، توی کله ام نرم شده! از بس اطلاعات خام این روزها به Rameش! اضافه می شه.

امروز دایرکتور موسسه اومد توی کلاسمون. یه آقای حدودا 47-46 ساله. اهل فرانسه بود. کمی فرانسه حرف زد و بعد shift کرد روی انگلیسی. کلی تحویلمون گرفت و خوش آمد گفت.

خوشمان آمد!

پ.ن. خیلی جالبه برام! زبان انگلیسی برام مثل زبان مادری شده! توی کلاس فرانسه، خدا خدا می کنم 1 کلمه، فقط 1 کلمه استادمون انگلیسی حرف بزنه تا بیشتر متوجه شم. امیدوارم زبان فرانسه هم روزی همین طوری شه برام.

اینترنت Wire less


برای اولین بار از اینترنت USB وارد اینترنت شدم.


الان توی کافی شاپ دانشگاه نشستم و هوا بسیارررررررررررر عالی هست.

نیمه ابری... و کمی نم نم بارون.

چقدر بی سیم به اینترنت وصل شدن، اونم از نوع پرسرعتش باحاله

روزهای پر از ترافیک زندگی من، شروع کلاس فرانسه و ادامه ی پیانو، ITELS و کارهای PhD:

 

واقعا راست میگن که یادگیری یک زبان، تو رو وارد یک دنیای جدید می کنه.

 کلاس فرانسه امون عالیه و معتبر. و از اونجایی که موسسه امون مستقیما زیر نظر فرانسه هست، معتبر هم هست.

اول برای ساعت 5-4 بعدازظهر اسم نوشته بودم. ولی بعد که فهمیدم کلاس ITELS از ساعت 4.30 شروع میشه، رفتم صحبت کردم برای ساعت 10-8 صبح. برای یادگیری بیشتر از بازی های توی محوطه ی دانشگاه هم استفاده می کنن. دیروز یه سگ اومد وسط بازی مون. من داشتم از ترس و چندشی سکته می کردم، ولی همه نازش می کردن. حتی استادمون. اون سگه هم کلی خودش رو لوس می کرد!

توی کلاسمون افغانی، عرب، هندی، ایرانی و آمریکایی داریم.

کلی از کلاسه خوشم اومده. هر چند که کاملا با انگلیسی فرق داره و خیلی سخته، ولی واقعا خوشحالم که دارم 2 تا زبان رو یاد می گیرم.

کلاس پیانو هم خوب پیش می ره. با اساتیدم که یک آقای 50 و خورده ای ساله هست و پسرهاش و کلا کارکنان موسسه match شدم. اول ها از آقا مسنه می ترسیدم. چون کمی خشن بود. بعد به پسرش گفتم که وقتی باباتون میاد بالای سر من، تمام بدنم و انگشتام می لرزه و نمی تونم پیانو بزنم.

 و این خوب نیست که آدم از استادش بترسه! فکر کنم رفت به باباش گفت! چون از اون جلسه به بعد آقاهه با من خیلی خوب شده. اولا که اسمم رو نمی گه. یعنی فکر کنم بلد نیست بگه! می خواد صدام کنه بهم میگه BABY! بعدش هم کمی که خوب می زنم میاد آروم میزنه پشتم و می گه very good!

و کمی هم داره ازم فارسی یاد می گیره. یعنی دوست داره که یاد بگیره. (نمی دونم چرا هر جا میرم همه منو دوست می دارن!!!)

این روزها واقعا خودم، خودم رو نمی شناسم. مثلا دیروز 16 ساعتتتتتتتتتتتتت بیرون بودم! صبح 10-8 کلاس فرانسه داشتیم. بعدش رفتم بنزین زدم و رفتم اداره ی پلیس که دقیقا اون سر شهر بود. حدود 1 ساعتی توی راه بودم. بعدش هم رفتم عینک آفتابیم رو بگیرم که داده بودم برای تعمیر. از یک آقای احمق هندی پرسیدم که این جای پارک خوبه؟ گفت آره. آچا! (خوب به زبان هندی!)

منم پارک کردم و رفتم از Reebokو Adaidas ; کلی لباس مارکدار خوشگل برای خودم و داداشی خریدم. عینکم رو هم گرفتم و خوشحال داشتم میرفتم طرف ماشین که دیدم بله! جا تره و بچه نیست. اینجا اگه ماشین یا موتور رو بدجا پارک کنی پلیس میاد و میبرش! با کلی بدبختی اداره ی پلیس رو پیدا کردم. رفتم توی اداره. گفتن باید 350 روپیه (حدود 8 تومن) بدی تا ماشینت رو بدیم. گفتم ندارم!

می تونین از این تیشرتهایی که خریدم بردارین. خلاصه نیم ساعتی سربه سرشون گذاشتم و اونا هم کلی از دست من خندیدن! تصور کنین! پلیس اینجا رو که همه ازشون می ترسن، سرکار گذاشته بودم!  ولی در آخر مجبور شدم 350 روپیه ی بی زبون رو بدم تا ماشین رو بگیرم.

بعدش پرواز کردم طرف یونیورسیتی

کمی اونجا بودم. وبعد رفتم کلاس پیانو.

بعدش رفتم مدرن کالج و یکی از اساتیدم رو پیدا کردم که برام چند تا برگه رو امضا کنه. البته بماند با چه بدبختی ای اونجا رو پیدا کردم!

