چهارشنبه گذشته چشام رو که باز کردم سرم گیج رفت!

چون دور و برم پر بود از اسباب و اثاثیه ای که باید جابجا می شد. نمی دونم صبحونه خوردم یا نخوردم... فقط می دونم تند تند وسیله ها رو مرتب می کردم. چون باید سریع می رفتم یونیورسیتی.

اصلا دلم نمی خواست خونه رو همونطوری ولش کنم، ولی مجبورم هر روز در دپارتمان attend داشته باشم و امضا کنم (حتی اگه کاری نداشته باشم!) پس پریدم توی ماشین و پرواز کردم طرف استاد راهنمای گرامی که خیلی دیر شده بود.

همونطوری که روی پروژه ام کار می کردم توی این فکر بودم که چقدرررررررررررررر خوبه که بعد از دانشگاه می رم خونه و تا آخر شب به کارام میرسم.

که یکدفعه نسترن زنگ زد و یادآوری کرد که امروز نوبت دکتر داریم. گفتم مطمئنی؟ گفت آره بابا. منشیه زنگ زده.

اون روز دکتره ازم درسهای گذشته رو پرسید!!! میدونین کدوم ها رو می گم دیگه؟! همون جملات و لغلتی که بهم یاد داده بود. تازه منشیش رو هم صدا کرد و گفت گوش کن! فکر کنم لهجه ام بامزه باشه که اینا اینقده کیف می کنن! تازه ازم پرسید این مدت خودت چیا یاد گرفتی؟!

2 تا جمله ی دیگه اون روز بهم یاد داد. وقتی عینک مخصوص رو روی چشام گذاشت که نور لیزر اذیتم نکنه گفت:
- close your eyes…
ازش پرسیدم چشاتو ببند و باز کن به هندی چی می شه.

قابل توجه الهام (دختر دایی گلم 

که پرسیده بود به چشم چی می گن... مخصوصا به خاطر تو پرسیدمش)؛
- چشمهاتو باز کن:
اکه کلو (اینطوری بخونین: Ake kolu)

- چشمهاتو ببند:
اکه بند: (Ake Band)

خلاصه اینکه تا 9 شب علاف بودیم. بعدش رفتیم مک دونالد و شام خریدیم.

داشتیم برمیگشتیم که یهو توی راه برای اولین بار بنزین تموم کردم.

یه آقای مهربون هندی
بهم گفت بشینم پشت موتورش و منو برد به اولین پمپ بنزین. یه شیشه نوشابه بنزین گرفتم و رفتیم طرف ماشین متوقف شده. اونجا آقاهه واستاد تا من پیاده شم. ولی اصلا صبر نکرد که ازش تشکر کنم.

خیلی دوست داشتم یه تشکر خشک و خالی ازش داشته باشم.
بعدش هم رفتیم دنبال کارای نصب تصفیه ی آب و ...
خلاصه اینکه اون شب هم من به هیچ کاری نرسیدم...

پنج شنبه ی گذشته از اون روزها بودها! از اون روزهایی که جنازه هه تحویل خونه داده می شد!

اول پاشدم کمی خونه ی زلزله اومده رو مرتب کردم. بلند کردن مبل و TV و میز و صندلی توی اون شرایط واقعا زجرآور بود.

بعدش لباسها رو ریختم توی تشت و تاید ریختم روش تا شب خیس بخوره بشورمش.

نگاهم که به ساعت افتاد خشکم زد... "بازم مدرسه ام دیر شد!"

بدو بدو رفتم دانشگاه. اون روز دومین مقاله ام رو هم برای ویرایش تحویل استاد راهنمام دادم.

بعداز دانشگاه ساعت 3 کلاس پیانو داشتم. اولین جلسه بود. و من بیش از پیش بیشتر عاشق این موسیقی و یادگیریش شدم.

کلاسم خصوصیه. یعنی فقط من و استادیم. از روزی که از کلاس اومدم بیرون همه اش دارم با انگشتام جلسه ی اول رو تمرین می کنم. توی آسانسور، روی فرمون ماشین پشت ترافیک، زیر دست دندونپزشک و ...

بله!همون روز ساعت 6 ووقت دندونپزشکی هم داشتم. همون دکتر پارسالیه که تمیز مهربون و متشخص بود. برای cleaning یا جرم گیری رفته بودم. بعدش هم مثل پارسال دندونام رو polish زد. دندونای نازنینم برق برق می زدند. همه اش توی راه توی آیینه ی جلوی ماشین اینطوری بودم: 
بعدش رفتم Pune central که یک مرکز خردی خیلی بزرگ و شیک هست. چون توی آشپزخونه ام دیگه هیچی پیدا نمی شد!

کلیییییییییییی خردی کردم. از شامپو و دستمال و اسپری بگیر تا میوه و تخم مرغ و آب معدنی و...

