شب آرزوها در ایندیا!
حکایتی داشتم برای فهمیدن اینکه دقیقا چه شبی شب آرزوهاست.
![]()
بالاخره با مصیبتی عظیمممممم فهمیدم کی هست. هر چند اون روزش نتونستم روزه بگیرم... ولی نمازش رو تونستم بخونم. حال خوبی داشت ... مثل همیشه. آخر شب آرزوها... در ایندیا... در حالیکه همه ی همسایه ها خواب بودند و سکوتی پرمعنا توی society مون برقرار شده بود... می تونستی خیلی راحت با خدای خودت
درد دل کنی و ازش آرزوهات رو بخوای. آرزوهایی که مطمئنی برآورده میشه ... همونطوری که همه ی آرزوهای سالهای قبلت برآورده شد.
![]()
بعد از 1 ساعت نماز خوندن و سجده های مستحبی نماز رو به جا آوردن بی رمق سجاده ام رو بغل کردم... در حالیکه چادرنماز سفید پر از گلهای رز صورتیم رو کشیده بودم رو سرم و اشک پهنای صورتم رو پر کرده بود، با خدای خودم ناگفته هایی رو گفتم که باید می گفتم.
![]()
باهاش درد دل کردم... از غربتم... از دلتنگی هام... از تنهایی هام و ... از آرزوهام. مثل همیشه اولین آرزوم برای خونواده بود و بقیه فرعی بودند.
![]()
همیشه وقتی گریه می کنم سردرد می گیرم... ولی نمی دونم چرا وقتی دارم با خدا درد دل می کنم و سر نماز یا توی دعا اشک می ریزم، بعدش نه تنها سردرد ندارم... بلکه اونقدررررررر احساس سبکی بهم دست می ده که با انرژی مضاعفی به کارام ادامه می دم...
![]()
پ.ن. روزهای اعتکاف نزدیکه و من ... مثل تشنه ای که آب رو نشونش دادند و حالا بهش نمی دن دارم توی عطش دست و پا می زنم. چند روز پیش که توی تقویم سرچ می کردم، چشمم به روزهای اعتکاف افتاد. و حال پارسال بهم دست داد. پارسال که برای اولین بار شهد اعتکاف رو چشیدم و 3 روز توی فضایی کاملا بهشتی پرواز کردم. حس کردم دارم خفه می شم (اینا شعار نیست... اونایی که این شهد رو چشیدن می دونن چی می گم...) به چند تا از دوستهای حزب الله یم زنگ زدم و تونستم شماره ی امام جمعه ی اینجا رو که هندیه ولی توی قم درس خونده و فارسی بلده پیدا کنم. بعد از N بار زنگ زدن، تونستم پیداش کنم. آدم خوب و باحالی بود. برعکس هر چی روحانی توی ایرانه که وقتی باهاشون حرف می زدم کلی معذب بودم (چون اونا خودشون این حسو به من منتقل می کردن)، این آقاهه خیلییییییییییییییییییی راحت بود. بهم گفت اینجا فقط توی ماه رمضون اعتکاف می گیرن. فقط یه مسجد هست که اونم برای سنی هاست و تو رو توش راه نمی دن!
![]()
گفتم حاج آقا تو رو خدا برای سال دیگه یه برنامه بذارین. گفت چشم حتما! ولی مطمئن باش به ثوابش رسیدی... چون دلت می خواد و نیتت خیره...
![]()
گفتم می دونم... ولی من اون فضا و اون حال رو می خوام وگر نه می دونم چون توی دلم دوست دارم این کار رو انجام بدم ثوابش رو گرفتم...
گفت چرا نماز جمعه نمیای؟ گفتم چون با سیاست قاطیه و من اصلا خوشم نمیاد. گفت اینجا مثل ایران نیست و بی سیاسته! ولی زبانش اردو هست. می تونی بفهمی؟! گفتم نه! گفت بیا نمازش رو بخون به ثوابش برسی! گفتم حاج آقا من زیاد به این چیزا اعتقاد ندارم... حتی به حجاب هم... گفتم الانه که باهام دعوا کنه یا شروع کنه به نصیحت و... ولی با کمال تعجب گفت اشکالی نداره!!! اصل اون نیتی هست که داری و اعتقادت به خداست...
![]()
و بحث رو عوض کرد...
بعدش هم گفت ما اعمال "ام داوود" رو می گیریم. می تونی بیای...
کلی حرف زدیم و بعد خداحافظی کردم... به امید دیدار حاج آقا
![]()
![]()
![]()
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.