بعدش رفتم کلاس ILTES حدود 3.5 ساعت. بعدش بچه ها گفتن PUNE CENTRAL (یک مرکز خیلی بزرگ و شیک خرید) هستیم و OFF ها شروع شده. بیا. من م رفتم و بازم خرید کردم!!!

بعدش رفتیم مک دونالد شام خوردیم و جنازه ی نیمه جان من تحویل خونه شد. اصلا نمی تونستم برم حموم. ولی رفتم. و بعدش نفهمیدم کی و چجوری خوابم برد!

امروز وقتی از خواب پاشدم تمام بدنم درد می کرد. ولی از این زندگی لذت می برم. چون دارم چیزهایی رو یاد می گیرم که روزی آرزوم بود...

پ.ن. تشکر ویژه از مامان گل و مهربونم که کلی از پس اندازهاش رو برام فرستاده که توی این تخفیف ها یک خرید خوب داشته باشم. و همین طور دستت درد نکنه بابای گلم به خاطر اینکه علاوه بر هزینه های هر ماه، هزینه ی تقریبا زیاد کلاس فرانسه و زبان رو هم قبول کردی. راستش اول نمی خواستم برم کلاس فرانسه. ولی وقتی بابا گفت پولشو کی بفرستم و وقتی مامان گفت بابات یه کتابخونه کتاب فرانسه برات آورده (نمی دونم از کجا؟!) تشویق شدم برم.

خدایا شکرت. برای همه چیز. مخصوصا برای خانواده ای این چنین فهمیده، خوب، مهربون و با گذشت.

 

 

تا حالا دیدین؟!

 

-         تا حالا توی خیابون با یه دسته الاغ با ماشین کورس گذاشتین؟!

-         تا حالا یه هو موقعی که اصلا تصورش رو هم نمی کنین یک سگ سیاه و سفید، مثل گاو سرشو انداخته جلوی شما که دارین با سرعت 60 تا میرین؟ اونم از روی خط کشی عابر پیاده؟!

-         تا حالا شده پشت ترافیک یه عالمه آدم که دارن می رقصن اونم وسط خیابون! و صدای اسپیکرهاشون ماشینتون رو میلرزونه گیر بیافتین؟!

-         تا حالا شده یه دسته اسب خوشگل سیاه یا سفید یا قهوه ای توی یه خیابون شلوغ شما رو لحظه ای غافل کنن از اینکه وسط خیابونین؟!

 

-         تا حالا شده سر یه میدون کوچیک که دارین دور می زنین یه بز بیشعور نه بره نه بیاد و نه تکون بخوره و شما ندونین چیکار کنین؟! وقتی هم بخواین دنده عقب برین یه بز دیگه از پشت راهتون رو سد کنه؟!

-         تا حالا شتر خوشگل به یه عالمه تزئینات توی خیابون دیدین؟!

-         تا حالا انواع و اقسام گونه های گاو رو توی خیابون دیدین؟!

-         تا حالا شده توی خیابون تاریک و بی چراغ یه دفعه حس کنی که 2 تا چشم جلوی ماشینته و بعد به سرعت بزنی روی ترمز و بعد بفهمی اون چشمها مال یه گاو سیاه گنده است که 1.5 برابر ماشین توئه و اگه یه تار مو از دماغش کم می شه هندی ها می ریختن روی سرتو می کشتنت؟!

-         تا حالا سر یه تقاطع خیلییییییییییی شلوغ دیدی یه سگ بخوابه و همه به جای اینکه سگه رو شوت کنن، دور میزنن دور حیوونه تازه اونم آروم که طفلی بیدار نشه؟!

-         تا حالا طاووس و دارکوب و کلی پرنده های خوشگل دیدین؟

-         راستی شما دیدین که توی اتاق های دانشگاهتون پرنده های خوشگل لونه داشته باشن. جوجه هم توش باشه و اونا از تو نترسن؟

-         تا حالا شده جلوی دپارتمانتون چند تا توله سگ ناز و کوچولو بدنیا بیان و تو هر روز بهشون غذا بدی؟ تازه اونا هم تو رو بشناسن؟!

-         تا حالا شده هر چی بوق بزنی اون توله سگها که زیر ماشینت خوابیدن بلند نشن و تو مجبور شی ماشین بیچاره ات رو بندازی توی یه عالمه سنگلاخ که به اونا نخوری؟

-         راستی تا حالا جلوی پنجره ی خونه ات هر روز صبح پرنده هایی زیبا با رنگ آمیزی مسحور کننده رو دیدی که اونا اصلا ازت نترسن؟!

 

من دیدم! به خاطر اینکه اینجا ایندیا هست... به قول خودشون incredible India.!!!

و چیزی هست که من ندیدم! اونم اینکه یکی از بچه ها می گفت توی یکی از خیابونهای اصلی دهلی (یا بمبئی) چند ساعت توی ترافیک مونده. و بعد فهمیده که یک گاو محترم وسط خیابون خوابیده بودند! و کسی دلش نمیومده بیدارش کنه.

من که هنوز بعد از این همه مدت چیزایی رو که اینجا می بینم باورم نمی شه. و هر وقت می بینم چشام می خواد از حدقه دربیاد و با خودم داد می زنم:

-         جااااااااااااااااااااااااااانننننننننننننننننننننننننننننننننننن!!!!!!!!

پ.ن اینها خیلی به حیوونا احترام میذارن. برای همین هم حیوونا اصلا از آدمها نمی ترسن و زندگی مسالمت آمیزی باهاشون دارن.

