فرصتی برای تغییر + دعوتی + سینما
در چند روز اخیر، توی دپارتمانمون خبرهایی بود. به مدت 1 هفته فستیوال لباس برقرار بود. برام فوق العاده هیجان انگیزناک و جالب بود.
![]()
البته روز اولش رو متوجه نشدم... چون خیلی کم تابلوی ورودی دپارتمان رو می خونم. دوشنبه ی اون هفته وقتی رفتم هدی رو توی آرمایشاهشون ببینم (هر روز به هم سر میزنیم... مخصوصا که الان فقط 3 تا ایرانی هستیم و قدر هم رو بیشتر می دونیم. من و هدی دانشجوی PhD هستیم و پیام دانشجوی فوق لیسانس) ...خلاصه که وقتی رفتم ببینمش، بهم گفت:
- چرا قرمز پوشیدی؟!
![]()
منم از همه جا بی خبر گفتم مگه چی باید می پوشیدم؟!!!
![]()
هدی گفت مگه Board رو نخوندی؟ این هفته فستیواله لباسه. امروز باید یه میکسچری از رنگ پرچمشون رو می پوشیدی؛ یعنی سفید و سبز و قرمز!
![]()
گفتم از فردا fallow می کنم!
![]()
3 شنبه روز "سفید و سیاه" یا "آبی و سفید" بود. منم که خراب لباس پوشیدن و ست کردن و تیپ زدن!
![]()
اون روز شلوار سفید 6 جیب پوشیدم با یه بلوز مشکی که یه عالمه توپهای سفید کوچولو روش داشت. آستین هاشم از دور بازو چین می خورد می افتاد!
4 شنبه روز Twin بود. یعنی باید یه پارتنری پیدا می کردی و عین هم لباس می پوشیدین... من و پیام می خواستیم دوقلو شیم که بچه زد زیرش!
5 شنبه تعطیل بود (خوشبختانه!!!)
![]()
جمعه روز Skirt and tie بود. یعنی پسرها کراوات می زدند و دخترها دامن می پوشیدند. (البته بعضی از دخترها کراوات دخترونه زده بودند که خیلی شیک بود و من رو ترغیب کرد که برم کراوات هم بخرم!!!)
![]()
(اون روز نهارم رو با بچه های فوق لیسانس خوردم. داشتند تمرین رقص می کردند. در کلاس رو بسته بودند و برای فستیوال رقصی که چند هفته ی دیگه اس تمرین می کردند. دخترها با دامن و پسرها با کراوات... خیلی بامزه شده بود... مخصوصا تمرین های دونفره و گروهیشون...)
![]()
شنبه سخت ترین روز بود. روز Mismatch و برای من که همیشه رنگ همه چیز رو با هم ست می کنم (تیشرت و کفش و گوشواره و حتی گیره هایی که فرو می کنم توی موهام یا رنگ دستبند و روبان سرم و ...) خیلی سخت بود! روز شلخته بودن! یکی می خواست یه لنگه کفش بپوشه یه لنگه دمپایی؛ یکی می خواست یه طرف موهاش رو ببنده یه طرفش رو باز بذاره؛ یکی می خواست یه پاچه ی شلوارشو بده بالا یکیش پایین ...
![]()
ولی من... خیلی که به خودم فشار آوردم تونستم گوشواره هام رو لنگه به لنگه بندازم. یعنی با تیشرت قرمز و کفش قرمز و گیره ی قرمز، یه گوشواره ی آویز مروارید سفید بندازم و یک گوشواره ی سبز که 3 تا مربع توی هم بود!
![]()
و اما دوشنبه ی این هفته که بهترین روزش بود! روز traditional و شکلات (چون روز ولنتاین بود)
![]()
پروژه ای داشتم برای پیدا کردن "ساری" و بعدش پوشیدنش! هدی جون
یه ساری قرمز خوشگل بهم داد و نوا جون
یه ساری گلبهی و طلایی خیلی ناز... ولی من فقط تاپ مناسب با ساری قرمزه رو داشتم. پس اونو پوشیدم... یعنی سعی کردم که بپوشم!!! ولی هر کاری کردم نشد که نشد! با اینکه شب قبلش هدی بهم یاد داده بود ولی نتونستم.آخه خیلی سخته
![]()
رفتم خونه ی همسایه کناریم. بیچاره می خواست بره حموم. پشت در قایم شده بود! ولی سریع رفت لباس پوشید و همه ی ساری هاش رو بهم نشون داد. ولی من فقط از یکیش خوشم اومد! که اونم گفت می خواد برای تولد پسرش که شنبه ی این هفته اس بپوشه!
خلاصه که وقت نداشت و من رفتم طبقه ی بالا پیش اون یکی همسایه ی هندیم که باهاش جورترم...
اونم نبود
شوهرش گفت رفته مرکز شهر
![]()
با استیصال نگاهی به آقای شوهر کردم و گفتم:
- من چیکار کنم؟! داره دانشگاهم دیر می شه
![]()
اون بیچاره هم رفت و در همسایه روبروییش رو زد
از بخت بد باز هم یه مرد در خونه رو ما کرد![]()
(نمی دونم اون موقع روز چرا خونه بودند؟!)
خلاصه که رفت خانومش رو صدا کرد... اونم می خواست بچه اش رو ببره مدرسه
نمی دونین توی طبقه ی ۶ چه اوضاعی شده بود!!! پر شده بود از آدمایی که می خواستند بهم کمک کنند ولی یا وقت نداشتند، یا بلد نبودند!
