زندگی دوباره در ایندیا ...
واییییییی که اگه بدونینننننن پدرم دراومددددددد... بیچاره شدم. طبق معمول اضافه بار داشتم! 30 کیلو فوقش 35 کیلو می تونیم ببریم که بنده 2 برابر این مقدار رو داشتم! وای که حمل این همه بار توی قطار و بعدشم فرودگاه چه زجری داشت. بدنم هنوز کوفته اس. مخصوصا توی فرودگاه که 1000 بار باید check in و chek out بشه و اون همه دستگاه... بدنم می لرزه وقتی یادش می افتم. اون 6 ساعتی که توی فرودگاه خمینی بیکار نشسته بودم و خواب داشت چشام رو کور می کرد که آخرش بود! ساعت 1.30 نصفه شب رسیدم توی فرودگاه و پرواز تقریبا 6 ساعت بعدش بود. بارها رو هم 3 ساعت بعدش تحویل می گرفتند. با این حساب اگه من خوابم می برد و یهو وسیله ها غیب می شد تقصیر خودم بود. با انبر دست چشام رو وا نگه داشته بودم. 2-3 بار هم چرتم برد ولی از خواب پریدم.
خلاصه که پریدیم. و من طبق معمول هر بار که هواپیما داره می پره حالا چه می خواد از ایندیا به ایران باشه و چه از ایران به ایندیا چشام پر از اشک بود (همون فرزند طلاقی که گفته بودم!)
راستی اینسری 2 تا عمو و پسر یکی از اونا کنارم نشسته بودند که اصفهانی بودند. بار اولشون بود میومدند هند. برای 4 روز و بازدید از کارخونه. همه چی براشون غریب بود و برای همین از من کمک گرفتند و اینطوری شد که با هم رفیق شدیم و کلی تا خود بمبئی حرف زدیم. هیچی هم انگلیسی بلد نبودند. برای همین وقتی توی فرودگاه ایندیا براشون مشکل پیش اومد نمی دونستند چیکار کنن. برای همین توی اون شلوغی دنبال من گشتند و پیدام کردند. منم تا جایی که شد کمکشون کردم و رسوندمشون اون طرف پیش دختر یکی از اون آقاها که اومده بود دنبالشون. اونا هم کلییییی تشکر کردند و دعا خیر. خیلی حس خوبی داشتم :)
راستی یه خبر جدید بدم که البته برای خیلی هاتون همچین جدید هم نیست! مادربزرگ شدم! اینجانب جوونترین مادربزرگ دنیا هستم که در سن 30 سالگی 6 تا نوه ی ژیگول و بانمک و البته با گوشهای دراز دارم! بله! درست حدس زدین! "هانی" که فکر می کردم پسره، فارغ شدند! اونم وقتی من ایران بودم. بیچاره دوستم پریسا که خرگوشام پیشش بودند. هر چند که خودش کلی ذوق داشت ولی من کلی شرمنده اش شدم. البته 2 تا از نوه هام در روز دوم تولد به رحمت ایزدی رفتند و الان من عذادار هستم! روز دومی که برگشتم با اندیشه و رضا و الهام رفتیم دنبال زائو! وایییییی که نمی دونین چقده بامزه ان. دیروز چشاشون وا شد تازه! و هر روز ماشالله بامزه تر از دیروز می شن. همون روز که داشتیم از خونه ی پریسا برمی گشتیم رفتم دنی رو دادم pet shop. یعنی همون جایی که خریده بودمش. اگه بدونین چقده گریه کردم! ولی مجبور شدم. چجوری می تونستم از این همه خرگوش مراقبت کنم؟ لحظه های بدی بود. ولی می دونستم اگه بیارمش خونه دیگه نمی تونم ببرم پسش بدم. بچه ها کلی دلداریم دادند و رضا که هندیش خوبه با آقای فروشنده صحبت کرد و اونم به ما اطمینان داد که جای بچه ام خوب خواهد بود و کشته یا خورده نخواهد شد!!!
حالا بچه ها منتظرن که بریم، من نمی تونستم از دنی جدا شم. خلاصه که داستانی داشتیم. ولی بچه ها با کمی حرف و جک و خنده سعی کردند حواسم رو پرت کنن.
