تولد استادم و روز معلم
۵ سپتامبر روز معلم بود که به خاطر اینکه یکشنبه بود و تعطیل همه ۶ سپتامبر یعنی دیروز celebrate گرفتن. که دقیقا مصادف شده بود با تولد استاد راهنمای عزیزم
![]()
می خواستم براش یه کادوی محشر بخرم.
![]()
یه ساعت مارکدار خوشگل مد نظرم بود که اصلا قیمتش برام مهم نبود. چون کسی که می خواستم براش کادو بگیرم بیشتر از اینها برام ارزش داشت.
![]()
روز شنبه با بچه های لابراتوآر داشتیم برنامه می چیدیم برای این روز مهم که چجوری استاد عزیزمون رو که همه دوسش دارن (از بس مهربونه و خوب)، خوشحال کنیم
![]()
نتیجه ی بحث رو به اطلاعتون میرسونم به شرح زیر:
- اصلا کادوی گرون برای استاد نخریم که ناراحت می شه!
![]()
- گل و کیک کافیه!
![]()
- پارسال ما براش یه چیزی در حد 13-12 هزار تومن خریدیم ناراحت شده و گفته چرا پولهاتون رو اینطوری خرج می کنین! شماها باید با درس خوندنتون به من کادو بدین نه با ولخرجی!!!!
![]()
خلاصه این شد که بنده رفتم یه ساعت رومیزی و یک خودکار مارکدار و یه شکلات و یه greeting کارت خریدم که روی هم 13 تومن هم نشد! (اون چیزی مدنظرم بود خیلییییییی گرونتر بود)
![]()
ولی باورتون نمی شه که همین رو هم ازم نمی گرفت؟!
به زور گذاشتم روی میزش!
- شما نباید برای من کادو بخرین. بارها گفتم که فقط و فقط با درس خوندنتون به من کادو بدین!
![]()
- ولی خانوم! این خیلی کادوی کوچیکیه. لطفا قبول کنین!
- نه نه! اصلا. من گفته بودم.
- ولی شما تولدم به من کادو دادین! یادتونه؟!
- من وظیفه ام بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
![]()
(این تیکه رو دارین؟!!! تو ایران دیدین اینجوری؟! اگه دیدین که خوش به حالتون. ولی من بار اولم بود! البته یه بار دیگه هم یه چنین چیزی دیده بودم. البته نه به این داغی. استاد عزیز زبانم در ایران، آقای صفری، هم توی همین مایه ها بود)
![]()
خلاصه اینکه ادامه داد:
- شما مثل بچه های من هستین و این حق بر گردن منه که بهتون کادو بدم ولی شماها که جای بچه ی من هستین چرا...
(استاد گلم به زور 46-45 سالشه. یه جوری حرف می زنه انگار مامان بزرگمونه. اینا رو که می گفت من حس می کردم 5 سالم بیشتر نیست و کلی خجالت کشیدم!
ولی استادم بسیاررررررر جدی حرف می زد!)![]()
سرتون رو درد نیارم... به زور...با بدبختی و عجز و ناله و التماس کادو رو بهش دادم و با اکراه قبول کرد.
بعدشم کیکش رو برید و طبق رسم اینجا یه slice کوچولو به دهان همه ی بچه های لابراتوآر داد و در آخر هم یکی از دانشجوهای PhD یه تیکه کیک گذاشت دهان استادم.
![]()
بعدش استاد گلمون کلی ازمون تعریف کرد و گفت که چقدر به ماها افتخار می کنه.
بعدشم برای هممون یه پیتزای -veg سفارش داد. (چون خودش veg هست) که بسیارررررررررررررر خوشمزه بود. (دیشب بعد از افطار گرمش کردم و خوردم!)
این عکس رو هم به استادم ایمیل کردم:

اینم عکس کادوی من به یکی از بهترین های زندگیم:


پ.ن1. حالا ما مسلمونیم یا اینا؟! من نوعی که غلط بکنم بگم مسلمونم. درسته استادم نماز خون و روزه بگیر و در یک کلام مسلمون نیست... ولی انسانه. چیزی که همه ی خداها در همه ی religion ها گفتند و خدای یگانه ی ما هم همین رو می خواد. نه مسلمونیه امثال من رو که هزار تا خطا می کنیم و به خاطر یه نماز و روزه ی دست و پاشکسته انتظار بهشت و پاداش داریم.
و من اعتقاد شدیدی دارم که جایگاه افرادی این چنین خیلی خیلی بالاتر از از جایگاه افرادی مثل من و اکثر مسلمون هایی هست که تا حالا دیدم. اصلا در مقایسه با اینها ما نباید حرف از جایگاه بزنیم!!!
استاد عزیزم ازدواج نکرده ولی یک دختر 11-10 ساله رو به فرزندی گرفته.
بر طبق رسم خودشون روزه هم می گیره و متوجه می شم که توی طریقه ی خودشون آدم باخدا و درستیه.
پ.ن2. من در ایران همیشه برای گرفتن کادو برای اساتید و معلمینم مشکل داشتم. چون اکثرا قیمت براشون مهم بود نه ارزش معنوی کار و در ضمن ازت انتظار هم داشتن.
البته اساتیدی هم داشتم که اصلا و به هیچ وجه اینطوری نبودن (مثل آقای صفری گلم) ولی این استادم آخرشه دیگه!
پ.ن3. دیروز یه شاخه گل رز قرمز خوشگل هم برای استاد پیانوم بردم. همون آقای مسن. می خواستم برای پسرهاشم بخرم (چون 2تاشون استاد من هستند.) ولی چون جوونن روم نشد.
وقتی گل رو دادم به استادم بغلم کرد (داشتم از خجالت می مردم! نمی دونستم این کارو می کنه.)
و گفت:
-Thank you BABY
![]()
اینقده خوشحال شد که یه لحظه فکر کردم بهش آپولو هدیه دادم!!!
![]()
پ.ن4. کم کم دارم ساده زندگی کردن و بی آلایش بودن رو از این مردم ساده و بی ریا یاد می گیرم.
خیلی قانع هستند و البته صبور
![]()
پ.ن5. خوب شد این ماه رمضون اومد!! هر چی جشن و سالگرد و تولدی هست توی این ماه افتاده و همه یا کیک و شیرینی میارن، یا خوراکی و هله و هوله
![]()
مثلا هفته ی پیش تولد دو تا از همکلاسی های کلاس فرانسه ام بود:
آرون (پسرآمریکاییه) و ویشالی (دختر هندیه)
کیک تولد خوشگل و شمع آورده بودند و براشون بعد از کلاس تولد گرفتیم و happy birthday خوندیم
سپس مراسم بخور بخور شروع میشه
منم نامردی نمی کنم و کیک و شیرینی و خوراکی ها رو می برم برای بعد از افطار.
![]()
ولی بوی این خوراکی های خوشمزه بدجوری شیکم بیچاره رو آب میندازه. مخصوصا که همه با یک ولعی می خورن و ابروهاشون رو می ندازن بالا و می گن:
- ommmmmm!!! delicious! one more!
![]()
شکم جان طاقت بیار که ماه رمضون داره تموم میشه!
![]()
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.