فستیوال dussehra و رقص چوب در کلاس ورزش!

 

شنبه که وارد دپارتمان شدم، حس کردم بازم داره اتفاقاتی می افته و باز هم هندی ها می خوان جشن بگیرن

مثل خونه تکونی خودمون همه جا رو ریخته بودند به هم و تمیز می کردن

ریسه های گل جلوی در اصلی دپارتمان، توی اتاق ها، روی تمام وسیله های آزمایشگاهی، روی کامپیوترها و ... آویزون بود یا دونه دونه روشون قرار داده شده بود

خلاصه همه جا پر بود از گل

جلوی همه ی درها هم با پودر های رنگی، گل ها و حاشیه های قشنگ طراحی شده بود یا داشتند طراحی می کردند

متوجه شدم که فرداش، یعنی یکشنبه فستیوال dussehra هست

حالا این فستیوال چی چی هست؟!

کلی پرس و جو کردم تا این اطلاعات به دستم اومد:

در این روز یکی از خداهای هندی ها (که خیلی براشون عزیزه!) دشمنشو می کشه و بعد این ها برای بیرون رفتن این دشمن از این دنیا و این مکان، جشن می گیرن. همه جا رو تمیز می کنن. و همین طور سعی می کنن همه ی کینه ها و ناخالصی ها و حس های بد رو از دلشون خارج می کنن

جلوی اکثر ماشین ها و موتور ها و حتی دوچرخه های بچه ها، ریسه های گل آویزون بود.

این ریسه ها رو جلوی سردر ورودی خونه ها هم می تونستی ببینی

کلی شهر قشنگ تر شده بود

از چند روز قبل این فستیوال هم رقص و آواز رو شروع کرده بودند

یکی از رقص های معروف این دوران، رقص چوب هست، که ۲ تا چوب قشنگ و ژیگول می گیرن دستشون و دوتا دوتا با هم می رقصن و قر میدن و چوبها رو یکی یکی یا دوتا دوتا به هم می زنن. توی خیابون از این رقص ها خیلی بود

مخصوصا رقص دخترهاشون که با ساری ها و لباس های هندی پر از زرق و برق بود و کلی چشمگیر

پنج شنبه برام از کلاس ورزش اس ام اس اومد که یک لباس traditional بپوشین (برای جمعه)

می خواستم یکی از لباس هندی هام رو بپوشم ولی حتی تصور اینکه با اون لباس چجوری میشه ورزش کرد برام سنگین بود!

با یک ست ورزشی خیلی خوشگل puma رفتم کلاس... ولی با کمال تعجب دیدم که 95% کلاس با لباس هندی اومدن...

 هم دخترها و هم پسرها و با همون هم ورزش می کردن! تصور کنین بعضی ها با ساری بودند که 6 متر پارچه دورشون می پیچن و با همون هم ورزش می کردن!

خیلی کلاسمون قشنگ شده بود

پشیمون شدم که چرا لباس هندیم رو نپوشیدم

اون جلسه تمام کلاس ورزش بازی و ورزش با همون چوبهای زیبا بود

و وسط هاش رقص با چوب هم داشتن که من عین دلقک سیرک اینور و اونور می رفتم و بلد نبودم چوب رو چیکار کنم

اول با یه دختر هندی و بعد با یک پسر هندی که لباس هندی بلندی هم تنشون بود همراه شدم...

ولی نمی شد!

چند بار نزدیک بود چوب رو فرو کنم توی چشم پسره!  (آخه دختره همون اول، وقتی فهمید بلد نیستم و بار اولمه در رفت!) ولی پسره موند و مثل یک مرد بهم یاد داد چیکار کنم!

(چقدر بنده ی خدا جاخالی داد اون شب که دست کم کور نشه!)

ولی بالاخره کمی از این رسم و رسوم رو یاد گرفتم!

اینم یه خاطره ی دیگه از ایندیا برای اون عزیزانیم که دوست دارن بیشتر راجع به ایندیا، این کشور 72 ملت بدونن...

 

یک روز تعطیل :-)

امروز مثلا یکشنبه و تعطیل بود!

ای خدا! من اگه نخوام weekend داشته باشم کیو باید ببینم؟!

کزت در مقابل شرایط کنونی من، برای خودش پادشاهی بوده...

صبح که ساعت زنگ خورد، دوست داشتم بیشتر بخوابم.  ولی وقتی به کوهی از کارهای عقب افتاده ام فکر می کردم، نمی تونستم بخوابم. مدتی بود که قیافه ام مثل آقایون محترم شده بود! و خونه ام –شرمنده که می گم- مثل آخور!

از بس میرم کلاس و میام و این همه سرم شلوغه به کارای شخصی نمیرسیدم. وقتی دیشب تارعنکبوت ها رو توی هال دیدم، و همین طور وقتی توی آیینه دیدم ماشالله واسه خودم مردی شدم! تصمیم گرفتم امروز رو به امور شخصی و نظافت بپردازم.

