سراب ردپای تو... کجای جاده پیدا شد؟

سرابی از حرکت متین چادری مشکی با قدم هایی از جنس قدم های فرشته های عرش الهی...

 

کجا دستاتو گم کردم... که پایان من اینجا شد؟

تصویر حرکت دستانی رنجور و پردرد... و در عین حال مهربان، در حال خداحافظی... از پشت شیشه ی قطاری به طرف پرواز... بیش از 1.5 سال پیش...

 

کجای قصه خوابیدی... که من تو گریه بیدارم

که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

حُرم وجود پربرکتی که می تونه تمام زندگی من باشه... چیزی که از اکسیژن الان بیشتر بهش احتیاج دارم ولی مجرم به سکوتم...

 

تو با دلتنگی های من... تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری... تظاهر می کنم هستی...

مدتهاست که فکر می کنم هستی... در گوشه گوشه ی زندگیم... در جای جای وجودم... و در تمام رویاهای صادقانه ای که تعبیری زیبا جز استجابت دعاهای تو ندارند...

 

تو آهنگ سکوت تو ... بدنبال یه تسکینم... صدایی تو جهانم نیست.... فقط تصویر می بینم...

روزها و ماهها و سالهاست که تصویری می بینم از تو... در بی نهایتی که خودم ساخته ام از وجود نورانی ات... در معنویتی فراتر از مادیتی بی محتوا...

 

یه حسی از تو در من هست... که می دونم تو رو دارم... واسه برگشتنت هر شب ... درارو باز می ذارم...

و ای کاش زودتر این در باز می شد... دری رو به آغوش پرمهر و معنویتت... به آغوشی 2 وجبی به وسعتی فراتر از بهشت الهی...

 

 

روزهای دیگر هم گذشت... و همچنان دلتنگی های من ادامه داره... دلتنگی نه برای ایران و وطنم... نه برای هیچ کسی به اندازه ی مادرم...

مادری از جنس نور، فرستاده شده از عرش الهی... فرشته ای نجات بخش در تمام عرصه های زندگی من و داداشی...

همه چیز رو نمی تونم توی وبلاگم بگم... فقط بگم... اگه مادرم نبود من به هیچ جایی نمی رسیدم...

مامانی دلم برات ضعف داره میره... دلم ... دلم... امان از این دلم...

می پرستمت یگانه فرشته ی زندگیم...

... و یک روز سجاده ای پهن خواهم کرد زیر پاهایت... و سجده می سایم کف پاهایت را... روزی ... جایی... همین نزدیکی...

و این روزها دلم حتی برای نورهای منعکس شده از چشمان معصوم و مظلوم و پردردت تنگ شده...

دلم حتی برای عمق نگاه همیشه محزون و نگرانت که جز خدا و من و داداشی هیچ کی تعبیرش رو نمی فهمه تنگ شده...

دلم تنگ شده برای اون تسبیح بنفشی که خودم برات خریدم و توی دستای نورانیت هر روز بارها گردونده می شه برای تموم کردن صلوات ای نذری برای من و داداشی که هیچ وقت هم تمومی نداره

دلم تنگه اون دقایقی هست که تو خوابی و من در تاریکی شب بالای سرت بشینم و با صدای نفس هات و نگاه کردن به بند بند وجودت آرامش بگیرم...

... , من... همچنان.... تظاهر می کنم هستی...

روزت مبارک تمام زندگی من و داداشی...

روزت مبارک یگانه معبود زمینی من...

به وسعتی غریب... فراتر از آسمانها و زمین و عرش الهی دوستت دارم و می پرستمت...

جانم فدای مادرم...


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

تشکر نوشت: معصومه ی گلم... دختردایی خوش قلبم... ممنون که امسال زحمت تهیه ی هدیه ی روز مادر رو کشیدی. هیچ وقت این محبتت رو فراموش نمی کنم...

امسال باری اولین بار روز مادر رو یادم رفته بود و نصفه شب قبلش فهمیدم قضیه رو...از بس این روزها درگیر و مشغولم.