باران...

باورتون میشه؟!
از دیروز داره یکسره بارون میاد
بارونش ملایم هست و پوستت رو نوازش می کنه

خیلیییییییییی قشنگه... خیلییییییییییی
توی عمرم چنین تجربه ای رو نداشتم
چنین بارون قشنگی، اونم بیش از ۲۴ ساعت بیاد و قطع نشه
تمام خستیگم در میره وقتی توی بالکن خونه ام می ایستم و به فضای سرسبز جلوی خونه ام و بارش باران روی اون نیگاه می کنم

دیدین بچه ها در پارک پایین خونه ام و صدای مملو از شعف اونها بهم انرژی میده
از توی بالکن بارش بارون رو، روی حدود ۲۰-۱۰ تا آپارتمان سفید مجتمع مسکونیمون و فضای سرسبزش تماشا می کنم و به حرکت زندگی در زیر بارش زیباش

باران را دوست دارم، چرا که مرا به یاد تو میاندازد. به یاد تو که همانند باران بر من خواهی بارید. باران را دوست دارم، چرا که حرفهایت همانند باران روی شیشه دلم خواهد نشست، چرا که آوای خوش تو را از چمنزار سرسبزیها برایم میآورد، چرا که لحظه های آمدنت را، در گوشم زمزمه میکند؛ لحظه های نابی که در آن خورشید را گم نخواهم کرد، حتی در آسمانی که آبی نباشد. همان لحظه های نابی که انتظار به پایان خواهد رسید و بهار قدم به خانهامان خواهد گذاشت و زمین لبخند خواهد زد و خاک زنده خواهد شد و شب تاریک بقچه سیاهش را برای همیشه جمع خواهد کرد.

من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.