Ganish Festival + پی نوشتی زیبا از عموجان محمود عزیزم :-*

 

این روزها در هند روزهای خیلی مهمیه که به مناسبت بزرگداشت یکی از بزرگترین خداهاشون به نام "گامپاتی" همه جا جشنه.

از طرفهای بعد ازظهر سر و صداها و بزن بکوب هاشون شروع میشه تا حول و حوش 10.30 شب

میزیزن توی خیابون با فیل  و اسب و کالسکه و کلی دم و دستگاه قشنگ. خانوما جدا میرقصن، آقایون جدا! طبل هم میزنن. باورتون می شه که سرسام گرفتم؟ دیوونه کننده اس. صدای بلندگوها و اکوهاشون از همه ی خیابونهای اطراف شنیده میشه و ساختمون و به طبع خودتو به لرزه میندازه. هر چند آهنگهاشون خیلی قشنگه و آتیش بازیهاشون تو رو به وجد میاره؛ ولی باید این قابلیت رو داشته باشی که این همه سر و صدا رو تحمل کنی.

این روزها کلی نذری و holly food خوردم. الان بنده کلی مقدسم و از سر و کله ام نور می پاشه! شیرینی، غذا، نارگیل و ...

بعد از اینکه استاد راهنمام هم بهم نذری داد و گفت این مثل "تبرک" شماس! باهاش در این مورد صحبت می کردم. از اونجایی که خیلی روشنفکره گفت:

-          در زمانهای قدیم برای اینکه مردمی که بی سواد بودن و هیچی نمی دونستن، یه سمبلی از خدا داشته باشن، بزرگان دین ما بهشون گفتن این خدای شماس. اینو عبادت کنین. ولی در حقیقت خدای تو و خدای من یکیه و این سمبل ها برای افرادی با سطح سواد کم هست و فکر نکن که بت پرستیه ...

(قربونت برم که اینقده باظرفیت و باشعوری.

نمیدونین با چند تا هندی این روزها سر این قضیه جرو بحثم شد. در آخر هم اونا می گفتن: ما لااقل یه چیزی می بینیم و عبادتش می کنیم! شما چی که برای خدایی که تا حالا ندیدی این همه نماز و روزه می خونین؟! منم می گفتم: خدای من جنسش material نیست که قابل آفرینش باشه. فقط چیزهای مادی قابلیت آفرینش دارن و کلی چیزای دیگه... باور کنین مخ برام نمونده!)

Priti هم آزمایشگاهیم هم کلی در مورد این آقای گامپاتی برام صحبت کرد و داستانهای جورواجوری برام تعریف کرد:

مادر گامپاتی اونو از چرکهای تنش درست کرده و بهش جون داده! موقعی که شوهر مادر گامپاتی برای meditation سالها وطنش رو ترک می کنه این قضیه اتفاق می افته.

یک روز که مادر گامپاتی میره حموم به گامپاتی می گه اگه کسی اومد توی خونه راهش نده. در حینی که مادره حموم بوده، شوهره میاد! و گامپاتی که اونو نمی شناسه اجازه ی ورود بهش نمیده. شوهره ازش می پرسه تو کی هستی؟ گامپاتی می گه من پسر همون خانومی ام که توی حمومه و مادرم اجازه نداده موقعی که اون حمومه کسی وارد خونه بشه. شوهره بهش می گه من شوهرش هستم و این اجازه رو دارم. ولی گامپاتی اجازه نمیده. خلاصه جر و بحث بالا می گیره و شوهره گامپاتی بدبخت رو می کشه. یعنی سرش رو از تنش جدا می کنه. مادره که از حموم میاد و صحنه رو می بینه شروع می کنه به گریه و زاری که این چه کاری بود تو کردی و از این حرفا. شوهره هم که خیلی آدم بزرگی بوده کلی ناراحت می شه و به خدمه اش میگه برین بیرون و سر اولین کسی رو که میبینین از تنش جدا کنین و بیارین اینجا. خدمه که میرن بیرون کلی می گردن ولی اون روز کسی رو پیدا نمی کنن. اولین چیزی هم که میبینن یه فیل بوده. سرش رو جدا می کنن میارن برای شوهره و اون سر رو میذاره روی سر گامپاتی و بهش جون دوباره میده.

- حالا چرا این آقای گامپاتی گوشاش اینقده بزرگه؟

- به خاطر اینکه می خواد تمامی درد و رنج های مردم رو گوش کنه!

-          چرا شیکمش گنده اس؟!

-          چون همه ی غصه ها و چیزهای بدی که از بنده هاش می بینه رو میریزه توی دلش!

-          چرا چند تا دست داره؟

-          چون می خواد با دستاش به همه کمک کنه.

-          و....

خلاصه اینکه پریتی بهم گفت این سمبل باعث می شه که مردم ما دور هم جمع بشن... شادی کنن... دعا کنن و جشن بگیرن...

