فرصتی برای تغییر + دعوتی + سینما

 

در چند روز اخیر، توی دپارتمانمون خبرهایی بود. به مدت 1 هفته فستیوال لباس برقرار بود. برام فوق العاده هیجان انگیزناک و جالب بود.

البته روز اولش رو متوجه نشدم... چون خیلی کم تابلوی ورودی دپارتمان رو می خونم. دوشنبه ی اون هفته وقتی رفتم هدی رو توی آرمایشاهشون ببینم (هر روز به هم سر میزنیم... مخصوصا که الان فقط 3 تا ایرانی هستیم و قدر هم رو بیشتر می دونیم. من و هدی دانشجوی PhD هستیم و پیام دانشجوی فوق لیسانس) ...خلاصه که وقتی رفتم ببینمش، بهم گفت:

-          چرا قرمز پوشیدی؟!

منم از همه جا بی خبر گفتم مگه چی باید می پوشیدم؟!!!

هدی گفت مگه Board رو نخوندی؟ این هفته فستیواله لباسه. امروز باید یه میکسچری از رنگ پرچمشون رو می پوشیدی؛ یعنی سفید و سبز و قرمز!

گفتم از فردا fallow می کنم!

3 شنبه روز "سفید و سیاه" یا "آبی و سفید" بود. منم که خراب لباس پوشیدن و ست کردن و تیپ زدن!

اون روز شلوار سفید 6 جیب پوشیدم با یه بلوز مشکی که یه عالمه توپهای سفید کوچولو روش داشت. آستین هاشم از دور بازو چین می خورد می افتاد!

4 شنبه روز Twin بود. یعنی باید یه پارتنری پیدا می کردی و عین هم لباس می پوشیدین... من و پیام می خواستیم دوقلو شیم که بچه زد زیرش!

5 شنبه تعطیل بود (خوشبختانه!!!)

جمعه روز Skirt and tie بود. یعنی پسرها کراوات می زدند و دخترها دامن می پوشیدند. (البته بعضی از دخترها کراوات دخترونه زده بودند که خیلی شیک بود و من رو ترغیب کرد که برم کراوات هم بخرم!!!)

(اون روز نهارم رو با بچه های فوق لیسانس خوردم. داشتند تمرین رقص می کردند. در کلاس رو بسته بودند و برای فستیوال رقصی که چند هفته ی دیگه اس تمرین می کردند. دخترها با دامن و پسرها با کراوات... خیلی بامزه شده بود... مخصوصا تمرین های دونفره و گروهیشون...)

شنبه سخت ترین روز بود. روز Mismatch و برای من که همیشه رنگ همه چیز رو با هم ست می کنم (تیشرت و کفش و گوشواره و حتی گیره هایی که فرو می کنم توی موهام یا رنگ دستبند و روبان سرم و ...) خیلی سخت بود! روز شلخته بودن! یکی می خواست یه لنگه کفش بپوشه یه لنگه دمپایی؛ یکی می خواست یه طرف موهاش رو ببنده یه طرفش رو باز بذاره؛ یکی می خواست یه پاچه ی شلوارشو بده بالا یکیش پایین ...

ولی من... خیلی که به خودم فشار آوردم تونستم گوشواره هام رو لنگه به لنگه بندازم. یعنی با تیشرت قرمز و کفش قرمز و گیره ی قرمز، یه گوشواره ی آویز مروارید سفید بندازم و یک گوشواره ی سبز که 3 تا مربع توی هم بود!

و اما دوشنبه ی این هفته که بهترین روزش بود! روز traditional و شکلات (چون روز ولنتاین بود)

پروژه ای داشتم برای پیدا کردن "ساری" و بعدش پوشیدنش! هدی جون یه ساری قرمز خوشگل بهم داد و نوا جون یه ساری گلبهی و طلایی خیلی ناز... ولی من فقط تاپ مناسب با ساری قرمزه رو داشتم. پس اونو پوشیدم... یعنی سعی کردم که بپوشم!!! ولی هر کاری کردم نشد که نشد! با اینکه شب قبلش هدی بهم یاد داده بود ولی نتونستم.آخه خیلی سخته

رفتم خونه ی همسایه کناریم. بیچاره می خواست بره حموم. پشت در قایم شده بود! ولی سریع رفت لباس پوشید و همه ی ساری هاش رو بهم نشون داد. ولی من فقط از یکیش خوشم اومد! که اونم گفت می خواد برای تولد پسرش که شنبه ی این هفته اس بپوشه!

خلاصه که وقت نداشت و من رفتم طبقه ی بالا پیش اون یکی همسایه ی هندیم که باهاش جورترم...

اونم نبود

شوهرش گفت رفته مرکز شهر

با استیصال نگاهی به آقای شوهر کردم و گفتم:

- من چیکار کنم؟! داره دانشگاهم دیر می شه

اون بیچاره هم رفت و در همسایه روبروییش رو زد

از بخت بد باز هم یه مرد در خونه رو ما کرد

(نمی دونم اون موقع روز چرا خونه بودند؟!)

خلاصه که رفت خانومش رو صدا کرد... اونم می خواست بچه اش رو ببره مدرسه

نمی دونین توی طبقه ی ۶ چه اوضاعی شده بود!!! پر شده بود از آدمایی که می خواستند بهم کمک کنند ولی یا وقت نداشتند، یا بلد نبودند!

بالاخره در یکی از خونه ها رو که زدند یه خانومه قبول کرد که ساری رو تنم کنه... البته گفت خیلی خوب بلد نیستم... منم گفتم:

- اصلا اشکالی نداره!

ولی خیلی زیبا ساری رو تنم کرد... البته کلی سنجاق خوشگل فرو کرد توی اقسانقاط ساری که خوب واسته! یه سرویس خیلی خوشگل گردنبند و گوشواره ی سنتی هندی هم بهم داد و همین طور النگو... که النگوهاش برام کوچیک بودند

(سریع بعد از بازگشت از دانشگاه رفتم پیشش و یه بشقاب پر از کیت کت بهش دادم و سنجاق های خوشگل و سرویسش رو بهش برگردوندم

(نمی دونم اینا چجوری ساری تنشون می کنن! کنترلش واقع سخته! ۱۰۰ رحمت به مانتو و شلوار خودمون!!! اصلا چجوری باهاش کار می کنن من نمی دونم؟!مثلا خدمتکارم هر روز با ساری میاد خونه تمیز می کنه! یا حتی با ساری سوار موتور و دوچرخه می شن!

ما که ماشین رو به زور روندیم باهاش! من موندم چند ماه پیش اون خانومه توی کلاس ورزش چه شکلی با ساری اومده بود و ورزش می کرد؟!!!)

خلاصه که رسیدیم یونیورسیتی و دپارتمان جان!

همین که از ماشین پیاده شدم و رفتم طرف بچه ها (همه جلوی در اصلی دپارتمان جمع شده بودند و عکس می گرفتند) همه ی دوربین ها چرخید طرف من

نیست فقط من و هدی خارجی بودیم و ما رو با ساری ندیده بودند خیلی براشون جالب بود.

اینقده عکس گرفتیم و ازمون عکس گرفتند که چشامون قیلی ویلی میرفت!

روز خیلی باخالی بود!

همه تحویلم می گرفتن و از من و هدی تعریف می کردند!!!

خیلی ساریم ساده بود... ولی براشون جالب بود که اولین بار...