در حین خرید میلاد (همکلاسی کلاس زبان) زنگ زد که راحله شام بیا اینجا. بچه ها جمعند.

داشتم دیوونه می شدم. نه جون داشتم و نه وقت. ولی زشت بود اگه می گفتم نه. چون اونا هیچ وقت روی من رو زمین نمیندازن.

نفهمیدم چطوری رفتم خونه... وسیله ها رو ریختم توی یخچال و پرواز کردم خونه ی میلاد. مژده و رضا و الهام هم اونجا بودند. شام قیمه بود... دست پخت مژده. خوشمزه بود.

وقتی رسیدم خونه ساعت 12 بود. 1 ساعت خونه رو جمع کردم. بعد می خواستم برم 3 تا تشت لباس رو بشورم که دیدم عن قریبه غش کنم. پس ترجیح دادم بخوابم.

جمعه تولد "باربد" بود. تصور کنین با اون همه کار و مشغله و خستگی تولد هم دعوت شی. ولی از اونجایی که بنده اصلا نمی تونم بگم "نه"! رفتم. خوب بود. کلی خندیدیم.

نمی دونم این چه رسم مسخره ای هست که اینجا بعد از اتمام کیک بری همدیگه رو کیکی می کنن! سر و صورت و موها و لباسهای اکثرمون قهوه ای شده بود. من حتی توی گوشهام هم کیک رفته بود. کلی به دست اندرکاران این امر کثیف توی دلم فحش دادم.

اومدم خونه یه راست رفتم حموم. چون مطمئن بودم اگه با اون موها و گوشهای پر از کیک و خامه بخوابم تا صبح مورچه ها توی کله ام خونه می سازند.

بعد از Birthday party و حموم نماز شب 13 رجب رو خوندم.
فرداش قرار بود روزه بگیرم. می خواستم سحری بخورم (مژده
برام زرشک پلو با گوشت آورده بود) ولی دیدم دارم می ترکم. چون توی پارتی سالاد ماکارونی، سالاد الویه و سالاد فصل که باربد درست کرده بود و بسیاررررررررررر خوشمزه بود خورده بودم. یعنی خودم رو خفه کرده بودم.

خیلی عجیب بود... ولی حتی نتونستم 1 لیوان شیر رو کامل بخورم.
فرداش یکشنبه بود و تعطیل. اون روز کلی لباس شستم و بالاخره کارای خونه تموم شد.

شب برای افطار مژده پیشم بود. برام شعله زرد آورده بود
که کلی چسبید. خیلی هوس سفره ی افطار مامان گل رو کرده بودم. ولی خب... باید صبر کرد.

14 و 15 رجب هم روزه بودم. اینجا ماه قمری یه روز از ایران عقب تره. گفتم اعتکاف که نرفتیم... لااقل روزه ها و نمازهاش رو تا جایی که میشه بخونیم.

پریروز جلسه ی دوم پیانو بود و من با اشتیاقی هر چه تمام تر رفتم. همه اش دارم با انگشتام درسهایی رو که بهم دادن تمرین می کنم. فکر کنم سخت باشه. ولی من یادش می گیرم.

پریشب موقع افطار رفتم توی بالکن خونه ام. چشم انداز قشنگی داره خونه ام.
مخصوصا اینکه طبقه ی 5 هم هست. وایییییییی اگه بدونین وقتی بارون میاد چقدررررررر قشنگ میشه. فکر می کنی روی ابرهایی و داری بارون رو که میره روی زمین میبینی....

خلاصه موقع غروب آفتاب که از بالکن خونه ام واقعا زیباست در لحظات عرفانی افطار دعا کردم... عضق بازی قشنگی با خدا داشتم. یهو از اون بالا دیدم پلامبرها (کسانی که شیر و تصفیه آب و اینها رو درست می کنن) دارن با روهیت (کسی که خونه رو برام پیدا کرد) میان طرف خونه که تصفیه آّ رو نصب کنن. وقتی پلامبرها توی آشپزخونه بودند به روهیت گفتم بیا با من افطار کن. بعدش براش از روزه گفتم و...

سوپ هم درست کرده بودم که روهیت خیلیییییییی خوشش اومده بود. همین طور از شعله زرد.

اون شب هم گذشت...
گفتم دیشب افطار رو به تنهایی داشته باشم که سمانه زنگ زد و بنده را به تولدشون دعوت کردند. ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا.... من چیکار کنم؟!

ولی خداییش دیشب خیلی خوش گذشت. با اینکه 8 نفر بیشتر نبودیم، ولی عالی بود.

پ.ن. می خوام توی این هفته یا هفته ی آینده برم کلاس فرانسه، ITELS ، یوگاو ایروبیک ثبت نام گنم. فقط نمی دونم بعدش چجوری وقتم رو برای این همه کار و کلاس تنظیم کنم؟!


