این روزها در هند روزهای خیلی مهمیه که به مناسبت بزرگداشت یکی از بزرگترین خداهاشون به نام "گامپاتی" همه جا جشنه.

از طرفهای بعد ازظهر سر و صداها و بزن بکوب هاشون شروع میشه تا حول و حوش 10.30 شب

میزیزن توی خیابون با فیل  و اسب و کالسکه و کلی دم و دستگاه قشنگ. خانوما جدا میرقصن، آقایون جدا! طبل هم میزنن. باورتون می شه که سرسام گرفتم؟ دیوونه کننده اس. صدای بلندگوها و اکوهاشون از همه ی خیابونهای اطراف شنیده میشه و ساختمون و به طبع خودتو به لرزه میندازه. هر چند آهنگهاشون خیلی قشنگه و آتیش بازیهاشون تو رو به وجد میاره؛ ولی باید این قابلیت رو داشته باشی که این همه سر و صدا رو تحمل کنی.

این روزها کلی نذری و holly food خوردم. الان بنده کلی مقدسم و از سر و کله ام نور می پاشه! شیرینی، غذا، نارگیل و ...

بعد از اینکه استاد راهنمام هم بهم نذری داد و گفت این مثل "تبرک" شماس! باهاش در این مورد صحبت می کردم. از اونجایی که خیلی روشنفکره گفت:

-          در زمانهای قدیم برای اینکه مردمی که بی سواد بودن و هیچی نمی دونستن، یه سمبلی از خدا داشته باشن، بزرگان دین ما بهشون گفتن این خدای شماس. اینو عبادت کنین. ولی در حقیقت خدای تو و خدای من یکیه و این سمبل ها برای افرادی با سطح سواد کم هست و فکر نکن که بت پرستیه ...

(قربونت برم که اینقده باظرفیت و باشعوری.

نمیدونین با چند تا هندی این روزها سر این قضیه جرو بحثم شد. در آخر هم اونا می گفتن: ما لااقل یه چیزی می بینیم و عبادتش می کنیم! شما چی که برای خدایی که تا حالا ندیدی این همه نماز و روزه می خونین؟! منم می گفتم: خدای من جنسش material نیست که قابل آفرینش باشه. فقط چیزهای مادی قابلیت آفرینش دارن و کلی چیزای دیگه... باور کنین مخ برام نمونده!)

Priti هم آزمایشگاهیم هم کلی در مورد این آقای گامپاتی برام صحبت کرد و داستانهای جورواجوری برام تعریف کرد:

مادر گامپاتی اونو از چرکهای تنش درست کرده و بهش جون داده! موقعی که شوهر مادر گامپاتی برای meditation سالها وطنش رو ترک می کنه این قضیه اتفاق می افته.

یک روز که مادر گامپاتی میره حموم به گامپاتی می گه اگه کسی اومد توی خونه راهش نده. در حینی که مادره حموم بوده، شوهره میاد! و گامپاتی که اونو نمی شناسه اجازه ی ورود بهش نمیده. شوهره ازش می پرسه تو کی هستی؟ گامپاتی می گه من پسر همون خانومی ام که توی حمومه و مادرم اجازه نداده موقعی که اون حمومه کسی وارد خونه بشه. شوهره بهش می گه من شوهرش هستم و این اجازه رو دارم. ولی گامپاتی اجازه نمیده. خلاصه جر و بحث بالا می گیره و شوهره گامپاتی بدبخت رو می کشه. یعنی سرش رو از تنش جدا می کنه. مادره که از حموم میاد و صحنه رو می بینه شروع می کنه به گریه و زاری که این چه کاری بود تو کردی و از این حرفا. شوهره هم که خیلی آدم بزرگی بوده کلی ناراحت می شه و به خدمه اش میگه برین بیرون و سر اولین کسی رو که میبینین از تنش جدا کنین و بیارین اینجا. خدمه که میرن بیرون کلی می گردن ولی اون روز کسی رو پیدا نمی کنن. اولین چیزی هم که میبینن یه فیل بوده. سرش رو جدا می کنن میارن برای شوهره و اون سر رو میذاره روی سر گامپاتی و بهش جون دوباره میده.