بالاخره در یکی از خونه ها رو که زدند یه خانومه قبول کرد که ساری رو تنم کنه... البته گفت خیلی خوب بلد نیستم... منم گفتم:
- اصلا اشکالی نداره!
ولی خیلی زیبا ساری رو تنم کرد... البته کلی سنجاق خوشگل فرو کرد توی اقسانقاط ساری که خوب واسته! یه سرویس خیلی خوشگل گردنبند و گوشواره ی سنتی هندی هم بهم داد و همین طور النگو... که النگوهاش برام کوچیک بودند
(سریع بعد از بازگشت از دانشگاه رفتم پیشش و یه بشقاب پر از کیت کت بهش دادم و سنجاق های خوشگل و سرویسش رو بهش برگردوندم
![]()
(نمی دونم اینا چجوری ساری تنشون می کنن! کنترلش واقع سخته! ۱۰۰ رحمت به مانتو و شلوار خودمون!!! اصلا چجوری باهاش کار می کنن من نمی دونم؟!مثلا خدمتکارم هر روز با ساری میاد خونه تمیز می کنه! یا حتی با ساری سوار موتور و دوچرخه می شن!
ما که ماشین رو به زور روندیم باهاش! من موندم چند ماه پیش اون خانومه توی کلاس ورزش چه شکلی با ساری اومده بود و ورزش می کرد؟!!!)
خلاصه که رسیدیم یونیورسیتی و دپارتمان جان!
همین که از ماشین پیاده شدم و رفتم طرف بچه ها (همه جلوی در اصلی دپارتمان جمع شده بودند و عکس می گرفتند) همه ی دوربین ها چرخید طرف من
![]()
نیست فقط من و هدی خارجی بودیم و ما رو با ساری ندیده بودند خیلی براشون جالب بود.
![]()
اینقده عکس گرفتیم و ازمون عکس گرفتند که چشامون قیلی ویلی میرفت!
![]()
روز خیلی باخالی بود!
همه تحویلم می گرفتن و از من و هدی تعریف می کردند!!!
![]()
خیلی ساریم ساده بود... ولی براشون جالب بود که اولین بار...
استاد راهنما جان که اینقده تحویل گرفت و تعریف کرد و... که آب شدم
راستی اون روز روز شکلات هم بود که پسرها به دخترها شکلات میدادند (ولنتاین)...
ما هم که بی کس وکار!!! فقط استاد راهنما جان کلی بهمون شکلات داد که می گفت داداشش از ایرلند آورده... البته وقتی لابراتوآر خالی شد یه مشت گنده از شکلاتهای خارجی رو یواشکی گذاشت توی دستم![]()
(خدا رو شکر که این علاقه رو توی دل استاد راهنمامون نسبت به ما انداختی... واقعا نعمتیه اینجا
)
.
.
.
شب یکشنبه ی گذشته هم صاحبخونه ام و خانومش از بمبئی اومدند پیشم و بعدش هم من رو واسه شام بردند رستوران مورد علاقه ام یعنی up and above.
![]()
شوهره کلی از خانومش تعریف میکرد و خانومش به من یواشکی می گفت:
دوباره داستان رو شروع کرد!![]()
![]()
وقتی صاحبخونه می خواست برای خودش مشروب سفارش بده از خانومش اجازه گرفت...
و بعد از صادر شدن اجازه سفارش داد.
خانومش گفت :
من به خدا اعتقاد دارم... و خدای من شوهرمه!!!!
![]()
...
توی یه قسمت دیگه من بهشون گفتم:
- من واقعا خوشبختم که صاحبخونه های خوبی مثل شما دارم...![]()
اونا هم گفتند:
- ما خوشبختیم که مستاجر خوبی مثل تو داریم!!!!![]()
(هر دفعه که میان خونه ام از تمیزی و دکوراسیون و... تعریف می کنند و از اونجایی هم که همیشه اجاره رو سروقت میدم و حتی زودتر کلی هوامو دارند.
)
بهم گفتند تا لحظه ای که توی ایندیا هستی می تونی توی خونه ی ما زندگی کنی... نعمتیه واقعا! دنبال خونه رفتن اینجا اونم به تنهایی یعنی مصیبت...
ناهار یکشنبه رو هم دعوت 2 تا از همکلاسی های کلاس زبانم بودم (آبهی و پراوین)
که خوش گذشت.
![]()
این مدت 2 بار سینما هم رفتم:
یکی فیلم Dil To Bacha hai Ji:
![]()

![]()
و یکی هم که همین امشب دیدم به اسم Tangled که 3Dimential بود و قشنگ و رمانتیک
:





راستی امروز برای مشاوره برای یه عمل جراحی رفتم دکتر
احتمالا 3 ماهه دیگه باید 3 بار عمل کنم
نپرسین عمل چی لطفا چون دوست ندارم توضیح بدم و نگرانتون کنم
فقط برام دعا کنین چون خیلیییییییییییی از اتاق عمل و بیهوشی و تیغ و از همه مهمتر دردش می ترسم
![]()
اونم اینجا که هیچ کی نیست کمکم کنه... ولی یه جورایی مجبورم اینجا عمل کنم... چون همه گفتن حتما اینجا عمل کن چون بهتر جواب میده...
پس:
مثل همیشه التماس دعا
![]()
برم بخوابم که از صبح دارم می دوئم!
![]()
شاد باشین عزیزان دوست داشتنیم
![]()
![]()
![]()

























من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.