دلتنگی...
بگو ای یار بگو...
ای وفادار بگو...
از سر بلند عشق...
که نمی مونه بگو...
بگو از خونه بگو...
از گل پونه بگو...
از شب شبزده ها... که نمی مونه بگو...
بگو از محبوبه ها
نسترن های بنفش
سفره های بی ریا
سر سبزه زار فرش
بگو ای یار بگو...
که دلم تنگ شده
رو زمین جا ندارم...
آسمون سنگ شده
....
این آهنگ "ابی" عزیز، این روزها خیلییییییییییی برام دوست داشتنی شده...
دلم زیادی، بیش از حد، خیلی، در حد وحشتناک، به طور غیر قابل وصفی! تنگ شده
![]()
برای مامان، بابا و داداشی دلم داره ضعف میره
![]()
شیطونه می گه کلاس فرانسه رو بیخیال شم و برم ایران... ولی میگم حیفه. جدا از این همه وقت و هزینه، کلی انرژی پاش گذاشتم. بذار لااقل امتحانشو بدم
![]()
تا حالا هیچ وقت توی زندگیم پیش نیومده که مامان و بابا و داداشی رو بیش از ۶ ماه نبینم. و حالا بیش از ۸ ماهه که اینجام.
![]()
خدا جونم کمکم کن طاقت بیارم و شروع نکنم به گریه که گریه هه اگه شروع شه تمومی نداره و بعدش سردرد و... خلاصه از زندگی می افتم
![]()
کلی سر خودم رو شلوغ کردم. این روزها گاهی بیشتر از ۱۲ ساعت خونه نیستم. بقیه اش هم یا خوابم (از شدت خستگی)، یا دارم کارای خونه و آشپزی می کنم یا درس می خونم. ولی با این همه گاهی به خودم میام و می بینم کلی وقته به یه گوشه زل زدم و دارم به خونواده ی نازنینم فکر می کنم...
![]()
روزها رو با اشتیاق میشمارم... برای رسیدن به لحظه های ناب دیگه... آغوش گرم مامان
، شونه های مهربون بابا
، و دستهای شیطون و پر احساس داداشی
...


من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.