افزایش قمیت دلار و روپیه
در پی افزایش قیمت دلار، و اثرات بدش روی زندگی همه ی ماها (خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه که هر چی می کشیم از دست اونا می کشیم...
)، قیمت روپیه هم سر به فلک کشید و یه جورایی ما ایرانیهای مقیم هند رو هم درگیر خودش کرد.
![]()
آه و ناله های من هم با بقیه ی دوستانم بالا گرفت و بالطبع وقتی می خواستم با مامان و بابا هم صحبت کنم بحث در این زمینه ادامه داشت.
![]()
بابا:
این ماه اگه ... برات بفرستم، نسبت به ماه قبل چقدر کم می شه؟!
![]()
- حدود 150 هزار تومن...
![]()
.
.
.
و دیروز مامان گل بهم گفت که بابای نازنینم 2 برابر مبلغ ماهیانه رو برام حواله کرده...
![]()
منم که احساساتی... سریع زنگ زدم به بابا...
![]()
- سلام بابا...
- سلااااااااااااااااااام دختر...
- خوبی...
- مرسی... (با بغض) بابا دستت درد نکنه...![]()
- خواهش می کنم بابا... وظیفه امه!!!
- (بغضه ترکید)... نه نه وظیفه نیست... لطفته...
![]()
- نه... وظیفه امه... من کار می کنم برای شماها دیگه...
- ...![]()
- الو... دختر بابا...![]()
- ...![]()
- الووووووووو.... دخترررررررررررررر...
- ا...ل...ل...و...![]()
- چرا گریه می کنی بابا؟!![]()
- ان شاالله جبران کنم...![]()
بعد هم کلی درد دل های پدر و دخترانه کردم که مربوط به روابط خاص بین پدر و دختره و خصوصی...
![]()
- کی میای بابا؟!
- شاید 1 ماه و 20 روز دیگه...![]()
- یعنی 50 روز دیگه؟!!!![]()
(قربونت برم که اینقده زود توی ذهنت حساب کردی)![]()
پ.ن. خیلیییییییییی دلم تنگ شده... یه جورایی قاطی کردم اساسی...
![]()
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.