هر چند دیشب یکی از بچه ها زنگ زد و برای امروز پیک نیک خارج از شهر منو دعوت کرد _یه اکیپ دختر و پسری- ولی پا روی دلم گذاشتم و نرفتم. (ولی مثل اینکه بهشون خیلی خوش گذشته بوده... بهم sms دادن که کیف کوپ شدن. و برای اینکه بیشتر دلم رو بسوزونن گفتن که توی رودخونه شنا هم کردن و کلی آب بازی و... منم که عاشق این کارا! کلی لپ و لوچه ام آویزون شد...)

... بگذریم.

صبح، صبحونه رو خورده و نخورده افتادم به جون آشپزخونه و حموم و دستشویی و توالت. حالا نشور کی بشور... همچین می سابیدم و می چلوندم و عرق میریختم که نگو و نپرس! (گاهی خودم رو نمی شناسم...)

این servant ام که میاد فقط کف رو تمیز می کنه که اونم برای خودش کلیه. البته بقیه رو هم اگه بهش پول بیشتری بدم تمیز میکنه... ولی من ترجیح می دم که کارای جانبیش رو خودم انجام بدم. چون کمی وسواس دارم توی این موارد.

خلاصه که همه جا رو برق انداختم. گرد گیری هم کردم. کلی لباس شسته بودم که خشک شده بود، جمعشون کردم، کلی ظرف جمع شده بود که شستم و...

بعدش رفتم آرایشگاه. ماهی 1 بار میرم و یه  صفایی به سر و صورت گرامی و موهام می دم. واقعا زیر ماساژ سر و صورت و پشتشون که با روغن ها، کرمها و لوسیون های 100% گیاهی به همراه بخور هست آرامش می گیرم.

 زیر ماساژ بودم که مامان گل زنگ زد:

-          مامان آرایشگاهم... زیر ماساژ! بهت زنگ میزنم...

 

بعد از آرایشگاه کلی خرید خونه کردم و در همون حین هم با plumber هماهنگ کردم که بیاد ماشین لباسشویی رو نصب کنه.

(دقیقا مثل بابا و مامان هایی که ۱۰ تا بچه دارن!)

بعدش به مامان گل زنگ زدم و ریز کارهام رو طبق معمول بهش گفتم.

وقتی رسیدم خونه افتادم به نهار درست کردن و ماست زدن!

بعدش یه سری کارای شخصی خانومانه انجام دادم...

 این وسط مسط ها plumber هم اومد و باز رفت وسیله خرید و برگشت و خلاصه مثل مرغ سرکنده می دوئیدم.

یهو به خودم اومدم دیدم سرم داره گیج میره. یادم اومد نهار نخوردم. آقاهه داشت ماشین لباسشویی رو نصب می کرد که من پریدم توی آشپزخونه و نهارم رو خوردم.

تا کارها تموم بشه شب شده بود. رفتم حموم. بارون تندی هم شروع شده بود با رعد و برق. اینجا آبگرمکن هاشون با برق کار می کنه.

بعضی مواقع که رعد و برق شدید می شه، برق ها میره. از شانس بد من، یهو برقها رفت و من حدود 1 ربع توی اون سرما با آب سرد حموم می کردم.

ولی آخرهاش دیگه برق اومد.

دیگه اینکه حدود 1 ساعتی پیانو تمرین کردم و به دوستا و استادم و ... زنگ زدم. بعدش مامان گل زنگ زد:

-          کارات تموم شد دخترم؟!

-          آره. دارم پیانو تمرین می کنم.

-          خدا رو شکر... گفتم خدا کنه الان که زنگ میزنم دخترم نشسته باشه!!!

(قربون اون مهربونی هات برم من)

(این آرزو رو خیلی ها دارن که من رو نشسته ببینن! از بس ورجه و وورجه می کنم!)

 

بعدشم بهم گفت که اومده پیاده روی و یکدفعه تصمیم گرفته به من زنگ بزنه

(من و مامان گل همیشه با هم می رفتیم پیاده روی و می تونم درک کنم چقدررررر دلش هوای من رو کرده بوده... ۲ بار توی یه پیاده روی ۱ ساعته بهم زنگ زد. با ذوق و شوق از ایران رفتنم می گفت و همش می گفت بیا که برات کلی خوراکی کنار گذاشتم و یه عالمه پول که هر چی لباس می خوای بری بخری -بمیرم واسه خودم که هیچی لباس ندارم آخه!!!)

فدات بشم مامانی که تنها شدی...

الانم دارم از شدت خواب خفه میشم. گفتم یه آپی کنم و بعد شاید! بخوابم که فردا از کله ی صبح کلاس دارم تا ساعت 9.30 شب...

پ.ن. اصلا فکر نکین من دارم سختی میکشم ها! من عاشق این طور زندگی کردنم

 

مشکلات پیاپی و تلاش های مصرانه ی من برای از پای در نیومدن!

