صاحبخونه ی جدیدم و ...
این یکی صاحبخونه هه محشره!
![]()
چند روز پیش از بمبئی زنگ زد و 20 دقیقه باهام حرف می زد! گفت 16 جولای عروسی دعوتیم. می خوایم بریم یه جایی که تا پونا 1.5 ساعت راهه. تو هم بیا!!! گفتم آخه من دعوت نیستم! گفت اشکالی نداره. من صحبت می کنم ولی سعی کن حتما بیای!
![]()
راستی خانوم صاحبخونه آرایشگره و قراره این سری که از بمبئی بیان موهای من رو صاف کنه.
![]()
دیروز آقای صاحبخونه گفت خانومم داره وسایل آرایشگریش رو هم میاره و می تونی هر کاری داری ازش بخوای انجام بده برات! راستی دخترم چند روزه توی face book اددت کرده. چرا جوابش رو نمیدی و...
![]()
خلاصه اینکه دهن مبارکمون کف کرد بود بعد از اتمام مکالمه.
![]()
فکر کنم با این صاحبخونه هه کلی بهم خوش بگذره...
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 11:56 توسط راحیلا
|
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.