قبلا هم گفتم... نمی دونم چرا حس می کنم حیوونهای اینجا از انسانهای ایران راحت تر و آزادتر زندگی می کنن...

 

احساسات شدید

 

اینا همه جا یه چیزی مثل سینی می ذارن با عکس یا مجسمه ی خداهاشون. با یه عالمه گل، نارگیل و ژیگول دیگه. گاهی هم عود روشن می کنن و با خداشون حرف می زنن (حالت به هم می خوره!)

ولی اون روز تجربه ای متفاوت داشتم.  

توی Office کلاس پیانو بودم برای اینکه شهریه ی این ماه رو بدم. اول فکر کردم توی سینی عکس سای بابا هست.

 ولی دقت که کردم عکس یه پبرزن مهربون رو دیدم. کنارش چند شاخه گل رز بود و با یک متن ادبی بسیاررررررر زیبا در مورد مادر به زبان انگلیسی. شروع کردم به خوندن متن. فکر می کنین چی شد؟! هیچی! اشکام همین طور میومد. نمی دونم چرا... ولی متنه خیلی تاثیرگذار بود. به یاد مامان گل افتادم از دوباره و یادم افتاد که چقدر دلم براش تنگ شده. استادم فهمید. گفتم این عکس مادرتونه؟! گفت آره. می دونی baby! هر چی دارم از مادرم دارم. تمام زندگیم. این موقعیتم. موفقییت هام. این موسسه و ...

اون می گفت و من اشک می ریختم. تمام حرفهای دل من رو می زد... واقعا چه موجودیه این مادر...

بزرگ هم که شوم، سن از هزار سال هم که افزون کنم باز در برابر تو کوچکم مادر!

دامن تو هنوز و تا هميشه براي من امن ترين پناهگاه است. هزار ساله هم که شوم و هزار شهر و کشور را هم که بگردم، باز کوچه اي که تو در آن نفس مي کشي زيباترين و امن ترين و آرام ترين نقطه زمين است براي من.جهان مدرن امروز با هزار ترفند و هزار پيشرفت و هزار نوآوري از نشان دادن يک لحظه بهشت عاجز است اما تو در دامنت باغ در باغ ، بهشت داري. از جاي پايت، چشمه ها جاري است که اگر چشم ها را تاب ديدن باشد مي تواند آب حيات را در جام هاي جان زندگي بخشد

به دست هاي کوچک خودم که نگاه مي کنم خود را ناتوان مي بينم، تکريم تو مادر وسعتي به پهناي زمين و آسمان مي خواهد حال آن که من به اندازه نقطه اي هم در اين پهنه وسيع نيستم، اما همين نقطه را با نام خدا، به نام تو مي نويسم مادر.

من هم با همه کوچکي ام شرح بزرگي تو را مي نويسم، پس بسم ا... پس بسم ا... الرحمن الرحيم، همان رحمان و رحيمي که تو را به مهرباني برانگيخت تا مظهر مهرباني خدا باشي در زمين و مرا و ما را بي مزد، بي منت به جان بپروري و بزرگي بخشي.

مادر! تو آيه مهرباني هستي و خدا چون تو مهربان نيافريده است. اصلا تو شعبه اي از مهرباني اويي، آن گونه که جانت، چشمانت، دستانت و خاک زير گام هايت گوشه اي از بهشت خداست. تو سوره روشني، بخشش و کرامتي. هيچ کس به ياد ندارد، مادري براي مهرباني هايش لحظه اي، فرزند را به منت گيرد.

تو بي منت ترين بخشنده اي. تو نوراني ترين آفتابي که در خاطر آدم طلوع مي کند و او را به نور بي غروب ايمان پيوند مي دهد. تو مادر! بزرگي. آن چه من در شرح بزرگي تو گويم، بسيار هم که بگويم، هزار ديوان هم که بسرايم، همه کاغذها را که در وصفت کتاب کنم، باز به اندازه پياله آبي خواهد بود از اقيانوس پس اعتراف مي کنم نه مي توانم تو را وصف کنم، نه بستايم پس ببخش اين کوچکي هامان را، هر چند از کودکي هزار سال گذشته باشم باز هم در برابر بزرگي تو همان طفل خرد و گريزپاي مکتب نديده ام و تو آيت بزرگ مهرباني هستی

تا همیشه سایه ات بر سرمن........

Grade A اینبار در Level 5

 

باورم نمی شه.

 ولی جزو معدود کسانی شدم که در بالاترین سطح کلاسهای زبان دانشگاه پونا، بالاترین نمره رو گرفته. روز 6 جولای نتایج رو دادن. کلی ذوق کردم.

خدایا شکرت.

برای این موفقیت هم شکرت. برای شنیدن صدای مملو از شادی مامان و بابا بعد از این موفقیت دیگر دخترشون شکرت.

کمکم کن تا همیشه در اوج باشم. کمک کن تا نتیجه ی این همه تلاش شبانه روزی رو بگیرم. روزی... جایی... همین نزدیکی ها...

 

مادر و دخترانه...

 

مامان: به نظرت توی عروسی پسر عمه ات که هفته ی دیگه اس چی بپوشم؟

من: نمی دونم! همه ی لباسات خوشگلن (چون خودم انتخابشون کردم!) هر کدومی که دوست داری بپوش...

مامان: به نظرت اون لباسی که گلهای نقره ای داره و آستینهاش کوتاس و ازش آستین بلند هم دارم خوبه؟!...

من:

مامان: راستی خیاطم رو هم گم کردم...خیاطیش رو عوض کرده... هر چی دنبالش می گردم پیداش نمی کنم...

