توادت مبارک بابای نازنینم :-×

 

 

در ماوراء خاطرات یک نگاه ، در پیله‌ای سوزانتر از خورشید بی‌صدا در خویش می سوزم ...

 از نقش تبسم‌های زخمی بر لبانم ، و از عمق جراحت‌های احساسم ،

 من از آغاز شب تا صبح هر روز، با آیه‌های عشق در خلوت، تو را با شعر می خوانم ...

 و آنگاه بی‌رمق با روشنک‌های خیالی ، تا سحر بیدار می‌مانم ...

....

پ.ن. تا عمق وجودم در روشنایی نگاهت می سوزم پدر

۵۹ مین سالگرد بودنت مبارک

کی میدونه چقدر الان دوست داشتم جای این دختره بودم

 

دکتر پوست

 

نسترن برای جوش هاش میرفت پیش یه دکتر هندی که مدرکش رو از اسراییل گرفته.

خیلی تعریف می کرد. گفتم برم ببینم چیه... شاید تونست این جوشهای ما رو هم که تا این سن! دست از سرمون برنداشته درمون کنه

دیروز رفتیم. به واقع مطب زیبا و تمیز و باکلاسی داشت.

خود دکتره به زور ۳۰ سالش بود. کراواتی و تر تمیز و بسیار باشخصیت و مودب.

قرار شده ۴ ماه برم پیشش. بهم قول داده جوش ها و خال هام رو درمان کنه. توی همون جلسه ی اول کلی با هم خودمونی شدیم.

به نسترن می گفت دوستت (راحیلا) خیلی شارپه!

میدونین چرا؟ چون توی حرفاش حواسش نبود و چند تا تیکه هندی اومد و تا می خواست به انگلیسی برش گردونه من ازش می خواستم که هندیش رو دوباره تکرار کنه.

۳ تا جمله یاد گرفتم:

- چشمها نکالو = عینکت رو بردار

- چشمها لگائو = عینکت رو بذار

- موجه معاف کرداهه! = ببخشید!

اینقده از لهجه ام خوشش اومده بود که هی می گفت تکرار کن

قرار ملاقات بعدی رو ۲ هفته ی دیگه گذاشته برام.

بریم ببینیم میتونیم صورتی "اسپات لس" داشته باشیم یا نه!

پ.ن۱. وقتی داشتیم راه می افتادیم بارون نم نم داشت میومد. ولی بعدش چنان بارونی شد و سیلابی راه افتاد که توی عمرم ندیده بودم. هر مسیری رو که برای برگشتن به خونه امتحان می کردم پر از سیلاب بود و ماشین نمی تونست عبور کنه.

یه جا یه عالمه آب بود و من دیوانه مثل... با ماشین رفتم توی آب

توی ماشین پر از آب شده بود

وقتی می خواستم دنده و کلاچ عوض کنم حس می کردم دارم پارو می زنم!

 

یهو ماشین خاموش شد و مثل قایق روی آب موند!!!

توی ماشین پر از آب شده بود. نسترن عن قریب بود گریه کنه.

از جلوی ماشین بخار میومد بیرون. راستش ترسیده بودم.

پریدیم بیرون.

تا روی رون هامون رفت توی آب

داشتم میدوییدم برم بیرون

ولی گفتم بذار ماشین رو هلش بدم

با کمک نسترن ماشین رو هل دادیم (کجایی پدر جان؟!)

اولش روشن نمی شد... ولی بعدش با سلام و صلوات و آیه ی هفت سوره ی یاسین روشن شد!

۳ ساعتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت توی ترافیک رانندگی کردم

کف دو تا پاهام داشت سوراخ می شد

قسمت بدتر ماجرا این بود که به یک عروسی هندی هم دعوت شده بودم و دیرم هم شده بود...

پ.ن۲. ماجرای عروسی در پست بعدی...

 

کله پاچه خورون

 

من اصلا کله پاچه دوست نداشتم

فقط سیرابی می خوردم... راستش وقتی فکر می کردم چشم و زبون و مغز و از این جور چیز میزا زیر دندونمه هم چندشم می شد و هم می ترسیدم!

ولی ظهر یشکنبه متفاوت بود.

وفتی همه ی بچه ها خونه ی باربدُ آشپز دوست داشتنی گروهمون جمع بودیم.

به غیر از چشم همه چیزای موجود در ظرف بزرگی که وسط سفره بود رو خوردم!

کله پاچه اش بو هم نمی داد!

بعدش هم با نسترن و مهسا و مژده رفتیم آرایشگاه ایرونی نزدیک خونه ی باربد.

روز خوب و خوشگل و خوشمزه ای بود

بزم شعر و موسیقی

 

شب شنبه به یک مهمونی شعر و شاعری دعوت شدم.

بساط گیتار و تنبک هم به پا بود و تنی چند از هنرمندان اجرای خیلییییییییییی باحالی در یکی از بهترین مناطق پونا و در همسایگی هادی (فامیلمون-دایی لیدای گلم) داشتند.