استاد راهنما جان که اینقده تحویل گرفت و تعریف کرد و... که آب شدم

راستی اون روز روز شکلات هم بود که پسرها به دخترها شکلات میدادند (ولنتاین)...

ما هم که بی کس وکار!!! فقط استاد راهنما جان کلی بهمون شکلات داد که می گفت داداشش از ایرلند آورده... البته وقتی لابراتوآر خالی شد یه مشت گنده از شکلاتهای خارجی رو یواشکی گذاشت توی دستم

(خدا رو شکر که این علاقه رو توی دل استاد راهنمامون نسبت به ما انداختی... واقعا نعمتیه اینجا)

.

.

.

 شب یکشنبه ی گذشته هم صاحبخونه ام و خانومش از بمبئی اومدند پیشم و بعدش هم من رو واسه شام بردند رستوران مورد علاقه ام یعنی up and above.

شوهره کلی از خانومش تعریف میکرد و خانومش به من یواشکی می گفت:

دوباره داستان رو شروع کرد!

وقتی صاحبخونه می خواست برای خودش مشروب سفارش بده از خانومش اجازه گرفت...

و بعد از صادر شدن اجازه سفارش داد.

خانومش گفت :

من به خدا اعتقاد دارم... و خدای من شوهرمه!!!!

...

توی یه قسمت دیگه من بهشون گفتم:

- من واقعا خوشبختم که صاحبخونه های خوبی مثل شما دارم...

اونا هم گفتند:

- ما خوشبختیم که مستاجر خوبی مثل تو داریم!!!!

(هر دفعه که میان خونه ام از تمیزی و دکوراسیون و... تعریف می کنند و از اونجایی هم که همیشه اجاره رو سروقت میدم و حتی زودتر کلی هوامو دارند.)

بهم گفتند تا لحظه ای که توی ایندیا هستی می تونی توی خونه ی ما زندگی کنی... نعمتیه واقعا! دنبال خونه رفتن اینجا اونم به تنهایی یعنی مصیبت...

ناهار یکشنبه رو هم دعوت 2 تا از همکلاسی های کلاس زبانم بودم (آبهی و پراوین)

که خوش گذشت.

این مدت 2 بار سینما هم رفتم:

یکی فیلم  Dil To Bacha hai Ji:

و یکی هم که همین امشب دیدم به اسم Tangled که 3Dimential بود و قشنگ و رمانتیک:

 

راستی امروز برای مشاوره برای یه عمل جراحی رفتم دکتر

احتمالا 3 ماهه دیگه باید 3 بار عمل کنم

نپرسین عمل چی لطفا چون دوست ندارم توضیح بدم و نگرانتون کنم

فقط برام دعا کنین چون خیلیییییییییییی از اتاق عمل و بیهوشی و تیغ و از همه مهمتر دردش می ترسم

اونم اینجا که هیچ کی نیست کمکم کنه... ولی یه جورایی مجبورم اینجا عمل کنم... چون همه گفتن حتما اینجا عمل کن چون بهتر جواب میده...

پس:

مثل همیشه التماس دعا

برم بخوابم که از صبح دارم می دوئم!

شاد باشین عزیزان دوست داشتنیم

 

مهم مهم مهم و تبریک ولنتاین :-)

 

سلاااااااااااااااااممممممم

امیدوارم خوب باشین

ایمیلم رو عوض کردم

اگه امکان داره ایمیل هاتون رو برام بذارین

آدرس ایمیل هیچ کسی رو ندارم

اگه امکان داره هر چی ایمیل دوست و آشنا هم دارین که من می شناسم برام بفرستین

به اون قبلیه لطفا دیگه ایمیل ندین

ممنونتونم

پ.ن. کلی اتفاق افتاده که سر فرصت براتون تعریف می کنم

راستی ولنتایتنون هم مبارک

 

پروژه ای جدید در راستای  خانوم دکتر شدن :-)

 

از اونجایی که راحیلا خانوم هندی تقریبا ترکونده توی همه ی زمینه ها  (از بس ورجه وورجه و فعالیتش زیاده!) در زمینه ی درسی که مهمترین مساله بودنش در ایندیا هست هم خودکشی کرده و تونسته جزو اولین دانشجوهای PhD دانشگاه بزرگ پونا یونیورسیتی باشه که نه تنها در کمتر از 1 سال پروژه ی دکتراش رو تموم کرده و 4 تا مقاله نوشته و یک کنفرانس شرکت کرده، بلکه بنا بر سوابق درخشان این خانوم کوچک جثه، استاد راهنمای ایشون یک پروژه ی 1 ساله ی خیلی عالی بهش پیشنهاد کنه که برای حال و آینده اش بسیار عالی باشه.

بله... بعد از سمیناری که توی کنفرانس بین المللی ارائه دادم و به چشم خیلی ها عالی اومد، یکی از اون دکترهایی که بعد از سمینارم دنبالم دویده بود  و سوال پیچم کرده بود، 1 روز بعد از کنفرانس اومد توی اتاق استاد راهنمام و پیشنهاد این پروژه رو داد.

 آقای دکتر بوتانیست هست و بسیار پولدار.

 2 تا مزرعه ی بزرگ خارج از پونا داره که جون میده برای کارای بیولوژیستی و فیلدی... پریروز با یه ماشین خیلی گنده که کاملا مناسبه برای کارای تحقیقاتی و فیلدی ما اومد دنبالمون و ما رو برد و محل های نمونه گیری رو نشونمون داد.

 هیچی دیگه قرار شده روی بیوسیستماتیک و conservation و فونستیک و فلئورستیک اون 2 تا مزرعه ی گنده در عرض 1 سال با همکاری من و ایشون و همین طور یکی دیگه از دانشجوهای استاد راهنمام کار بشه.

 مزرعه های آقای دکتر استریلیزه بودند. باور کنین فکر می کردم همه ی گیاهان و میوه های اونجا پلاستیکی اند و گلهاش مصنوعی. از اونجایی که ادغامی از science و باغبانی توش صورت گرفته بود واقعا جواب خوبی گرفته بود. هیچ شته و آفتی هم نبود اونجا. رودخونه هم کنارش بود. همین طور چمن کاری با میز و صندلی و...

آقای دکتر به من و سهینی (اون یکی دانشجوی استاد راهنمام) گفت شما بیاین اینجا از هر لحاظ امنیت دارین و برای خورد و خوراک و همین طور جای خواب و... هیچ مشکلی ندارین.

یک شانس خیلی بزرگ توی زندگیم رخ داده که همه اش رد پای خدا توش حضور داره.

بیاد مقاله ی من توی اون سمینار از بین اون همه مقاله accept بشه. بعدش اون آقای دکتر که می تونست وقت و هزینه و باغش رو صرف هر کدوم دیگه از ارائه کننده های مقالات اون کنفرانس بکنه، بیاد من رو انتخاب کنه... بعدش این همه امکانات و فرصت مطالعاتی بهم یه جا داده شه بدون هیچ هزینه ای...

...

بعضی ها بهم گفتند چرا هی می گی "خدا"؟!!

آخه موفقیت های تو اول و اول مدیون تلاشته و بعد پدر و مادرت...