بعدشم گفت توی ایندیا 33 کرور خدا وجود داره. گفتم 33 به علاوه ی چند تا صفر؟ گفت 7 تا!!!! یعنی 330 میلیون خدا دارن که طبق گفته های این هم آزمایشگاهیم عصاره و معنویت همه ی اونها توی معده ی گاو هست!!!! و برای همین گاوهای گرامی در این کشور اینقده مقدسن و جلوت رژه می رن، دمشون رو تکون میدن و نشخوار می کنن... هر کاری دلشون می خواد می کنن و شما حق نداری چپ نیگاهشون کنی!

پ.ن1. قربون خدای یگانه ی خودم برم که نیازی به این همه داستان و شکلک و دنگ و فنگ نداره!

پ.ن2. کاش می تونستم کمی از شادی این مردم رو بگیرم و توی دل مردم کشورم بریزم تا اونا هم کمی معنای واقعی happiness رو درک کنن. اینا برای هر چیزی جشن می گیرن و با هم هستن و شادن. البته با هزینه ای بسیار کم و با لباسهایی بسیار ارزان و با چهره هایی بسیار ساده...

پ.ن3. خداییش کیف کردین این همه اطلاعات عمومی بهتون اضافه شد؟!

اینم عکسهایی محدود از این فستیوال:

 

 

 

اینم عکس خانوادگیشون

Attached Image: 
monthly_09_2010/post-3783-005133000 1284198344.jpg

 

بعدا نوشت:

امروز این ایمیل رو از یکی از عزیزترین های زندگیم دریافت کردم که خیلی مرتبط با این ایمیل و عقاید خودم بود. برای یادگاری از این انسان دوست داشتنی هم که شده به این پست اضافه اش می کنم

(مرسی عموجان )

 و اما ایمیل:


 

لئوناردو باف يک پژوهشگر دينى معروف در برزيل است. متن زير، نوشته اوست:
در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود و دالايى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسيدم: عالى جناب، بهترين دين کدام است؟
من فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمى‌تر از مسيحيت هستند.»
دالايى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خيره شد ... و آنگاه گفت:
«بهترين دين، آن است که شما را به خداوند نزديک‌تر سازد. دينى که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنين پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسيدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چيست؟
او پاسخ داد:
«هر چيز که شما را دل‌رحم‌تر، فهميده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئوليت‌تر و اخلاقى‌تر سازد.
دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»
من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او انديشيدم. به نظر من پيامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنين است:
دوست من! اين که تو به چه دينى اعتقاد دارى و يا
 
 اين که اصلاً به هيچ دينى اعتقاد ندارى، براى من
 
 اهميت ندارد. آنچه براى من اهميت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در
 
 کلّ جهان است.
به ياد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار
 
ماست.
قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فيزيک
 
نيست. در روابط انسانى هم صادق است.
اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بينى
و اگر بدى کنى، بدى.
هميشه چيزهايى را به دست خواهى آورد که براى
 
ديگران نيز همان‌ها را آرزو کنى.
شاد بودن، هدف نيست. يک انتخاب است.
«هيچ دينى بالاتر از حقيقت وجود ندارد.»


 

River Rafting

 

امروز (بهتره بگم دیروز!) با جمعی از هندی های دوست داشتنی (حدود ۸۰-۷۰ نفر) و چندین نفر اروپایی، رفتیم River Rafting

من تنها ایرانی جمع بودم

اینقدررررررررررررر خوش گذشت، این قدررررررررررر جیغ کشیدیم، اینقدررررررر ترسیدیم و اینقدرررررررررررررر لذت بردیم که نگو

تجربه ی بسیار شیرینی بود و دیروز یکی از بهترین و فراموش نشدنی ترین روزهای زندگیم

البته سرگرمی خطرناکی هست و اولش ازمون امضا گرفتن که اگه مردیم یا دست و پامون فلج شد یا هر بلای دیگه ای سرمون اومد خودمون مقصریم و خطرش رو قبول کردیم

البته اولش کلی بهمون آموزش دادن و جلیقه ی نجات و هلمت (کلاه ایمنی) بهمون دادن که کمتر بمیریم!

توی boat (قایق) ما 6 تا پسر بود، و 3 تا دختر بودیم که مریخی ها حسابی هوامون رو داشتن

به همراه leader اون قایق که آدم بسیاررررررر باحالی بود.

با پاروهاشون بازی می کردن، کلی آب می پاشیدن روی هم. تازه کلی هم آواز و شعر و بازی یادمون دادن!

وقتی از جاهای خطرناک رود عبور کردیم و به جای آرومش رسیدیم همه ی قایق ها ایستادن و همه پریدن توی آب برای شنا. اگه شنا هم بلد نبودی مهم نبود چون با اون جلیقه میومدی روی آب.

اولش نرفتم. ولی بعدش دیدم همه ی دخترها رفتن و فقط من موندم. خیلی ضایع بود. منم رفتم. رفتن همانا و لذت بردن همان و آخرین نفری که با التماس سایرین برگشت توی قایق همان.

چرا اینطوری نیگاه می کنین؟! خوب خیلی باحال بود

وقتی از کنار بقیه ی قایق ها عبور می کردیم با کلاهاشون و پاروهاشون رومون آب می ریختن

یک کثافت کاری شده بود.

