اطلاعیه ی بسیارررررررررررر مهم

 

دوستان و آشنایان و فامیل های گل ومهربون

viannen_62.gif

عاجزانه ازتون تقاضا میکنم که به شماره تلفن پارسالم زنگ نزنین

girl_cray2.gif

نمی دونم چرا با اینکه validityش رو برای ۳سال شارژ کرده بودم و بعد رفتم ایران اینا خطم روبه یک هندی نگون بخت بخت برگشته واگذار کردند.

mafia.gif

چرا نگون بخت؟ عرض میکنم خدمتتون

looky.gif

چون از روزیکه من Landing داشتم ایشون و گوشی محترمشون مورد انفجار و حمله ی شدی ایرانی ها و دوستای خارجی بنده قرار گرفته

LorDeR_ahgm.gif

این اواخر که هرکی بهش زنگ میزنه و با من کار داره سرش فریاد میکشه و قطع میکنه

fightings.gif

حق داره بدبخت

از بس گوشیش زنگ خورده دیوونه شده

viannen_74.gif

فعلا سیم کارت یکی از دوستانم دستمه تا پلیس رجیسترم درست بشه و بتونم برم سیم کارت بگیرم

اون موقع میتونم شماره ام روبهتون بدم

flirtysmile3.gif

دلم داره برای اون هندیه کباب میشه... اگه جای اون بودم هر طوری شده این راحله یا راحیلا رو پیدا میکردمو حقشو میذاشتم کف دستش

brodkavelarg.gif

هرچند که بعید هم نیست دنبالم باشه

yapyapyapf.gifbegging.gif

اگه بدی خوبی دیدین حلال کنین لطفا

huhsmileyf3.gif* rolleye.gif* looky.gif

 

 

فیلم 3 بعدی three dimensional آواتار در یکی از بهترین سینماهای پونا:

 

27.gif

ما که توی زندگیمون از این فیلما ندیده بودیم! جل الخالق! این بشر 2 پا چی می تونه بسازه و چی کارا که نمی تونه کنه! رفته بودیم همون سینما باکلاسه که پارسالم می رفتم. اسمش سینما E- Square هست. و خیلییی بزرگه. همون که طبقه ی بالاش دیسکو و سونا و جکوزی داره. داخلشم کلی کافی شاپ و مغازه هست. یادتونه که؟!

phil_15.gif

وقتی می خواستیم وارد شیم عینکهای مخصوصی بهمون دادند که بایستی فیلم رو با اونا میدیدم.

اول که بدون عینک مخصوص بودم پرده سینما تار بود. بعد که اون عینکو می زدی تازه می فهمیدی دنیا دست کیه؟!

boredsmiley.gif

اصلا کاری ندارم که چقدر فیلم طبیعی بود. اگر به خاطر خجالت از دوستانم نبود چند بار وسط فیلم گریه می کردم.

begging.gif

ترسیده بودم. توی اون گرما می لرزیدم. بدنم یخ شده بود.

viannen_16.gif

اینقده دوست داشتم بپرم توی بغل یکی و بلرزم!

lightning.gif

 میدونم چی میگین! میگین مگه آزار داری میری از این فیلمها میبینی؟

000203BB.gif

به نظر من تجربه اش خوب بود. همه چیزو آدم باید تجربه کنه و بعد تصمیم بگیره که ادامه اش بده یا نه...

البته توی صحنه های رمانتیکش وقتی مثلا یه قاصدک از بالای صحنه می خواست بیاد پایین، اونقدر طبیعی و زیبا بود که حس می کردی داره قاصدکه میاد توی چشت! فکرمیکردی پرده ی سینما رو چسبوندن به شیشه ی عینکت! اینقدر نزدیک بود.

didisaythat.gif

یه بارم توی صحنه های اکشنش یه تیکه سنگ گنده پرت شد طرف دوربین که من سرم رو سریع دزدیدم!

evilsmile.gif

 حس کردم الانه که بخوره توی کله ام!

rolleye.gif

 بعد تازه حالیم شده که اون سنگه از توی پرده ی سینما بیرون نمیاد که!

viannen_08.gif

یه چند بار هم که نقش اول فیلم توی جنگل بین یه عالمه حیوون وحشتناک گیر افتاده بود، اکوی سینما طوری بود که تو حس می کردی به جای اون شخصی. مثلا اگه صدای حیوونه از پشت میومد بلندگوهای پشتی قوی تر می شد و بالعکس. از همه جای سینما صدا در میومد! یه چند بار حس کردم حیوونه پشت منه و با وحشت برگشتم پشتم یا کنارم رو نیگاه کردم.

viannen_37.gif

عجب موجود شگفت انگیزیه این انسان دوپا!

dink_dance.gif

عکس هایی از فیلم:

 

 

avatar navi blue photo

 

27.gif

 

لحظات اولیه ی ورود به ایندیا:

  

000201DC.gif

در حالیکه هوا در ایران به شدت سرد بود، وقنی رسیدیم بمبئی و به محض خروج از فرودگاه گرمای بخار موجود در بمبئی روی شیشه ی عینکم رو تار کرد!!!

