روزهای پر از ترافیک زندگی من، شروع کلاس فرانسه و ادامه ی پیانو، ITELS و کارهای PhD:
واقعا راست میگن که یادگیری یک زبان، تو رو وارد یک دنیای جدید می کنه.
![]()
کلاس فرانسه امون عالیه و معتبر. و از اونجایی که موسسه امون مستقیما زیر نظر فرانسه هست، معتبر هم هست. ![]()
اول برای ساعت 5-4 بعدازظهر اسم نوشته بودم. ولی بعد که فهمیدم کلاس ITELS از ساعت 4.30 شروع میشه، رفتم صحبت کردم برای ساعت 10-8 صبح. برای یادگیری بیشتر از بازی های توی محوطه ی دانشگاه هم استفاده می کنن. دیروز یه سگ اومد وسط بازی مون. من داشتم از ترس و چندشی سکته می کردم، ولی همه نازش می کردن. حتی استادمون. اون سگه هم کلی خودش رو لوس می کرد!
![]()
توی کلاسمون افغانی، عرب، هندی، ایرانی و آمریکایی داریم.
![]()
کلی از کلاسه خوشم اومده. هر چند که کاملا با انگلیسی فرق داره و خیلی سخته، ولی واقعا خوشحالم که دارم 2 تا زبان رو یاد می گیرم.
![]()
کلاس پیانو هم خوب پیش می ره. با اساتیدم که یک آقای 50 و خورده ای ساله هست و پسرهاش و کلا کارکنان موسسه match شدم. اول ها از آقا مسنه می ترسیدم.
چون کمی خشن بود. بعد به پسرش گفتم که وقتی باباتون میاد بالای سر من، تمام بدنم و انگشتام می لرزه و نمی تونم پیانو بزنم.
![]()
و این خوب نیست که آدم از استادش بترسه!
فکر کنم رفت به باباش گفت! چون از اون جلسه به بعد آقاهه با من خیلی خوب شده. اولا که اسمم رو نمی گه. یعنی فکر کنم بلد نیست بگه! می خواد صدام کنه بهم میگه BABY!
بعدش هم کمی که خوب می زنم میاد آروم میزنه پشتم و می گه very good!
![]()
و کمی هم داره ازم فارسی یاد می گیره. یعنی دوست داره که یاد بگیره. (نمی دونم چرا هر جا میرم همه منو دوست می دارن!!!)
![]()
این روزها واقعا خودم، خودم رو نمی شناسم. مثلا دیروز 16 ساعتتتتتتتتتتتتت بیرون بودم!
صبح 10-8 کلاس فرانسه داشتیم. بعدش رفتم بنزین زدم و رفتم اداره ی پلیس که دقیقا اون سر شهر بود. حدود 1 ساعتی توی راه بودم. بعدش هم رفتم عینک آفتابیم رو بگیرم که داده بودم برای تعمیر. از یک آقای احمق هندی پرسیدم که این جای پارک خوبه؟ گفت آره. آچا! (خوب به زبان هندی!)
![]()
منم پارک کردم و رفتم از Reebokو Adaidas ; کلی لباس مارکدار خوشگل برای خودم و داداشی خریدم. عینکم رو هم گرفتم و خوشحال داشتم میرفتم طرف ماشین که دیدم بله! جا تره و بچه نیست.
اینجا اگه ماشین یا موتور رو بدجا پارک کنی پلیس میاد و میبرش!
با کلی بدبختی اداره ی پلیس رو پیدا کردم. رفتم توی اداره. گفتن باید 350 روپیه (حدود 8 تومن) بدی تا ماشینت رو بدیم. گفتم ندارم! ![]()
می تونین از این تیشرتهایی که خریدم بردارین.
خلاصه نیم ساعتی سربه سرشون گذاشتم
و اونا هم کلی از دست من خندیدن!
تصور کنین! پلیس اینجا رو که همه ازشون می ترسن، سرکار گذاشته بودم!
ولی در آخر مجبور شدم 350 روپیه ی بی زبون رو بدم
تا ماشین رو بگیرم.
بعدش پرواز کردم طرف یونیورسیتی
![]()
کمی اونجا بودم. وبعد رفتم کلاس پیانو.
![]()
بعدش رفتم مدرن کالج و یکی از اساتیدم رو پیدا کردم که برام چند تا برگه رو امضا کنه. البته بماند با چه بدبختی ای اونجا رو پیدا کردم!
![]()
بعدش رفتم کلاس ILTES حدود 3.5 ساعت. بعدش بچه ها گفتن PUNE CENTRAL (یک مرکز خیلی بزرگ و شیک خرید) هستیم و OFF ها شروع شده. بیا. من م رفتم و بازم خرید کردم!!!
![]()
بعدش رفتیم مک دونالد شام خوردیم و جنازه ی نیمه جان من تحویل خونه شد. اصلا نمی تونستم برم حموم. ولی رفتم. و بعدش نفهمیدم کی و چجوری خوابم برد!
![]()
امروز وقتی از خواب پاشدم تمام بدنم درد می کرد. ولی از این زندگی لذت می برم. چون دارم چیزهایی رو یاد می گیرم که روزی آرزوم بود...
![]()
پ.ن. تشکر ویژه از مامان گل و مهربونم ![]()
![]()
که کلی از پس اندازهاش رو برام فرستاده که توی این تخفیف ها یک خرید خوب داشته باشم.
و همین طور دستت درد نکنه بابای گلم
به خاطر اینکه علاوه بر هزینه های هر ماه، هزینه ی تقریبا زیاد
کلاس فرانسه و زبان رو هم قبول کردی. راستش اول نمی خواستم برم کلاس فرانسه.
ولی وقتی بابا گفت پولشو کی بفرستم و وقتی مامان گفت بابات یه کتابخونه کتاب فرانسه برات آورده (نمی دونم از کجا؟!) تشویق شدم برم.
![]()
خدایا شکرت. برای همه چیز. مخصوصا برای خانواده ای این چنین فهمیده، خوب، مهربون و با گذشت.
![]()
![]()
![]()
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.