دیدین بعضی وقتها همه چیز با هم خراب میشه یا همه چی یهو به هم میریزه

از حدود 11-10 روز پیش توی زندگی ایندیایی من از این زلزله ها رخ میده... اونم پشت سر هم!

و باعث شده من رو 2 بار گریه بندازه... من که به خاطر مشکلات پیچیده ی زندگی کردن یک دختر تنها، هیچ وقت گریه نمی کنم و خم نمیشم.

ولی با امید به خدا سعی می کنم از پس همه اش بربیام و روی ذهنم و بدنم خیلی کار می کنم که قوی تر بشه.

یکی از این کارها رفتن به مهمونی های دوستانه است.

مثلا 11 مهر خونه ی هدیو فراز برای شام دعوت بودیم.

این دعوت به خاطر برگشتن فرین به ایران بود. پیام هم دعوت بود (ما هممون هم دپارتمانی هستیم)

(هدی از هم دپارتمانیهام هست. ایرانی و بهایی هست و خیلی خیلی از اکثر دوستان مسلمونی که اینجا دارم ماه تر و مهربون تر و انسان تره! فراز هم شوهرشه که مثل خودش ماهه)

خیلی خوش گذشت. اون شب، آخر شب فراز (که می خواست سگشون رو برای اجابت مزاج –ببخشید البته!- ببره بیرون، ) توی آسانسور یواشکی شماره ی من رو گرفت و برای 17 مهر، تولد هدی برام قرار گذاشت و گفت محلش رو بعدا بهت میگم. فقط یادت باشه که خودش خبر نداره.

همون روز – 17 مهر- تولد مهبان داداشی هم دعوت بودم. تولد هدی یکسر شهر بود و تولد مهبان یه سر دیگه ی شهر. برای هدی یه تابلوی خیلی خوشگل خریدم و برای مهبان که کوچولوتره یک هواپیمای استیل خریدم که دکوری هستش و ساعت روشه.

هدی 25 ساله می شد و مهبان 18 ساله.

با اینکه پدر خودم و ماشین با هم دراومد، ولی از اونجایی که این 2 نفر خیلی به گردن من حق داشتند، با هر بدبختی ای شده خودم رو به 2 تاش رسوندم. اول رفتم تولد مهبان که دورتر بود و حدود 10 از اونجا اومدم بیرون و حدود 11 رسیدم خونه ی دوست هدی و فراز که تولد سورپرایز کنون اونجا بود.

کمی رفتن به تولد هدی برام سخت بود. چون 99% بهایی بودند اونجا. ولی همینکه وارد شدم اکثرا اومدن طرفم و ماچ و بوسه و دست دادن و...خلاصه کلی تحویلم گرفتن.

و من در جمع آدمهایی که نمی دونم به چه جرمی خونشون حلاله! و در کشورمون جایی ندارن، بسیار صفا کردم. انگار نه انگار که دارم برای اولین بار میبینمشون.

خیلی خونگرم و مهربون و مهمان نواز بودند

هدی هم که اصلا روحش خبر نداشت من می خوام برم! با دهان نیمه باز و موهایی سیخ شده در هوا و چشمانی گرد به من زل زده بود. بیچاره اون شب کلی هیجان رو تحمل کرده بود. فراز بهش گفته بود که بریم خونه ی دوستم می خوایم رو پروژه امون کار کنیم. و بعدش سورپرایز پارتی و...

خلاصه با تحمل اون همه خستگی بابت رانندگی و دوندگی و رقص!!!  و اون همه کلاسی که اون روز داشتم و همه اشون رو هم رفتم، آخر شب که رفتم بخوابم راضی بودم. هم کارای تحصیلیم رو انجام داده بودم و هم شرمنده ی 2 تا از بهترین دوستانم که واقعا اینجا برام از بهترین ها هستند نشدم.

در ضمن کمی تا قسمتی هم از فکرای آزار دهنده ی همون زلزله ها! و پس لرزه هاش (که اول گفتم) دراومدم.

دیشب هم کنسرت پاپ ایرانی به اسم 021 دعوت شده بودم که اونم با کله رفتم! خیلی در جمع ایرانی ها و خارجی هایی که اومده بودند خوش گذشت و در ضمن روحیه ام هم کمی عوض شد.

ولی امروز دوباره پس لرزه و...

ولی اینقده با مشکلاتم مبارزه می کنم تا بهشون غالب شم.

الله مددی

 

دلتنگی...

 

بگو ای یار بگو...

ای وفادار بگو...

از سر بلند عشق...

که نمی مونه بگو...

بگو از خونه بگو...

از گل پونه بگو...

از شب شبزده ها... که نمی مونه بگو...

بگو از محبوبه ها

نسترن های بنفش

سفره های بی ریا

سر سبزه زار فرش

بگو ای یار بگو...

