هر چند حدود 2 هفته ای هست که خونه جدیده رو rent (اجاره) کردم، ولی از اونجایی که صاحبخونه قبلیم آدم بسیار بدی هست، گذاشت از پونا رفت و من هر شب برای گرفتن حدودا 1میلیون و دویست هزار تومنی که بابت رهن بهش داده بودم جلوی خونه اشون افتاده بودم. این مدت بنده 2 تا خونه داشتم! ولی عملا مثل آواره ها بودم. همه می گفتن اگه خونه ات رو shift (عوض) کنی دیگه رنگ اون 50هزار روپیه رو نخواهی دید. خلاصه اینکه صاحبخونه ی قبلی دائم الخمر ما گذاشت از پونا رفت و طرف حساب بنده شد مامان مظلوم و داداش کوچیکه ی بیگناهش. ولی از اونجا که اون آدم احمق تلفنش رو هم جواب نمی داد و اصلا خونواده اش هم براش مهم نبودن، من موندم و یک بحث روانی (دیدن آدمهای بی گناهی که باید پول من رو می دادند) و خودم که به پوله نیاز شدید داشتم.

خلاصه دیشب خونواده ی صاحبخونه قبلی که خودشون هم مستاجر بودند توسط صاحبخونه ی خودشون از خونشون اخراج شدند و وسیله هاشون اومد پشت در خونه ی من!

سر شب بود که پول رهن رو بعد از 3 هفته بدو بدو بهم دادن و اینجانب به همراه یکی از دوستان بسیار خوب و مهربونم (علی آقا) تا ساعت 3 شبببببببببببببببببببببببببببب اسباب کشی می کردیم. هر چند علی آقا نمی ذاشت من حتی سبک ترین وسایل رو هم بلند کنم ولی باز هم بهم فشار اومد. به حدی که الان تمام بدنم درد می کنه. ضمنا امشب 3 شب هست که حموم نرفتم! اونایی که اینجان می دونن این چه مصیبتیه که آدم توی هوای اینجا حتی روزی 1 بار نره حموم چه برسه به 3 روووووووووووووووووزززززززززززززز...

الان خونه جدیده زلزله اومده و بنده مجبور بودم الان بیام دانشگاه؛ مثل هر روز. امروز هم که استاد راهنمام باهام کار داشت و باید میومدم. خلاصه اینکه... دختر نازک نارنجی مامان و بابا اینجا داره حسابی ساخته میشه.

پ.ن1. دیدن مامان و مامان بزرگ، داداش و بچه ی داداش صاحبخونه ی دائم الخمر عوضیم (ببخشید)، که به خاطر اون داشتن عذاب می کشیدن برام خیلی سخت بود.

توی بد شرایطی گیر افتاده بودم. از طرفی اونا جایی نداشتن که برن، و از طرفی هم اگه خونه رو خالی می کردم باید تا ابد با پول رهن گرامی خداحافظی می کردم. دیشب وقتی داشتم اون خونه رو که خاطرات خوبی توی این تقریبا 4 ماه ازش داشتم ترک می کردم، احساس دلتنگی داشتم. در همون حال هم مامان صاحبخونه رو بغل کردم و بوسیدم. و با داداش کوچیکه کلی صحبت کردم و گفتم برای مامانش ترجمه کنه. گفتم که می دونم اونا آدمای خوبی هستن و همه اش تقصیر راوی (صاحبخونه قبلیمه) و ازشون عذرخواهی کردم اگه این مدت باهاشون بد حرف زدم.

Watchman (نگهبونهای) مهربون societyمون هم به نظر ناراحت می رسیدن. همه اشون دور ماشین جمع شده بودند و باهام خداحافظی می کردند.

دروغ چرا؟! منم دلم خیلیییییییییییی براشون تنگ میشه. ولی به قول مامان گل، از اونجایی که روابط اجتماعیم خوبه فکر کنم به زودی با این محیط جدید هم اخت شم...

پ.ن2. این مدت خیلیییییییی ها بهم گفتن که برای اسباب کشی هر کاری داشتم بهشون بگم. ولی از اونجایی که من دوست دارم همه ی کارامو خودم انجام بدم، قبول نکردم. علی آقا هم مجبوری شد. یعنی یه طوری شد که اونجا بود و اگر هم بهش می گفتم نمی رفت. یه تشکر خیلیییییییی ویژه از ایشون دارم. به خاطر همه ی مهربونی ها و زحمت هاشون. و به خاطر به دوش کشیدن اون همه بار سنگین به تنهایی و عذرخواهی به خاطر جراحت عمیقی که دیشب روی دستاشون افتاد (وقتی کمد سنگین من رو که به زور توی آسانسور جا شد به تنهایی بردند طبقه ی پنجم).

پ.ن3. دیشب حدود ساعت 1.5 شام خوردم. در حالیکه داشتم از گشنگی غش می کردم. این صاحبخونه جدیده خیلی ماهه. امیدوارم روی حرفش واسته و اجازه بده این 2 سال رو من توی خونه اش باشم. چون واقعا دیگه تحمل اسباب کشی رو ندارم.

پ.ن4. دختر حاج حسین معمار رو دارین که؟!