اونسری که داشتم می رفتم هند، یه خانوم خیلی باحال کنارم توی هواپیما نشسته بود که به عنوان توریست داشت میومد هند. خانومی حدودا 45 ساله و خیلی شیک پوش. کلی با هم حرف زدیم (اگه دوست داشتین دوباره دی 1389 رو بخونین که کمی راجع به حرفامون نوشته بودم.)

 اون خانوم یه مطلب خیلی خوب رو به من گفت که هیچ وقت یادم نمیره. اون به من گفت:

-          کسانی که در 2 کشور زندگی می کنند، مثل بچه های طلاق هستند. وقتی پیش مامانشونن، دلتنگ باباشونن و وقتی پیش باباشونن، بهونه ی مامانشون رو می گیرن.

 

این قضیه برای تقریبا همه ی اطرافیان من صدق می کنه و من بیشتر از 100 درصد بهش اعتقاد دارم. در ضمن اینکه عاشق ایرانم و قلبم برای وجب به وجبش می تپه، دیوونه ی ایندیا هم هستم و اصلا طاقت دوریش رو ندارم! یادم نمیره وقتی می خواستم برای این 3 هفته بیام ایران چقده دلتنگ خونه و بچه! و دوستام و ماشینم و استادام و دانشگاه و ... شده بودم! و در عین حال از اینکه دارم میام ایران و می تونم عزیزانم رو بعد از کلی مدت ببینم چقده خوشحال بودم که توی پوست خودم نمی گنجیدم و زودتر از هواپیما خودم توی آسمونا بال بال می زدم!

و حالا... بعد از 24 روز ... حالا دوباره بوی رفتن میاد. از این بو متنفرم. بویی که برام سردرد میاره، بغض میاره، اشکای خورده شده میاره، توی فکر رفتن میاره، دیدن زجر کشیدن مامان و بابا و داداشی رو میاره و یه عالمه بوی دیگه که ازشون بیزارم. مادامی که توی دلم دارم قند آب می کنم که از دوباره دارم می رم وطنم (ایندیا) و یه عالمه روز طلایی دیگه شروع می شه. ترکیب این 2 تا یه چیزی مثل ترکیب شور و شیرینه! یا شیرینی و تلخی بهتر بگم! اینقدر که توی دلت یه زلزله ی 8 ریشتری رخ میده که سیستم بدنی و گوارشی و ... همه چیزتو میریزه به هم...

این روزها همه اش توی فکرم. اگه کسی صدام نکنه همه اش زل زدم یه نقطه و ...

دوست ندارم هم کسی خلوتم رو بشکنه...

نگاه از پشت سر به مامان، بابا و داداشی... تقدیس سرتاسر پیکر نورانی مامانم، دستای پینه بسته ی بابا و تمامی اجزای صورت و موهای رو به سفید گذاشته اشون که باید این قابلیت رو داشته باشی اون بغض لعنتی رو هر آن فرو بدی ... چون ممکنه هر لحظه اونا بخوان چیزی بهت بگن و برگردن توی صورتت...

چقدر از این روزها بدم میاد... کاش زودتر 4 روز دیگه بیاد ...

ایران خوب بود. اینسری واقعا قشنگ بود. به جز... به جز دردی که برام ناآشنا نیست. و بنا به تقدیر و خواست پروردگارم محکوم به تحمل چند باره ی این زجرم. ولی نمی دونم چرا اینسری جنسش فرق می کنه. اینسری داره منو از درون می سوزونه... خدا جونم مثل همیشه کمکم کن. لااقل کاری کن که سردی دستها و پاهام و لرزش دستام و سرگیجه هام که همه اش عصبیه قطع بشه. کاری کن که بفهمم خیلی چیزها واقعا ارزش فنا شدن نداره... کمکم کن...

اینسری یه عالمه از دوستا و آشناها رو ندیدم! یعنی خیلی هاشون متوجه نشدن که من اومدم ایران! خدا رحم کنه اون روزی رو که متوجه شن. کی می خواد جوابشون رو بده؟! ولی واقعا تقصیر خودم نبود. وقت کم و کلی کار.

اینسری 2 بار رفتم تهران. یکبار با مامان و بابا که خیلی خوب بود. یکبار هم برای دیدن دوستانم. البته اونبار هم خیلی خوش گذشت. شب اولش رو رفتیم کنسرت بنیامین (که البته من همه اش خواب بودم! قابل مقایسه با کنسرت ابی نبود و اصلا نمی تونستم هضم کنم که با آهنگای به اون شادی بشینم سرجام که مبادا بهم تذکر ندن!). بعد از کنسرت هم یه عالمه عکس توی فضای برج میلاد انداختم که واقعا قشنگ بود. اون شب رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.

و روز بعدش هم کلی خرید کردم. شب دومش هم برای اولین بار توی کل عمرم در ایران  یه سورپرایز پارتی برای تولد رفتیم و واقعا خوش گذشت.

 

پ.ن1. ببخشید اگه با عنوان این پست ترسوندمتون... مگر حاج حسین آقا (بابای طفل معصومم) از روی نعش من رد بشه و بتونه مامانم رو زبونم لال طلاق بده. البته اگه کار بدی کنه و مامان گلم رو اذیت کنه، رسما خودم طلاقش میدم!

 

پ.ن2. این روزها هوای دلم ابریه... دلم هنوز نرفته برای مامانم تنگ شده ...