...

20 دقیقه بعد...

مامان: توی خیابون دختر عمه ات رو دیدم. حالت رو پرسید. گفت زن دایی چیکار می کنی؟ منم بهش گفتم راحله نیست اصلا کارم نمیاد...

من:

10 دقیقه بعد...

مامان: رفتیم شاپ خرید. من می گفتم 2 تا شامپو بذار... بابات می گفت 3 تا بردار. من می گفتم 3 تا رب... بابات می گفت یک کارتن.

 

من: (خصوصی)

...

15 دقیقه بعد...

مامان: خب چقدر برات بفرستم که توی تخفیف ها یک خرید خوب داشته باشی؟

م: (خصوصی)

...

5 دقیقه بعد...

مامان: داداشیت رفته امتحان بده. نمی دونم چرا اینطوری درس می خونه... کاش زودتر این ترمش هم ترموم شه این مدرکش رو بگیره خیالمون راحت شه.

من: (حرفای خصوصی)

...

چند دقیقه بعد:

مامان: (درد دل های مامان از شیرین کاری های بابا – البته با حرص!)

من: (این طرف دارم از خنده می میرم. چون می دونم بابا قصد ناراحت کردن مامان رو نداره. وقتی صورت funny بابا رو تصور می کنم روده بر می شم از خنده).

بعدش تازه من شروع می کنم به حرف زدن و هر چی اتفاق ریز و درشت اینجا افتاده (از خواستگارا، هندی ها، پارتی رفتن ها، خوش گذرونی ها و... به مامان گل می گم.

...

من: مامانننننننننننننننننننننننننننننننننن.... پول تلفن سر به فلک  کشیددددددددددددددد...

مامان: باشه باشه... بقیه ی حرفامون برای شب!!!

 

...

3 ساعت بعد:

من: سلامممممممممممممممممم مامان...

مامان: سلاااااااااااااااااااااام (مثل اینکه 2 هفته اس با هم حرف نزدیم)

من: بفرما آش! آش رشته درست کردم... گفتم به مامان گلمون هم تعارف کنم...

مامان: قربون دستای دخترم که آش پخته! یه بشقاب بفرست ایران!

من: به آشهای مامان گلمون که نمی رسه. یه چیزی شده شبیه آش...

و بعد دوباره حرف ...

یهو:

من: واییییییییییییییی مامان... بابا بیچاره شد...

    مامان: ولی اینسری من از موبایل خودم زنگ زدم... فدای یه تار موت... بذار یه کم با هم حرف بزنیم!!!

پ.ن1. چقدرررررررررررررررررررر دلم برات تنگ شده مامانی...

...

چند روز پیش فیلمهای خونه رو که از شیطنت های داداشی و شوخی کردن هاش با من و مامان گل بود رو گذاشته بودم و مثل غربت زده ها های های ...

چه می شه کرد... بعضی وقتها دیوونه شدن بد نیست... باعث میشه کمی تخلیه ی روانی بشی. در ضمن باعث میشه که بیشتر قدر عزیزانت رو بدونی.

پ.ن2. حالا هی بگین چرا اینقدررررررررررر کلاس ثبت نام می کنی؟! خب عزیز من! من اگه بیکار یا تنها بشم دیوونه بازی درمیارم. پس بهتره اینقدر سر خودم رو شلوغ کنم و اینقدر خودم رو خسته کنم که نای گریه کردن رو نداشته باشم... با اجازه من برم به کلاسام برسم!

 

 

 

فیلم هندی در سینمای هندی با یک هندی!

 

شب یکشنبه داشتم خسته و کوفته از کلاس ITELS برمی گشتم، در حالیکه مچ دستم و انگشتام داشت می شکست به خاطر Writing خفنی که توی کلاس مجبور بودیم بنویسیم (البته تمرین پیانو هم بی تاثیر نیست).

 اونروز استاد راهنمام هم کلی کار ازم کشیده بود و خلاصه اینکه به شدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خسته بودم.

بعد از کلاس گوشیم رو که روشن کردم دیدم SMS دارم. این بار از یک دوست هندی.

همون روهیت که خونه ی قشنگم رو برام پیدا کرده بود. دعوتم کرده بود به یک رستوران هندی. منم که... ماشاالله به این همه انرژی! از اونجایی که این بنده خدا 1 ماه بود داشت التماس می کرد که بیا و غذای این رستوران هندیه یا یه رستوران تایلندی، ایتالیایی یا کره ای رو امتحان کن ولی من از بس busy بودم همه اش امروز و فردا می کردم، اینبار گفتم باشه. Let's go

ولی نمی دونم چی شد به جای رستوران از سینما و فیلم هندی سر درآوردیم! البته من پیشنهادش رو دادم. چون بهتر دیدم به جای خوردن! از وقتم استفاده کنم و یه فیلم ببینم و این دوست هندی برام ترجمه کنه. به روهیت گفتم اصلا از فیلم اکشن و ترسناک و سیاسی خوشم نمیاد. فیلم funny و romantic می خوام. اونم پیشنهاد کرد بریم "I hate Love Story" رو ببینیم.

اولش خانومه که بیلیط می فروخت گفت 2 تا صندلی پیش هم نداریم. می خواین جدا بدم؟ یکی این سر سینما... یکی اون سر.

شانس رو که دارین؟ حالام که با یه هندی رفته بودیم و مثلا می خواستیم از سر و ته فیلم سر دربیاریم اینطوری...

