سلام به روی ماه دوستای گلم

می دونم خیلی کم پیدا شدم. ولی بازم می دونم که می دونین چقده سرم شلوغه. مخصوصا توی این ماههای آخر.

این مدت جشن رنگها رو داشتیم توی هند که به روز "هولی" معروفه. اگه یادتون باشه هر سال من شرکت می کنم توی این جشن و تا می تونیم آتیش می سوزونیم و همدیگه رو رنگی می کنیم. ولی لطفا اصلا از من نپرسین که بعدش قیافه ها چه شکلی می شه و چقدر باید توی حموم خودتو بسابی تا شاید اثری از رنگها نمونه. حموم من که بعد از دوش گرفتنم شده بود صورتی! و خانوم خدمتکار بیچاره 2 بار اونقدر سابید تا تقریباً! رنگها رفت.

دیگه اینکه برای کارهای آزمایشگاهیم تقریبا آماده شدم. البته این موضوع "کشت بافت انسانی" خیلی برام سخت و جدیده. و مخصوصا اگه یه خانوم هندی بسیار بی ادب و از خود متشکر بخواد بهت یاد بده که دیگه... نور علی نور می شه...

ان شالله قراره از فردا کار رو شروع کنیم. سلولهای انتخابی من سلولهای zr75-1 هستند که یک نوع سلول سرطان سینه هستند. من باید اثر یک دارو رو روش امتحان کنم ببینم جواب میده یا نه. این دارو هم به اصرار خود من داروی جدیدی هست. من دوست ندارم کار بقیه رو تکرار کنم. درسته کار اولمه. ولی دوست دارم اگه زحمتی می کشم نتیجه داشته باشه.

می دونم سخته... ولی مگه من تا حالا این همه کار سخت نکردم توی زندگیم؟ این یکی هم روش! همون علاقه ام کافیه :) برای اینکه منو هل بده جلو.

دیگه اینکه... می خواستم توی این دو ماه خودم رو برای امتحان آیلتس هم آماده کنم. شروع هم کردم. ولی دیدم واقعا نمی کشم... گفتم این یکی دیگه باشه برای ایران. فعلا کارای اینجا واجب تره.

.

.

.

حدود 10 روز پیش تولد پریسای مهربونم بود توی یک کافی شاپ زیبا. دوست پسرش براش این جشن رو گرفته بود. طبق معمول در جوار پریسا جونم کلی بهم خوش گذشت.

.

.

.

خبرهایی که از ایران راجع به زلزله شنیدم اصلا برام خوشایند نیست. هر موقع زلزله می شه دوستای هندیم منو خفه می کنن با اس ام اس هاشون. اینکه آیا خونواده ام خوبن یا نه؟ بعضی هم زنگ می زنن. مثل استاد راهنمای گلم. منم بهشون گفتم توی شهر من نیومده زلزله. ولی من برای مردم کشورم نگرانم. و ناراحت برای اون زلزله زده ها.

خدای مهربونم... کمی ارامتر... نیازی به زلزله نیست...کاخ آروزهای این مردم، دیرزمانی است که فرو ریخته است...

تو رو خدا مواظب خودتون باشین. مثل اینکه بازم قراره... خیلی نگرانم L((((((

.

.

.

من توی اتاق لیزیک...

دراز کشیده که داروی بی حسی اثر کنه... یک آهنگ ملودرام فوق العاده زیبا داره پخش میشه. در محیطی فوق العاده تمیز و کلاسیک. با خدمه ای سراپا پوشیده با لباس فرم. و ... با ژورنالی متعلق به ماه آوریل در دستم. ژورنالی پر از عکس هایی متنوع از خانوم های شیک پوش ... ناگهان صفحه ای نظرم رو جلب کرد. درست دیده بودم. اون عکس متعلق به ایران بود. با نوشته هایی از دو خانوم ایرانی و تفسیری متفاوت از یک خارجی. برای همه عجیب بود که چرا ایران جزو بیشترین مصرف کننده های مواد آرایشی هست و اینکه... خیلی براشون عجیب بود که در ایران هیچ خانومی حق انتخاب نوع پوششش رو نداره. و اینکه حتی نوع پوشش یک خانوم می تونه اونو بندازه توی زندان. و اینکه...

سریع ژورنال رو بستم که کسی نبینه و ازم سوالی نپرسه. چون عملا هیچ جوابی برای این چیزا ندارم. همونطوری که بارها ازم سوال شده و من پاسخی نداشتم.

کمی فکر کردم... آره... این چیزا یه مدتی برای من خیلی آشنا بود... الان چرا دیگه اونا برام آشنا نیست؟ الان چرا خیلی چیزا یادم رفته؟ یعنی من که 90% هندی شدم، چجوری می خوام برگردم ایران؟ چجوری دوباره به فرهنگی که توش شاخ و برگ گرفتم برگردم.... چجوری خیلی چیزا رو دوباره یادم بیاد؟ چجوری همه اش سعی کنم انگلیسی حرف نزنم که هیچ! حتی یک کلمه انگلیسی از دهنم نپره؟! خدایا! من واقعا به ساده بودن توی این کشور عادت کردم. عادت کردم آرایش نکنم. عادت کردم با همه حتی با سگی نحیف که گوشه ی خیابون خوابیده مهربون باشم. عادت کردم به اینکه ساده بخورم. ساده فکر کنم. ساده بپوشم... خالا چی میشه؟ من حتی اینجا عادت کردم به اینکه هیچ کسی حقی نداره به من بگه چجوری لباس بپوش یا فکر کن یا ... حالا چجوری دوباره برگردم جایی که همه با همه کاریت کار دارن؟!

چجوری بعد از تقریبا 2 سال برگزدم به کشوری که بچه ها می گن حتی اونایی که بعد از 1 سال رفتن از تغییرات بدش در قیمت ها و روحیه ی مردم شوکه شدن؟ چجوری دوباره برگزدم به جایی که حتی سایز لباسم رو باید طبق ایمان مردهاش میزون کنم؟! چجوری میشه دیگه به خدا در قالب سجاده ی کوچیکی که بی ریا در اتاق دربسته ی خونه ام خلاصه می شه نگاه نکنم؟ و همه اش به این نگاه کنم که باید اگر مسجد می رم یا اگر کار خوبی می کنم کسی ببینه که اگه برای استخدام اومدن دم در خونه ام همسایه ها بگن این خدا پرسته؟!

خدای مهربونم خودت می دونی چقده می ترسم از بازگشت به سرزمین مادریم. خودت می فهمی چرا... خودت کمکم کن.

پ.ن. حس جنینی رو دارم که می خواد از شکم مادرش بیاد توی یک دنیای دیگه. اونقدری که از بازگشت به ایران 100% عوض شده بعد از این مدت دارم، از اومدن به ایندیا برای بار اول نداشتم...