نسترن برای جوش هاش میرفت پیش یه دکتر هندی که مدرکش رو از اسراییل گرفته.

خیلی تعریف می کرد. گفتم برم ببینم چیه... شاید تونست این جوشهای ما رو هم که تا این سن! دست از سرمون برنداشته درمون کنه

دیروز رفتیم. به واقع مطب زیبا و تمیز و باکلاسی داشت.

خود دکتره به زور ۳۰ سالش بود. کراواتی و تر تمیز و بسیار باشخصیت و مودب.

قرار شده ۴ ماه برم پیشش. بهم قول داده جوش ها و خال هام رو درمان کنه. توی همون جلسه ی اول کلی با هم خودمونی شدیم.

به نسترن می گفت دوستت (راحیلا) خیلی شارپه!

میدونین چرا؟ چون توی حرفاش حواسش نبود و چند تا تیکه هندی اومد و تا می خواست به انگلیسی برش گردونه من ازش می خواستم که هندیش رو دوباره تکرار کنه.

۳ تا جمله یاد گرفتم:

- چشمها نکالو = عینکت رو بردار

- چشمها لگائو = عینکت رو بذار

- موجه معاف کرداهه! = ببخشید!

اینقده از لهجه ام خوشش اومده بود که هی می گفت تکرار کن

قرار ملاقات بعدی رو ۲ هفته ی دیگه گذاشته برام.

بریم ببینیم میتونیم صورتی "اسپات لس" داشته باشیم یا نه!

پ.ن۱. وقتی داشتیم راه می افتادیم بارون نم نم داشت میومد. ولی بعدش چنان بارونی شد و سیلابی راه افتاد که توی عمرم ندیده بودم. هر مسیری رو که برای برگشتن به خونه امتحان می کردم پر از سیلاب بود و ماشین نمی تونست عبور کنه.

یه جا یه عالمه آب بود و من دیوانه مثل... با ماشین رفتم توی آب

توی ماشین پر از آب شده بود

وقتی می خواستم دنده و کلاچ عوض کنم حس می کردم دارم پارو می زنم!

 

یهو ماشین خاموش شد و مثل قایق روی آب موند!!!

توی ماشین پر از آب شده بود. نسترن عن قریب بود گریه کنه.

از جلوی ماشین بخار میومد بیرون. راستش ترسیده بودم.

پریدیم بیرون.

تا روی رون هامون رفت توی آب

داشتم میدوییدم برم بیرون

ولی گفتم بذار ماشین رو هلش بدم

با کمک نسترن ماشین رو هل دادیم (کجایی پدر جان؟!)

اولش روشن نمی شد... ولی بعدش با سلام و صلوات و آیه ی هفت سوره ی یاسین روشن شد!

۳ ساعتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت توی ترافیک رانندگی کردم

کف دو تا پاهام داشت سوراخ می شد

قسمت بدتر ماجرا این بود که به یک عروسی هندی هم دعوت شده بودم و دیرم هم شده بود...

پ.ن۲. ماجرای عروسی در پست بعدی...