 اکثر خانوما با شلوارک خیلی کوتاه و تاپ اومده بودن

من، مثل این بدبخت هایی که هیچی بلد نیستن (واقعا هم نمی دونستم اینطوریه) با شلوار لی و تیشرت رفته بودم!

وقتی اومدم خونه یکراست پریدم توی حموم که قیافه ام عین سیل زده ها شده بود

پ.ن1. خداییش اینا هم زندگی می کنن و ما هم ... ای... چی می شه گفت؟

اگه بدونین اینا چقدر شادن. شاید پول نداشته باشن زندگی کنن، ولی همیشه خوش هستن

پ.ن۲. این چند ساعت قشنگ حدود ۳۰ هزار تومنی برام آب خورد. ولی ارزشش رو داشت

(بیچاره حاج حسین... بابام رو می گم)

شوخی کردم بابا!

دیشب بهش گفتم رفتم

کلی هم خوشحال شد که بهم خوش گذشته. (همه اش که نمی شه درس خوند! مخم کپک زد!)

بابا فقط گفت با این هندی ها میری نندازنت توی آب!

مامان گل هم خوشحال شد و فقط گفت می دونم مواظب هستی ولی بیشتر مواظب باش.

قربون اون دل مهربون و اون دلواپسیهای قشنگتون برم من

پ.ن۳. هنوز از حموم درنیومده بودم که servent ام اومد و هنوز اون نرفته بود که صاحبخونه  دوست داشتنیم همراه دخترش و خانومش و دوستش و خونواده اش از بمبئی اومدن خونه ام. البته زودی رفتن

خیلی آدمای باشخصیت، تحصیلکرده و باسواد و مهربونی هستند

بازم دعوتم کردن بمبئی

خودم هم خیلی دوست دارم برم. تا ببینم کی وقت میشه

پ.ن۴پس از یک روز پرتلاش، الان تمام بدنم کوفته اس! آدم که نمی شم... همه اش در حال ورجه وورجه و بالا پایین پریدن هستم

اینم چند تا عکس از river rafting (پیشنهاد می کنم حتما یکبار توی عمرتون تجربه اش کنین و البته قبلش زبونم لال وصیت نامه اتون رو بنویسین...امروز من در حد مرگ ترسیدم...ولی به enjoymentش می ارزید):

 

 

 

عید فطر مبارک :-*

 

عیدتون مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااررررکککککککککککککککککککککککککککککک

ماه رمضون خوب، سخت، شیرین و پرتلاشی بود

خداحافظ سحر و افطاری های تنهایی

خداحافظ آشپزی های مبتکرانه

خداحافظ لذت زیبای sunset

خداحافظ قرآن خوندن های توی ماشین، توی مطب، جلوی دپارتمان، جلوی کلاس زبان و ...

خداحافظ حسرت شیرین دیدن دوستان در حال خوردن خوراکی های خوشمزه

خداحافظ خواب رفتن بر روی کتاب آسمانی در حالیکه داری می خونیش

خداحافظ ختم جزء هر روزه با وجود کمبود وقت

خداحافظ شب های قدر به یاد ماندنی

خداحافظ لذت زیبای بندگی و طاعت

خداحافظ ماه شیرین مهمانی خدا

خداحافظ ماه عسل

 

پ.ن1. اینجانب یکککککککککککککککک روززززززززززززززززز!!! بیشتر از شماها روزه گرفتم

به خاطر اینکه ماه رمضون در ولایت زیبای ایندیا 30 روز بود و در نتیجه فردا عیده اینجا

لذت زیبایی هست کسانی که حتی مسلمون نیستن، یا مسلمونایی که خودشون اهل نماز و روزه نیستن و یا دوستان خارجیم برام sms میدن یا زنگ می زنن و عید رو تبریک میگن بهم

پ.ن2 خدای مهربونم شکرت به خاطر توفیقات مجددی که در راه نزدیکی به خودت در این ماه مهربان به من عنایت کردی... من که لیاقت هیچ کدومش رو نداشتم...

پ.ن3. با بدبختی بسیارررررررررررررررررر متوجه شدم که امروز عید نیست... نمی دونین چه مصیبتی کشیدم!

پ.ن4. دیشب از اینترنت رفته بودم توی سایت صدا و سیما که مامان گل زنگ زد. داشت می گفت که هنوز نمی دونیم عیده یا نه؟! بهش گفتم خسته نباشی مامان جان! زیرنویس تلویزیون رو نیگاه کن!

عیدت مبارک!!!

یعنی بنده از اینجا زودتر از مامان اینا فهمیدم که ایران عید شده! اینم از مزایای اینترنته دیگه.

تیکه های ایرانی ها

 

من:

- هدی... چرا همه به این خانومه توی دپارتمان congradulation می گن؟!

هدی (از بچه های PhD دپارتمانمون با قیافه ی حق به جانب):

- به خاطر اینکه این خانومه Student in charge شده.