عجب هوای گرمی بود. نفهمیدم چجوری مانتوم رو درآوردم. مانتو و شالم مشکی بود و فوق العاده گرما رو جذب می کرد. ولی هوا گرمتر از اونی بود که بشه تصورش رو کرد. خوشبختانه توی ماشینی که گرفته بودم منو برسونه پونا، AC داشت و من هم جلو نشسته بودم.

مکالمه با 3 پسری که عقب نشسته بودند:

نمی دونم حرف چی شد که من گفتم:

 - من بیچاره 9 ماه منتظر ویزا بودم.

au.gif

-          ببخشید خانوم ویزای چی؟!

297.gif

-          ویزای ریسرچ...

 

-          (قیافه ی پسره :   huhsmileyf3.gif )

-          بیچاره ام کردن تا بهم بدنش...

-          خانوم یعنی شما لیسانس و فوق لیانستون رو ایران گرفتین؟

-          آره دیگه...

Hippie

 یکی از پسرها :

-          خانوم اصلا بهتون نمیاد!!!

اون یکی:

-          من گفتم دختر به این کوچیکی مامان و باباش چطوری اجازه دادن تنها پاشه بیاد؟!!!!

boredsmiley.gif

از موقعی که اومدم بالغ بر 50 نفر این دیالوگ رو تکرار کردند. از همه بدتر که فکر می کنن برای لیسانس اومدم، بار اولمه، و هیچی زبان بلد نیستم؛ و مدام برام ترجمه می کنن...

3550.gif

-          ای بابا! به خدا حالیم میشه چی میگه طرف!

 gaah.gifsnapoutofit.gif

از اونجایی که دوست های دختر گرامی همگی برای اینکه من خونشون چند شب مهمان نشم بهانه های مختلفی آورده بودن 44rd8r5.gif مجبور شدم وسیله هام رو بربذارم خونه ی یکی از پسرهای گل و خودم تلپ شم توی انجمن اسلامی. هر چند محیطش فوق العاده کثیف بود و در ضمن برای پوشش ایراد می گرفتند ولی باز هم دستشون درد نکنه که 3 شب منو مهمان کردند. البته شبی 150 روپیه که میشه حدودا 3 هزار و خورده ای ایران ازم گرفتن.

dancing1.gif

سعی می کنم شرح روز به روز رو بگم:

روز اول: بعد از انجمن اسلامی رفتم سراغ وسیله هام که یه چند تا چیز بردارم. نفهمیدم کی و چجوری روی تخت کنار وسیله ها خوابم برد. یعنی بیهوش شدم. که با صدای آقای نامداری(همون پسر مهربونی که وسیله هام خونه اش بود) از خواب بیدار شدم:

-          راحله جان...

-          (منdreamyeyesf.gif)

-          ما می خوایم بریم بیرون. کلید رو میذارم چون احتمالا از ما زودتر میای.

-          من کی خوابم برد؟!!!

-          نمی دونم. وقتی اومدی بالا منم اومدم لباسم رو بردارم دیدم اووووووووووو!!!بیهوش شدی!

-          اوکی من برم دنبال خونه!

hiker.gif

-          باشه پس شب بیا همین جا. من و بابک (پسر عمه ام) طبقه ی پایین روی زمین می خوابیم، تو اینجا روی تخت بخواب. نرو انجمن بهت سخت می گذره.

hanghead.gif

-          نه نه! من اینطوری راحت ترم. همین که وسیله هام رو توی خونتون جا دادین یک دنیا ممنون.

thankyou.gif

-          ببخشید راحله جان. خونه مال پسرعمه ام هست. اگه خودم تنها بودم می رفتم خونه ی یکی از بچه ها تا تو اینجا راحت باشی.

این چندمین پسر ایرانی بود که این چیزها رو می گفت. حتی کسانی که تنها بودند اصرار داشتند که من برم خونشون و اونا چند روزی مهمون دوستاشون بشن. توی جاسازی، خونه گرفتن، و تهیه ی وسایل فقط پسرها کمکم کردند. و واقعا بدون هیچ چشم داشتی. چون اکثرا یا متاهل بودند، یا نامزد داشتند و یا GFهاشون دوستان من بودند. ولی نمی دونم چرا دخترها...؟!! ازشون بدم اومد. آخه اگه ماها توی بدبختی هامون به داد هم نرسیم پس کی به درد هم می خوریم؟

4fvgdaq_th.gif

بگذریم. وقتی رفتم بیرون به آقایی که قرار بود باهاش خونه ببینیم زنگ زدم. که گفت قرار به فردا موکول شده.