برای من مهم نیست کی چی میگه. همون طوری که خیلی ها عقاید مذهبی من رو (که زیاد هم پررنگ نیست) زیر سوال می برند، برای خیلی ها هم من بی دین و کافر و جوگیر هستم! واقعا مهم نیست کی چی میگه. برای من مهم اینه که وبلاگم هم مثل خودم دورو نباشه. و همونطوری اینجا هستم که زندگی می کنم.

در جواب کسانی که گفتن چرا هی می گی خدا: من هر چی که دارم از اونه. از بزرگی هاش و محبت هاش. همین طور از دعاهای پدر و مادرم... و در آخر به خاطر تلاش خودمه که در مقایسه با دو کاراکتر اول اصلا به چشم نمیاد.

شاید باورتون نشه... ولی خیلی ها که مدارکشون رو قبل از من دادن سفارت هنوز نتونستند ویزا بگیرند و ایران موندند. ولی ویزای من 9 ماهه اومد... و خیلی چیزای دیگه که اگه توی وبلاگم دقت کنین متوجه می شین که یه سایه ی همیشگی، همیشه مواظبمه... مواظب خاله ریزه ای که نه تنها به تنهایی و بی هیچ پشتوانه ای اینجا داره همه جوره از پس همه ی مشکلاتش برمیاد بلکه موفقیت های اضافی و غیرقابل پیش بینی هم نصیبش میشه...

نمی دونم چرا؟! ولی آخر همه ی پست هام دوست دارم از خدای مهربونم و بابا و مامان گلم تشکر کنم که هر چی توی زندگیم دارم از اوناس...

پ.ن. استاد راهنما جان حسابی داره از خجالتم درمیاد و از اونجایی که پتانسیل زیادی رو توی وجود من نهفته میبینه، هر روز کلی کار روی سرم هوار می فرمایند.

این روزها استاد راهنمام به هر کی میرسه از من و تلاشم میگه و من کلی خجالت می کشم.

 

اون شب که داشتیم از باغ اون آقای دکتر برمی گشتیم (تا برگردیم شب شده بود!) اینقده از من تعریف کرد که آب شدم دقیقا. چون واقعا خودم رو لایق این همه تقدیر نمی بینم... اونم از استاد راهنما! چیزی که اینجا کمتر پیش میاد.

یه جمله ی استادم خیلی برام جالب بود وقتی به آقای دکتر گفت:

-          پارسال وقتی راحیلا از ایران برگشت، من فقط یه تیکه استخون میدیدم! از بس به خاطر نمونه گیری و جمع آوری اطلاعات تلاش کرده بود!

 

 

یک شب فراموش نشدنی در کنسرت ابی عزیزم+ پی نوشت: ببینین عکسا وا می شه؟!

 

دیشب یکی از بهترین شبهای زندگیم بود. پر از هیجان، پر از شادی، پر از خنده، پر از نشاط، پر از بالا و پایین پریدن، پر از انرژی و پر از زندگی...

من و بسیاری از ایرانیان مقیم پونا و همین طور خیلی از هندی ها! دیشب در محیط واقعا شادی که ابی عزیزم ساخته بود، زندگی کردیم. مصداق معنی قشنگ آرم کنسرت ابی در پونا که “Live in concert” بود.

چند نوع بیلیط بود: بلیط های 10000تایی (ردیف جلو و مبل چرم... حدود 240000 تومن ایران)، 8000تایی، 7000تایی و 5000 تایی (مبله)، 3500 (صندلی پلاستیک) و 2000 تا (حدود 48000 تومن ایران) که بدون صندلی بود.

من آخری رو گرفته بودم که ارزون تر بود. کنسرت در یک استادیوم ورزشی نزدیک پونا برگزار شده بود. حدود 1 ساعتی تاخیر داشت ولی بالاخره شروع شد. اول همه چیز مرتب بود. یعنی قبل از اینکه ابی بیاد روی سن. ولی وقتی که اومد و اولین آهنگش رو خوند:

"همین امشب فقط، امشب فقط، هم بغض من باش... همین امشب فقط، امشب فقط، مثل خود عاشق شدن باش... رو آوار تن خاطره ها تکرار من باش... همین امشب فقط، قفل کلید زندون تن باش...

همه دیوونه شدند... من جمله خود من که صدای ابی من رو می بره فضا. وقتی که هی تکرار می کرد:

"ای ماشالله...." همه جیغ می کشیدند.

"فدای تک تکتون ابی بشه"

"قربون تک تکتون من ابی برم"

دیگه جمعیت نتونست طاقت بیاره و هجوم بردند طرف سن ... (طفلی اونایی که بیلیطهای بالای 100 هزار تومن و یا 240 هزار تومنی رو خریده بودند هاج و واج نیگاه می کردند.)

آهنگ نوازش که یکی از تاثیرگذارترین و جدیدترین آهنگهاشه رو هم خوند.

گارد ویژه به سختی جمعیت رو کنترل می کردند.

خلیج رو هم خوند.

"مست چشات"... وای که ابی جان منو بردی فضا با این آهنگت...

"نازی ناز کن"، "بگو ای یار بگو که دلم تنگ شده... رو زمین جا ندارم آسمون سنگ شده"، آهنگ "وقتی دلگیری و تنها" (که 80%ش رو حضار خوندند"، و خیلی آهنگ های دیگه که یادم نمیاد ولی همه زیبا بودند و به یاد موندنی...

اینقده جیغ کشیده بودم که تمام تارهای صوتیم آسیب دیده و درد می کنه. آخه اون موقع همه جیغ می کشیدند و حال هیچ کی دست خودش نبود:

" ابی دوست داریم... ابی دوست داریم"

و ابی می زد روی قفسه ی سینه اش و بوس پرت می کرد برای حضار.

راستی یادم رفت بگم که اولش یه خانوم و آقای هندی که فکر کنم مسوول انجا بودند رفتند و برای ابی و مهشید (خانوم ابی)، خال هندی گذاشتند و ریسه ی گل آویزون کردند براشون.

ابی می گفت:

"به نظرتون من حالا خوش تیپ تر نشدم؟"

گارد ویژه حلقه ی دفاعی دور جمعیت تشکیل داده بودند... ولی قربونش برم خودم! صف جلو بودم! آخر آخرش که دیدم سمت چپ سن فقط 5-4 تا ایرانیه و هیچ کی متوجه ی اونجا نشده. رفتم اونجا و از کنار کنار اجراشون یعنی از نزدیکترین جا، موسیقی آخر رو گوش دادم.

ابی وقتی میدید همه دارند آهنگ هاشون از حفظ می خونن خوشحال شده بود و وقتی حضار آهنگشو می خوندند، روی سن دراز کشید!

راستی اینجانب رفتم جلو و با خانوم ابی هم دست و رو بوسی کردم و عکس گرفتم.

خلاصه که... نمی تونم بگم چقدر کیف کوک شدم... شما هم حتما خواننده ای هست که خیلی صداش رو دوست داشته باشین. حالا تصور کنین که  این خواننده اصلا ایران نباشه و شما یک BIG CHANCE داشته باشین تا توی کنسرتش باشین و توی 1 قدمیش.

به ابی عزیزم: ابی جان، ممنون که اومدی هند... من و تمام ایرانیان به خواننده های مهربون و شایسته ای مثل تو افتخار می کنیم و عاشقانه دوستون داریم.