من (فهمیدم منظورش چیه: یعنی مسؤول کارهای فرعی دانشجوها؛ ولی می خواستم بدونم یعنی چی کار قراره بکنه):

- یعنی چی هدی؟

هدی در حالیکه دستاش رو برای روشن کردن مطلب با قیافه ی حق به جانبی تکون می داد:

- یعنی این شارژ استیودنت ها شده!

من:

-  خیلی ممنون! فهمیدم.

.

.

.

چند قدم اونور تر:

فرین از بچه های فوق لیسانس دپارتمان:

- راحله من نمی دونم چرا شب ها با خواب مشکل پیدا کردم! هر کاری می کنم "خوابم نداره که ببره"!!!!!!!!!!

پ.ن. فرین و هدی چند سالی هست که اینجان. خدا کنه من به سرنوشت اونا دچار نشم. فرین که اوضاعش خیلییییییی خرابه. چون با هندی ها همخونه هست و نیمی از حرفاش هندیه کاملا! بعضی وقتا بهش می گم:

- فریننننننننن. برای بار صدم می گم: عزیزم هیندی معلوم نهی. با من فارسی صحبت کن یا حدااقل انگلیسی.

هدی میگه به یکی از دانشجوهای هندی فارسی تدریس می کنم.

ولی وسط درس یهو می بینم دانشجوم داره چپ چپ نیگام می کنه. میفهمم چند دقیقه اس دارم انگلیسی صحبت می کنم و خودم نفهمیدم!

   هر چند که بعید نیست منم مثل اونا شم! چون من اینجا فقط یک دوست صمیمی ایرانی دارم که اونم شاید روزی یک sms به هم بدیم، شایدم 1 ساعت همدیگه رو هر چند روز یکبار ببینیم. بقیه اش همه اش انگلیسی و فرانسه اس.

خوبه از ایران روزی 20-10 دقیقه بهم زنگ می زنن. وگر نه...

 

تولد استادم و روز معلم

 

 ۵ سپتامبر روز معلم بود که به خاطر اینکه یکشنبه بود و تعطیل همه ۶ سپتامبر یعنی دیروز celebrate گرفتن. که دقیقا مصادف شده بود با تولد استاد راهنمای عزیزم

می خواستم براش یه کادوی محشر بخرم.

یه ساعت مارکدار خوشگل مد نظرم بود که اصلا قیمتش برام مهم نبود. چون کسی که می خواستم براش کادو بگیرم بیشتر از اینها برام ارزش داشت.

روز شنبه با بچه های لابراتوآر داشتیم برنامه می چیدیم برای این روز مهم که چجوری استاد عزیزمون رو که همه دوسش دارن (از بس مهربونه و خوب)، خوشحال کنیم

نتیجه ی بحث رو به اطلاعتون میرسونم به شرح زیر:

- اصلا کادوی گرون برای استاد نخریم که ناراحت می شه!

- گل و کیک کافیه!

- پارسال ما براش یه چیزی در حد 13-12 هزار تومن خریدیم ناراحت شده و گفته چرا پولهاتون رو اینطوری خرج می کنین! شماها باید با درس خوندنتون به من کادو بدین نه با ولخرجی!!!!

خلاصه این شد که بنده رفتم یه ساعت رومیزی و یک خودکار مارکدار و یه شکلات و یه greeting کارت خریدم که روی هم 13 تومن هم نشد! (اون چیزی مدنظرم بود خیلییییییی گرونتر بود)

ولی باورتون نمی شه که همین رو هم ازم نمی گرفت؟!

به زور گذاشتم روی میزش!

- شما نباید برای من کادو بخرین. بارها گفتم که فقط و فقط با درس خوندنتون به من کادو بدین!

- ولی خانوم! این خیلی کادوی کوچیکیه. لطفا قبول کنین!

- نه نه! اصلا. من گفته بودم.

- ولی شما تولدم به من کادو دادین! یادتونه؟!

- من وظیفه ام بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(این تیکه رو دارین؟!!! تو ایران دیدین اینجوری؟! اگه دیدین که خوش به حالتون. ولی من بار اولم بود! البته یه بار دیگه هم یه چنین چیزی دیده بودم. البته نه به این داغی. استاد عزیز زبانم در ایران، آقای صفری، هم توی همین مایه ها بود)

خلاصه اینکه ادامه داد:

- شما مثل بچه های من هستین و این حق بر گردن منه که بهتون کادو بدم ولی شماها که جای بچه ی من هستین چرا...

(استاد گلم به زور 46-45 سالشه. یه جوری حرف می زنه انگار مامان بزرگمونه. اینا رو که می گفت من حس می کردم 5 سالم بیشتر نیست و کلی خجالت کشیدم! ولی استادم بسیاررررررر جدی حرف می زد!)

سرتون رو درد نیارم... به زور...با بدبختی و عجز و ناله و التماس کادو رو بهش دادم و با اکراه قبول کرد.

بعدشم کیکش رو برید و طبق رسم اینجا یه slice کوچولو به دهان همه ی بچه های لابراتوآر داد و در آخر هم یکی از دانشجوهای PhD یه تیکه کیک گذاشت دهان استادم.

