اینا همه جا یه چیزی مثل سینی می ذارن با عکس یا مجسمه ی خداهاشون. با یه عالمه گل، نارگیل و ژیگول دیگه. گاهی هم عود روشن می کنن و با خداشون حرف می زنن (حالت به هم می خوره!)

ولی اون روز تجربه ای متفاوت داشتم.  

توی Office کلاس پیانو بودم برای اینکه شهریه ی این ماه رو بدم. اول فکر کردم توی سینی عکس سای بابا هست.

 ولی دقت که کردم عکس یه پبرزن مهربون رو دیدم. کنارش چند شاخه گل رز بود و با یک متن ادبی بسیاررررررر زیبا در مورد مادر به زبان انگلیسی. شروع کردم به خوندن متن. فکر می کنین چی شد؟! هیچی! اشکام همین طور میومد. نمی دونم چرا... ولی متنه خیلی تاثیرگذار بود. به یاد مامان گل افتادم از دوباره و یادم افتاد که چقدر دلم براش تنگ شده. استادم فهمید. گفتم این عکس مادرتونه؟! گفت آره. می دونی baby! هر چی دارم از مادرم دارم. تمام زندگیم. این موقعیتم. موفقییت هام. این موسسه و ...

اون می گفت و من اشک می ریختم. تمام حرفهای دل من رو می زد... واقعا چه موجودیه این مادر...

بزرگ هم که شوم، سن از هزار سال هم که افزون کنم باز در برابر تو کوچکم مادر!

دامن تو هنوز و تا هميشه براي من امن ترين پناهگاه است. هزار ساله هم که شوم و هزار شهر و کشور را هم که بگردم، باز کوچه اي که تو در آن نفس مي کشي زيباترين و امن ترين و آرام ترين نقطه زمين است براي من.جهان مدرن امروز با هزار ترفند و هزار پيشرفت و هزار نوآوري از نشان دادن يک لحظه بهشت عاجز است اما تو در دامنت باغ در باغ ، بهشت داري. از جاي پايت، چشمه ها جاري است که اگر چشم ها را تاب ديدن باشد مي تواند آب حيات را در جام هاي جان زندگي بخشد

به دست هاي کوچک خودم که نگاه مي کنم خود را ناتوان مي بينم، تکريم تو مادر وسعتي به پهناي زمين و آسمان مي خواهد حال آن که من به اندازه نقطه اي هم در اين پهنه وسيع نيستم، اما همين نقطه را با نام خدا، به نام تو مي نويسم مادر.

من هم با همه کوچکي ام شرح بزرگي تو را مي نويسم، پس بسم ا... پس بسم ا... الرحمن الرحيم، همان رحمان و رحيمي که تو را به مهرباني برانگيخت تا مظهر مهرباني خدا باشي در زمين و مرا و ما را بي مزد، بي منت به جان بپروري و بزرگي بخشي.

مادر! تو آيه مهرباني هستي و خدا چون تو مهربان نيافريده است. اصلا تو شعبه اي از مهرباني اويي، آن گونه که جانت، چشمانت، دستانت و خاک زير گام هايت گوشه اي از بهشت خداست. تو سوره روشني، بخشش و کرامتي. هيچ کس به ياد ندارد، مادري براي مهرباني هايش لحظه اي، فرزند را به منت گيرد.

تو بي منت ترين بخشنده اي. تو نوراني ترين آفتابي که در خاطر آدم طلوع مي کند و او را به نور بي غروب ايمان پيوند مي دهد. تو مادر! بزرگي. آن چه من در شرح بزرگي تو گويم، بسيار هم که بگويم، هزار ديوان هم که بسرايم، همه کاغذها را که در وصفت کتاب کنم، باز به اندازه پياله آبي خواهد بود از اقيانوس پس اعتراف مي کنم نه مي توانم تو را وصف کنم، نه بستايم پس ببخش اين کوچکي هامان را، هر چند از کودکي هزار سال گذشته باشم باز هم در برابر بزرگي تو همان طفل خرد و گريزپاي مکتب نديده ام و تو آيت بزرگ مهرباني هستی

تا همیشه سایه ات بر سرمن........