روهیت به خانومه به هندی گفت:

-         من می خوام برای این خانوم ترجمه کنم... چجوری...؟

خانومه خندید...

منم گفتم:

-         Ok, you can call me and translate it!

بالاخره یه جایی برامون پیدا شد.

البته بگذریم که اینقدررررررررر در حین پخش فیلم می خندید و روده بر شده بود که مثل اینکه یادش رفته بود من پیششم. کل سینما منفجر می شد و من مثل غربت زده ها بهشون نیگاه می کردم. روهیت که نگاهش بهم می افتاد می خندید و می گفت:

-                                 Just joking!

واقعا خسته نباشین! ولی دیگه نمیشد! مجبورش کردم برام ترجمه کنه. باحال بود. هر چند خودم دست و پاشکسته یه چیزایی حالیم می شد.

2 تا کلمه یاد گرفتم:

- دکو (Deko) : نگاه کن!

- سونو (Sono) : گوش کن.


تجربه ی خوبی بود. از این به بعد فیلم هندی ها رو با یه هندی میرم می بینم. چون اینطوری هم از فیلم، هم از آهنگ ها و رقص های زیبای هندی ها و هم از معنی فیلم بیشتر لذت می برم و در ضمن 4 تا لغت هندی هم به فرهنگ لغتم اضافه می شه...

اینم عکسهایی از فیلم:

 

 

چند روز پر تلاش

 

چهارشنبه گذشته چشام رو که باز کردم سرم گیج رفت!

چون دور و برم پر بود از اسباب و اثاثیه ای که باید جابجا می شد. نمی دونم صبحونه خوردم یا نخوردم... فقط می دونم تند تند وسیله ها رو مرتب می کردم. چون باید سریع می رفتم یونیورسیتی.

اصلا دلم نمی خواست خونه رو همونطوری ولش کنم، ولی مجبورم هر روز در دپارتمان attend داشته باشم و امضا کنم (حتی اگه کاری نداشته باشم!) پس پریدم توی ماشین و پرواز کردم طرف استاد راهنمای گرامی که خیلی دیر شده بود.

همونطوری که روی پروژه ام کار می کردم توی این فکر بودم که چقدرررررررررررررر خوبه که بعد از دانشگاه می رم خونه و تا آخر شب به کارام میرسم.

 که یکدفعه نسترن زنگ زد و یادآوری کرد که امروز نوبت دکتر داریم. گفتم مطمئنی؟ گفت آره بابا. منشیه زنگ زده.

اون روز دکتره ازم درسهای گذشته رو پرسید!!! میدونین کدوم ها رو می گم دیگه؟! همون جملات و لغلتی که بهم یاد داده بود. تازه منشیش رو هم صدا کرد و گفت گوش کن! فکر کنم لهجه ام بامزه باشه که اینا اینقده کیف می کنن! تازه ازم پرسید این مدت خودت چیا یاد گرفتی؟!

2 تا جمله ی دیگه اون روز بهم یاد داد. وقتی عینک مخصوص رو روی چشام گذاشت که نور لیزر اذیتم نکنه گفت:

- close your eyes…

ازش پرسیدم چشاتو ببند و باز کن به هندی چی می شه.

قابل توجه الهام (دختر دایی گلم که پرسیده بود به چشم چی می گن... مخصوصا به خاطر تو پرسیدمش)؛

-         چشمهاتو باز کن:

اکه کلو (اینطوری بخونین: Ake kolu)

-         چشمهاتو ببند:

اکه بند: (Ake Band)

خلاصه اینکه تا 9 شب علاف بودیم. بعدش رفتیم مک دونالد و شام خریدیم.

داشتیم برمیگشتیم که یهو توی راه برای اولین بار بنزین تموم کردم.

 یه آقای مهربون هندی بهم گفت بشینم پشت موتورش و منو برد به اولین پمپ بنزین. یه شیشه نوشابه بنزین گرفتم و رفتیم طرف ماشین متوقف شده. اونجا آقاهه واستاد تا من پیاده شم. ولی اصلا صبر نکرد که ازش تشکر کنم.

خیلی دوست داشتم یه تشکر خشک و خالی ازش داشته باشم.

بعدش هم رفتیم دنبال کارای نصب تصفیه ی آب و ...

خلاصه اینکه اون شب هم من به هیچ کاری نرسیدم...

 

پنج شنبه ی گذشته از اون روزها بودها! از اون روزهایی که جنازه هه تحویل خونه داده می شد!

اول پاشدم کمی خونه ی زلزله اومده رو مرتب کردم. بلند کردن مبل و TV و میز و صندلی توی اون شرایط واقعا زجرآور بود.

 بعدش لباسها رو ریختم توی تشت و تاید ریختم روش تا شب خیس بخوره بشورمش.

نگاهم که به ساعت افتاد خشکم زد... "بازم مدرسه ام دیر شد!"

بدو بدو رفتم دانشگاه. اون روز دومین مقاله ام رو هم برای ویرایش تحویل استاد راهنمام دادم.

بعداز دانشگاه ساعت 3 کلاس پیانو داشتم. اولین جلسه بود. و من بیش از پیش بیشتر عاشق این موسیقی و یادگیریش شدم.

کلاسم خصوصیه. یعنی فقط من و استادیم. از روزی که از کلاس اومدم بیرون همه اش دارم با انگشتام جلسه ی اول رو تمرین می کنم. توی آسانسور، روی فرمون ماشین پشت ترافیک، زیر دست دندونپزشک و ...

