مشکلات پیاپی و تلاش های مصرانه ی من برای از پای در نیومدن!
دیدین بعضی وقتها همه چیز با هم خراب میشه یا همه چی یهو به هم میریزه
![]()
از حدود 11-10 روز پیش توی زندگی ایندیایی من از این زلزله ها رخ میده... اونم پشت سر هم!
![]()
و باعث شده من رو 2 بار گریه بندازه... من که به خاطر مشکلات پیچیده ی زندگی کردن یک دختر تنها، هیچ وقت گریه نمی کنم و خم نمیشم.
![]()
ولی با امید به خدا سعی می کنم از پس همه اش بربیام و روی ذهنم و بدنم خیلی کار می کنم که قوی تر بشه.
![]()
یکی از این کارها رفتن به مهمونی های دوستانه است.
مثلا 11 مهر خونه ی هدی
و فراز
برای شام دعوت بودیم.
این دعوت به خاطر برگشتن فرین به ایران بود. پیام هم دعوت بود (ما هممون هم دپارتمانی هستیم)
(هدی از هم دپارتمانیهام هست. ایرانی و بهایی هست و خیلی خیلی از اکثر دوستان مسلمونی که اینجا دارم ماه تر و مهربون تر و انسان تره! فراز هم شوهرشه که مثل خودش ماهه)
![]()
خیلی خوش گذشت. اون شب، آخر شب فراز (که می خواست سگشون رو برای اجابت مزاج –ببخشید البته!- ببره بیرون، ) توی آسانسور یواشکی شماره ی من رو گرفت و برای 17 مهر، تولد هدی برام قرار گذاشت و گفت محلش رو بعدا بهت میگم. فقط یادت باشه که خودش خبر نداره.
![]()
همون روز – 17 مهر- تولد مهبان داداشی
هم دعوت بودم. تولد هدی یکسر شهر بود و تولد مهبان یه سر دیگه ی شهر. برای هدی یه تابلوی خیلی خوشگل خریدم و برای مهبان که کوچولوتره یک هواپیمای استیل خریدم که دکوری هستش و ساعت روشه.
![]()
هدی 25 ساله می شد و مهبان 18 ساله.
با اینکه پدر خودم و ماشین با هم دراومد، ولی از اونجایی که این 2 نفر خیلی به گردن من حق داشتند، با هر بدبختی ای شده خودم رو به 2 تاش رسوندم. اول رفتم تولد مهبان که دورتر بود و حدود 10 از اونجا اومدم بیرون و حدود 11 رسیدم خونه ی دوست هدی و فراز که تولد سورپرایز کنون اونجا بود.
کمی رفتن به تولد هدی برام سخت بود. چون 99% بهایی بودند اونجا. ولی همینکه وارد شدم اکثرا اومدن طرفم و ماچ و بوسه و دست دادن و...خلاصه کلی تحویلم گرفتن.
و من در جمع آدمهایی که نمی دونم به چه جرمی خونشون حلاله! و در کشورمون جایی ندارن، بسیار صفا کردم. انگار نه انگار که دارم برای اولین بار میبینمشون.
خیلی خونگرم و مهربون و مهمان نواز بودند
![]()
![]()
هدی هم که اصلا روحش خبر نداشت من می خوام برم! با دهان نیمه باز
و موهایی سیخ شده در هوا
و چشمانی گرد
به من زل زده بود. بیچاره اون شب کلی هیجان رو تحمل کرده بود. فراز بهش گفته بود که بریم خونه ی دوستم می خوایم رو پروژه امون کار کنیم. و بعدش سورپرایز پارتی و...
خلاصه با تحمل اون همه خستگی بابت رانندگی و دوندگی و رقص!!!
و اون همه کلاسی که اون روز داشتم و همه اشون رو هم رفتم، آخر شب که رفتم بخوابم راضی بودم. هم کارای تحصیلیم رو انجام داده بودم و هم شرمنده ی 2 تا از بهترین دوستانم که واقعا اینجا برام از بهترین ها هستند نشدم.
![]()
در ضمن کمی تا قسمتی هم از فکرای آزار دهنده ی همون زلزله ها! و پس لرزه هاش (که اول گفتم) دراومدم.
![]()
دیشب هم کنسرت پاپ ایرانی به اسم 021 دعوت شده بودم که اونم با کله رفتم! خیلی در جمع ایرانی ها و خارجی هایی که اومده بودند خوش گذشت و در ضمن روحیه ام هم کمی عوض شد.
![]()
ولی امروز دوباره پس لرزه و...![]()
ولی اینقده با مشکلاتم مبارزه می کنم تا بهشون غالب شم.
![]()
الله مددی
![]()
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.