بعدش استاد گلمون کلی ازمون تعریف کرد و گفت که چقدر به ماها افتخار می کنه.

بعدشم برای هممون یه پیتزای -veg سفارش داد. (چون خودش veg هست) که بسیارررررررررررررر خوشمزه بود. (دیشب بعد از افطار گرمش کردم و خوردم!)

این عکس رو هم به استادم ایمیل کردم:

 

اینم عکس کادوی من به یکی از بهترین های زندگیم:

پ.ن1. حالا ما مسلمونیم یا اینا؟! من نوعی که غلط بکنم بگم مسلمونم. درسته استادم نماز خون و روزه بگیر و در یک کلام مسلمون نیست... ولی انسانه. چیزی که همه ی خداها در همه ی religion ها گفتند و خدای یگانه ی ما هم همین رو می خواد. نه مسلمونیه امثال من رو که هزار تا خطا می کنیم و به خاطر یه نماز و روزه ی دست و پاشکسته انتظار بهشت و پاداش داریم.

و من اعتقاد شدیدی دارم که جایگاه افرادی این چنین خیلی خیلی بالاتر از از جایگاه افرادی مثل من و اکثر مسلمون هایی هست که تا حالا دیدم. اصلا در مقایسه با اینها ما نباید حرف از جایگاه بزنیم!!!

استاد عزیزم ازدواج نکرده ولی یک دختر 11-10 ساله رو به فرزندی گرفته.

بر طبق رسم خودشون روزه هم می گیره و متوجه می شم که توی طریقه ی خودشون آدم باخدا و درستیه.

پ.ن2. من در ایران همیشه برای گرفتن کادو برای اساتید و معلمینم مشکل داشتم. چون اکثرا قیمت براشون مهم بود نه ارزش معنوی کار و در ضمن ازت انتظار هم داشتن.

البته اساتیدی هم داشتم که اصلا و به هیچ وجه اینطوری نبودن (مثل آقای صفری گلم) ولی این استادم آخرشه دیگه!

پ.ن3. دیروز یه شاخه گل رز قرمز خوشگل هم برای استاد پیانوم بردم. همون آقای مسن. می خواستم برای پسرهاشم بخرم (چون 2تاشون استاد من هستند.) ولی چون جوونن روم نشد.

وقتی گل رو دادم به استادم بغلم کرد (داشتم از خجالت می مردم! نمی دونستم این کارو می کنه.)

و گفت:

-Thank you BABY

اینقده خوشحال شد که یه لحظه فکر کردم بهش آپولو هدیه دادم!!!

پ.ن4. کم کم دارم ساده زندگی کردن و بی آلایش بودن رو از این مردم ساده و بی ریا یاد می گیرم.

خیلی قانع هستند و البته صبور

پ.ن5. خوب شد این ماه رمضون اومد!! هر چی جشن و سالگرد و تولدی هست توی این ماه افتاده و همه یا کیک و شیرینی میارن، یا خوراکی و هله و هوله

مثلا هفته ی پیش تولد دو تا از همکلاسی های کلاس فرانسه ام بود:

آرون (پسرآمریکاییه) و ویشالی (دختر هندیه)

کیک تولد خوشگل و شمع آورده بودند و براشون بعد از کلاس تولد گرفتیم و happy birthday خوندیم

سپس مراسم بخور بخور شروع میشه

منم نامردی نمی کنم و کیک و شیرینی و خوراکی ها رو می برم برای بعد از افطار.

ولی بوی این خوراکی های خوشمزه بدجوری شیکم بیچاره رو آب میندازه. مخصوصا که همه با یک ولعی می خورن و ابروهاشون رو می ندازن بالا و می گن:

- ommmmmm!!! delicious! one more!

شکم جان طاقت بیار که ماه رمضون داره تموم میشه!

یه من، سه شب، یه خدا

 

یه من، یه شمع، یه خدا

یه من، یه سجاده، یه خدا

یه من، یه تسبیح، یه خدا

یه من، یه مفاتیح، یه خدا

یه من، یه قرآن، یه خدا

یه من، یه تنهایی، یه خدا

یه من، یه سکوت، یه خدا

یه من، یه شمیم، یه خدا

یه من، یه توفیق، یه خدا

یه من، یه اشک، یه خدا

یه من، سه شب، یه خدا

 

شبهای قدر امسال تجربه ی متفاوتی در زندگیم داشتم.

جایی رو پیدا نکردم که بتونم آنطور که می خوام احیا بگیرم.

توی مجالس هندی ها (اگه پیدا بشه!) که هیچی حالیم نمی شه!

توی مجالس ایرانی ها هم به سه دلیل نمی خواستم برم:

1.       کسانی رو می بینم که به خاطر ریا و پست و مقام میان؛

2.       کسانی رو می بینم که به خاطر شام میان!

3.       باید اونطوری که اونا می خوان لباس بپوشی و بری! وگرنه راهت نمی دن! 

البته کسانی هم هستند که خالصانه میان. ولی من تحمل دیدن موارد بالا، مخصوصا مورد اول رو ندارم. پس ترجیح دادم با خودم باشم.