پ.ن. کاش می شد توی کشور خودمون هم این خواننده های جایی داشتند برای اجرا. توی کشور غریب هر کاری کنی بازم غریبی و باید به ساز اونا برقصی. دیشب ابی بارها از حضار تقاضا کرد که :

" من واقعا شرمنده ام که اینو می گم... ولی بهم اخطار دادند که اگه مردم نرند عقب نمی تونم بخونم... شما برین عقب... من میام اونجا براتون می خونم..."

آهنگهای ابی همه محجوبانه و رمانتیک و با مثما بود. حالا خیلی از آهنگ های جدید توی ایران هم قر داره و هم خواننده اش معلوم نیست چجوری مجوز گرفته برای این آلبوم!

حالا یکی مثل ابی... صدای دوم جهان... با این سن و سال... با همه حیا و نجابتش، با همه ی فروتنی و مهربونیش باید... ای بابا... مثل اینکه بازم نباید چیزی بگم...به امید روزی که مشکلات بزرگ و کوچیک کشورمون به زودی حل بشه.

 اینم عکسهایی از دیروز و دیشب

ابی جان در ماشین در استادیوم

 سن قبل از ورود ابی عزیز

 

ورود خواننده ی دوست داشتنی و هجوم حضار

 ابی و خانومش در حال آذین بندی شدن توسط هندی ها

جاااااااااااااااااان که اینقده ذوق می کردی که همه باهات می خوندند

گارد ویژه که عملا هیچ کاری از دستشون برنمیومد

"اون دو تا مست چشاااااااااااااااااات... داره خوابم میکنه... ذره دره اون نگاااات داره آبم می کنه..."

سلطان صدایی ابی جان

چی بخونم؟!

چند تا خانوم از حضار که با یه آهنگ غم انگیز داشتند قر می دادند...

ابی بعد از تموم شدن آهنگش بهشون گفت:

" باتشکر از شما خانوما... ولی احیانا آهنگ رو اشتباهی نیومدین؟!

"مهشید" همسر ابی

جمعیت...

خال هندیش رو

ابی وقتی دراز کشیده بود روی سن

پ.ن. مامان گل میدونست که می خوام برم

و می دونست هم که خیلی بالا و پایین می پرم بهم سفارش اکید کرده بود که شام بخورم و برم

ولی تا ۲ نصفه شب هیچی نخورده بودم

داشتم سرگیجه می مردم

ولی واقعا ارزشش رو داشت

واقعا لذت بردیم و شبی فراموش نشدنی رو توی زندگیمون سپری کردیم

 

 

کلاس ورزش مدرن

 

از اون روزی که اومدم (حدود 3 هفته ی پیش) همه اش می گفتم بعد از کنفرانس حتما میرم جیم ثبت نام می کنم. و این کار رو هم کردم. چون همه جا با ماشین میرم، خیلی بدنم کرخت شده بود. مخصوصا که ایران هر روز می رفتم کلاس ورزش؛ حتی توی این 1.5 ماه که برای استراحت رفتم هم کلاس ورزشم رو کات نکردم.

یه کلاس ورزش تازه تاسیس کنار خونه امون باز شده که شنیده بودم از اون یکی که قبلا می رفتم خیلی بهتر ولی گرونتره!

خلاصه که رفتیم و دیدیم بلههههههههههههه

بسیار amazing تشریف دارند. 4 طبقه کلاس ورزش با جدیدترین، تمیزترین و مدرن ترین وسایل ورزشی.

نشسته بودم که خانومه برام توضیح بده که چقدر باید پیاده بشم و برنامه ی کلاس ها و بهم بده. خانومه در حین اینکه داشت با من حرف می زد، هی نگاهش می افتاد پشت سر من و می گفت الان میام!آخر سر نتونست طاقت بیاره و گفت می تونم برای شما و این آقا با هم توضیح بدم؟!  برگشتم دیدم یه پسر هندیه اس. گفتم اشکالی نداره. خلاصه که یه آقا پسر trainerی که اونجا کار می کنه اومد و بعد از توضیحات اون خانوم، من و اون آقا هندیه رو سوار آسانسور کرد و بهمون همه جا رو نشون داد.

خیلی خیلی وحشتناک تمیز بود و view باحالی داشت. ما هم قبول کردیم و اومدیم فرم ثبت نام رو پرکنیم خانومه با اینکه می دونست من و اون هندیه هیچ نسبتی با هم نداریمُ خیلی معمولی گفت:

-          ما به مناسبت ولنتاین 10 روز Offer داریم (یعنی تخفیف میدن). که حدود 25 هزار تومن از شهریه اتون کم میشه. و شرطشم اینه که باید couple ثبت نام کنین (یعنی دوتایی!) حالا اگه می خواین با هم ثبت نام کنین تا از این offer بهره مند شین...

من داشتم از خجالت آب می شدم. نه به ایران که این همه محدودیت (گاهی بیش از حد افراطی) وجود داره و نه به اینجا که ...

توی فکر بودم که پسر هندیه گفت باشه من حاضرم!!!

هیچی دیگه از شهریه امون 25 هزارتایی کم شد البته خدا رو شکر بدون هیچ پیامدی. البته حس کردم که داره افکاری در شخص مقابل جون می گیره که با درایت همیشگی سرکوبشون کردم!

2 روزه که میرم کلاس. ساعت 6.30 صبح که هوا تاریکه پا میشم. 7 صبح دیروز ایروبیک داشتیم، و 7 صبح امروز یوگا.

قبل یا بعد از کلاس تردمیل و دوچرخه ثابت و ... میرم.  خیلی برام جالب بود که توی همه ی دستگاه هاشون تلویزیون کار گذاشته بودند که 10 تا کانال زیبا داشت و تو می تونستی در حین ورزش از دیدن فیلم هندی و آمریکایی، و شوهای زیباشون لذت ببری

پ.ن. بالاخره ما از این روز ولنتاین (روز عشاق) یه خیری دیدیم!

 

یه موفقیت بزرگ دیگه

 

اگه 10 سال پیش یکی به من می گفت که یه روزی دانشجوی دکترا می شی اونم توی یه کشور دیگه اصلا باورم نمی شد. موقعی که دفاعیه ی فوق لیسانسم رو ارائه می دادم (با اون همه استرس و ترس و لرز) اونم به زبان فارسی و جلوی تنها 3 دکتر و 20-10 دانشجوی فوق لیسانس، تصورش رو هم نمی تونستم کنم که یه روزی، یعنی روز 29 ژانویه ی 2011 ساعت 11.20 صبح توی یک کنفرانس بین المللی جلوی حدود 340 نفر آدم تحصیلکرده، از اقسانقاط جهان، با زبانها و فرهنگهای مختلف، به زبان انگلیسی سمیناری رو ارائه کنم که همه خوششون بیاد. اونم توی کنفرانسی که خیلی از مقاله ها رد شده بودند و تنها 29 مقاله برای ارائه انتخاب شده بودند و بقیه پوستر...

از 340 نفر حضار، بالغ بر 250 نفرشون دکترا و پروفسورای رشته ی من رو داشتند و یا دانشجوی اون بودند. و بقیه دانشجویان فوق لیسانس. استاد داور من یه آقای 35-34 ساله ی آلمانی بود. نمی گم استرس نداشتم که هیچ، مثل بید داشتم می لرزیدم... مخصوصا یکی مونده به ارائه ی من همه اش آب دهن قورت می دادم و دستم رو به دسته ی صندلی فشار می دادم...ولی همه اش به خودم می گفتم: " تو آرامش داری!" یا " تو به بهترین نحو از عهده ی این کار برمی آی" و ...