بله!همون روز ساعت 6 ووقت دندونپزشکی هم داشتم. همون دکتر پارسالیه که تمیز مهربون و متشخص بود. برای cleaning یا جرم گیری رفته بودم. بعدش هم مثل پارسال دندونام رو polish زد. دندونای نازنینم برق برق می زدند. همه اش توی راه توی آیینه ی جلوی ماشین اینطوری بودم:

بعدش رفتم Pune central که یک مرکز خردی خیلی بزرگ و شیک هست. چون توی آشپزخونه ام دیگه هیچی پیدا نمی شد!

کلیییییییییییی خردی کردم. از شامپو و دستمال و اسپری بگیر تا میوه و تخم مرغ و آب معدنی و...

در حین خرید میلاد (همکلاسی کلاس زبان) زنگ زد که راحله شام بیا اینجا. بچه ها جمعند.

داشتم دیوونه می شدم. نه جون داشتم و نه وقت. ولی زشت بود اگه می گفتم نه. چون اونا هیچ وقت روی من رو زمین نمیندازن.

نفهمیدم چطوری رفتم خونه... وسیله ها رو ریختم توی یخچال و پرواز کردم خونه ی میلاد. مژده و رضا و الهام هم اونجا بودند. شام قیمه بود... دست پخت مژده. خوشمزه بود.

وقتی رسیدم خونه ساعت 12 بود. 1 ساعت خونه رو جمع کردم. بعد می خواستم برم 3 تا تشت لباس رو بشورم که دیدم عن قریبه غش کنم. پس ترجیح دادم بخوابم.

 

جمعه تولد "باربد" بود. تصور کنین با اون همه کار و مشغله و خستگی تولد هم دعوت شی. ولی از اونجایی که بنده اصلا نمی تونم بگم "نه"! رفتم. خوب بود. کلی خندیدیم.

 نمی دونم این چه رسم مسخره ای هست که اینجا بعد از اتمام کیک بری همدیگه رو کیکی می کنن! سر و صورت و موها و لباسهای اکثرمون قهوه ای شده بود. من حتی توی گوشهام هم کیک رفته بود. کلی به دست اندرکاران این امر کثیف توی دلم فحش دادم.

 اومدم خونه یه راست رفتم حموم. چون مطمئن بودم اگه با اون موها و گوشهای پر از کیک و خامه بخوابم تا صبح مورچه ها توی کله ام خونه می سازند.

بعد از Birthday party و حموم نماز شب 13 رجب رو خوندم. فرداش قرار بود روزه بگیرم. می خواستم سحری بخورم (مژده برام زرشک پلو با گوشت آورده بود) ولی دیدم دارم می ترکم. چون توی پارتی سالاد ماکارونی، سالاد الویه و سالاد فصل که باربد درست کرده بود و بسیاررررررررررر خوشمزه بود خورده بودم. یعنی خودم رو خفه کرده بودم.

 خیلی عجیب بود... ولی حتی نتونستم 1 لیوان شیر رو کامل بخورم.

 

فرداش یکشنبه بود و تعطیل. اون روز کلی لباس شستم و بالاخره کارای خونه تموم شد.

 شب برای افطار مژده پیشم بود. برام شعله زرد آورده بود  که کلی چسبید. خیلی هوس سفره ی افطار مامان گل رو کرده بودم. ولی خب... باید صبر کرد.

14 و 15 رجب هم روزه بودم. اینجا ماه قمری یه روز از ایران عقب تره. گفتم اعتکاف که نرفتیم... لااقل روزه ها و نمازهاش رو تا جایی که میشه بخونیم.

پریروز جلسه ی دوم پیانو بود و من با اشتیاقی هر چه تمام تر رفتم. همه اش دارم با انگشتام درسهایی رو که بهم دادن تمرین می کنم. فکر کنم سخت باشه. ولی من یادش می گیرم.

پریشب موقع افطار رفتم توی بالکن خونه ام. چشم انداز قشنگی داره خونه ام. مخصوصا اینکه طبقه ی 5 هم هست. وایییییییی اگه بدونین وقتی بارون میاد چقدررررررر قشنگ میشه. فکر می کنی روی ابرهایی و داری بارون رو که میره روی زمین میبینی....

خلاصه موقع غروب آفتاب که از بالکن خونه ام واقعا زیباست در لحظات عرفانی افطار دعا کردم... عضق بازی قشنگی با خدا داشتم. یهو از اون بالا دیدم پلامبرها (کسانی که شیر و تصفیه آب و اینها رو درست می کنن) دارن با روهیت (کسی که خونه رو برام پیدا کرد) میان طرف خونه که تصفیه آّ رو نصب کنن. وقتی پلامبرها توی آشپزخونه بودند به روهیت گفتم بیا با من افطار کن. بعدش براش از روزه گفتم و...

سوپ هم درست کرده بودم که روهیت خیلیییییییی خوشش اومده بود. همین طور از شعله زرد.

اون شب هم گذشت...

گفتم دیشب افطار رو به تنهایی داشته باشم که سمانه زنگ زد و  بنده را به تولدشون دعوت کردند. ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا.... من چیکار کنم؟!

ولی خداییش دیشب خیلی خوش گذشت. با اینکه 8 نفر بیشتر نبودیم، ولی عالی بود.

پ.ن. می خوام توی این هفته یا هفته ی آینده برم کلاس فرانسه، ITELS ، یوگاو ایروبیک ثبت نام گنم. فقط نمی دونم بعدش چجوری وقتم رو برای این همه کار و کلاس تنظیم کنم؟!