هر چند فکر نمی کردم خوش بگذره... ولی در بزمی که سه شب با خدا داشتم، خیلی لذت بردم. عشق بازی زیبایی داشتم... در تاریکی، و تنها با نور یک شمع. در مجتمع مسکونی خیلی بزرگی که فقط شمع کوچیک خونه ی من روشن بود. و من برای نشکستن سکوت مطلق نیمه شب مجتمع، با صدایی آرام و از درون گریه می کردم و با خدای خودم گفتم هر آنچه که باید می گفتم.

در آغوش پروردگارم غوطه خوردم. اون منو نوازش کرد. من این رو حس کردم. با تمام وجودم. و مطمئنم که مثل همیشه در زیر سایه ی پرمهرش من رو قرار میده و آرزوهام رو برآورده می کنه.

برای همه ی دوستانم دعا کردم

به یاد شما عزیزان دوست داشتنی خواننده ی وبلاگم هم بودم و بهترین ها رو براتون آرزو کردم

پ.ن. به خاطر کلاس فرانسه ی گرامی، کمتر از 1 ساعت به اذان می خوابیدم. اون شبها فقط 2 ساعت و خورده ای می خوابیدم.

البته شب آخر با فلاکت تا صبح بیدار موندم.

خیلی توی اون سکوت سخت بود. مخصوصا که ۲.۵ به اذان صبح برق ها رفت و من رو که برای غلبه بر خواب در حال قدم زدن دعا و قرآن می خوندم، مجبور کرد بشینم و توی نور شمع ...

ولی خدا رو شکر شب ۲۳ احیا گرفتم

اولین احیای تنهایی من و خدای مهربونم که خیلییییییییییی بهم چسبید

واولین احیا در کشور دوست داشتنیم: ایندیا

ولی استاد راهنمای عزیزم بهم اجازه داده بود که اون روزها دیرتر برم دپارتمان Zoology  بنابراین بعد از کلاس فرانسه می رفتم خونه و لالا...

البته فقط برای ۲ ساعت

بعدش باید می رفتم دپارتمان

خیلی استاد راهنمام رو دوست دارم

وقتی براش قضیه ی این شب ها رو گفتم لبخند زد و با کمال میلللللللللل بهم مرخصی داد

استاد گلم به همه ی Religion ها احترام می ذاره

اینم چند عکس از بزم یک نفره و بی ریای من:

 

 

التماس دعا

از عواقب باران!

 

هی می گم قدر منو بدونین! برام اسفند دود کنین! صدقه بندازین!

آخه دختر به این خوشگلی!!! با این همه حسنات و کمالات!!! دختر به این نجیبی! همه چی کامل! تحصیلکرده! آشپز (این تیکه رو به گوش داداشی نرسونین!)، از هر انگشتش یه هنر میریزه، خانوم، مؤدب، باشخصیت!!!

خب معلومه که توی چشمه دیگه!

هی چشمم می کنن!  اگه به خاطر دعای خیر بابا و مامان و صدقه هاشون نبود که تا حالا بنده چندین و چند سال از عمر اون دنیام می گذشت!

حالا از شوخی گذشته؛ دیروز واقعا قرار بود بمیرم! از دپارتمان زیبای Zoology پرواز کردم طرف کلاس پیانو.

گفتم ماشین عزیزتر از جان رو توی کوچه پارک کنم که Safe تر باشه.

از زیر درخت بزرگ و زیبایی عبور کردم. دیدیم 2 دقیقه!!! وقت دارم.

گفتم یه دور درس اون روز رو از روی Notebook موسیقیم بخونم. کتاب رو درآوردن همان و شنیدن صدایی شبیه جرقه همان. از اونجایی که شنیدن هیچ صدایی توی این ولایت زیبا محال نیست اول توجه نکردم.

ولی یهو سایه ی چندین نفر رو دیدیم که دارن هجوم میارن طرف من و اسب سفیدم. روم رو برگردوندم! چشمتون روز بد نبینه!

اون درخت بزرگ و زیبا از نیمه داشت نصف می شد و میافتاد روی زمین. اونم جلوی چشم اینجانب!

نزدیکترین شخص زنده بهش هم من بودم. خون توی رگهام چند لحظه خشک شد.

 با دهان نیمه باز و موهایی سیخ شده در هوا داشتم صحنه رو مشاهده می کردم.

خوشبختانه درخت گرامی با شاخ و برگ زیباش، در چند قدمی من و اسبم، روی زمین آرام گرفت. دورم پر شده بود از آدمهای مضطرب.

 از عوارض جانبی این اتفاق این بود که کوچه ی به اون بزرگی توسط درخت و شاخ و برگش سد شده بود. من کلی Ecerise انجام دادم تا از روی اون تنه و شاخ و برگ بپرم اونور تا به کلاسم برسم و وقتی برگشتم هنوز راه کوچه باز نشده بود. مجبور شدم با اسب قشنگم خداحافظی کنم و با "ریشکا" برگردم خونه. اونم توی اون بارون. شب هم بعد از افطار این همه راه رو کوبیدم و رفتم آوردمش.