اسم اون محل "سان سیتی" یا شهر خورشید هست و به واقع "سوسایتی" زیبایی هست.

با اینکه ۸ نفر بیشتر نبودیم... ولی واقعا فیض بردم. مخصوصا وقتی همه ی برق ها رو خاموش کردند و خونه با نور شمع روشن موند.

وقتی این موسیقی و حال خوش با صدای بارون زیبایی که میومد همراه شدُ خیلییییی بیشتر روحیه گرفتم.

شام هم اونجا بودیم. خوشمزه بود.

اینقده به به و چه چه زدم که حالیم نشد ساعت چنده!

یهو به خودمون اومدیم دیدیم ساعت ۱.۳۰ نیمه شبه و من دقیقا اون سر شهر بودم.

هادی اجازه نداد برگردم. می گفت الان شب یکشنبه اس و خیابونا پر از آدمای مسته... تازه بارونم میاد. من که پسرم جرات نمی کنم الان برگردم اونوقت تو ... اگه بلایی سرت بیاد جواب لیدا و پیمان رو چی بدم و...

خلاصه اینقده منو ترسوند که شب اونجا موندم. از اونجایی که فرداش یک شنبه بود دلواپس دانشگاه نبودم.

ولی شبی به یاد موندنی رو پشت سر گذاشتم. ممنون هادی عزیز...

 

نی نی های جدید

 

بعضی وقتا... وقتی از وطن و عزیزانت دوری... فرشته های کوچولویی پا به این دنیای بزرگ میذارن که تو از خوشحالی توی پوستت نمی گنجی

نمی دونی چجوری بپری بری ایران و اون نی نی ها رو بغل کنی و ماچ بارونشون کنی

فقط می تونی زنگ بزنی- ایمیل و یا اس ام اس بدی و به مامان و باباهاشون تبریک بگی

ولی حس خیلی غریبیه ... این حس که نمی تونی از توی کالبد زمان و مکان خودتو پرت کنی جایی که به واقع دوست داشتی الان اونجا بودی

چندین نی نی توی این ۳ ماه بدنیا اومدند

ولی من عکس ۲ تاشون رو دارم

اولیش "آیدان" کوچولوی بانمکه که پرینت رنگی باباشه

من با بابای آیدان از طریق اینترنت آشنا شدم. بابای آیدان شد "عمو طاهر" من. و من مثل یک عموی واقعی دوسش دارم.

اون موقع ها عمو مجرد بود. وقتی با یک خانوم بسیار مهربون و با شخصیت نامزد شد من با خانومش که زن عموم شد رفیق شدم

ماها همدیگه رو دوست داریم- مثل یک خونواده ی واقعی.

اینم عکس های دختر عموی اینترنتی من... (آیدان کوچولوی نازنازی):

این آیدان کوشمولو همزاد منه دقیقا صبح روز ۲۴ اردیبهشت بدنیا اومد

نفر بعدی نوه ی عموی مامانم. دختر پیمان عزیز و لیدای مهربونم

اسمش "روبینا" هست و تازه بدنیا اومده:

پ.ن. از همین جا به والدین این فرشته های کوچولو تبریک می گم.

ان شاالله بچه های خوب و صالحی باشن براتون

 

قراردادخونه و صاحبخونه ی مهربون من :-×

 

دیروز قرار داد خونه رو بستیم. صاحبخونه ام یه خانومه هست اهل بمبئی. با شوهرش اومده بود. نمی تونم بگم چقدر... ولی آدمهایی بسیار باشخصیت، مهربون و انسانی بودند. اینقدر به من احترام میذاشتن که خودم باورم شده بود قابل احترامم! علی الخصوص وقتی فهمیدند دانشجوی PhD هستم توی چشاشون برق زد! و به زبون خودشون من رو تحسین می کردند. زبان انگلیسی شون عالی بود. یه دختر داشتن که اسمش اینقده سخته یادم نموند! فقط قراره برم توی face book ادش کنم. با دخترشون تلفنی صحبت کردم. دختر 14 ساله ای که بسیار مؤدب و باشخصیت بود دقیقا مثل مامان و باباش.

بعد از تکمیل مراحل قرارداد بندی! منو به چای و صبحونه ی هندی دعوت کردند و من... قیافه ام دیدنی بود وقتی به زور یه لقمه از غذاشون خوردم. اولش پرسیدم اسپایسی (تند) هست یا نه. اونا هم گفتن نه! اصلا!!!

ولی نمی دونم چرا تمامی قسمت دهان، کام، زبان کوچک و بزرگ، حلق و حتی دندونام می سوخت!!! دستپاچه شدند طفلی ها و مثل اینکه می خوان آتیش خاموش کنند با دست پاچکی هر چه تمام تر برام آب سفارش دادند. آخه صبحونه هم تند؟!!!