 

بابای نازنینم روزت مبارک:-×

 

پدر بزرگوارم بابت تمامی زحماتی که برایم کشیدی دستان پر مهرت را میبوسم

 

روزت مبارک

اسباب کشی...

 

هر چند حدود 2 هفته ای هست که خونه جدیده رو rent (اجاره) کردم، ولی از اونجایی که صاحبخونه قبلیم آدم بسیار بدی هست، گذاشت از پونا رفت و من هر شب برای گرفتن حدودا 1میلیون و دویست هزار تومنی که بابت رهن بهش داده بودم جلوی خونه اشون افتاده بودم. این مدت بنده 2 تا خونه داشتم! ولی عملا مثل آواره ها بودم. همه می گفتن اگه خونه ات رو shift (عوض) کنی دیگه رنگ اون 50هزار روپیه رو نخواهی دید. خلاصه اینکه صاحبخونه ی قبلی دائم الخمر ما گذاشت از پونا رفت و طرف حساب بنده شد مامان مظلوم و داداش کوچیکه ی بیگناهش. ولی از اونجا که اون آدم احمق تلفنش رو هم جواب نمی داد و اصلا خونواده اش هم براش مهم نبودن، من موندم و یک بحث روانی (دیدن آدمهای بی گناهی که باید پول من رو می دادند) و خودم که به پوله نیاز شدید داشتم.

خلاصه دیشب خونواده ی صاحبخونه قبلی که خودشون هم مستاجر بودند توسط صاحبخونه ی خودشون از خونشون اخراج شدند و وسیله هاشون اومد پشت در خونه ی من!

سر شب بود که پول رهن رو بعد از 3 هفته بدو بدو بهم دادن و اینجانب به همراه یکی از دوستان بسیار خوب و مهربونم (علی آقا) تا ساعت 3 شبببببببببببببببببببببببببببب اسباب کشی می کردیم. هر چند علی آقا نمی ذاشت من حتی سبک ترین وسایل رو هم بلند کنم ولی باز هم بهم فشار اومد. به حدی که الان تمام بدنم درد می کنه. ضمنا امشب 3 شب هست که حموم نرفتم! اونایی که اینجان می دونن این چه مصیبتیه که آدم توی هوای اینجا حتی روزی 1 بار نره حموم چه برسه به 3 روووووووووووووووووزززززززززززززز...

الان خونه جدیده زلزله اومده و بنده مجبور بودم الان بیام دانشگاه؛ مثل هر روز. امروز هم که استاد راهنمام باهام کار داشت و باید میومدم. خلاصه اینکه... دختر نازک نارنجی مامان و بابا اینجا داره حسابی ساخته میشه.

پ.ن1. دیدن مامان و مامان بزرگ، داداش و بچه ی داداش صاحبخونه ی دائم الخمر عوضیم (ببخشید)، که به خاطر اون داشتن عذاب می کشیدن برام خیلی سخت بود.

توی بد شرایطی گیر افتاده بودم. از طرفی اونا جایی نداشتن که برن، و از طرفی هم اگه خونه رو خالی می کردم باید تا ابد با پول رهن گرامی خداحافظی می کردم. دیشب وقتی داشتم اون خونه رو که خاطرات خوبی توی این تقریبا 4 ماه ازش داشتم ترک می کردم، احساس دلتنگی داشتم. در همون حال هم مامان صاحبخونه رو بغل کردم و بوسیدم. و با داداش کوچیکه کلی صحبت کردم و گفتم برای مامانش ترجمه کنه. گفتم که می دونم اونا آدمای خوبی هستن و همه اش تقصیر راوی (صاحبخونه قبلیمه) و ازشون عذرخواهی کردم اگه این مدت باهاشون بد حرف زدم.

Watchman (نگهبونهای) مهربون societyمون هم به نظر ناراحت می رسیدن. همه اشون دور ماشین جمع شده بودند و باهام خداحافظی می کردند.

دروغ چرا؟! منم دلم خیلیییییییییییی براشون تنگ میشه. ولی به قول مامان گل، از اونجایی که روابط اجتماعیم خوبه فکر کنم به زودی با این محیط جدید هم اخت شم...

پ.ن2. این مدت خیلیییییییی ها بهم گفتن که برای اسباب کشی هر کاری داشتم بهشون بگم. ولی از اونجایی که من دوست دارم همه ی کارامو خودم انجام بدم، قبول نکردم. علی آقا هم مجبوری شد. یعنی یه طوری شد که اونجا بود و اگر هم بهش می گفتم نمی رفت. یه تشکر خیلیییییییی ویژه از ایشون دارم. به خاطر همه ی مهربونی ها و زحمت هاشون. و به خاطر به دوش کشیدن اون همه بار سنگین به تنهایی و عذرخواهی به خاطر جراحت عمیقی که دیشب روی دستاشون افتاد (وقتی کمد سنگین من رو که به زور توی آسانسور جا شد به تنهایی بردند طبقه ی پنجم).

پ.ن3. دیشب حدود ساعت 1.5 شام خوردم. در حالیکه داشتم از گشنگی غش می کردم. این صاحبخونه جدیده خیلی ماهه. امیدوارم روی حرفش واسته و اجازه بده این 2 سال رو من توی خونه اش باشم. چون واقعا دیگه تحمل اسباب کشی رو ندارم.

پ.ن4. دختر حاج حسین معمار رو دارین که؟!

