دیروز قرار داد خونه رو بستیم. صاحبخونه ام یه خانومه هست اهل بمبئی. با شوهرش اومده بود. نمی تونم بگم چقدر... ولی آدمهایی بسیار باشخصیت، مهربون و انسانی بودند. اینقدر به من احترام میذاشتن که خودم باورم شده بود قابل احترامم! علی الخصوص وقتی فهمیدند دانشجوی PhD هستم توی چشاشون برق زد! و به زبون خودشون من رو تحسین می کردند. زبان انگلیسی شون عالی بود. یه دختر داشتن که اسمش اینقده سخته یادم نموند! فقط قراره برم توی face book ادش کنم. با دخترشون تلفنی صحبت کردم. دختر 14 ساله ای که بسیار مؤدب و باشخصیت بود دقیقا مثل مامان و باباش.

بعد از تکمیل مراحل قرارداد بندی! منو به چای و صبحونه ی هندی دعوت کردند و من... قیافه ام دیدنی بود وقتی به زور یه لقمه از غذاشون خوردم. اولش پرسیدم اسپایسی (تند) هست یا نه. اونا هم گفتن نه! اصلا!!!
ولی نمی دونم چرا تمامی قسمت دهان، کام، زبان کوچک و بزرگ، حلق و حتی دندونام می سوخت!!! دستپاچه شدند طفلی ها و مثل اینکه می خوان آتیش خاموش کنند با دست پاچکی هر چه تمام تر برام آب سفارش دادند. آخه صبحونه هم تند؟!!!
صاحبخونه ام گفت که با خونواده اش هر 3-2 ماه یکبار میان پونا. منم ازشون قول گرفتم که یه بار بیان خونه ام و غذای ایرانی بخورن. (خدا رحم کنه چی بخوام بهشون بدم!)
پ.ن1. اینقدرررررررررر به سوالای سیاسی شون پاسخ دادم که خسته شدم. خیالتون راحت... مثل همیشه حقایق رو گفتم... (بدی خوبی دیدین ببخشین!)

پ.ن2. Rohit همون پسر هندیه که برام خونه پیدا کرد منو کشت! چرا؟! عرض می کنم خدمتتون. اینقده شیطونه که دیوونه ام کرد. دیروز که قرار بود بریم قرارداد ببندیم با یه ماشین مشکی خوشگل اومد دنبالم. اینقده اینور و انور دوید و ورجه وورجه کرد که دیرمون شد. از بانک می پرید توی ماشین، از توی ماشین می پرید یه جای دیگه. منم هی به ساعت نیگاه می کردم، هی چشم غره می رفتم و همه اش هم غر می زدم که چرا توی ایندیا همه اینقده خونسردند....
وقتی هم که رسیدیم دیدیم صاحبخونه اومده. قبل از پیاده شدن برای اینکه من رو که خیلی غرغر کرده بودم اذیت کنه به شوخی گفت:
- اگه صاحبخونه چیزی پرسید میگم تقصیر توئه! دیر حاضر شدی و در ضمن داشتی make up می کردی!
(می خواستم خفه اش کنم)؛
- من؟!! Raohit من که تقصیری ندارم. خودتم می دونی تقصیر توئه! در ضمن من اینجا (برخلاف ایران) هیچی make up نمی کنم. می خوای دروغ بگی یه چیزی بگو که معلوم باشه! همین که صاحبخونه رو دیدیم، خانومه و آقاهه با مهربونی و وقار و شخصیت بالا اومدند طرفم و بعد از اینکه باهام سلام و علیک کردند و دست دادند من سریع مثل بچه ها گفتم:
- همه اش تقصیر Rohit هست که ما دیر اومدیم!

پ.ن3. Rohit برای تکمیل قرارداد خونه به مدارکی احتیاج داشت. من جمله فتوکپی ویزا، پاسپورت و پلیس رجیستریشن. همین طور گفت توی یه برگه اسم و سن و شغل و آدرس ایران و نام پدر رو بنویسم.
روزی که این مدارک رو بهش می دادم به همه اش نیگاه کرد و خوند. البته فکر کنم خوند! و بعد گفت OK!

ولی روز بعدش که قرارداد تایپ شده رو آورد با اضطراب گفت:
- راحیلا! لطفا همه چیزو چک کن:
نام: راحله...
نام پدر: حسین
شغل: دانشجوی PhD
آدرس ایران:...
سن:....
- راحیلا نیگاه کن ببین درست نوشتی!

- آره. مطمئنم...
- 29؟!!!!!!! (دقیقا اینطوری نیگام می کرد:
)
- آره
- ولی... من فکر کردم 19-18 سالته!!!!

دوباره حس کردم می خوام خفه اش کنم...
- Rohit من دانشجوی PhDهستم اونوقت چجوری 18-19 سالمه؟!
- من گفتم اینطوری به نظر میاد! خیلی عجیبه!!!
وقتی داشتم برگه ها رو امضا می کردم زل زده بود به سن نوشته شده رو قراداد و قیافه ی من! داشت چشاش از حدقه درمیومد!
- Rohit! Don't stare at me like this! I am sure about my age!
حکایتی داریم ما با این baby face بودنمون!

اینجانب می خوام برم عمل جراحی و بدم صورتم رو سن و سالدار نشون بدن. خسته شدم از بس قسم و آیه آوردم که "به خدا من 29 سالمه..."
