استخر رویایی... روز معلم و... ماه اردیبهشت...
بالاخره ماه اردیبهشت هم اومد و من از الان تپش قلب گرفتم برای روز تولد گرامی که نمی دونم چی انتظارم رو می کشه! اگه پارسال رو یادتون باشه:
کلا روانی شده بودم و بعد از تموم شدن روز تولد مثل جنازه ای بودم که از جنگ برگشته! حالا ببینیم امسال چی انتظارمون رو میکشه! سعی می کنم امسال کمتر بیرون آفتابی شم تا مثل پارسال خسته نشم.
از طرفی بوی اضافه شدن یکسال دیگه به عمرمون داره میاد که همچین بوی جالبی نیست. من که هنوز توی باور 30 سالگی موندم باید از این سال پر هیاهوی زندگیم هم خداحافظی کنم کم کم و منتظر سال جدید زندگیم باشم. چقدر بالا و پایین داشتم توی 30 سالگی! وووییییی! بیشترشم سختی و تنهایی بود. ولی نه اینکه خوبی و خوشی نداشتم ها. ولی میانگینش این بود که یه عالمه تجربه بهم اضافه شد توی این سن. هر چند که هنوز که هنوزه گرد پیری! دهه ی 30 روی صورتم ننشسته و همه ی اطرافیانم سن بنده رو بین 12-5 سااااااااال!!! کمتر تخمین می زنن. و من برخلاف نظر بقیه که فکر می کنن خوبه، زیاد از این قضیه راضی نیستم. بگذریم...
هفته ی گذشته بیشترش توی خونه بودم و تز می نوشتم و فرانسه می خوندم. قیافه ام داره شبیه کتاب و جزوه و لپ تاپ و مقاله و... می شه! البته شبها می رفتم جیم تقریبا هر شب. که اگه نرم معلوم نبود چی به سرم میومد. جیم رو خیلی دوست دارم. هم برای سلامتی خوبه و هم برای تجدید قوا و انرژی گرفتن.
اون هفته به تقاضای استاد راهنمام به یک پسر ایرانی فوق لیسانس دپارتمون توی نوشتن پروژه اش کمک کردم. اون طفلی هم کلی تشکر کرد. و من در اون حین متوجه شدم که همچین تدریسم هم بد نیست مثل اینکه! و یه جورایی مثل اینکه من "باید" معلم یا استاد دانشگاه شم! اصلا کیف می کردم از درس دادن و همونطوری هم درس می دادم که دوست داشتم یکی بهم درس بده. با جزئیات و بازی و سرگرمی و مثال و...
خلاصه که کلی دعای خیر "پیام" (همون پسر ایرانیه) و استاد راهنما جان که توی شرایطی نبود که به پیام کمک کنه بدرقه ی راهمون شد و من اگرچه از وقت نداشته ی خودم زده بودم، ولی در کل راضی بود از کاری که کردم و حس خوبی داشتم. پیام از اون به بعد من رو Co-Guide یعنی استاد راهنمای دومش صدا می کنه :)
اون هفته با twinkle که اسم دوست جدید هندیم هست - به معنای چشمک- رفتیم اون جیمی که توی 2 تا پست قبل گفتم دنبالش بودم. آقا عجب جیمی بود... عجب جیمی بود! هر چند که جیم خودمون هم محشره. 4 طبقه با کلی امکانات و تمیزی و AC و ماشین های پیشرفته و...
ولی این یکی جیمه، هم جاش خیلی توپ بود (توی تراس یه برج!)، هم استخر داشت و سونای بخار و ... خلاصه بسیارررررررررررررر از ایروبیک توی آب لذت بردیم و بعدشم با Twinkle رفتیم 20 دقیقه سونای بخار گرفتیم و من در اون حین داستان زندگیم با خرگوش هام رو براش تعریف کردم و اون هم کلییییییییییییییییییی ذوقیده بود!
عکس هایی از تبلیغات کلاس ورزشمون توی بیلبوردهای بزرگ داخل شهر:


این آقاهه رئیس کل کلاس ورزشهای زنجیره ای abs هست که خیلیییی من رو دوست داره :) با اینکه من همیشه توی جیم جدی هستم، با این هم جدی بودم و همیشه ته اخم داشتم.
(خیلی پرروام! همه اینقده بهش احترام میذاشتن من حتی سلامش هم نمی کردم!)
ولی اونقدر موقع ورزش برام دست تکون داد و توی سلام کرذن پیش دستی کرد و لبخند نثارم کرد که خجالت کشیدم از خودم!!!: مدرکش رو از آمریکا گرفته این آقای مهربون و کلی حالیشه:
.jpg)



این چند تا عکس هم به تقاضای بعضی از دوست جونام از خونه ام گذاشتم. خونه ای که خیلی دوستش دارم و از توی اون بودن و حتی زجر کشیدن درش که بیشتر به خاطر تنهایی هام بود لذت برده و می برم:
در رو که باز می کنی:
طرف در ورودی:
راهرو از اتاق خواب به هال:
آشپزخونه:
همون راهرو از هال به اتاق خواب:
در اتاق خواب:
من و تختی که روش می خوابم، درس می خونم، نماز می خونم (چون تمیزترین جای خونه امه) و وبلاگ آپ میکنم! الان ولو شدم روش!
(تمام وسیله های خونه رو خودم خریدم و جابجا کردم و چیدم!)
ان شاالله اگه شد عکسهایی از مجتمع مسکونی زیبامون، رخش سفیدم و دانشگاهمون بعدها می ذارم. ولی قول نمیدم چون نمی دونم کی میشه!
پ.ن. ممکنه یه مدت کوتاهی غیب شم. چون واقعا شلوغه سرم. و در عین حال باید برای تمدید پاسپورتم برم بمبئی و دوباره ویزام رو باهاش تمدید کنم و پلیس و.... کلا له ام! سعی می کنم زودی بیام.
تبریک نوشت:
روز معلم و استاد رو به همه ی معلمین خوب زندگیم از بچگی تا الان که خرس گنده ای شدم برای خودم تبریک می گم. مخصوصا به مامان گلم که نه تنها معلم بزرگ زندگیم توی همه ی عرصه ها بود، بلکه معلم بازنشسته ی آموزش و پرورش هم هست. کسی که حدود 33 ساااال با عشق به بچه های کوچیک درس داد و از این همه سال بیشتر از 20 سالش معلم کلاس اول ابتدایی بود. به نظر من مدیریت بچه های کوچولوی اول ابتدایی از همه ی دوره ها سخت تره. من که هر وقت می رفتم توی کلاس مامانم سرساااامممم می گرفتم. و البته همه ی ماها مدیون معلمین کلاس اولمون هستیم چون اونا بودند که پایه ای ترین حرف های زندگی رو بهمون یاد دادند.
به امید اینکه سال دیگه یا 2 سال دیگه این موقع منم به عنوان عضو کوچیکی از جامعه ی شما فرشته های حقیقی روی زمین باشم.
آخر نوشت:
اجی! مجی! لاترجی! راحیلا غیب می شود!
TAKE CARE
نظرات:










من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.