که دلم تنگ شده

رو زمین جا ندارم...

آسمون سنگ شده

....

این آهنگ "ابی" عزیز، این روزها خیلییییییییییی برام دوست داشتنی شده...

دلم زیادی، بیش از حد، خیلی، در حد وحشتناک، به طور غیر قابل وصفی! تنگ شده

برای مامان، بابا و داداشی دلم داره ضعف میره

شیطونه می گه کلاس فرانسه رو بیخیال شم و برم ایران... ولی میگم حیفه. جدا از این همه وقت و هزینه، کلی انرژی پاش گذاشتم. بذار لااقل امتحانشو بدم

تا حالا هیچ وقت توی زندگیم پیش نیومده که مامان و بابا و داداشی رو بیش از ۶ ماه نبینم. و حالا بیش از ۸ ماهه که اینجام.

خدا جونم کمکم کن طاقت بیارم و شروع نکنم به گریه که گریه هه اگه شروع شه تمومی نداره و بعدش سردرد و... خلاصه از زندگی می افتم

کلی سر خودم رو شلوغ کردم. این روزها گاهی بیشتر از ۱۲ ساعت خونه نیستم. بقیه اش هم یا خوابم (از شدت خستگی)، یا دارم کارای خونه و آشپزی می کنم یا درس می خونم. ولی با این همه گاهی به خودم میام و می بینم کلی وقته به یه گوشه زل زدم و دارم به خونواده ی نازنینم فکر می کنم...

روزها رو با اشتیاق میشمارم... برای رسیدن به لحظه های ناب دیگه... آغوش گرم مامان، شونه های مهربون بابا، و دستهای شیطون و پر احساس داداشی...

pEyMaN

 

فیلم هندی Anjanaa, Anjani

 

دیشب در پی حوادث اخیر حال خوشی نداشتم. دوستای هندیم بهم زنگ زدن گفتن می خوان برن سینما. من رو هم به زور بردن. وقتی باهاشون می رم بیرون نمی ذارن من حساب کنم.  هیچی رو، نه شام، نه ناهار، نه سینما... هر چند قلبا راضی نیستم... ولی باهاشون واقعا بهم خوش می گذره.

نمونه اش دیشب بود که حدود 3 ساعتتتتتتتتت به خاطر این فیلم می خندیدم.  رقص و آوازهای زیبای هندی ها در فیلمهاشون هم در بهتر شدن روحیه ام بی تاثیر نبود

بماند که به خاطر اینکه دیرتر از بقیه متوجه ی دیالوگ ها می شدم(تا میومدن دوستای هندیم برام ترجمه کنن طول می کشید) وقتی همه ساکت می شدند، من تازه با صدای بلند می خندیدم....

اسم فیلم  Anjanaa, Anjani بود که به معنی پسر غریبه و دختر غریبه هست.

این فیلم در آمریکا و هند فیلم برداری شده

اینم عکسایی از این فیلم که توصیه می کنم ببینین. فیلم رمانتیک و کمدی بود... همونی که من دوست دارم:

 

افزایش قمیت دلار و روپیه

در پی افزایش قیمت دلار، و اثرات بدش روی زندگی همه ی ماها (خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه که هر چی می کشیم از دست اونا می کشیم...)، قیمت روپیه هم سر به فلک کشید و یه جورایی ما ایرانیهای مقیم هند رو هم درگیر خودش کرد.

آه و ناله های من هم با بقیه ی دوستانم بالا گرفت و بالطبع وقتی می خواستم با مامان و بابا هم صحبت کنم بحث در این زمینه ادامه داشت.

بابا:

این ماه اگه ... برات بفرستم، نسبت به ماه قبل چقدر کم می شه؟!

-          حدود 150 هزار تومن...

.

.

.

و دیروز مامان گل بهم گفت که بابای نازنینم 2 برابر مبلغ ماهیانه رو برام حواله کرده...

منم که احساساتی... سریع زنگ زدم به بابا...

-          سلام بابا...

-          سلااااااااااااااااااام دختر...

-          خوبی...

-          مرسی... (با بغض) بابا دستت درد نکنه...

-          خواهش می کنم بابا... وظیفه امه!!!

-          (بغضه ترکید)... نه نه وظیفه نیست... لطفته...

-          نه... وظیفه امه... من کار می کنم برای شماها دیگه...

-          ...

-          الو... دختر بابا...

-          ...

-          الووووووووو.... دخترررررررررررررر...

-          ا...ل...ل...و...

-          چرا گریه می کنی بابا؟!

-          ان شاالله جبران کنم...

بعد هم کلی درد دل های پدر و دخترانه کردم که مربوط به روابط خاص بین پدر و دختره و خصوصی...

-          کی میای بابا؟!

-          شاید 1 ماه و 20 روز دیگه...

-          یعنی 50 روز دیگه؟!!!