و این جملات و تلقین ها خیلی بهم کمک می کرد. البته تلقینات استاد راهنمای عزیزم هم بی تاثیر نبود که همه اش بهم می گفت: تو می تونی ومن مطمئنم...

ولی وقتی رفتم روی سن، و از اون بالا سمینار هال به اون بزرگی و اون همه حضار رو دیدم، وقتی دوربین فیلمبرداری سمینار و دوربین های فیلمبرداری و عکاسی حضار و همین طور چشاشون رو دیدم که روی دهان مبارک بنده فوکوس کردند، یهو یه چیز توی دلم هری ریخت پایین.

ولی وقتی به عنوان تنها ارائه دهنده ی اون سمینار، سمینارم رو با جمله ی زیبای "In The Name of God The Companionate the Merciful" شروع کردم، آرامشی عجیب گرفتم... طوری که 80% سمینارم رو در حالیکه به حضار نگاه می کردم، از حفظ می گفتم... هر چند بعد از گفتن " به نام خدا"، توجهات بیشتر شد... چون استارت کارم متفاوت بود با بقیه...

بعد از اینکه با تشویق حضار از سن اومدم پایین، استاد راهنمام و استاد کناریش باهام دست دادند و گفتند که بسیار عالی بود و اعتماد به نفس قابل توجهی داشتی. همین طور حضاری که صندلیشون جلوی من بود هم بهم به خاطر ارائه ی زیبا (به گفته ی خودشون البته!)تبریک گفتند.

همین طور بعد از اون و حتی روز بعدش که آخرین روز سمینار بود، همچنان همه بهم تبریک می گفتند.

بعد از سمینار چند دکتر و دانشجوی دکترا از من سوالاتی رو پرسیدند که جواب دادم. شماره تلفن و ایمیل ام رو هم خیلی خواستند (برای تبادل اطلاعات) که بهشون دادم.

اولین کنفرانسی بود که در هند شرکت کرده بودم و تا دلتون بخواد، برای نهار و صبحانه غذای هندی خوشمزه خوردم. خوشبختانه، چون کنفرانس بین المللی بود، غذاها رو تند نکرده بودند که مهمانان خارجی اذیت نشن. ولی با این حال بازم تهش تند بود.

امروز هم استادم بهم گفت که من تنها دانشجوی PhD ارائه دهنده بودم و بقیه ی خارجی ها از استرالیا و آلمان و ... اساتید دانشگاه و سن های بالاتر از من بودند... خیلی خوشحال می شم و در عین حال خجالت می کشم وقتی استاد راهنمای عزیزم، از پریروز تا حالا، به هر کی می رسه، از من تعریف می کنه...

این اولین تجربه برام بسیار شیرین بود و دوست داشتنی.

پ.ن1. اون روزها که با بابای بیچاره و گلم، توی اون هوای داغ و محیط های خطرناک می رفتیم نمونه گیری... اون موقع هایی که برای اومدن به هند این همه زجر می کشیدم، زجرهایی که تا حالا کشیدم و باز هم باید اینجا، توی یه کشور غریب اونم تنهایی بکشم، داره جواب میده... و من تا آخر عمرم هم خدا رو شکر کنم، باز هم نمی تونم شکر یگانه معبود دوست داشتنیم رو به جا بیارم.

پ.ن2. و اما بشنوید از خونواده گلم... مامان و بابا... خیلی دوست داشتم توی کنفرانسم باشین. ولی نشد. هر چند که اگه بودین هم چیزی متوجه نمی شدیدن. ولی تمام دقایق سمینار دهان من و حرکاتش دست خودم نبود و من این رو می فهمیدم. کسی، چیزی... اونها رو به زیبایی حرکت می داد. بدون هیجان، بدون لرزش و بدون حرکت اضافی. کسی به من اعتماد به نفس می داد و ... مثل همیشه می دونم از کجا بود... چون قبلش به مامان و بابا زنگ زده بودم و ساعت دقیق کنفرانس رو گفته بودم، اونها توی اون لحظات در حال دعا بودند برام. سریع بعد از سمینار از سمینار هال رفتم بیرون و به بابا و بعدش مامان زنگ زدم. تمام خستگیم دررفت وقتی خوشحالیشون رو شنیدم. مامان گفت کی شروع شد و کی تموم شد؟ گفتم فلان ساعت. گفت: باورت نمیشه که دقیقا توی همون لحظات "ختم سوره ی یاسین" رو شروع کردم و موقعی که زنگ زدی تموم شد...

وقتی تلفن تموم شد می خواستم برگردم توی سمینار هال که دیدم یه آقای دکتری منو دنبال کرده و اومده بیرون تا ازم سوال بپرسه!...

به گفته ی استاد راهنمام این کنفرانس برای استارت کار بسیار عالی بوده.

امیدوارم بازم از این تجربیات دوست داشتنی داشته باشم. نه تنها توی هند، بلکه حتی خارج از ایندیا.

 

پ.ن۴. تمام این ۳ روز راننده ی شخصی استاد راهنمام بودم. یعنی صبح زود می رفتم دنبالش و بعداز ظهر هم برش می گردوندم خونه اش.

به احترام دوستان خارجیم وقتی اونا سوار ماشینم میشن آهنگ خارجی و انگلیسی زبان می ذارم.

استادم گاهی با آهنگ ها زمزمه می کرد.

یهو رفت روی آهنگای ۶ و ۸ی فارسی.

به استادم گفتم شما ناراحت نمی شین؟

گفت نه! ما باید به تمام زبانها و فرهنگ ها احترام بذاریم.

پ.ن۵. اولین روزی که سمینار شروع شد یه خانوم هندی که ساری زیبایی پوشیده بود رفت روی سن و جلوی اون همه دکتر و پروفسور شروع کرد به خوندن... به نظر من اصلا قشنگ نخوند!

پ.ن۶. می خواستم چند تا عکس بذارم که نشد. لینکش رو بهتون میدم ببینید باز می شه. این عکسا رو خودم گرفتم:

http://irupload.ir/viewer.php?file=36848642849540899543.jpg

فضای سمینار با هیئت ژوری

 

http://irupload.ir/viewer.php?file=68763443852838277656.jpg

این خانومه بعد از من سمینار داد. من چند دقیقه پیشش جای اون واستاده بودم . اون سمت چپی که نشسته هم استاد داور آلمانی برای ۴ سمینار از ۲۹ سمینار بود

 

http://irupload.ir/viewer.php?file=19027899344840733358.jpg

عکس یکی از ناهار ها. اونی که توی کاسه اس، حلواست. هم اسمش و هم طعمش شبیه حلواهای ایرانی بود

Take care

 

وقتی خدا عکس می گیرد ...

 

دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه ميرفت و برمي گشت. با اينكه آن روز هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود دختر بچه طبق معمول هميشه به سوي مدرسه به راه افتاد. بعد از ظهر كه شد هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق به راه افتاد.

مادر كودك نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد يا رعد برق بلايي سر او بياورد. تصميم گرفت با اتومبيل به دنبال دخترش برود. باشنيدن صداي رعد ود يدن برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد. اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف خانه در حركت بود ولي با هر برقي كه در آسمان زده ميشد او مي ايستاد به آسمان نگاه ميكرد و لبخند ميزد و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار ميشد.

