یه من، یه شمع، یه خدا

یه من، یه سجاده، یه خدا

یه من، یه تسبیح، یه خدا

یه من، یه مفاتیح، یه خدا

یه من، یه قرآن، یه خدا

یه من، یه تنهایی، یه خدا

یه من، یه سکوت، یه خدا

یه من، یه شمیم، یه خدا

یه من، یه توفیق، یه خدا

یه من، یه اشک، یه خدا

یه من، سه شب، یه خدا

 

شبهای قدر امسال تجربه ی متفاوتی در زندگیم داشتم.

جایی رو پیدا نکردم که بتونم آنطور که می خوام احیا بگیرم.

توی مجالس هندی ها (اگه پیدا بشه!) که هیچی حالیم نمی شه!

توی مجالس ایرانی ها هم به سه دلیل نمی خواستم برم:

1.       کسانی رو می بینم که به خاطر ریا و پست و مقام میان؛

2.       کسانی رو می بینم که به خاطر شام میان!

3.       باید اونطوری که اونا می خوان لباس بپوشی و بری! وگرنه راهت نمی دن! 

البته کسانی هم هستند که خالصانه میان. ولی من تحمل دیدن موارد بالا، مخصوصا مورد اول رو ندارم. پس ترجیح دادم با خودم باشم.

هر چند فکر نمی کردم خوش بگذره... ولی در بزمی که سه شب با خدا داشتم، خیلی لذت بردم. عشق بازی زیبایی داشتم... در تاریکی، و تنها با نور یک شمع. در مجتمع مسکونی خیلی بزرگی که فقط شمع کوچیک خونه ی من روشن بود. و من برای نشکستن سکوت مطلق نیمه شب مجتمع، با صدایی آرام و از درون گریه می کردم و با خدای خودم گفتم هر آنچه که باید می گفتم.

در آغوش پروردگارم غوطه خوردم. اون منو نوازش کرد. من این رو حس کردم. با تمام وجودم. و مطمئنم که مثل همیشه در زیر سایه ی پرمهرش من رو قرار میده و آرزوهام رو برآورده می کنه.

برای همه ی دوستانم دعا کردم

به یاد شما عزیزان دوست داشتنی خواننده ی وبلاگم هم بودم و بهترین ها رو براتون آرزو کردم

پ.ن. به خاطر کلاس فرانسه ی گرامی، کمتر از 1 ساعت به اذان می خوابیدم. اون شبها فقط 2 ساعت و خورده ای می خوابیدم.

البته شب آخر با فلاکت تا صبح بیدار موندم.

خیلی توی اون سکوت سخت بود. مخصوصا که ۲.۵ به اذان صبح برق ها رفت و من رو که برای غلبه بر خواب در حال قدم زدن دعا و قرآن می خوندم، مجبور کرد بشینم و توی نور شمع ...

ولی خدا رو شکر شب ۲۳ احیا گرفتم

اولین احیای تنهایی من و خدای مهربونم که خیلییییییییییی بهم چسبید

واولین احیا در کشور دوست داشتنیم: ایندیا

ولی استاد راهنمای عزیزم بهم اجازه داده بود که اون روزها دیرتر برم دپارتمان Zoology  بنابراین بعد از کلاس فرانسه می رفتم خونه و لالا...

البته فقط برای ۲ ساعت

بعدش باید می رفتم دپارتمان

خیلی استاد راهنمام رو دوست دارم

وقتی براش قضیه ی این شب ها رو گفتم لبخند زد و با کمال میلللللللللل بهم مرخصی داد

استاد گلم به همه ی Religion ها احترام می ذاره

اینم چند عکس از بزم یک نفره و بی ریای من:

 

 

التماس دعا