- حالا چرا این آقای گامپاتی گوشاش اینقده بزرگه؟

- به خاطر اینکه می خواد تمامی درد و رنج های مردم رو گوش کنه!

-          چرا شیکمش گنده اس؟!

-          چون همه ی غصه ها و چیزهای بدی که از بنده هاش می بینه رو میریزه توی دلش!

-          چرا چند تا دست داره؟

-          چون می خواد با دستاش به همه کمک کنه.

-          و....

خلاصه اینکه پریتی بهم گفت این سمبل باعث می شه که مردم ما دور هم جمع بشن... شادی کنن... دعا کنن و جشن بگیرن...

بعدشم گفت توی ایندیا 33 کرور خدا وجود داره. گفتم 33 به علاوه ی چند تا صفر؟ گفت 7 تا!!!! یعنی 330 میلیون خدا دارن که طبق گفته های این هم آزمایشگاهیم عصاره و معنویت همه ی اونها توی معده ی گاو هست!!!! و برای همین گاوهای گرامی در این کشور اینقده مقدسن و جلوت رژه می رن، دمشون رو تکون میدن و نشخوار می کنن... هر کاری دلشون می خواد می کنن و شما حق نداری چپ نیگاهشون کنی!

پ.ن1. قربون خدای یگانه ی خودم برم که نیازی به این همه داستان و شکلک و دنگ و فنگ نداره!

پ.ن2. کاش می تونستم کمی از شادی این مردم رو بگیرم و توی دل مردم کشورم بریزم تا اونا هم کمی معنای واقعی happiness رو درک کنن. اینا برای هر چیزی جشن می گیرن و با هم هستن و شادن. البته با هزینه ای بسیار کم و با لباسهایی بسیار ارزان و با چهره هایی بسیار ساده...

پ.ن3. خداییش کیف کردین این همه اطلاعات عمومی بهتون اضافه شد؟!

اینم عکسهایی محدود از این فستیوال:

 

 

 

اینم عکس خانوادگیشون

Attached Image: 
monthly_09_2010/post-3783-005133000 1284198344.jpg

 

بعدا نوشت:

امروز این ایمیل رو از یکی از عزیزترین های زندگیم دریافت کردم که خیلی مرتبط با این ایمیل و عقاید خودم بود. برای یادگاری از این انسان دوست داشتنی هم که شده به این پست اضافه اش می کنم

(مرسی عموجان )

 و اما ایمیل:


 

لئوناردو باف يک پژوهشگر دينى معروف در برزيل است. متن زير، نوشته اوست:
در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود و دالايى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسيدم: عالى جناب، بهترين دين کدام است؟
من فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودايى» يا «اديان شرقى که خيلى قديمى‌تر از مسيحيت هستند.»
دالايى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خيره شد ... و آنگاه گفت:
«بهترين دين، آن است که شما را به خداوند نزديک‌تر سازد. دينى که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنين پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسيدم:
آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چيست؟
او پاسخ داد:
«هر چيز که شما را دل‌رحم‌تر، فهميده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئوليت‌تر و اخلاقى‌تر سازد.
دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است»
من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او انديشيدم. به نظر من پيامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنين است:
دوست من! اين که تو به چه دينى اعتقاد دارى و يا
 
 اين که اصلاً به هيچ دينى اعتقاد ندارى، براى من
 
 اهميت ندارد. آنچه براى من اهميت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در
 
 کلّ جهان است.
به ياد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار
 
ماست.
قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فيزيک
 
نيست. در روابط انسانى هم صادق است.
اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بينى
و اگر بدى کنى، بدى.
هميشه چيزهايى را به دست خواهى آورد که براى
 
ديگران نيز همان‌ها را آرزو کنى.
شاد بودن، هدف نيست. يک انتخاب است.
«هيچ دينى بالاتر از حقيقت وجود ندارد.»