فستیوال dussehra و رقص چوب در کلاس ورزش!
شنبه که وارد دپارتمان شدم، حس کردم بازم داره اتفاقاتی می افته و باز هم هندی ها می خوان جشن بگیرن
![]()
مثل خونه تکونی خودمون همه جا رو ریخته بودند به هم و تمیز می کردن
![]()
ریسه های گل
جلوی در اصلی دپارتمان، توی اتاق ها، روی تمام وسیله های آزمایشگاهی، روی کامپیوترها و ... آویزون بود یا دونه دونه روشون قرار داده شده بود
خلاصه همه جا پر بود از گل![]()
جلوی همه ی درها هم با پودر های رنگی، گل ها و حاشیه های قشنگ طراحی شده بود یا داشتند طراحی می کردند
![]()
متوجه شدم که فرداش، یعنی یکشنبه فستیوال dussehra هست
![]()
حالا این فستیوال چی چی هست؟!
![]()
کلی پرس و جو کردم تا این اطلاعات به دستم اومد:
در این روز یکی از خداهای هندی ها (که خیلی براشون عزیزه!) دشمنشو می کشه و بعد این ها برای بیرون رفتن این دشمن از این دنیا و این مکان، جشن می گیرن. همه جا رو تمیز می کنن. و همین طور سعی می کنن همه ی کینه ها و ناخالصی ها و حس های بد رو از دلشون خارج می کنن
![]()
جلوی اکثر ماشین ها و موتور ها و حتی دوچرخه های بچه ها، ریسه های گل آویزون بود.
![]()
این ریسه ها رو جلوی سردر ورودی خونه ها هم می تونستی ببینی
کلی شهر قشنگ تر شده بود
![]()
از چند روز قبل این فستیوال هم رقص و آواز رو شروع کرده بودند
یکی از رقص های معروف این دوران، رقص چوب هست، که ۲ تا چوب قشنگ و ژیگول می گیرن دستشون و دوتا دوتا با هم می رقصن و قر میدن و چوبها رو یکی یکی یا دوتا دوتا به هم می زنن. توی خیابون از این رقص ها خیلی بود
مخصوصا رقص دخترهاشون که با ساری ها و لباس های هندی پر از زرق و برق بود و کلی چشمگیر
![]()
پنج شنبه برام از کلاس ورزش اس ام اس اومد که یک لباس traditional بپوشین (برای جمعه)
می خواستم یکی از لباس هندی هام رو بپوشم ولی حتی تصور اینکه با اون لباس چجوری میشه ورزش کرد برام سنگین بود!
![]()
با یک ست ورزشی خیلی خوشگل puma رفتم کلاس... ولی با کمال تعجب دیدم که 95% کلاس با لباس هندی اومدن...
![]()
هم دخترها و هم پسرها و با همون هم ورزش می کردن! تصور کنین بعضی ها با ساری بودند که 6 متر پارچه دورشون می پیچن و با همون هم ورزش می کردن!
![]()
خیلی کلاسمون قشنگ شده بود
![]()
پشیمون شدم که چرا لباس هندیم رو نپوشیدم
![]()
اون جلسه تمام کلاس ورزش بازی و ورزش با همون چوبهای زیبا بود
![]()
و وسط هاش رقص با چوب هم داشتن که من عین دلقک سیرک اینور و اونور می رفتم و بلد نبودم چوب رو چیکار کنم
![]()
اول با یه دختر هندی و بعد با یک پسر هندی که لباس هندی بلندی هم تنشون بود همراه شدم...
ولی نمی شد!
چند بار نزدیک بود چوب رو فرو کنم توی چشم پسره!
(آخه دختره همون اول، وقتی فهمید بلد نیستم و بار اولمه در رفت!
) ولی پسره موند و مثل یک مرد بهم یاد داد چیکار کنم!
![]()
(چقدر بنده ی خدا جاخالی داد اون شب که دست کم کور نشه!)
![]()
ولی بالاخره کمی از این رسم و رسوم رو یاد گرفتم!
![]()
اینم یه خاطره ی دیگه از ایندیا برای اون عزیزانیم که دوست دارن بیشتر راجع به ایندیا، این کشور 72 ملت بدونن...
![]()
![]()












من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.