(قربونت برم که اینقده زود توی ذهنت حساب کردی)

پ.ن. خیلیییییییییی دلم تنگ شده... یه جورایی قاطی کردم اساسی...

 

روز دختر مبارک...

 

مامان گل:

-          دخترم تا یادم نرفته روز دختر رو بهت تبریک بگم!

-          مرسییییییییییییییییییییییی مامانییییییییی. کی هست؟

-          فردا. کادوت محفوظه.

-          قربونت برم عزیزم. همین که به یادم بودی ممنونتم...

پ.ن۱. من که بیام ایران کلی کادوی محفوظ انتظارم رو می کشه... کادوی عیدی عید، کادوی تولد، کادوی روز دختر و یه عالمه کادوهایی که به مناسبت موفقیت های اینجام قراره بگیرم...

 

پ.ن۲. به تمامی خواننده های دختر وبلاگم از چند روزه تا ۱۲۰ ساله تبریک می گم این روز رو

سمینار فرانسه

 

اولین سمینار من به زبان فرانسه امروز بود که بایستی یک کتاب داستان کوچیک رو برای کلاس ارائه می دادیم.

سخت بودها!

اسم سمینار من :La maison qui chante بود. یعنی خانه ای که آواز می خواند.

 داستانشم در مورد پیرزن تنهایی بود که گنجشک ها رو از توی سرما نجات میده و میاره توی خونه اش. گرمشون می کنه و بهشون غذا میده و... و درعوض اونا هم براش آواز می خونن و توی تمیز کردن خونه کمکش می کنن. بچه ها و استاد خوششون اومده بود و در آخر استاد بهم گفت: خیلی عالی.

ولی من خودم از خودم توقعم زیادی بالاس و خیلی دوست دارم بهتر از اینا باشم....

آدمهای روانی

 

در 4-3 روز گذشته یک پسر ایرانی روانی و یک دختر هندی بی عقل که تا اونجایی که من اطلاع دارم همه باهاشون مشکل دارن و من بحث و دعواهاشون رو با خیلی های دیگه دیدم، کلیک کرده بودن رو من

و چنان اعصابی از من (بی دلیل) خورد کرده بودند که یک روز مریض افتاده بودم خونه و برای اولین بار در کل عمرم 2 روز کامل لرزش دست داشتم.

نمی خوام بگم چیه... فقط می تونم با کنایه بگم که معنای واقعی دوستی و ارزش حقیقی دوست داشتن رو در این مدت فهمیدم.

ایمیلی از عموجان محمود عزیزم دریافت کرده بودم با عنوان "کامیون حمل زباله" که برای افرادی بود که با مشکلات روانیشون برای بقیه هم مشکل بوجود میارن و اعصاب بقیه رو هم خورد می کنن. من با دو یا بهتر بگم 3 تا کامیون بزرگ حمل زباله در ایندیا تصادف داشتم این هفته و اگه خدا بخواد حضور تعفن آورشون رو تا آخر عمر از زندگیم کشیدم بیرون. البته این وسط خودم خیلی اذیت شدم. دستام هنوز داره می لرزه و روی صورتم در عرض چند ساعت 3 تا جوش گنده سبز شده و سردردهای عجیبی رو تحمل کردم... ولی ارزشش رو داشت که برای ادامه ی زندگیم، خیالم از حضور مجددشون راحت بشه.

Have you ever stuck in the elevator?!

 

دیگه برام عادت شده که اولین ها رو توی این کشور 72 ملت تجربه کنم.

چند روز پیش بدو بدو حاضر شدم که برم کلاس ورزش. دیر شده بود. همین طوری تیشرت و شلوار رو کشیدم روی لباس ورزش که دیگه وقتم توی رخت کن صرف تعویض لباس نشه! (هر چند که خیلی ها با همون لباس ورزشی راحت میان و میرن؛ ولی من دوست ندارم توی خیابون لباس ورزشی تنم باشه!)

کوله پشتی و آب و کتونی و... ریختم توی کوله پشتی و خوشحال از save کردن وقت! پریدم توی آسانسور. کلید ماشین رو آماده کردم، هدفونم گذاشتم توی گوشم و داشتم دنبال آهنگ مورد علاقه ام می گشتم که یهو همه جا تاریک شد. بله! برق ها رفته بود و من برای اولین بار توی عمرم توی آسانسور گیر افتادم

 نمی دونم چند تا فیلم دیده بودم که توش آدمایی که توی آسانسور گیرافتاده بودند خفه شدند و یا سیم آسانسور پاره شده و انفاق های ناجور افتاده... فقط یادمه اون لحظه تمامی اون فیلم ها و صحنه ها جلوی چشام رژه می رفتند

تنها کاری که توی اون ظلمات انجام دادم این بود که گوشیم رو که توی ارتعاش شدید بدنم داشت توی دستام بالا و پایین می پرید کنترل کردم و نورش رو انداختم روی دکمه های آسانسور و آژیر اضطرار رو کشیدم.