 

 

صاحبخونه ی جدیدم و ...

 

این یکی صاحبخونه هه محشره!

 چند روز پیش از بمبئی زنگ زد و 20 دقیقه باهام حرف می زد! گفت 16 جولای عروسی دعوتیم. می خوایم بریم یه جایی که تا پونا 1.5 ساعت راهه. تو هم بیا!!! گفتم آخه من دعوت نیستم! گفت اشکالی نداره. من صحبت می کنم ولی سعی کن حتما بیای!

راستی خانوم صاحبخونه آرایشگره و قراره این سری که از بمبئی بیان موهای من رو صاف کنه.

دیروز آقای صاحبخونه گفت خانومم داره وسایل آرایشگریش رو هم میاره و می تونی هر کاری داری ازش بخوای انجام بده برات! راستی دخترم چند روزه توی face book اددت کرده. چرا جوابش رو نمیدی و...

خلاصه اینکه دهن مبارکمون کف کرد بود بعد از اتمام مکالمه.

فکر کنم با این صاحبخونه هه کلی بهم خوش بگذره...

 

شب آرزوها در ایندیا!

 

حکایتی داشتم برای فهمیدن اینکه دقیقا چه شبی شب آرزوهاست.

بالاخره با مصیبتی عظیمممممم فهمیدم کی هست. هر چند اون روزش نتونستم روزه بگیرم... ولی نمازش رو تونستم بخونم. حال خوبی داشت ... مثل همیشه. آخر شب آرزوها... در ایندیا... در حالیکه همه ی همسایه ها خواب بودند و سکوتی پرمعنا توی society مون برقرار شده بود... می تونستی خیلی راحت با خدای خودت درد دل کنی و ازش آرزوهات رو بخوای. آرزوهایی که مطمئنی برآورده میشه ... همونطوری که همه ی آرزوهای سالهای قبلت برآورده شد.

بعد از 1 ساعت نماز خوندن و سجده های مستحبی نماز رو به جا آوردن بی رمق سجاده ام رو بغل کردم... در حالیکه چادرنماز سفید پر از گلهای رز صورتیم رو کشیده بودم رو سرم و اشک پهنای صورتم رو پر کرده بود، با خدای خودم ناگفته هایی رو گفتم که باید می گفتم.

 باهاش درد دل کردم... از غربتم... از دلتنگی هام... از تنهایی هام و ... از آرزوهام. مثل همیشه اولین آرزوم برای خونواده بود و بقیه فرعی بودند.

همیشه وقتی گریه می کنم سردرد می گیرم... ولی نمی دونم چرا وقتی دارم با خدا درد دل می کنم و سر نماز یا توی دعا اشک می ریزم، بعدش نه تنها سردرد ندارم... بلکه اونقدررررررر احساس سبکی بهم دست می ده که با انرژی مضاعفی به کارام ادامه می دم...

پ.ن. روزهای اعتکاف نزدیکه و من ... مثل تشنه ای که آب رو نشونش دادند و حالا بهش نمی دن دارم توی عطش دست و پا می زنم. چند روز پیش که توی تقویم سرچ می کردم، چشمم به روزهای اعتکاف افتاد. و حال پارسال بهم دست داد. پارسال که برای اولین بار شهد اعتکاف رو چشیدم و 3 روز توی فضایی کاملا بهشتی پرواز کردم. حس کردم دارم خفه می شم (اینا شعار نیست... اونایی که این شهد رو چشیدن می دونن چی می گم...) به چند تا از دوستهای حزب الله یم زنگ زدم و تونستم شماره ی امام جمعه ی اینجا رو که هندیه ولی توی قم درس خونده و فارسی بلده پیدا کنم. بعد از N بار زنگ زدن، تونستم پیداش کنم. آدم خوب و باحالی بود. برعکس هر چی روحانی توی ایرانه که وقتی باهاشون حرف می زدم کلی معذب بودم (چون اونا خودشون این حسو به من منتقل می کردن)، این آقاهه خیلییییییییییییییییییی راحت بود. بهم گفت اینجا فقط توی ماه رمضون اعتکاف می گیرن. فقط یه مسجد هست که اونم برای سنی هاست و تو رو توش راه نمی دن!

گفتم حاج آقا تو رو خدا برای سال دیگه یه برنامه بذارین. گفت چشم حتما! ولی مطمئن باش به ثوابش رسیدی... چون دلت می خواد و نیتت خیره...

گفتم می دونم... ولی من اون فضا و اون حال رو می خوام وگر نه می دونم چون توی دلم دوست دارم این کار رو انجام بدم ثوابش رو گرفتم...

 

گفت چرا نماز جمعه نمیای؟ گفتم چون با سیاست قاطیه و من اصلا خوشم نمیاد. گفت اینجا مثل ایران نیست و بی سیاسته! ولی زبانش اردو هست. می تونی بفهمی؟! گفتم نه! گفت بیا نمازش رو بخون به ثوابش برسی! گفتم حاج آقا من زیاد به این چیزا اعتقاد ندارم... حتی به حجاب هم... گفتم الانه که باهام دعوا کنه یا شروع کنه به نصیحت و... ولی با کمال تعجب گفت اشکالی نداره!!! اصل اون نیتی هست که داری و اعتقادت به خداست...

و بحث رو عوض کرد...

بعدش هم گفت ما اعمال "ام داوود" رو می گیریم. می تونی بیای...

کلی حرف زدیم و بعد خداحافظی کردم... به امید دیدار حاج آقا