چهارمین و آخرین جشن تولد در کشور 72 ملت ایندیا... آغاز شیرین 32 سالگی
خلاصه که عین حرکت ابرها، زمان هم داره می تازه... و اینکه من آدمیزاد عمرا بتونم به گرد پاش برسم... فقط می تونم تمارض کنم که دارم ازش استفاده می کنم و در این راستا تمام سعی و تلاشم رو کنم.
... و اما 31 سالگی...
واقعا پر تنش بود. اونقدر که اتفاقات عجیب و غریب و ریز و درشت توی این سال زندگیم افتاد که یادم نمیاد توی هیچ سالی افتاده باشه. 31 سالگی برای من پربار بود. ارائه ی تز دکترام که هیولایی وصف ناشدنی بود برام (با ترجمه ی اون کتاب گنده ی فارسی که تنها منبع من بود و بایستی برام اولین بار کتابی رو به زبان انگلیسی ترجمه می کردم تاااااااا اون همه سرچ و تحقیق و شب زنده داری و دود لپ تاپ خوردن و...). گرفتن 2 تا دیپلم که براشون کلییییییییییییی زحمت کشیدم و دوندگی داشتم: دیپلم زبان فرانسه (که 2.5 سال طول کشید) و دیپلم بیوتکنولوژی صنعتی. قدم گذاشتن در راهی که کلی به اطلاعاتم افزود. از مهندسی ژنتیک بگیرین تا کشت بافت گیاهی، بیواینفورماتیک، تخمیر، آفت کش های زیستی و کنترل کیفیت و ... ساختن پلاستیک زیستی با دستای خودم که اوج این مرحله از زندگیم بود و برام بسیارررررررررررر شیرین و لذت بخش.
توی این سن، قدم در راهی گذاشتم که آرزوی چندین ساله ام بود. یعنی وارد شدن به "کشت بافت جانوری" و کار کردن روی سلولهای سرطانی و امتحان کردن دارو روی اونا... البته این یکی تا سال جدید زندگیم همچنان ادامه داره چون تازه شروعش کردم. یک کنفرانس بین المللی هم داشتم که مقاله ام به بهترین نحو در جلوی افرادی از کشورهای مختلف دنیا ارائه شد و بالاترینش اون آای دکتر فوق العاده پرمغز و مهربون انگلیسی بود که استاد یکی از دانشگاههای نیویورک بود. وقتی دیدم از کارم راضیه و خوشش اومده بیشتر راضی شدم از زحماتم.
در کنارش مقاماتی هم در ورزش کسب کردم. اول اینکه خوش فرم ترین و مقاوم ترین دختر جیممون معرفی شدم البته بعد از گذروندن امتحاناتی سخت. دوم اینکه به عنوان most stylish lady جیم برگزیده شدم. و در آخر اینکه در اون بازار پرآشوب انتخاب مدل، پذیرفته شدم و روی سن با لباس عروس هندی قدم گذاشتم... جلوی اون همه پروژکتور و... که البته برای قدم گذاشتن روی اون سن هم کلی وقت و انرژی صرف کردم و کلاس هاش رو رفتم که چجوری حرکات موزونش رو قاطی نکنم...
توی این سن.... خدای من... قشنگ ترین رویای زندگیم به حقیقت پیوست... سرنوشتی رویایی که حتی اگه تا ابد دووم نداشته باشه، هیچ وقت در منظر من تموم شده نخواهد بود و جاودانه اس. و می خوام خدای مهربونم رو شکر کنم به خاطر تجربه ی این حس نایافتنی برای هر کسی در این اوضاع پرآشوب قرن 21!
توی این سن خب... بدی هایی هم داشت. که البته همون بدی ها برای من تجربه ای شدند گرانبها که در آینده خیلی به کمکم خواهند اومد. آدم های خوب و بد خیلی دیدم. کسانی رو دیدم که زیر نقاب دوستیشیون عقابی از خشم و نفرت و حسادت و عقده داشتن نسبت به منی که هیچ بدی ای بهشون نکرده بودم. و تنها حسادت و عقده های درونیشون باعث شد که بخوان منو اذیت کنن. ولی من... به راحتی هر چه تمامتر باهاشوت کات کردم. و مثل یه تیکه آشغال از زندگیم انداختمشون بیرون. و از طرفی دوستانی پیدا کردم واقعا خوب و متعالی، نقطه ی مقابل اون به اصطلاح آدم نماها...
بدی های دیگه ای هم بود که نمی خوام بگم و صلاح می دونم توی قلب خودم و مامان گلم بمونه.
و .... نقطه ی عطف 31 سالگی من: مادرم...
تمام هستی من که بی وجود نازنینش هیچ نبودم... نقطه ی عطفی که از حضور مادی گرانبهاش رو توی این سن محروم بودم ولی معنویت وجودش و دعاهای ارزشمندش همیشه و در همه حال با من بود... کسی که هرآنچه که دارم از او و دعاهای خالصانه اش دارم. (حتی به اندازه ی سر سوزنی شده جبران می کنم مادرم... به بزرگیت قسم... هر چند که تو نیازی به جبران نداری ... و من بی هیچ، هیچ گاه قادر به جبران نخواهم بود... ولی... تمام سعیم رو می کنم...)
.
.
.
و اما

خیلی برنامه دارم برای 32 سالگی. می شه گفت سرنوشت ساز ترین سال قصه ی زندگی من توی این سنه. سالی که می خوام بعد از این همه سال درس خوندن، زندگیم رو شروع کنم. زندگی ای بدون تنش های درس و امتحان و... هر چند که چند ماه اولش درگیر کارای دفاعیه و مقاله نوشتن و کشت بافت انسانی هستم... ولی به نیمه ی دوم نرسیده کلی از هیجانات زندگیم رو به حقیقت می پیوندم... البته با کمک خدای مهربونم و دعاهای بی منت و خالصانه و برآمده از دل مامان گل عزیز تر از جانممممممم.

برمیگردم با خاطراتی فراموش نشدنی از این روز زیبا

من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.