لوناولا
یک شنبه ی گذشته یک اتوبوس گرفتیم و با بچه ها رفتیم "لوناولا" که نزدیک پوناس.
حدود 30 نفر ایرانی بودیم و یک کره ای.
هر کسی ناهارش رو خودش باید می آورد. که پیشنهاد شد جوجه بگیریم و از شب قبل توی پیاز و زعفرون و نمک و فلفل بخوابونیمو سیخ و ذغال هم هر کسی باید برای خودش می آورد.
هوا محشر بود. اعتراف می کنم که تا این سن، توی هوایی به این زیبایی و در جنگلی به این قشنگی نفس نکشیده بودم. هوا بهشتی بود. واقعا اگه بهشت اینطوریه من دوست دارم برم!
بارون هم میومد. و همه از زیر بارون بودنمون لذت می بردیم. موهای همه خیس خیس شده بود و ازش آب می چکید. از شعف و خوشحالی جیغ می کشیدیم. توی مه، عکسهای زیبایی گرفتیم. کنار آتیش کباب خوشمزه ای خوردیم. و تا دلتون می خواد عکس گرفتیم. یعنی خودمون رو خفه فرمودیم! توی اتوبوس آواز می خوندیم. بچه ها می رقصیدن... دور آتیش و توی اتوبوس...
بعد از این مدت فعالیت شدید، واقعا به چنین جوی احتیاج داشتم. روحیه ام کلا عوض شد.
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.