روزهایی که نمی دونم چجوری می گذره؟!
نرو... هی با توام! عجب آدمیه ها! بهت می گم نرو! یعنی توئه "ساعت" زبون آدمیزاد حالیت نمیشه؟! آخه مگه دنبالت کردند که اینقده تند تند میدوئی؟ یعنی خسته نمیشی؟
یادمه از اون موقعی که یادم میاد آروزم این بود که شبانه روز به جای 24 ساعت 30 ساعت می بود... ولی این روزها آرزوم اینه که ای کااااااااااااااااااششششش شبانه روز 40 ساعت می بود.
این روزها دارم یه کتاب گنده ی علمی رو به انگلیسی ترجمه می کنم که بچپونمش توی تزم. اولین کار ترجمه ام هست از فارس به انگلیسی اونم در باب science. وااااااییییی که چقدر دوره ی فوق لیسانس غرغر می کردم برای نوشتن پایان نامه اش. الان اون کتاب نزدیک 300 صفحه ای که براش اون همه زحمت کشیدم والبته الان reference بعضی از بچه ها شده و توی کتابخونه ی دانشگاه فوق لیسانسم داره پزش رو می ده، برام کلی بچگونه میاد. به خواب شب هم نمی دیدم بشینم تز بنویسم... اونم از نوع دکتراش... اونم به زبان انگلیسی اونم با این استاد راهنما جان گل و بلبل که مو رو از ماست می کشه بیرون و به همه چی گیر میده.
خلاصه که صمیمانه محتاج دعاهای خالصانه ی شما عزیزان برای فتح این قله هستیم.
آخه سرجام هم که نمی شینم. کلی از وقتم رو فرانسه گرفته که یه امتحان مهمش "9می" هست که سوالات مستقیما از پاریس میاد و بعدش برمیگرده اونجا برای تصحیح. و مدرک خیلی معتبریه که تمام دنیا قبولش دارن. ولی واقعا سخته و کلا دارم له میشم زیر سختی این زبان...
آخیشششششششششششششششش... کمی سبک شدم! چقده خوبه که اینجا یه عالمه گوش شنوا هست برای غرغرهای من :)
حالا اینا رو داشته باشین:
"درس خوندن" عزیزم... عاشقتم... خیلی دوستت دارم... ازت خسته نمیشم. هر روز بیشتر از دیروز عاشقت میشم. دوست دارم اینطور غرق شدن در تو رو. دوست دارم این دنیای جدیدی رو که بهم معرفی کردی. دوست دارم این موقعیت و شرایطی رو که برام بوجود آوردی. دوست دارم آدمهای بزرگی رو که به خاطر تو باهاشون آشنا شدم. کلا... عاشقتمممممممم....
چند روز پیش که برای ثبت نام رفته بودم موسسه، یکی از اساتیدمون گفت برای مشکلی که دارم برم پیش خانوم "ماریان" که فرانسوی هست و اونجا کا می کنه. دختره خیلی مودب و مهربون بود. کلی با هم حرف زدیم (اول به انگلیسی و بعدشم به فرانسه). بعدش قرار شد از دوشنبه هر روز تقریبا چند دقیقه برم پیشش تا با هم مکالمه کار کنیم. کاش وقتش رو داشته باشم و این موقعیت رو از دست ندم. خیلی موقعیت خوبیه که آدم با یک آدمی که کاملا مال اون کشوریه که تو داری زبانش رو یاد می گیری مکالمه کار کنه. تازه! اونم مجانی!
امروز که مثلا یکشنبه بود نمی خواستم برم بیرون و مثل بچه ی آدم کمی تزم رو جلو ببرم. یه 3 ساعتی ولو بودم روی لپ تاپ که "نوتن" از کتابخونه ی موسسه زنگ زد و بهم گفت که فتوکپی هام آماده اس. بیا بگیر که 1 هفته دارم می رم مرخصی و ...
علیرغم گرمای شدید هوا و روز تعطیل پاشدم رفتم موسسه. حدود 1.5 ساعت اونجا معطل شدم. بعدشم رفتم "مک دونالد" یه "مک چیکن اسپایسی" (یعنی ساندویچ مرغ مک دونالد که تند هم هست!) خوردم. بعدش تصمیم گرفتم تنهایی برم سینما. یعنی قبل از اینکه بیام بیرون رفتم توی سایت سینماهای هند و فیلمم رو انتخاب کردم و ساعتشم مشخص کردم!!!
رفتم یه فیلم خنده دار و رمانتیک هندی به اسم Housefull2 که جالب بود.




هنوز سیستم این فیلم های هندی توی مخم نرفته. 2 ساعت فیلم دیدیم. فکر کردم تموم داره میشه دیگه... ولی یهو برقا رو خاموش کردند و روی پرده به انگلیسی نوشتند میان پرده. خیلی خسته کننده اس سینما برام وقتی تنهایی میرم. بالاخره تموم شد. بعدشم رفتم 2 تا کیف خوشگل خریدم و برگشتم خونه.
این شب ها کلاس ورزشم رو هم تعطیل نکردم و کلا با رفت و برگشت و ورزش و حموم و... ۳ ساعتی وقتم رو میگیره. ولی خب آدم باید برای سلامتیش وقت بذاره. اونم یکی مثل من که همه اش غوز کردم روی لپ تاپ!
...
چند روز پیش توی دانشگاه چندتا دکتر اومده بودند که میزان کلسیم بدن رو با دستگاههای مخصوصی تعیین می کردند. بنده متوجه شدم که علیرغم این همه توجه و ورزش و خوردن شیر و لبنیات و همچنین قرص کلسیم باز هم میزان کلسیمم پایینه!!!
این شد که آقایون دکترا بهم گفتند با این سن کمت، منفی ۱.۳ برات نشانه ی خوبی نیست و بهم قرص های تقویتی کلسیم و منیزیم و ویتامین "د" دادند.
اینم از خوبی های زیستن توی قرن ۲۱ هست دیگه... قبل از هر اتفاق ناجوری، پیش بینی و پیش گیری میشه... اونم با ساده ترین روش ها و البته صرف کمی هزینه!
پ.ن. بابت همه ی خوبی ها، مهربونی ها، همدرد بودن ها، دعا کردن ها و در یک کلام فرشته بودن هاتون برای دوست کوچیک و بی هیچی مثل من، ممنونتونم. هیچ وقت این همه انرژی مثبتتون رو که از طریق این وبلاگ، تلفنی، ایمیلی، رو در رو و... فراموش نمی کنم. از خدای مهربونم که سایه ی همیشگیش رو همیشه توی زندگیم حس کرده و می کنم، برای همه اتون بهترین ها رو می خوام... هر چی که صلاحتونه و شایسته اتونه... ان شاالله
ممنون
![]()
![]()
نظرات:
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.