میم مثل "مادر"...
کاشکی می شد بهت بگم
چقدر صدات و دوست دارم
چقدر مثل بچگی هام لالایی هات رو دوست دارم
سادگی هات و دوست دارم...
خستگی هات و دوست دارم
چادر نماز و زیر لب "خدا خدات" و دوست دارم

ثانیه ها می گذرند... دقیقه ها... ساعت ها... روزها... ماهها... سالها... و .... عمرها...
در پی گذشت این همه عمر تنها عشق جاودان را در قلب تو یافتم مادر...
در دستانت....
در صورت مظلومت...
در پس نگاه بی آلایش و همیشه نگرانت...
در پی دعاهای شبانه و روزانه ات...
در سایه ی همیشگی حضورت ...
در عمق شیارهای دستانت...
در طنین دل انگیز تپش قلبت...
در گرمای وجودت...
در آنچه که هر چه نیستم و هستم؛ و هرآنچه که دارم و ندارم از توست...
از تو و دعاهای آسمانیت...
از پروازهای ملکوتیت به عرش کبریایی پروردگارم...
از همه ی انرژی های معنوی و نورانی که از سجاده ی تو تا آسمان هفتم کشیده شده و انعکاسش در آیینه ی زندگیم هویداست....
و در این روز... روز مادر... برایت بهترین ها رو آرزومندم مادر... هرآنچه که لایقش بودی... هستی و خواهی بود...
جانم فدای یک تار مویت... مادر...
...
یک روز مادر دیگه اومد و من رو با خودش غرق کرد توی یه عالمه حسرت بودن در کنار تنها فرشته، معبود و معشوق زندگیم. یکی از فرشته های واقعی و معصوم و مظلوم آسمون هفتم که اشتباهی وارد این دنیا شده... وارد این دنیا شده که یکی مثل من و داداشی رو خوشبخت کنه به خاطر داشتن "بهترین مادر دنیا". وارد این دنیا شده که یکی مثل من و داداشی و دیوونه ی محبت هاش، فداکاری هاش و از خودگذشتگی هاش کنه... وارد این دنیا شده که یکی مثل من و داداشی رو از یه عالمه درد و کمبود و کاستی نجات بده... وارد این دنیا شده که... یکی مثل من و داداشی بهانه ای برای بودنمون داشته باشیم و همواره سجده بر درگاه معبودمون بسابیم به خاطر حضور ملکوتیش...
امروز دیوونه ام... گردنبد طلای مارکداری رو که از چند ماه پیش (از پس اندازی که به زور اینجا جمع میشه) برای امروز خریدم رو هی توی دستام جابجا می کنم .... ولی... مامانی کوشی پس؟...
-سلااااااااااااام مامااااننننننننننن گلللللللللل....
-سلام دخترم... خوبی عزیزم؟
-مرسی مامانمممم. روزت مبارک ....
مرسی دختر گلم...
-مامانی کادوت توی دستمه ولی... نمی دونم چجوری بدمش بهت؟! فکر می کردم امسال این روز رو ایران باشم ولی...
- باز تو منو شرمنده کردی؟!!! آخه چرا اینکارارو می کنی؟!!!
(مامانی گلم... کاش میدونستی وقتی اینطوری حرف می زنی این بغض لعنتی عن قریبه که جگرگوشه ات رو خفه کنه....)

در دنیا هر آنچه خواستم بین دستان مادرم بود ....روز مادر مبارک
حرفهایی خودمانی با "مادرم"... چیزهایی که ترجیح می دم بخونه چون اصلا قادر به گفتنشون نیستم (به خاطر هجوم اشک):
مامان گلم.... همیشه و تا ابد تنها "عشق" زندگیم خواهی بود و خواهی ماند. عشقی که به داشتنش و به وفاداریش ایمان دارم. تمام سلولهای بدنت رو در این روز می بوسم و تقدیس می کنم یگانه معبود زندگیم.... به خاک زیر پات حسودیم میشه... و به هوایی که توش نفس می کشی... و حتی به بهشتی که خاک زیر پای توئه...
مامانی دلم برات یه عالمه تنگ شده... نمی تونم بگم چقدر.... بیشتر از "یه عالمه" بلد نیستم... مدتیه که سیستم تنفسیم فقط و فقط اکسیژن حضور تو رو می خواد. من دارم اینجا خفه می شم بدون عطر وجودت... مامانی دلم برای اون یه ذره جا توی آغوش گرم و نورانی و مهربونت تنگ شده... دلم تنگ شده برای اینکه موقعی که خوابی بیام بالا سرت و با نگاهم تقدیست کنم. دلم تنگ شده برای اینکه به اون همه چروک دستات و صورتت زل بزنم و اشکام سرازیر شه... دلم تنگ شده برای اینکه بیام بوست کنم (از اون بوس های صدادار که صداش توی گوشت می پیچه) و تو بهم بگی:
-راحلههههههههههه... بسه دیگه.... چرا اینقده منو بوس می کنی....
دلم برای اون بغض هایی که همیشه موقع جدایی ازت، به زور قورتشون می دی تنگ شده.... دلم آغوشت رو می خواد با یه عالمه حس خوب آرامش.... مامانی داغونم در جدایی از تو...
میپرستمت یگانه "عشق" جاودان زندگیم.
سورپرایزنوشت:
طبق معمول امشب برای مامانی سورپرایز دارم.... الان نمیگم... توی پست بعدی جریانش رو می گم....

.
.
.
نصیحت نوشت:
تمام دوستای گلم که امروز رو می تونن پیش مامانشون باشن و اونا رو لمس کنن و از عطر بهشتیشون مستفیذ شن... خجالت نکشین... خم شین... خم شین و دستاشون رو ببوسین... و از اونا به خاطر یک عمر زحمت تشکر کنین... کار سختی نیست. خرجی هم نداره... واقعیت اینه که مامان های گل ما بیشتر از اون چیزی که ما فکرش رو کنیم کم توقعند... خوشا بحالتون...
.
.
.
خیلی سختِ نگه داشتن بغض پشت تلفن . . .!
مخصوصاً وقتی که میخوای نفهمه . . .
هی قورتش میدی . . .هی . . اما آخرم چیکه چیکه اشکات گونه ها تو خیس میکنه!
اون موقع اس که یهو تلفنُ قطع مکنی. . .
... چقدر شوراند و چقدر داغند اشکهای امروز چشمانم بر روی گونه هایم...
نظرات:


من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.