زمانيكه مادر اتومبيل را كنار دخترك رساند از او پرسيد: "چكار ميكني؟ چرا هينطور بين راه مي ايستي؟" دخترك پاسخ داد: "من سعي ميكنم صورتم قشنگ به نظر بيايد چون خدا دارد مرتب از من عكس ميگيرد!"

پس يادمان باشد:

"در طوفانهاي زندگي لبخند را فراموش نكنيم صاحب دوربين مواظب ماست."

 

تولدت مبارکککککککککککک مامان گلم :-*

 

 

چند ساعت پیش که مامان گل زنگ زد:

- سلامممممممممممم

- سلامممممممممممم دخترم... اگه کاری داری بگو قطع کنم...

- نه... توی آزمایشگاه بودم... اومدم بیرون.

- خوبی؟

- مرسی... مامان، مثل اینکه یه چیزی رو یادم رفته از ایران بیارم. میری توی اتاقم...

- آره...

- توی کمد لباسهام... اون گوشه... توی یه ساک فانتزی ...

- آهان... پیداش کردم... خب...

- خب حالا اون زرورق های روش رو با پوشال ها رو بردار ببین ...

- واستا...

- تولدت مبارک ماماننننننننننن گلللللللللللللللللل

- واییییی... مرسی دختر گلم... آخه چرا توی این بی پولی این کارا رو می کنی؟ من از دست تو چیکار کنم؟ ان شاالله بتونم جبران کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(مامان گلم...کاش میدونستی هر وقت که این جمله رو می گی، از خجالت آب می شم)

- مامان می شینم گریه می کنم ها... من که کاری نکردم... ان شالله دستم بره توی جیب خودم خیلی بیشتر از اینا به گردنم حق داری... فقط از خدا خواستم وقت و پولش رو بهم بده...

- ان شالله... دستت درد نکنه بازهم...

....

چند روز پیش که می خواستم بیام، یه ساعت مچی مارکدار زنونه ی طلایی و سفید خوشگل برای مامان گلم خریدم و قایمش کردم... دوست داشتم روز تولدش براش کادو بخرم... گل بخرم... کیک بخرم... بقیه ی چیزا رو که نمی شه از ورای این همه فاصله انجام داد... ولی این حداقل کاری بود که از دستم برمیومد.

 

تبریک تولد به یگانه بهانه ی بودنم...

معنای زندگی را در وجود تو یافتم...

در برق نگاه... شیرینی کلام و لبخند بی ریای تو،

در دستانی که در راه بزرگ کردن من، لطافت خودشون رو از دست دادند...

در چین و چروک هایی که شاید به نظر بعضی زیبا نباشند... ولی برای من با مثماترین منحنی های عالمند...

در موهایی که به خاطر نگران بودن برای حال من و داداشی، رو به سفیدی می گذارند...

در دعاهای خالصانه ای که هر روز و هر شب به درگاه پروردگار فرستاده می شوند و اون رو حس می کنم... حتی از راه دور چون می فهمم که نیرویی ماوراء الطبیعه همیشه مراقبمه...

در روزه هایی که در گرمای تابستان و سرمای زمستان، برای رفع مشکلات و موفقیت هایم گرفته می شوند...

در بدن پاکی که نجیبانه، در زیر چادری سفید پنهان شده و از خدا برایت بهترین ها را می خواهد...

در اشک ها و بغض هایی که موقع جدایی، خورده می شوند...

در تسبیح بنفشی که هیچ گاه صلوات های نذریش در راه پیروزی و موفقیت هر چه بیشتر من و داداشی،  تمام نمی شه...

در...

واییییییییییییییی ... مامان... اگه بخوام بنویسم، تا قیام قیامت باید بنویسم... از تو، خوبی هایت و روشنایی وجود خدا در صورت نورانی ات...

به امید اینکه هیچ وقت از دعاهای اعجاز انگیز و حضور پرمهرت بی نصیب نمانم...

تولدت مبارک مامان خوشگلم

 

 

داستان یک پرواز یخی با فرودی داغ، مشغله های این روزهام و پذیرش در کنفرانس

 

سلامممممممممممممممم

خوبین؟اگه بدونین دختر حاج حسین معمار! نازک نارنجی و تی تیش مامانی چقدر شاهکار کرده این چند روزه باورتون نمیشه

کلا من که خودم رو به عنوان "راحله" ایرانی دیگه نمی شناسم و قبول ندارم

اینجانب یک "راحیلا" ی هندی پرتلاش، اکتیو، نترس، خستگی ناپذیر و سگ جون!!!! هستم!

جونم براتون بگه که از بدو ورود دارم می دوئم. اصلا فکرشم نمی کردم یک ایران رفتن و برگشتن اینننننننننننننننننننننن همه مصیبت داشته باشه! البته با انرژی ای که از مامان گل و بابای عزیز و داداشی نازنازی گرفتم، با قدرت چند برابر دارم به کارهام می رسم.

قبل از اومدن تا اونجایی که جا داشت از همه طلب حلالیت خواستم. از اونجایی که هواپیمای زیبای ایران ایر ارومیه، فقط چند روز قبل از پرواز اینجانب سقوط فرموده بودند! تقریبا این حس رو داشتم که به جای کابین هواپیما دارم وارد مرده شور خونه می شم. هر چند همگی دوستانم و برادر گرامیم متفق القول بودند که "بادمجون بم آفت نداره!" (واقعا چقدر همه به من ارادت دارند)

این رو ببینین:

لوگوی جدید سازمان هواپیمایی جمهوری اسلامی!

پرواز را به خاطر بسپار، هواپیما سقوط کردنیست!

 

اینسری یه راست از ولایت رفتم به طرف فرودگاه. خیلی دوست داشتم دوستانم و فامیل هام رو ببینم. البته نه همه رو! اونایی که واقعا بامعرفت بودند... اونایی که توی این ۱ ماه همه اش باهام در ارتباط بودند و یا حداقل ۱ بار تلفن کردند یا اس ام اس فرستادند... بگذریم که بعضی تا ولایت هم اومدند و با اینکه خیلی ابراز دلتنگی کرده بودند حتی ۱ دقیقه هم وقت برای دیدن من نذاشتند! حتی جلوی در خونه یا مثلا بگن من برم ۱ دقیقه سر ۴ راه ببینمشون... بعضی هم که هر سری می رم ایران منتظرند من زنگ بزنم و به خاطر بعضی چیزای الکی ازشون دلجویی کنم... که اینکار رو هم نکردم.... البته به خیلی ها خودم زنگ زدم و به دیدن خیلی ها هم خودم رفتم... با وجود کمبود وقت...اونایی که عشقشون، دوست داشتنشون، مهربونیشون واقعیه... بامعرفتن... و هیچ انسانی جز اینا چیزی نمی خواد.... ولی کلا اینسری خیلی ها رو توی زندگیم بیشتر شناختم...

بگذریم....

داشتم می گفتم که یه راست رفتم فرودگاه چون واقعا اینسری که ۹ ماه بود پیش خونواده ام نبودم، خیلی بچه ننه شده بودم و تا ثانیه ی آخر چسبیدم توی بغل مامان گل.

وقتی رسیدم فرودگاه با اینکه خودم رو تا اونجایی که جا داشت پیچیده بودم، تمام زانوهام مرتعش بود. درجه دما ۱۳- تا ۱۴- بود!!!!!