صاحبخونه ام گفت که با خونواده اش هر 3-2 ماه یکبار میان پونا. منم ازشون قول گرفتم که یه بار بیان خونه ام و غذای ایرانی بخورن. (خدا رحم کنه چی بخوام بهشون بدم!)

 

پ.ن1. اینقدرررررررررر به سوالای سیاسی شون پاسخ دادم که خسته شدم. خیالتون راحت... مثل همیشه حقایق رو گفتم... (بدی خوبی دیدین ببخشین!)

پ.ن2. Rohit همون پسر هندیه که برام خونه پیدا کرد منو کشت! چرا؟! عرض می کنم خدمتتون. اینقده شیطونه که دیوونه ام کرد. دیروز که قرار بود بریم قرارداد ببندیم با یه ماشین مشکی خوشگل اومد دنبالم.  اینقده اینور و انور دوید و ورجه وورجه کرد که دیرمون شد. از بانک می پرید توی ماشین، از توی ماشین می پرید یه جای دیگه. منم هی به ساعت نیگاه می کردم، هی چشم غره می رفتم و همه اش هم غر می زدم که چرا توی ایندیا همه اینقده خونسردند....

وقتی هم که رسیدیم دیدیم صاحبخونه اومده.  قبل از پیاده شدن برای اینکه من رو که خیلی غرغر کرده بودم اذیت کنه به شوخی گفت:

- اگه صاحبخونه چیزی پرسید میگم تقصیر توئه! دیر حاضر شدی و در ضمن داشتی make up می کردی!

(می خواستم خفه اش کنم)؛

- من؟!! Raohit من که تقصیری ندارم. خودتم می دونی تقصیر توئه! در ضمن من اینجا (برخلاف ایران) هیچی make up  نمی کنم. می خوای دروغ بگی یه چیزی بگو که معلوم باشه! همین که صاحبخونه رو دیدیم، خانومه و آقاهه با مهربونی و وقار و شخصیت بالا اومدند طرفم و بعد از اینکه باهام سلام و علیک کردند و دست دادند من سریع مثل بچه ها گفتم:

- همه اش تقصیر Rohit هست که ما دیر اومدیم!

 

پ.ن3. Rohit برای تکمیل قرارداد خونه به مدارکی احتیاج داشت. من جمله فتوکپی ویزا، پاسپورت و پلیس رجیستریشن. همین طور گفت توی یه برگه اسم و سن و شغل و آدرس ایران و نام پدر رو بنویسم.

روزی که این مدارک رو بهش می دادم به همه اش نیگاه کرد و خوند. البته فکر کنم خوند! و بعد گفت OK!

ولی روز بعدش که قرارداد تایپ شده رو آورد با اضطراب گفت:

     - راحیلا! لطفا همه چیزو چک کن:

نام: راحله...

نام پدر: حسین

شغل: دانشجوی PhD

آدرس ایران:...

سن:....

-         راحیلا نیگاه کن ببین درست نوشتی!

-         آره. مطمئنم...

-         29؟!!!!!!! (دقیقا اینطوری نیگام می کرد:  )

-         آره

-         ولی... من فکر کردم 19-18 سالته!!!!

 

دوباره حس کردم می خوام خفه اش کنم...

-         Rohit من دانشجوی PhDهستم اونوقت چجوری 18-19 سالمه؟!

-         من گفتم اینطوری به نظر میاد! خیلی عجیبه!!!

  

وقتی داشتم برگه ها رو امضا می کردم زل زده بود به سن نوشته شده رو قراداد و قیافه ی من! داشت چشاش از حدقه درمیومد!

- Rohit! Don't stare at me like this! I am sure about my age!

 

حکایتی داریم ما با این baby face بودنمون!

 

اینجانب می خوام برم عمل جراحی و بدم صورتم رو سن و سالدار نشون بدن. خسته شدم از بس قسم و آیه آوردم که "به خدا من 29 سالمه..."

 

فیلم شرک 3:

 

بالاخره موفق شدم ببینمش. می دونین کی؟!

بعد از کلاس زبان و وقتی که دپارتمان هم تموم شد داشتم از خستگی فنا می شدم.  ولی دیدم مثل اینکه وقت ندارم. بنابراین با ماشین پریدم توی سینمای بزرگی که نزدیک دانشگاهمونه. بد نبود... بازم 3 بعدی بود و خنده دار.

 

خونه پیدا کردممممممممممممم

 

این مدت خیلی ها برای پیدا کردن خونه بهم کمک کردند. 1000 تا خونه دیدم ولی هیچ کدوم اونی نمی شد که می خواستم. برای من خونه خیلی مهمه. چون بالاخره 3-2 سال باید توش زندگی کنم و باید جای تمیزی باشه.

اینجا به مجموعه ی آپارتمان هایی که توی یه محدوده ی خاص با دیوار کشی هست می گن : society

و building هم به همون آپارتمان می گن. مجموعه ای از چندین building با هم society رو می سازه.