پ.ن. جدی جدی خدا خیلی بهم رحم کرد. اگه 2 دقیقه دیرتر می رسیدم (همون ساعتی که همیشه می رسم و نمی دونم چرا دیروز زودتر رسیدم!) و یا اگه تصمیم نمی گرفتم توی اون 2 دقیقه یه مروری روی درس اون روزم داشته باشم... بقیه اش رو نمی گم. چون حتی از تصورش هم حالم بد می شه. دیروز توی کلاس پیانو، از ترس انگشتام یخ زده بود و کار نمی کرد.

خدایا شکرت.

 همیشه توی دعاهام می گم:

-          خدا جونم! من به درک! به خاطر بابا و مامانم من رو سالم نیگه دار. چون طفلی ها طاقت ندارن یه مو از سر بچه اشون کم بشه. البته همه ی پدر و مادرها همین طورن.

-          این هم از عوارض بارونه که الان بیش از 48 ساعته داره میاد و قطع نشده! خدا کنه آپارتمانمون از تنه خورد نشه!

پریروز 5 تا تشت لباس شستم! فکر کنم تا 1 ماه دیگه خشک نشه. از بس رطوبت بالاس.

-          باز هم می گم قدر من رو بیشتر بدونین!

 

 

باران...

 

باورتون میشه؟!

از دیروز داره یکسره بارون میاد

بارونش ملایم هست و پوستت رو نوازش می کنه

خیلیییییییییی قشنگه... خیلییییییییییی

توی عمرم چنین تجربه ای رو نداشتم

چنین بارون قشنگی، اونم بیش از ۲۴ ساعت بیاد و قطع نشه

تمام خستیگم در میره وقتی توی بالکن خونه ام می ایستم و به فضای سرسبز جلوی خونه ام و بارش باران روی اون نیگاه می کنم

دیدین بچه ها در پارک پایین خونه ام و صدای مملو از شعف اونها بهم انرژی میده

از توی بالکن بارش بارون رو، روی حدود ۲۰-۱۰ تا آپارتمان سفید مجتمع مسکونیمون و فضای سرسبزش تماشا می کنم و به حرکت زندگی در زیر بارش زیباش

باران را دوست دارم، چرا که مرا به یاد تو میاندازد. به یاد تو که همانند باران بر من خواهی بارید. باران را دوست دارم، چرا که حرفهایت همانند باران روی شیشه دلم خواهد نشست، چرا که آوای خوش تو را از چمنزار سرسبزیها برایم میآورد، چرا که لحظه های آمدنت را، در گوشم زمزمه میکند؛ لحظه های نابی که در آن خورشید را گم نخواهم کرد، حتی در آسمانی که آبی نباشد. همان لحظه های نابی که انتظار به پایان خواهد رسید و بهار قدم به خانهامان خواهد گذاشت و زمین لبخند خواهد زد و خاک زنده خواهد شد و شب تاریک بقچه سیاهش را برای همیشه جمع خواهد کرد.

 

زمین لرزه؟!

 

زمین لرزه 5.9 ریشتری سمنان، تهران را لرزاند+عکس

حوادث > داخلی  - زمین لرزه 5.9 ریشتری سمنان را لرزاند و بدنبال آن تهران نیز زلزله را احساس کرد.

زمین لرزه متوسطی اوایل بامداد شنبه سمنان و تهران را لرزاند. شدت این زلزله 5.6 ریشتر در مرکز ژئو فیزیک تهران به ثبت رسیده است. مرکز این زمین لرزه 175 مایلی شرق تهران اعلام شده است.

 شدت زمین لرزه را تهرانی های ساکن شرق و جنوب بیشتر احساس کرده اند. 

 مرکز زلزله شناسی امریکا شدت زمین لرزه ای که در 175 مایلی شرق تهران به مختصات جغرافیایی 35.457°N, 54.550°E به وقوع پیوست، 5.7 ریشتر به ثبت رساند. زلزله مذکور در عمق 10 کیلومتری زمین رخ داده است.

105 کیلومتری شرق سمنان، 155 کیلومتری جنوب گرگان،285 کیلومتری شرق تهران مختصات نقطه مرکزی زلزله مذکور است که به ثبت رسیده است.

بر اساس آخرین اخبار سه روستای حومه دامغان تخریب شده و سه نفر نیز مجروح شده اند.

 زمین لرزه 5.9 ریشتری سمنان، تهران را لرزاند+عکس

 باور نمی کنم! عکس شهر من؟! زلزله؟!

همین الان توی face book بودم که خبر رو دیدم

ساعت اینجا از ۲ گذشته...

سریع زنگ زدم خونه

- داداشییییییییی خوبی؟

- آره! تو از کجا فهمیدی توی این چند دقیقه؟!!!!

ـ توی اینترنت...

- نه بابا طوری نشده.

- داداشی به مامان و بابا یاد بده اگه خدایی نکرده زلزله اومد چیکار کنن....

گوشی رو بده به مامان...