ناگفته نمونه که عین آدمهای بی آی کیو ولو شدم توی برفا و عکس انداختم که اونم توی اون همه لرزش بی تاثیر نبود.

(آخه می خواستم با عکس برفها به دوستای هندیم پز بدم!. وقتی به داداشی گفتم برای چی می خوام عکس بگیرم، گفت:

خوشم میاد این همه راحتی... بی غم... اصلا دنده چهارت جا نمیره!!!)

...

پروازمون ۲ ساعت و حدودا نیم تاخیر داشت. می دونین چرا؟ چون هواپیما یخ زده بود! یکی از لوله های اصلی هواپیما هم ترکیده بود که تا اومدن اونو درست کنن و بدنه رو یخ زدایی کنند، شد اون ۲.۵ ساعت تاخیر. با هلی کوپترهای کوچیک روی بدنه بخار می زدند که یخ زدایی شه... ولی بخار نرسیده به بدنه، یخ می زد...

من که هیچ امیدی به فرود سالم نداشتم و داشتیم با خانومی چهل و خورده ای ساله که برای گشت و گذار داشت میومد هند و کنارم نشسته بود و خیلی هم باحال و خوش تیپ بود، در مورد اینکه واقعا چه زندگی مفیدی داریم که بدنمون حیف و میل نمی شه و لااقل کوسه ها و ماهی های اقیانوس هند رو از گشنگی درمیاریم صحبت می کردیم و می خندیدیم.

این رو هم نگفتم که طبق معمول اضافه بار داشتم و یک بنده خدایی به پستم خورد که بارش کم بود و بهم کمک کرد وگرنه طبق معمول باید اضافه بار می دادم...

و اینکه باز هم نذاشتم کسی از خونواده باهام بیاد فرودگاه... چون از خداحافظی توی فرودگاه متنفرم و اصلا دلیلی هم نداشت که توی اون سرما زا به راهشون کنم... اونم توی اون همه برف و جاده ی یخی...

بالاخره هواپیما پرید و ما هم غزل رو زیر لب تلاوت می کردیم...

این خانومه که کنارم بود واقعا باحال بود و تا حد زیادی من رو از خستگی و کسالت درآورد.

جونم بگه براتون از فرودگاه بمبئی... تفاوت درجه دما بین فرودگاه خمینی و بمبئی ۴۰ درجه و بیشتر بود!

تصور کنین همه با پالتو و بوت و شال و کلاه یکدفعه وارد دمای ۳۰ درجه شدیم که نفس برمی گشت. دلم برای سیستم تنظیم کننده ی بدنم می سوخت که این همه بالا پایین می شد.

الته درجه ی دما توی پونا مثل همیشه از همه جای هند بهتر و متعادل تر بود یعنی حدودا ۵ تا ۱۰ درجه.

حدود ۵ ساعت از بمبئی تا پونا راه بود که از قبل ماشین کرایه کرده بودم و جلوی در فرودگاه منتظرم بود...

در خونه ام ۴ تا قفل داشت که توی لحظات آخر یادم اومد که یکی از قفل ها رو توی خونه جا گذاشته بودم. از اونجایی که باتری گوشیم تموم شده بود به مصیبت شماره ی یکی از همسایه های هندیم رو گیر آوردم که کلید ساز بیاره برآم. وقتی رسیدم کلید ساز منتظرم بود که در خونه رو وا کنه.

داشت در رو وا می کرد منم مثل این آواره ها با کلی ساک نشسته بودم روی پله ها که شوهر همسایه روبروییم در رو وا کرد و کلی خوش و بش کرد. بعدشم خانومش اومد. ساکهام رو که دید چشاش گرد شد. گفت چند کیلو بار می تونی ببری توی هواپیما مگه؟ بعد براش توضیح دادم. گفت من برای یه سفر کاری ۱۰ روز دارم می رم کالیفرنیا. یه سری اطلاعات هواپیمایی گرفت ازم و ...

 در  که واشد خونه رو که دیدم وا رفتم... قشنگ میشد گلکاری کرد توی خونه از بس خاک نشسته بود. از روی سرامیک های سفید کف بگیر تا روی مبل و تخت و میز و ارگ و...

به ساعت نگاه کردم. حدود ۲۴ ساعت توی راه بودم. فقط تونستم برم حموم و بعدش بیافتم توی تخت. اصلا یادم نبود که نهار نخوردم و دارم غش می کنم. چشام داشت از خواب و گشنگی سیاهی می رفت که یکی زنگ زد. یکی دیگه از همسایه های هندیم برام ساندیچ جوجه آورده بود. گفت فهمیدم اومدی و حتما شام نداری... (خداییش چقدر اینا مهربونن. راستش خیلی خوشحالم که همسایه ی ایرانی ندارم. اینجا ایرانی یعنی دردسر... البته نه همه... ولی کلا هندی ها رو بیشتر قبول دارم)

هر کاری کردم هزینه ی ساندویچ ها رو هم نگرفت.

نمی دونم اگه اون ساندویچ نبود من از شدت ضعف و غش و گشنگی تا صبح دووم میاوردم یا نه!

ولی از اونجا که خدا بزرگه و همیشه هوام رو داره، اینسری هم به سلامت زنده موندم!

صبح با صدای در پاشدم... واقعا نمی تونستم تکون بخورم. از چشمی دیدم خانوم همسایه کناریمه... برام نون ایرانی و پنیر و آب معدنی گرفته بود. گفت رفته بود خرید گفتم برای تو هم بخرم... اگه باز هم چیزی خواستی بگو...

(میبینین چقدر مهربونن؟)

اون روز تولد یکی از دوستای هندیم هم بود که بارها بهم اخطار داده بود که اگه روز تولدش هند نباشم من رو می کشه! تا شب خونه رو مرتب کردم و شب با اینکه هنوز خسته بودم لباس خوشگل هام رو به همراه بوت مشکی تا زیر زانو پاپیونی که تازه از ایران خریده بودم پوشیدم و رفتم محل تولد. تولد توی یکی از بهترین دیسکوهای پونا و کلا ایندیا بود. شکل دیسکو شبیه سفینه ی فضایی بود و بسیار زیبا... شام غذای دریایی بود و بسیار خوشمزه. شاید باورتون نشه... ولی روی مبل نشسته بودم و به بچه ها نگاه می کردم که بالا و پایین می پریدن... توی اون همه سر وصدا داشت خوابم می برد!!!! تونستم تا حدود ۱ شب دووم بیارم... و بعد یکی از بچه های هندی من رو رسوند خونه.

تنها ایرانی دعوت شده من بودم. و این دوستم خیلی حق به گردنم داشت. یه جورایی باید می رفتم.

به هر حال...

روز بعد دیدم شیلنگ دستشویی دراومده و خونه رو داره آب می بره... زنگ زدم تعمیرکار اومد درستش کرد. وقتی رفت دیدم سیفون هم خرابه! باز زنگ زدم دوباره اومد. شیلنگ ماشین لباسشویی خراب بود و از جا دراومده بود... زنگ زدم اونم درست کردند... خدمتکارم و شوهرش اومدند بالکن و کف و شیشه ها رو تمیز کردند

شب هم رفتم ۳۰-۲۰ کیلو خرید مایحتاج خونه رو کردم. مثل پنگوئن راه می رفتم از بس بارهام سنگین بودند...

ماشین روز چهارم آماده شد... چون باتریش خوابیده بود مجبور شدم ببرمش تمیرگاه.