برای من مسیر دانشگاه تا خونه، society، building و خود خونه خیلیییییییییییی اهمیت داره.

بالاخره هم یافتم. جایی که همه می گفتن باید بی خیالش شم. اونجا خونه ی 1 خوابه نیست. ولی... اونا دعاهای مامان گل رو نادیده گرفته بودند. کافی بود که مامان نازنینم 1 دونه، فقط 1 دونه، صلوات بفرسته تا خونه ی رویایی من پیدا شه.

توی societyمون استخر و gym هم هست که می تونم رایگان استفاده کنم. البته اول باید برم ببینم تمیزه یا نه. حتما هم مختلطه و من چندشم می شه با مریخی ها یه جا...

دیگه اینکه چمن کاری و گلکاری قشنگی داره. خونه هه تازه رنگ شده و لوستر داره! اولین خونه ای بود که دیدم لوستر داره! کابینت کاریشم باحال بود. اینجا اکثر خونه ها اصلا کابینت نداره.

سرویس بهداشتی هم که خیلی خیلی برام مهمه از خونه قبلیه تمیزتره. با اینکه فکر نمی کردم تمیزتر از خونه قبلیه پیدا کنم ولی... قربونت برم مامانیییییییییییییییییییی

 

پ.ن1. خونه رو توسط یکی از هم دپارتمانی هام پیدا کردم. "فرین" همونی که تولدم اومده بود. دختر ایرانی مهربووووووووووووووووون و خوش قلب.

اسم چند تا agent یا همون بنگاه دار خودمون رو از توی نت پیدا کرده بود و بهم داد. مرسی فرین خوب و مهربونم.

خدا می دونه این مدت به چند تا agent و agency (بنگاه معاملات ملکی) زنگ زدم. ولی بالاخره این یکی گرفت. اسم agent ام Rohit هست. یه پسر هندی 21 ساله ی هندی که خیلی بانمکه و انگلیسی هم خوب بلده. فقط حیف که می خواد 1.5 مااااااااااااااه broker یا agency بگیره. این مبلغی هست که در ازای خونه ای که پیدا می کنن می گیرن. حدودا 300,000 تومنی پیاده شدم.

 

پ.ن2. صاحبخونه ام اهل بمبئی هست و قراره فردا بیاد و بریم قرارداد ببندیم.

اهالی محترم دوست و آشنا و فامیل... دارین که؟! دختر "حاج حسین!!!!" معمارررررررررررر داره توی غربت دنبال خونه می گرده و ... اینجاس که می گن " گهی زین به پشت و گهی پشت به زین"!

کاش می شد یکی از خونه هام رو تا کنم بذارم توی چمدون بیارم اینجا. خیلی کرایه خونه (حدود 200 تومن) برام زور داره. می دونین میشه با پولش چند تا لباس و لوازم آرایش خرید؟!!!

 

پ.ن3. کمتر از 2 هفته ی دیگه امتحان زبان دارم. خمین کلاسی که این 4-3 ماه هر روز دارم میرم. توی این مدت هم کلی کار دارم و اسباب کشی و ... دوباره بشور و بساب و.... کجاییییی مادر جان...

 

پ.ن4. این خونه قبلی رو خیلی دوسش دارم. نمی دونم چجوری ازش دل بکنم. Society و buildingمون که اسمش sarita بود، همسایه هامون، watch man (نگهبان)ی که همیشه پایین buildingمون نگهبانی می داد، watchman های جلوی در و ... دلم براشون تنگ میشه. هر چند که خیلی به این خونه ام نزدیکه ولی خوب تا بیاد به خونه جدیده عادت کنم طول می کشه...

دوباره کمبود وقت...

چون امتحانم 2 هفته ی دیگه اس کمتر از قبل وقت دارم و تا وقت گیر میارم می رم سراغ کتابای خاک خورده!

حالا بماند  که این وسط دوستای شیطونم چقدر میرن توی جلدم که:

-         راحله امشب میای بریم سینما؟!

-         راحله امشب شام میای خونمون؟

 

-         ناهار چی؟

-         راحله بپر بیا Mac Donald همه جمعیم!

-         (ساعت 11 شب) ما داریم میریم KFC. میای؟!

-         دیسکو؟!

-         پارتی؟!

-         تولد؟!

-         مهمونیییییییییی؟!!!

آخریش هم دشب بود که قشون شیطونکها برای ساعت 11:15  شببببب بیلیط فیلم ترسناک گرفته بودند. ای اینایی که همه اش خون و خونریزیه و آدم کشی و هیولا و ... وقتی دیدم بچه ها اصرار می کنن گفتم برم توی اینترنت ببینم فیلمه تا چه حد ترسناکه؟! راستش از فیلم ترسناک بدم میاد. حال رو بد می کنه... ولی تا پوستر فیلم رو توی نت دیدم

Nightmare On Elm Street

 گفتم شرمنده. نمیام. می ترسم...

