بی خانمان!
دوباره بی خانمان می شویم! خونه ی قشنگم رو باید پس بدم.
اینقده ناراحتم که نگو. چرا؟ چون صاحبخونه ام که یه پسر هندیه هم سن خودمه با باباش دعواش شده و می خواد بیاد توی خونه ی خودش بشینه. قراداد 11 ماهه اس و الان من 3 ماهه که توی اون خونه ساکنم. ولی طبق قرارداد صاحبخونه می تونه 1 ماه قبل Notice بده که پاشو. اینه که دربدر دارم دنبال خونه می گردم. اونم توی این شرایط... امتحانم کمتر از 3 هفته ی دیگه اس و...
دعا کنی خونه ی خوب پیدا کنم. راستش هر جا میرم به قشنگی خونه ی خودم نیست. یا اینکه 2 یا 3 خوابه هست.
خونه ام و محلش و خیابونش خیلی خوبه و من نمی تونم ازش دل بکنم. کاش یکی مثل این یا بهتر پیدا کنم.
بیشتر جاها هم به ایرانی ها خونه نمی دن! معلوم نیست ایرانی ها چیکار کردن که... البته معلومه. اکثر جاها که میریم می گن ایرانی ها مست می کنن و میریزن بیرون، یا سر صدا می کنن و پارتی می گیرن و...
نمی دونم چی بگم؟! یعنی واقعا حرفی برای گفتن هست؟!
پ.ن. این روزها وقتی برمی گردم خونه اینقده خسته ام که نای هیچ کاری رو ندارم.از قبل بیشتر سرم شلوغ شده. بعضی وقتا جنازه ام و موقع خواب سرم و بدنم از فشار خستگی می لرزه. ولی خوب... خانوم دکتر شدن خرج داره دیگه...
این خستگی ها برام تلخ نیست. توی همه ی این سختی ها روز به روز تجربه ام برای بهتر زندگی کردن بالا میره. هالبته این رو هم اضافه کنم که توی همین فراز و نشیب هاس که هر چه بیشتر قدر بابا و مامان گلم رو میدونم... چقدر ایران راحت بودم. اصلا نمی فهمیدم کارا رو کی انجام داد؟ چه وقتی انجام داد؟ و چجوری؟!
واییییییییییی که چقدر دلم تنگ شده.
مخصوصا برای آغوش مادرم
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.