از روز دوم هم کلاس فرانسه ی فشرده دارم با "عسل"... چون هفته ی آینده داره برای همیشه برمیگرده ایران و می خوام حداکثر استفاده رو ازش کنم. تقریبا اکثر شب ها خونه ی عسل می خوابم و تا نصفه شب داریم درس می خونیم. خیلی سنگینه... ولی فعلا من گیر دادم به این زبان و خدا نکنه من به چیزی گیر بدم...

پریشب که داشتیم درس می خوندیم، همسایه پایینی عسل اینا اومدند بالا. خانومه از اونایی بود که توی ایران روی صورت بچه ها نقاشی می کشه. نشست روی صورت همه نقاشی کشید:

عسل رو شبیه گربه، مامان عسل رو شبیه ببر، من رو شبیه خرگوش، نسیم رو شبیه پروانه، هدی رو شبیه سگ، نوا رو شبیه اسکلت درآورد. اینقده خندیدیم که دل و روده امون پاره شد...

...

در این اثنا کمد دراور دار و کتابخونه هم سفارش دادم. که ساختند و آوردند.

راستی یه اتفاق خوب دیگه هم این مابین افتاد. دیروز که داشتم دور خودم می چرخیدم و نمی دونستم به کدوم کارم اول برسم، از مدیریت کنفرانس بین المللی "بیودایورسیتی" بهم زنگ زدند و گفتند که مقاله ام قبول شده و بایستی ۲۹ ژانویه برم و سمینار شفاهی داشته باشم. این موفقیت خیلی برام ارزشمنده... هم برای من هم برای استاد راهنمام. چون این کنفرانس هر چند سال یکبار برگزار میشه و چون بین المللیه و از تمام کشورها میان از ارزش بالای برخورداره.... خدا جونم ممنونتم.

مامان و بابای گلم طبق معمول خیلی خوشحالتم. مامان گفت:

- آفرین دختر گلم که خدا همیشه جواب سختی کشیدن هات رو میده.

بابا گفت:

- دستت درد نکنه بابا جان...

... و من تمامی خستگیم در رفت...

راستی Snowy هنوز من رو میشناسه. اون شب که داشتم می رفتم خرید خونه، یهو حس کردم یه چیزی پام رو ماچ کرد! برگشتم دیدم سگمه! اصلا فکر نمی کردم بعد از این همه مدت من رو بشناسه. باز هم به معرفت حیوونا. شنیده بودم سگ ها خیلی بامعرفتن... ولی نه دیگه تا این حد.

یک کار خیلی بزرگی دارم می کنم که چون به مامانم قول دادم توی وبلاگم نمی نویسم چیه. یه چیز بزرگ رو دارم می فروشم و به جاش یه چیز بزرگتر می خرم. کاری که تا حالا توی زندیگم نکردم. و واقعا برای یه دختر تنها انجامش سخته. ان شالله به موقع اش بهتون میگم قضیه چیه... ولی همین کار توی این همه مشغله برام یه دردسر شیرین بزرگ شده. که انشالله تا هفته ی آینده حل میشه.

فقط می خوام از عمرم، زندگیم، عشقم، نفسم، تموم هستیم، وجودم و همه ی هر چی که دارم، یعنی مامان نازنینم تشکر کنم که مبلغش رو بهم داد... اونم از پولی که براش 30 سالللل کار کرده. مامان گلم، عزیزم، زندگیم، تمام امیدم به روزیه که بتونم کمی... فقط کمی از محبت هات رو جبران کنم.

 

لحظات وداع (این رو آخر نوشتم که اگه کسی می خواد نخونه):

لحظه های دل کندن مثل همیشه سخت بود... من که کلا توی این لحظه ها با یه آدم مرده، یا روانی هیچ تفاوتی نمی کنم. روزهای آخر که مامانی زیر گردنم رو می بوسید.... روی قفسه ی سینه ام، گوشهام، چشام... دیوونه می شدم. ولی به روی خودم نمی آوردم. بابا اینسری ساکم رو خودش بست. شب آخر بابا برای بار چندم توی اینسری توی حیاط برام کباب برگ درست کرد.

- بابا... بیا روی گاز درست کن... سرده بیرون....

- نه! روی گاز زیاد خوشمزه نمی شه. تو نیا توی حیاط. هر وقت صدات کردم بیا.

- پس لااقل ذغال بریز... زودتر میشه

- نه این چوب خشک های درخت ها رو بریزم مزه اش بهتر می شه.

دادشی از بیرون با درآمد خودش غذای خوشمزه و دوغ و ماست موسیر می خرید. من و مامان رو می برد تفریح...

لحظات آخر که داشتم لباس می پوشیدم برم راه آهن، اصلا توی چشم بابا و مامان و داداشی نیگاه نمی کردم... چون می دونستم جنبه اش رو ندارم. کله ام رو می کردم توی کمد که مثلا دارم یه چیزی در میارم... کمی گریه می کردم و آروم می شدم...

وقتی می خواستم اتاقم رو ترک کنم و برم بیرون و داشتم یواشکی گریه می کردم، یهو مامان گل جلوم سبز شد و هر دومون میخ کوب شدیم.. به مامان گفته بودم اگه گریه کنی من نمیرم. مامان خوشگل و معصومم بغض کرد و اشکاش داشت آویزون می شه که گفت اگه گریه کنی منم گریه می کنم ها...

این جمله مثل آب روی آتیش بود که باعث شد نمی دونم چجوری اشکام رو قورت بدم... گفتم نمی دونم چرا همینطوری اشکام میاد مامان گل... دست خودم نیست.

من و مامان اینسری خیلی با هم بودیم. تا تونستم کمکش کردم و اون حرص خورد. می گفت ۴۰ روز اومدی این همه کار می کنی. باز هم بری این همه بدو بدو داری... ولی من لذت می بردم از کمک بهش. مامان کلی خرید رو گذاشته بود که من بیام انجام بده چون سلیقه ی من رو خیلی قبول داره. کلا اینسری نفسم با نفس مامان گل یه جا بود و همین جدایی رو سخت تر می کرد.

بوسه های آخر کنده نمی شد. لب هام به لپهای بابا و مامان و داداشی می چسبید و نمی خواست جدا بشه. ولی خداییش اینسری از همیشه بیشتر خودم رو کنترل کردم و غیر از اون یه سوتی که جلوی مامان گل دادم دیگه نذاشتم کسی اشکام رو ببینه... به جاش بعد از بای بای آخر و وقتی که قطار راه افتاد، خودم رو ولو کردم روی صندلی و ...

شاید این چیزها به نظر بعضی ها لوس بازی بیاد و یا ....

ولی باباو مامان و داداشی برای من گنج های زندگیم هستند و همیشه از خدای مهربونم خواستم که وقت و هزینه ی جبران کمی از زحماتشون رو به من بده و اگر روزی خواستم کمی... فقط کمی به اونها بی احترامی کنم، زندگیم رو تموم کنه.

...

 

راستی اینسری ایران بودنم در آخرین ماههای دهه ی ۲۰ زندگیم بود و اینبار زمانی قدم در خام مقدس وطن خواهم گذاشت که وارد دهه ی ۳۰ خواهم شد. دهه ای که تمامی آرزوهام توشه... و زمانیه که برای رسیدن بهتر بهش، از بدو تولد دارم تلاش می کنم.