عجب صدای وحشتناکی داشت! که توی گوشم می پیچید.

در همون حین هم به یکی از همسایه های هندیم زنگ زدم که بیچاره اون سر شهر بود ولی گفت تا 5 دقیقه ی دیگه میام. (الان دارم فکر می کنم چجوری اون بنده ی خدا می خواسته توی ۵ دقیقه برسه اونجا؟!)

من که خیلی ترسیده بودم با صدای بلند گفتم:

-          After 5 minutes?!!! I’ve stuck in the elevator and you want to come after 5 minutes?

-          What should I do dear?! Don’t worry, I’m coming…

بالغ بر 15-10بار که آژیر خورد در حال گرفتن شماره ی یکی دیگه از همسایه های هندیم بودم که یهو دیدم صدای ناجیان زندگیم داره میاد!

-          Hello! Close the doorrrrrrrrrrrrrrrrrrrr………

-          The door is closed…

بعد از چند تا ترق و تورق بالاخره یه نور کو چیک افتاد توی آسانسور  . بین طبقه ی 2 و 3 گیر فتاده بودم. و فاصله زیاد بود و هر چی خودم رو می کشیدم نمی تونستم بالا بیام. البته ترسی که افتاده بود توی تنم و اون لرزش هم بی تاثیر نبود.

توی همون تاریکی یه چند تا دست رو دیدم که طرفم دراز شده. یکیش رو گرفتم و از اونجایی که تقریبا نسبت به اطرافیانم ریزه میزه ترم، اونا خیلی راحت با یه دست منو کشیدن بالا!

توی عمرم اینقده عرق نریخته بودم... اونم در عرض چند دقیقه. توی اون چند دقیقه به اندازه ی 8-7 جلسه ی ایروبیک عرق ریختم و انرژی سوزوندم.

ولی وقتی رسیدم توی کلاس، توی چشم به هم زدنی اون ترس و استرس ریخت. به خاطر جو خوب و شاد کلاس و هم ورزشی های خوب و خیلی شادم.

پ.ن. از اون روز به بعد سعی می کنم بیشتر از پله ها استفاده کنم. هر چند 5 طبقه خیلی زیاده برای بالا رفتن ولی حداقل سعی می کنم برای پایین اومدن از پاهای گرامی استفاده کنم.  میگن مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه... حکایت ماست!

نتیجه ی اخلاقی این ماجرا:

 با تمام اون وحشت کذایی گریه نکردم. نمی دونم چرا. ولی اینجا کمتر گریه می کنم. دوست ندارم به خاطر هر چیزی سریع اشک و ...

این که چیز مهمی نبود ولی من بعد از خیلی ماجراهای ناخوشایند دیگه خودم رو کنترل کردم. اگه بخوام گریه کنم اونم برای هر چیزی که هر روز باید آبغوره بگیرم!

(به این می گن ساخته شدن و بلوغ یک آدم نازک نارنجی در راه علم!)

نتیجه ی علمی این ماجرا:

هیچ کی دیگه توی آسانسور خفه نمیشه و اون فیلمها برای زمان بچگی من بوده که هیچ تهویه ای توی آسانسورها نبوده.

و دیگه اینکه یاد گرفتم توی این شرایط فقط باید به خودت مسلط باشی

 

 

برنامه ی روزانه ی این روزهای من:

 

این پست رو میذارم که اگه یه روزی یادم رفت که چه روزهای شلوغ و پرکاری توی زندگیم در راه علم آموزی و خانوم دکتر شدن و برآوردن آرزوی قلبی مامان و بابا و البته خودم داشتم، به یاد بیارم این روزهای پر دغدغه و البته شیرین رو...

 

Even days (روزهای فرد؛ یکشنبه، 3شنبه و 5 شنبه):

10-8 صبح کلاس فرانسه (که این روزها خیلی برام شیرین شده و اگه تا 1 ماه پیش به خاطر سختی بیش از حد این زبان، فقط می خواستم به ترم 1 کفایت کنم، حالا قصد دارم اگه خدا کمک کنه تا آخرش برم)؛

10.30 تا 3 دپارتمان Zoology؛

 

Odd days (روزهای زوج؛ دوشنبه، چهارشنبه و جمعه):

10-8: کلاس فرانسه؛

10.30 تا 2.45 دپارتمان Zoology؛

3 تا 3.45 کلاس پیانو؛

9-8 کلاس ورزش.

البته روزهای چهارشنبه و شنبه، کلاس ILTES هم دارم که ساعت 10.30 هست تا 12.

البته مابین این کلاسها و بعد از اون کارای جانبی مثل کارای خونه، تمیز کردن خونه، خرید برای آشپزخونه و خونه، ماست درست کردن!، لباس شستن، غذا درست کردن و ... خیلی کارای دیگه هم پیش میاد.

