چند ساعت پیش که مامان گل زنگ زد:

- سلامممممممممممم

- سلامممممممممممم دخترم... اگه کاری داری بگو قطع کنم...

- نه... توی آزمایشگاه بودم... اومدم بیرون.

- خوبی؟

- مرسی... مامان، مثل اینکه یه چیزی رو یادم رفته از ایران بیارم. میری توی اتاقم...

- آره...

- توی کمد لباسهام... اون گوشه... توی یه ساک فانتزی ...

- آهان... پیداش کردم... خب...

- خب حالا اون زرورق های روش رو با پوشال ها رو بردار ببین ...

- واستا...

- تولدت مبارک ماماننننننننننن گلللللللللللللللللل

- واییییی... مرسی دختر گلم... آخه چرا توی این بی پولی این کارا رو می کنی؟ من از دست تو چیکار کنم؟ ان شاالله بتونم جبران کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(مامان گلم...کاش میدونستی هر وقت که این جمله رو می گی، از خجالت آب می شم)

- مامان می شینم گریه می کنم ها... من که کاری نکردم... ان شالله دستم بره توی جیب خودم خیلی بیشتر از اینا به گردنم حق داری... فقط از خدا خواستم وقت و پولش رو بهم بده...

- ان شالله... دستت درد نکنه بازهم...

....

چند روز پیش که می خواستم بیام، یه ساعت مچی مارکدار زنونه ی طلایی و سفید خوشگل برای مامان گلم خریدم و قایمش کردم... دوست داشتم روز تولدش براش کادو بخرم... گل بخرم... کیک بخرم... بقیه ی چیزا رو که نمی شه از ورای این همه فاصله انجام داد... ولی این حداقل کاری بود که از دستم برمیومد.

 

تبریک تولد به یگانه بهانه ی بودنم...

معنای زندگی را در وجود تو یافتم...

در برق نگاه... شیرینی کلام و لبخند بی ریای تو،

در دستانی که در راه بزرگ کردن من، لطافت خودشون رو از دست دادند...

در چین و چروک هایی که شاید به نظر بعضی زیبا نباشند... ولی برای من با مثماترین منحنی های عالمند...

در موهایی که به خاطر نگران بودن برای حال من و داداشی، رو به سفیدی می گذارند...

در دعاهای خالصانه ای که هر روز و هر شب به درگاه پروردگار فرستاده می شوند و اون رو حس می کنم... حتی از راه دور چون می فهمم که نیرویی ماوراء الطبیعه همیشه مراقبمه...

در روزه هایی که در گرمای تابستان و سرمای زمستان، برای رفع مشکلات و موفقیت هایم گرفته می شوند...

در بدن پاکی که نجیبانه، در زیر چادری سفید پنهان شده و از خدا برایت بهترین ها را می خواهد...

در اشک ها و بغض هایی که موقع جدایی، خورده می شوند...

در تسبیح بنفشی که هیچ گاه صلوات های نذریش در راه پیروزی و موفقیت هر چه بیشتر من و داداشی،  تمام نمی شه...

در...

واییییییییییییییی ... مامان... اگه بخوام بنویسم، تا قیام قیامت باید بنویسم... از تو، خوبی هایت و روشنایی وجود خدا در صورت نورانی ات...

به امید اینکه هیچ وقت از دعاهای اعجاز انگیز و حضور پرمهرت بی نصیب نمانم...

تولدت مبارک مامان خوشگلم