وقتی خدا عکس می گیرد ...
دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه ميرفت و برمي گشت. با اينكه آن روز هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود دختر بچه طبق معمول هميشه به سوي مدرسه به راه افتاد. بعد از ظهر كه شد هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق به راه افتاد.
مادر كودك نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد يا رعد برق بلايي سر او بياورد. تصميم گرفت با اتومبيل به دنبال دخترش برود. باشنيدن صداي رعد ود يدن برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد. اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف خانه در حركت بود ولي با هر برقي كه در آسمان زده ميشد او مي ايستاد به آسمان نگاه ميكرد و لبخند ميزد و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار ميشد.
زمانيكه مادر اتومبيل را كنار دخترك رساند از او پرسيد: "چكار ميكني؟ چرا هينطور بين راه مي ايستي؟" دخترك پاسخ داد: "من سعي ميكنم صورتم قشنگ به نظر بيايد چون خدا دارد مرتب از من عكس ميگيرد!"
پس يادمان باشد:
"در طوفانهاي زندگي لبخند را فراموش نكنيم صاحب دوربين مواظب ماست."


من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.