به علاوه خیلی چیزا و کارها اتفاقی پیش میاد و مجبورم خودم انجامشون بدم مثل پنچر شدن لاستیک ماشین، پرداخت پول برق، آوردن نجار برای درست کردن در خونه! آوردن چاه باز کن برای باز کردن چاه گرفته شده ی آشپزخونه، کارای مربوط به دانشجوهای خارجی، رفتن به بانک برای پرداخت اجاره خونه و.....که باعث میشه من خیلی از شبها فقط حدود 4 ساعت بخوابم!!!

روز یکشنبه هم که مثلا تعطیلم! مثل کزت دارم کار می کنم!

این وسط مسط ها! شاید یه پارتی ای؛ تولدی، پیک نیکی، رستورانی، کافه تریایی، مرکز خریدی هم جور شه که  برای تجدید قوا و روحیه و ورجه و وورجه (که عاشقشم!) برم.

خلاصه که به شدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت سرم شلوغ می باشد.

پ.ن1. از اینطور زندگی کردن لذت می برم. هر چند ممکنه به نظر سخت بیاد. ولی از اونجایی که من در ایندیا، آرامش دارم و هیچ tension و استرسی ندارم، هیچ سختی ای رو تحمل نمی کنم که هیچ! بهم خوش هم می گذره... اینم به خاطر قابلیت زیاد من در برقراری رابطه با اطرافیانم هست و اینکه واقعا می تونم با هر محیطی و هر شرایطی خیلی زود رابطه برقرار کنم. خدا کنه همیشه همین طوری بمونم!

پ.ن2. بعضی وقتها خودم رو نمیشناسم! واقعا من اون راحله ی نازنازی بودم که باید شبها 8-6 ساعت و بعدازظهرها 2 ساعت رو حتما می خوابیدم و وقتی می خوابیدم هیچ کی جرات نداشت جیک بزنه و یا جراغی رو روشن بذاره؟ این روزها و شبها اونقدر خسته میشم (البته خستگی های شیرین) که اگر فرصتی پیدا کنم توی ماشین، روی لپ تاپ، توی سر و صدای بچه ها که دارن توی پارک پایین خونه ام بازی می کنن و توی نور 100 تا پروژکتور هم که شده می خوابم... یعنی بهتره بگم غش می کنم. و این خواب بسیاررررررررر لذت بخش تر از  اون خوابی هست که راحله ی نازنازی 4-3 سال پیش داشت!

 

 

 

 

 

سالگرد ورود به ایندیا

 

باورم نمیشه!

۲ سال پیش در چنین روزی برای اولین بار اومدم ایندیا

هر چند که یک سال از این ۲ سال رو ایران بودم... ولی بالاخره موفق شدم تمام روزهای سال ایندیایی رو درک کنم و در مراسمشون شرکت کنم

این ۲ سال پر از نوسان بود برای من

پر از سختی و کار و تلاش سخت و شبانه روزی

ولی ازش ناراضی نیستم... چون اون تلاشها، من رو رسونده به جایی که الان واستادم...

چیزی به قله نمونده و این من رو راضی می کنه تا از تمام اون لحظات به واقع سخت چشم پوشی کنم. ۱۲ ماه تا حالا ایندیا بودم و طبق قانون ایران برای دانشجوهای دکترا، باید ۱۵ ماه دیگه اینجا باشم که هر چی برم ایران ازش کم میشه...

این دقایق رو دوست دارم چرا که تنها ناخوشیش برام، دوری از عزیزانمه... مخصوصا بابا، مامان و داداشی (کم هم نیست و مدتی هست که داره غم دوری دیوونه ام می کنه)

۲ سال پیش در چنین موقعی داداشی (که ۴ روز اول باهام بود) داشت تلویزیون ایندیا رو با شوق میدید

و من داشتم دقیقا مثل کزت کار می کردم... خونه رو تمیز می کردم و وسایل رو جابجا می کردم

۲ سال پیش وحشت داشتم از راهی که پیش رومه... راهی تاریک و پر پیچ و خم و اینکه آیا می تونم یا نه

و حالا بعد از ۲ سال دستهام پره... پر از تجربیات گرانبها و به یادموندنی که به سادگی بدستشون نیاوردم

نمی دونم از ۲ سال پیش چقدر تغییر کردم...فقط می دونم "راحله ی سپتامبر ۲۰۰۸" با "راحیلای سپتامبر ۲۰۱۰" زمین تا آسمون فرق داره

تشکرات ویژه در این سالروز:

پ.ن۱: اول، آخر و همیشه؛ تشکر از یگانه معبودم که به واقع در همه ی این لحظات سخت و تنهایی دستان کوچک و نحیف من رو، در دستان نورانی و بزرگ خودش فشرد و حتی در مواقع کمرنگ شدن رابطه ام باهاش اونا رو رها نکرد و همیشه سایه ی معنوی حضورش رو در زندگیم احساس کردم.