- مامان پاشو صدقه بنداز... آیه الکرسی بخون...

حالتون خوبه؟!

مامان گل به همه ی صبوری همیشگیش:

- آره مامان جان. نگران نباش دخترم.

و از نوه ی همسایه گفت که من خیلی دوسش دارم و کمی من رو خندوند.

(بابا طبق معمول بیرون بود!)

بهش جدا زنگ زدم و مثل همیشه، موقع های احساسی که با بابا حرف می زنم، اشک...

- بابا خوبی؟ توی اون روستاها که نبودی؟!

(آخه به قول مامان، بابا مثل توپ فوتبال همه جا می چرخه! برای همین دلواپسش بودم)

- جلوی بیمارستان شلوغه. مردم روستاها رو آوردن. ولی اینجا طوری نشده خدا رو شکر.

- بابا سحر بهم زنگ بزنین

منتظرم...

.

.

.

دارم دیوونه میشم

خدایا طوریشون نشه

به خودت سپردمشون

بغض گلوم و گوشام رو داره می ترکونه

خدایا محافظ خانواده ام و عزیزانم باش

پ.ن. بغضم ترکید

لعنت به تو غربت

 

اولین تجربه ی من از روز "راکی بندان" در ایندیا

 

دیروز تجربه ی قشنگی رو توی زندگیم داشتم.

 دیروز 24 آگوست روز راکی بندان در هند بود. در این روز خواهرها به دست برادرها، چیزی شبیه دستبند به نام "راکی" می بندند و برادرها هم باید در قبال اون، به خواهرها هدیه بدن. و این نشانه ی مهر و محبت، و علاقه ای وصف ناشدنی در بین اونهاس که تا ابد ادامه خواهد داشت.

دیروز دست همه ی پسرها و مردها، می تونستی راکی های رنگ و وارنگ رو ببینی. از پسرکوچولوهای یکی دو ساله بگیر تا پیرمردها.

البته، دخترها مجاز هستند از بین پسرهای اطرافشون، کسانی رو به عنوان برادر قبول کنن. و اگر اون دستبند رو به دست همکلاسی، همسایه و هر دوست و آشنای دیگه ای ببندند، اعتقاد شدیدی دارن که واقعا خواهر و برادرن و اون پسر هیچ وقت از اون دختر تقاضای ازدواج نخواهد کرد و می بایست به چشم برادری بهش نیگاه کنه و بس.

من هم به نوبه ی خودم دوست داشتم این حادثه ی شیرین رو تجربه کنم

بنابراین 5 تا راکی خریدم. البته اولش می خواستم 10 تا بخرم که خوب شد نخریدم. چرا؟!

عرض می کنم خدمتتون.

پسرهای دور و اطراف بنده، دیروز همه غیبشون زده بود!  از ترس اینکه نکنه برادرم بشن!

البته "داداش مهبان" عزیزم (همونی که توی کلاس زبان بود) و دوست صمیمش (باربد) اومدن خونه ی من، و من راکی به دستشون بستم. و اونا هم کادوهای خوشگلی بهم دادن که واقعا برام عزیزه. مخصوصا کادوی مهبان داداشی که یک گل فانتزی هست و وسطش نوشته “best sister”.

یکی هم به دست watchman (نگهبان) مجتمع مسکونیمون بستم. 2 تاش هم نیگه داشتم که ببرم برای هم آزمایشگاهی هام (البته فکر کنم اوتا هم از دستم در برن!)

خیلی شیرین بود... تجربه هه رو می گم.

آسمانی با 2 ماه؟!

 
http://www.angy1380.com/pics/misc/blog/night scene.jpg

یک ایمیل جالب حدود ۱ ماه پیش برام اومد. گفتم برای شما دوستای گلم هم بفرستم

این روز را بخاطر بسپارید
 
دو کره ماه در تاریخ ۵ شهریور ۱۳۸۹
 
کره مریخ به بالاترین درجه درخشش دراسمان شب در ۵ شهریور خواهد رسید اون به اندازه کره ماه تمام بزرگ با چشم غیر مسلح به نظر خواهد رسید این وقتی است که در روز ۵ شهریور کره مریخ به فاصله ۳۴٫۶ میلیون مایلی خود به زمین میرسد

حتما در راس ساعت ۱۲:۳۰ بعد از ظهر ( نیمه شب) آسمان را تماشا کنید .

به نظر خواهد رسید که آسمان دو ماه دارد !!!

این امر ۱۲۰۰ سال دیگر دوباره اتفاق خواهد افتاد این لحظه را با دوستان خود شریک شوید زیرا هیچکس زنده ای دوباره این اتفاق را نخواهد

Planet Mars will be the brightest in the night sky starting August. It
>>will look as large as the full moon to the naked eye. This will
>>cultivate on Aug. 27 when Mars comes within 34.65M miles off earth. Be sure to watch the sky on Aug. 27, 2010 at 12:30 am. It will look like the earth has 2 moons.
>>The next time Mars may come this close is in 2287. Share this with your friends as NO ONE ALIVE TODAY will ever see it again.

جالبه... مگه نه؟