خوب شد نرفتم! یکی از دخترهایی که رفته بود (مهسا) اول فیلم چنان جیغی کشیده بود که کل سینما بهش خندیده بودن. یکی دیگه (مژده) شب نتونسته بخوابه و نسترن و مهسا رفتن پیشش. یکی دیگه (سپیده) وسط فیلم شروع می کنه گریه کردن و...

از بقبه خبر ندارم. شاید... خدا کنه زنده باشن...

مگه دستم به این داداش مهبان فسقلی و دوستش باربد، که برای رفتن به سینما برنامه ریزی کردند نرسه. معلوم نیست چقدر به این حالت های دخترهای بیچاره خندیده باشن...

 

پ.ن1. چند وقتی هست که دوست دارم برم فیلم "شرک3" که سه بعدی هست و همین طور فیلمی در مورد Persia رو ببینم.

 

Prince Of Persia: The Sands Of Time (U/A)

 

 

 ولی... I need time. I wish we had 30 hours instead of 24 hours per day.

واقعا چی می شد شبانه روز 30 ساعت بود؟

 

پ.ن2. یعد از این کلاس زبان که خیلییییییییی وقت و انرژیم رو می گرفت کلی برای خودم برنامه ریزی کردم.

یکی اینکه دوست دارم برم کلاس آموزش فرانسه و ارگ که حتما خواهم رفت. کلاس IELTS و یوگا هم توی برنامه امه. در ضمن می خوام بیشتر بیام دپارتمان و توی دست و پای استاد راهنمام بپلکم و چیزای بیشتری از دنیای "زیست شناسی" یاد بگیرم.

حالا ببینیم چی پیش میاد...

روز مادر

 

 

 

عشق معنایی است که فقط در تو جستجو می کنم

محبت را در تو خلاصه می کنم

تمامی خوبی های دنیا در وجود مادی کوچک تو قرار داده شده

روح بزرگ تو، توی این دنیای بزرگ مکانی نداره

به تو می نویسم

اینک که فرسنگ ها از من فاصله داری

ولی از همیشه و از همه به من نزدیکتری

به تو که نمی دانم فرشته ای یا آسمانی؟

به تو که مهربانی، محبت، عاطفه و خوبیهات زبانزد همه هست

دیووانه و شیدات هستم مامانی

می پرستمت خدای زمینی من

و توی این روز به تو که:

سرچشمه ی آسمانی قلب خاکی ام

 هستی می نویسم:

برای ابد عاشقت هستم.

عاشقی که قلب ناچیزش برات پرپر می زنه

عاشقی که دیوونه اته

 

آرزوی قلبی من اینه که روزی گوشه ای، فقط گوشه ای، از محبت هاتو جبران کنم.

یعنی میشه؟

خدای مهربونم؛ عاجزانه ازت تقاضا می کنم که وقت و امکانش رو به من و مامان گلم بدی

 

 

پ.ن1. گلوم، قلبم و تمام وجودم داره فشرده می شه و می لرزه و اشک...

مچاله شدم توی هم

خدای من... این چه حسیه؟

چقدرررررررررررر به گرمای وجودت احتیاج دارم

چقدر برای دیدن برق نگاه مهربون و معصومت دلم پرپر میزنه

مامانی 3 ماهه که از بوسیدنت محرومم، از بوسیدن گونه ها و پیشونیت که به واقع جایگاه بهشتن

راستی چی توی اون یه ذره آغوش کوچیکت داری که آدم وقتی بغلش می گیره، هیچی نمی خواد؟ حتی تمام دنیا رو؟ 

از همیشه بهت بیشتر محتاجم

دلم داره ضعف میره برات

 

پ.ن2. اونایی که مامانشون توی این روز کنارشونه قدرشون رو بدونن... کی می دونه چی میشه؟ مگه من می دونستم روزی جایی گیر می افتم که نمی تونم این روز رو در کنار مادرم باشم؟

 

 

 

جشن تولدی دیگر...

 

توی این گیر ودار و شلوغ بازار زندگی من، خوبه که بچه ها هر از چند گاهی پارتی و مهمونی و تولد می گیرن و باعث می شن آدم یه refresh ی بخوره.

دیشب تولد سپیده بود. بعد از اون روزهای سخت، واقعا به این چند ساعت خوش بودن و به قولی جوونی کردن و بالا و پایین پریدن احتیاج داشتم.

خوب بود. جای همتون سبز...

اینترنت و TV

 

توی این هیر و بیر TV و اینترنت هم قطع شده و باید برم دنبالش. ولی اصلا وقت ندارم.

برای همین پست هام کمتر شده و در ضمن بدون شکلکه.

به بزرگواری خودتون ببخشید. جبران می کنم عزیزان من :-*

بی خانمان!

 

دوباره بی خانمان می شویم! خونه ی قشنگم رو باید پس بدم.