حالا هم از اون روز دارم از زائو و نوزادان پذیرایی می کنم. آیییی ماشاالله هانی می خوره! نیست 4 تا بچه شیر میده! کم مونده من رو هم بخوره! اصلا از دیدن صحنه ی شیر خوردن نوه هام سیر نمی شم. چه ملچ و مولوچی می کنن و چه دست و پایی می زنن. عین بچه ی آدم. یهو به خودم میام می بینم نیم ساعته از جام جم نخوردم! حالا بذارین کمی بزرگتر شن. عکساشون رو یه جا می ذارم. قرار شده تا 1 ماه که شیر می خوردن پیش من بمونن و بعدش 3 تاشون رو می دم به دوستام و یکیشون پیشم می مونه که هانی جونم تنها نباشه :-*
پ.ن1. اینسری توی دلم یک سوره ی واقعه نذر کردم که اشکم درنیاد. ولی فقط خدا می دونه 2-3 روز آخر چی به سر من اومد و مخصوصا ساعت های آخر برای درنیومدن اشکام چه زجری رو تحمل کردم. از درون می لرزدیم ولی خداییش کنترل خوبی داشتم. می دونتستم اگه گریه کنم برای مامان و بابا و داداشی سخت تر می شه جدایی. موقع خداحافظی لب هام روی گونه هاشون می لرزید ولی بازم کنترل کردم. بابا که طبق معمول گریه می کرد. مامان مثل همیشه صبور بود. روز آخر مامان 2 بار ازم خواست توی چاییش آب جوش بریزم در حالی که خودش کنار سماور ایستاده بود! یعنی اومد با ذوق صدام کرد و گفت می خوام دخترم برام چایی بریزه. و این اولین بار بود که... روزهای آخر هر 5 تا شعله ی گاز همه اش در حال کار کردن بود و من می بایست تمامی غذاهایی رو که مامان گل مد نظرش بود رو می خوردم. به واقع ترکیدم.
... قطارمون نیم ساعتی تاخیر داشت و توی اون نیم ساعت دل من داشت از توی دهنم می ریخت بیرون از بس گریه ام رو کنترل کرده بودم. سعی می کردم به هیچ کدومشون نگاه نکنم. وقتی هم که قطار حرکت کرد، بابا داشت گریه می کرد و مامان و داداشی با قطار می دوئیدن و مامان برام بوس پرت کرد. چی کشیدم... خدا میدونه...
پ.ن2. اینبار از همیشه کمتر هزینه کردم برای خروج از ایران. یعنی نه اضافه بار دادم (چون بارهام رو با بقیه که کمتر بار داشتند تقسیم کردم) و هم برای اولین بار عوارض خروج از کشور که 50 تومنی می شه رو ندادم! فقط همون 30 تومن آژانس راه آهن تا فرودگاه رو دادم. و این معرکه بود! همیشه وقتی می خواستم از ایران خارج شم جیب هام توی فرودگاه خالی میشد. خدا رو شکرت...
پ.ن3. بابا خیلی برای کار آینده ام نگران بود. منم روز آخر رفتم بهترین دانشگاه ولایت در اتاق رئیس دانشکده زیست شناسی. و اونا تا فهمیدن رشته ام چیه بهم گفتند ما به رشته ی شما برای اعضا هیئت علمی نیاز داریم با پایه حقوق ... چشام گردددد شد! مبلغ خوبی بود. یعنی از زیاد هم بیشتر بود. قرار شد رزومه ام رو براشون ایمیل کنم. آقا دکتره دو دست و دو پا من رو چسبیده بود که نمی خواد فوق دکترا بخونی! برگرد همین جا برو سرکار! تازه من فکر کردم درست تموم شده و از الان می خوای شروع کنی!
خدا جونم ممنونتم. می دونستم زحماتم رو بی نتیجه نمی ذاری. دوست دارم خیلییییییییییی.
پ.ن4. این روزها بعد از 3 هفته بخور و بخواب، کلی کار ریخته روی سرم که نمی دونم کدومش رو اول انجام بدم؟! کچل شدم....
نظرات:
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.