پ.ن۲: همیشه و تا ابد، تا وقتی که قلبم می زنه، فدای تمامی مهربونی ها، عشق بازی ها، نگرانی ها، دعا کردن ها، پول خرج کردن ها، گریه کردنها و شادی های شما خانواده ی گل و یکتای خودم بشم.

پ.ن۳. از تمامی کسانی که توی این راه به من کمک کردن، که چون خیلی زیادن نمی تونم اسم همه رو بیارم ولی هیچ گاه محبت های بی دریغشون رو فراموش نمی کنم.

پ.ن۴. از شما دوستای گل، فامیل های مهربون، و آشنایان گرامی خواننده ی وبلاگم که همیشه باهام بودین متشکرم....

 همه تون رو صمیمانه دوست دارم.

 

کلاس ورزشی Zumba:

 

 

در پی اضافه شدن وزن 4 کیلویی در این 7 ماه! به این فکر افتادم که با وجود کمبود وقت بسیار شدید، یه کلاس ورزش هم برم.

می خواستم ایروبیک برم که نزدیکترین Gym به خونه ام نداشت. بهم گفتن به جاش zumba داریم که یه نوع رقصه همراه با ورزش و بسیار مفرح تر از ایروبیک.

 

 طی 3 ماه گذشته داشتم فکر می کردم کی برم؟! ولی یه شب دل رو به دریا زدم و رفتم اسم نوشتم.

کلاس ها 3 روز در هفته هست. روزهای 2شنبه، چهارشنبه و جمعه ساعت 9-8 شب.

از دوشنبه ی گذشته یعنی 20 سپامبر دارم میریم.

خیلیییییییییییی عالیه. مربیمون یه دختر جوونه 20 و خورده ای ساله اس که خیلی هم پرانرژی هست و کلی بالا و پایین می پرید.

توی کلاسمون همه هندی هستن و فقط من خارجی ام. (در قسمتهای دیگه یعنی بدن سازی خارجی هست ولی حداقل توی این سانس فقط من خارجی ام).

 حدود 20 تا دختر و پسر، که تعدادشون تقریبا برابره.

البته اینجا هم چون شهریه اش بالاس، و برای من تمیزیش خیلی مهمه پره از هندی ها و حتی خارجی های تر و تمیز و باشخصیت. 

 سالن ورزشیمون هم بسیار تمیزه و روی سقف یک آپارتمان چند طبقه. و تو می تونی در حین ورزش از اون بالا یه عالمه تصویر زیبا از شبهای زیبای پونا رو ببینی با یه عالمه آپارتمان و چراغ های روشن.

و به علت باز بودن محوطه و معماری بسیار زیبای این ورزشگاه، هیچ بوی نامطبوعی به مشامت نمیرسه، در حالیکه همگی از شدت ورزش خیس عرق هستند.

تقریبا همه ی دیوارهای ورزشگاه شیشه ای هست ولی صدا از هیچ کدومشون عبور نمی کنه. مثلا ما که داریم ورزش می کنیم، موسیقیمون با قسمت بدنسازی که فقط یه شیشه بینمون فاصله اس، فرق داره ولی هیچ کدوم صدای قسمت دیگه رو نمیشنوه!

در آخر کلاس meditation داشتیم و قبل از اون اکثر چراغ ها رو خاموش کردند و یه circle تشکیل دادن و برای خودشون رقصیدند! منم واستاده بودم و در جا برای خودم حرکات ورزشی انجام می دادم!

ولی کل ورزش تقریبا مثل ایروبیک هست و کلی انرژی مثبت و روحیه بهم داد.

اینم چند عکس از این ورزش مفرح:

 

تولد HOD دپارتمان Zoology:

 

19 سپتامبر روز تولد HOD یا همونHead Of Department  یا همون رئیس دپارتمانمون بود که 50 ساله می شد.

 بچه ها تصمیم گرفتن یه جشن کلی براش بگیرن و غافلگیرش کنن.

 جشن مثل همیشه ساده و صمیمی بود با هزینه ای بسیار کم. باورتون میشه این همه آدم (تمام دانشجوهای PhD دپارتمان و اساتید گروه) روی هم فقط یه بسته گل مصنوعی 14000تومنی ولی زیبا براش گرفته بودند؟!

جشن توی موزه ی دپارتمان برگزار شد. و بعد از فوت کردن شمع و بریدن کیک و خوردن کلی خوراکی (که بینشون onion ring هم بود که به شدت spicy و تند تشریف داشت و فقط من بیچاره رو به بال بال زدن انداخت... چون برای همه عادی بود!)...

خلاصه بعد از این همه مراسم، خانوم ساروج (همونHOD منظورمه) به درخواست بقیه شروع کرد به آواز خوندن!

 توجه می کنین؟ به همین راحتی چند دقیقه ای رو با هزینه ای کم و به سادگی هر چه تمامتر با هم خوش بودن. بعدشم براش happy birthday to you خوندن و جشن تموم شد...