اینقده ناراحتم که نگو. چرا؟ چون صاحبخونه ام که یه پسر هندیه هم سن خودمه با باباش دعواش شده و می خواد بیاد توی خونه ی خودش بشینه. قراداد 11 ماهه اس و الان من 3 ماهه که توی اون خونه ساکنم. ولی طبق قرارداد صاحبخونه می تونه 1 ماه قبل Notice بده که پاشو. اینه که دربدر دارم دنبال خونه می گردم. اونم توی این شرایط... امتحانم کمتر از 3 هفته ی دیگه اس و...

دعا کنی خونه ی خوب پیدا کنم. راستش هر جا میرم به قشنگی خونه ی خودم نیست. یا اینکه 2 یا 3 خوابه هست.

خونه ام و محلش و خیابونش خیلی خوبه و من نمی تونم ازش دل بکنم. کاش یکی مثل این یا بهتر پیدا کنم.

بیشتر جاها هم به ایرانی ها خونه نمی دن! معلوم نیست ایرانی ها چیکار کردن که... البته معلومه. اکثر جاها که میریم می گن ایرانی ها مست می کنن و میریزن بیرون، یا سر صدا می کنن و پارتی می گیرن و...

نمی دونم چی بگم؟! یعنی واقعا حرفی برای گفتن هست؟!

پ.ن. این روزها وقتی برمی گردم خونه اینقده خسته ام که نای هیچ کاری رو ندارم.از قبل بیشتر سرم شلوغ شده. بعضی وقتا جنازه ام و موقع خواب سرم و بدنم از فشار خستگی می لرزه. ولی خوب... خانوم دکتر شدن خرج داره دیگه...

این خستگی ها برام تلخ نیست. توی همه ی این سختی ها روز به روز تجربه ام برای بهتر زندگی کردن بالا میره. هالبته این رو هم اضافه کنم که توی همین فراز و نشیب هاس که هر چه بیشتر قدر بابا و مامان گلم رو میدونم... چقدر ایران راحت بودم. اصلا نمی فهمیدم کارا رو کی انجام داد؟ چه وقتی انجام داد؟ و چجوری؟!

واییییییییییی که چقدر دلم تنگ شده.

مخصوصا برای آغوش مادرم

Rainy Season

 

اینجا 5 تا فصل داره که یکی از فصل هاشونم "فصل باران" هست که به واقع زیباس.

مثل اینکه از نیمه ی ماه "جون" شروع می شه. دیروز استارتش رو زد و بارون قشنگی اومد. البته اصلا فکر نکنین که بارون هاش مثل ایرانه و می تونین پیاده زیرش قدم بزنین. وحشتناااااااااااااکههههههههههههه.

ولی در عین حال زیبا.

اینجا توی فصل بارون مثل بهشت می شه.

روز به روز هوا داره خنک تر، بهتر و زیباتر میشه و خدا رو شکر تونستم فصل داغ تابستون اینجا رو که از موقعی که اومدم تا همین روزها ادامه داشت تحمل کنم. البته چند تا مریضی کوچیک هم گرفتم که ... تموم شد. ولی.... مردم باور کنین! داغغغغغغغغ بود. داغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!


اولین Paper من در دوره ی PhD

 

بالاخره بعد از 1 مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه زجر کشیدن، تونستم اولین مقاله ی لاتین رو خودم به تنهایی بنویسم. واقعا سخت بود. ولی تونستم. فعلا یه نسخه اش رو دادم به استاد راهنمام و یه نسخه اش رو هم برای استاد آلمانیم فرستادم تا ایرادهای کار رو بهم بگن.

حالا هم دارم روی Paper دومم کار می کنم که گونه ی جدیدی رو که برای اولین بار از ایران شناسایی کردم معرفی کنم.

پس... پیش به سوی پیشرفت بیشتر...

Nividitha

 

این اسم همون دختره هست که حدود 1 ماه اومده توی لابراتوارمون برای پروژه اش. خیلییی بچه ی باحالیه. 1 هفته بعد از تولدم تولدش بود که بهش یه مجسمه ی خوشگل هدیه دادم. کلی خوشحال شد.

3-4 روز پیش داشت غذا می خورد. دیدم داره بال بال می زنه. رفتم بهش می گم چته. گفت:

- So spicy!!!! See! My hands are shaking!

واقعا دستاش داشت می لرزید! زبونش قرمز شده بود! داشت آتیش می گرفت! من مطمئنم اگه اون غذا رو می خوردم می مردم!

Aram Kim

این اسم یکی دیگه از دوستای کره ایم هست. کره ای ها اول فامیلشون رو می گن و بعد اسمشون رو.

اسمش آرام هست. جالبه نه؟!

آرام 1 سال از من کوچیکتره. امروز استاد گرامرمون (خانوم بهاراتی) نیومده بود. توی وقتی که داشتیم من نصف الفبای فارسی رو یادش دادم و اونم یک سوم الفبای کره ای رو.

خیلی دوست دارم بدونم این کره ای ها چی می نویسن که اینقده عجیب و غریبه.

معلم خوبیه و من مطمئنم می تونه بهم کره ای یاد بده.


driving liscene

 

مدتی هست که دوستم بهم رانندگی آموزش میده. ماشینشم میده بهم بعضی وقتها. دیروز قبل از رفتن به دانشگاه رفتم بنزین بزنم که آقای پمپ بنزینی اومد طرفم و به هندی گفت پول خورد می خواد. البته بماند که چه زجری کشیدم بهش بگم "هیندی معلوم نهی" و اونم نمی فهمید و همه اش با هندی می خواست بهم بفهمونه. آخر سر هم مهارتم در فهمیدن ادا و اصول اینها به کمکم اومد و 10 تا 10 روپیه ای بهش دادم. اینقده خوشحال شد که نگو. مثل اینکه دنیا رو بهش دادن. یه دفعه دیدم دور ماشین پر از آدمهایی با لباس آبی شد! همه ی کارکنان پمب بنزین اومده بودند طرف من:

- ناماسته مادام!!! (سلام خانوم!!!) چای....

 

منو دعوت به چای هندی کردن و از اونجا که دیرم شده بود قبول نکردم. ولی گفتند دفع ی بعدی حتما باید بخوری. و به زیبایی بدرقه ام کردن.

اینم از محبت های بی دریغ هندی ها...

پ.ن بسیاررررررررررررررر مهم: بنده گواهینامه ی رانندگیم رو در هند دریافت کردم. گرفتنش سخته ولی ممکن. می خوام برم بین المملیش کنم که ایران راحت باشم. البته برای این کار باید برم بمبئی که فعلا وقتش نیست.

spicy foods

چند روز پیش از گشنگی داشتم غش می کردم. "نیویدیتها" دختر هندی که از یه ایالت دیگه برای یک پروژه ی 1 ماهه اومده داشت غذا می خورد. با التماس ازم خواست:

-         راحیلا بیا بخور...

-         نه نه! اینا خیلییییی اسپایسی (تند) هستن....

-         نه! اگه اسپایسی بود بهت نمی گفتم بخوری. بیا امتحان کن.

خلاص با ترس و لرز یه نیمچه لقمه بردیم طرف دهان مبارک و بعد... حالا نپر! کی بپر! داشتم آتیش می گرفتم. آبخوری طبقه ی پایین بود. نفهمیدم چطور خودم رو رسوندم پایین.

نیویدیتها با قیافه ی حق به جانبی گفت"

-         راحیلا! این که اصلا اسپایسی نبود!!!!

 

ولی نمی دونم از اون روز به بعد چرا هر چی غذا براش میارن ازش شکایت می کنه. می گه نمی دونم چرا اینقده اسپایسیه!!! فکر کنین اون دیگه چیه!

ادامه نوشته

داداش کوچولوم در هند

 

دیشب داداش مهبان کوچولو من و مژده و سپیده رو دعوت کرده بود خونه اش. کباب سیخی و جوجه کباب درست کرده بودند. خودش و باربد. پیمان کوشمولو هم بین دست و پاشون می پلکید...

خیلی خوشمزه بود و چسبید. دستتون درد نکنه بچه های مهربون.

مهبان داداشی، جند شب پیش برام کباب کوبیده آورد دم در خونه. با نون ایرانی و توی ظرف 1 بار مصرف. من وقعا حس می کنم یه داداشی نازنازی کوچولوی مهربون پیدا کردم اینجا. مهبان رو خیلی دوست دارم. با اینکه کوچیکه، ولی باشخصیت و باظرفیته و از سنش بیشتر می فهمه. اگه بدونین چه کیفی می کنم بهم می گه "آبجیییییییییییییییییییییییی"....

می خوام روز "راکی بندان" بهش بگم برام دستبند بیاره و دستم کنه که با هم خواهر و برادر شیم برای همیشه. از الان برای 3 ماه دیگه روزشماری می کنم...

پ.ن. برای داداش کوچیکه واقعیم دلم لک زده. برای آبجی گفتن هاش، برای مهربونی هاش، برای سادگیش و برای محبت های بی دریغش. حتی دلم برای جر و بحث های 5-4 دقیقه ایمون تنگ شده. من همیشه گفتم و باز هم می گم: هیچ کسی مامان، بابا و داداش واقعی من نمیشه. از اینا فقط و فقط یکی دارم و بس. برای همیشه و تا ابد...


two movie


این مدت 2 تا فیلم دیگه رفتیم. یکی آمریکایی و یکی هندی.

آمریکاییه The Back-up Plan بود


و هندیه Kites.

بد نبود.

kiss a girl is good or bad?!

 

دیروز وقتی رسیدم توی کلاس دیدم گوشیم نیست. داشتم دیوونه می شدم. همه می خواستن کمکم کنن. ولی پیدا نمی شده که نمی شد. مطمئن بودم که توی ماشین باهام بود. ولی بعدش... هر چی هم زنگ می زدم کسی برنمی داشت. تمام اینترنشنال سنتر رو متحول کرده بودم. بالاخره همکلاسیم (مژده) اومد کمکم و پیدا شد. فکر می کنین کجا بود؟! زیر صندلی ماشین! اینقده مژده رو ماچ کردم که اندازه نداره.

بعدش با خوشحالی برگشتیم کلاس. با خانوم "نینا" کلاس داشتیم. بیچاره کلی خوشحال شد که گوشیم پیدا شده. بعدش بهش گفتم که مژده اونو پیدا کرده و برای همین من مژده رو کلی ماچیدم.

خانوم "نینا" قیافه اش رو طوری کرد که مثل اینکه چندشش شده:

-         نگین اینو! یه دختر مگه دختر دیگه رو ماچ می کنه؟!!!

-         آره! این نشونه ی محبته توی ایران...

-         اما...

 

من نمی دونم اینجا چی خوبه چی بد! اگه واقعا اینا بوسیدن رو بد بدونن که من کارم ساخته اس! چون استاد راهنمام رو به مناسبت های مختلف می ماچم....



آخرین روز کلاس Fast Speak, My Seminar

پریروز آخرین روز کلاس Speak Fast بود.

به مناسبت آخرین جلسه و برای دادن certificate ها رفتیم seminar hall.

کلاس beginner ها و intermediateها با هم اومده بودند برای گرفتن certificate.

مجری اسم همه رو می خوند و یکی یکی می رفتند بالا و از خاطراتشون از این مدت کلاس صحبت می کردند. از فوایدش و ...

نقش من به عنوان تنها خارجی حاضر بالاتر بود! من باید پاورپوینی در مورد "درخت سیب و پسربچه" رو narrate (نقل قول) می کردم و به عنوان narrator رفتم روی سن!

من نمی دونم چرا اینجا با اینکه باید تمامی سمینارها و مکالماتم به انگلیسی باشه ولی اصلا مثل ایران استرس ندارم! پاورپوینت بسیار زیبا و تاثیر گذار بود. با آهنگی ملایم که تاثیرش رو بیشتر می کرد. سمینار در مورد "پدر و مادر" بود و اینکه چقدر همه ی ماها نسبت بهشون بی وفا هستیم و بالاخره یه روزی ترکشون می کنیم. و اینکه چجوری قدرشون رو بدونیم و...

اگه کسی خواست بگه پاورپوینت رو براش ایمیل کنم. ایمیلتونم بذارین اگه خواستین. من که خودم هر وقت می بینمش گریه ام می گیره. واقعا قشنگه. (واقعا فیلم هندی شده بود وقتی داشتم اجرا می کردم! برق ها رو هم خاموش کرده بودند و تصویر پاورپوینت روی پرده ی بزرگی که روی سن بود نمایش داده میشد و آهنگ زیبا، ملایم و تاثیر گذارش تمام محوطه ی سمینار هال رو تحت تاثیر خود درآورده بود.)

 در آخر مجری گفت برای راحیلا 3 تا کلپ بزنین! (3بار تشویقش کنین!)

پ.ن1. روی certificate ام هم اسمم رو "راحیلا" نوشتن!

من از دست اینا چی کار کنم

می ترسم رو مدرک دکترام هم همین اشتباه رو بکنن و وقتی برگشتم ایر ان بگن این خانوم راحیلا کیه؟!

خلاصه اینکه certificate ها رو دادن و این مرحله هم خدا رو شکر با موفقیت پاس شد.

پ.ن.2. این کلاس خیلی ازم وقت و انرژی گرفت. واقعا خسته کننده بود. ولی در عین حال فوایدی هم داشت که نمی شه ازش گذشت. بزرگترین فایده اش هم پیدا کردن چند تا دوست دختر و پسر هندی مهربون که با تفاوت سنی 4-3 سال بالا و پایین توی یه رنج سنی بودیم و همدیگه رو درک می کردیم.

پ.ن3. موقع دادن certificate آقای ایمتیاز (همونی که امده بود تولدم و کلاه بوقی قورباغه روی سرش گذاشته بود) با همه ی دانشجوها دست میداد. ولی خانوم نیلا (استاد دیگمون که تقریبا همسن مامانمه و پسراش US و UK درس می خونن) با کسی دست نمیداد! ولی من بعد از آقای ایمتیاز، دستم رو به طرف خانوم نیلا دراز کردم و ایشون هم با افتخار بهم دست داد.

پ.ن3. توی مراسم قدردانی همه بلااستثنا از من تشکر و قدردانی کردند. هم به خاطر حضورم در کلاس ها، هم با خاطر سمیناری که ارائه کردم و هم به خاطر جشن تولد زیبام که کالچری متفاوت براشون به ارمغان آورده بود.