از سر ناچاری راهو کج کردم به طرف صاحبخونه ی پارسالم. وای اگه بدونین چی کار می کردند برای من!

چقدر پذیرایی، ماچ، بغل، بوس، حرف و ...

earthhug.gif

بعدش رفتم انجمن. اصلا احساس گشنگی نمی کردم. با اینکه ناهار نخورده بودم. رفتم حموم و بعد خوابیدم. یعنی بیهوش شدم!

 offtobed.gif

روز دوم:

رفتم دانشگاه و مستقیم رفتم به طرف کلاس زبان که برای ترم قبل ثبت نام شده بودم. می خواستم ببینم با نامه نگلری میشه یه جوری برای حضور در کلاس های این ترم اجازه بگیرم یا نه.

34y5mvr.gif

بعدش رفتم اداره ی پلیس که گفتند قرارداد خونه می خواد. (هر خارجی که میاد تا 14 روز وقت داره که مدارکش رو به اداره ی پلیس تحویل بده و Register بگیره.

99.gif

 (هر کدوم از این مسیرهایی که می گم خدا کیلومتر فاصله اشونه با هم. یه شهر 20 میلیونی رو تصور کنین!)

بعدازظهر یه خونه دیدم که خیلی ازش خوشم اومد. ولی نمی خواستم عجله کنم. برای همین گفتم باید چند جای دیگه رو هم ببینم.

 begging.gif

روز سوم:

برای تحویل مدارک رفتم اینترنشنال و بعد دوباره دنبال خونه گرفتن افتادم تاااااااااااااااااااااا شب.

hiker.gif

ولی هر چی خونه میدیدم، همون خونه اولی توی نظرم میومد. شب دوباره جنازه ام به انجمن اسلامی تحویل داده شد!

 offtobed.gif

روز چهارم:

صبح رفتم خونه رو قولنامه کردم. بعد هم کارای دادگاهی و مهر و امضا و... پول پیش خونه 50000 روپیه و اجاره اش 7300 روپیه شد (هر روپیه 22 تومن ایرانه).

muscular.gif

بعداز ظهر و شب هم اثباب کشی وسایل قبلیم که خونه ی یکی از همکلاسی های کلاس زبان پارسالم بود (آقای همتی) انجام شد.

thankyou.gif

شبش توی خونه ی خودم بودم. البته خونه ای به هم ریخته که حدودا 1 هفته طول کشید مثل خونه ی آدمیزاد بشه.

2gwb921.gif 

روز پنجم:

با تمام خستگی که از روز قبل داشتم زود پاشدم رفتم طرف خونه ی آقای نامداری که وسیله هام اونجا بود. 2 تا ریکشا (تاکسی) گرقتم و وسیله ها رو بار کردم.

اومدم خونه و تا شب بشور، بساب، جمع کن و ...

4u2ap3b.gif 

روز ششم:

مثل روز قبل به کارهای نظافت گذشت. واییییییی خدا جون چرا تموم نمی شه. قیافه ام دقیقا مثل کزت شده بود!

4u2ap3b.gif Connie-JC_window.gif4u2ap3b.gif

روز هفتم:

توی کلاس های کلاس زیان شرکت کردم و دنبال کارای ثبت نام دکترا بودم که باید بعد از اومدم ویزا انجام میشد. تازه اونجا بود که فهمیدم حدود 1 میلیون تومن باید به دانشگاه بدم. قاطی کرده بودم حسابی. از بس پول داده بودم خسته شده بودم دیگه...

mog.gif

اون روز پیش استاد راهنمام هم رفتم. وقتی منو دید انگاری بچه اش رو دیده:

-          Oh! Rahila! Are you here?! Nice to meet you again. Congratulation for getting research visa.

bollywood1.gif 626gdau.gif

منم دویدم طرفشو باهاش دست دادم. می خواستم بغلش کنم و ببوسمش ولی ترسیدم این کارها اینجا معنی خوبی نداشته باشه. پس علیرغم میل باطنیم بی خیال شدم:

-          Hello mom, goodmorning. How are you? I really miss you. Nice to meet you again.

 4xvim2p.gif

بعدشم رفتیم توی دفترشو کلی برام حرف زد در حالیکه داشت برگه هایی رو که براش برده بودم امضا می کرد. بهم گفت که چه روزهای سختی انتظارم رو می کشه.

1.gif 

اون روز کلی امضا گرفتم و دوندگی کردم. و شب دوباره جنازهه! به خونه رسید. خونه ای که هنوز خیلی از کاراش مونده بود.

mpr.gif   4025mr7.gif  mpr.gif

روز هشتم:

بعد از کلاس زبان شروع کردم به پول دادن به دانشگاه و کارای مربوط به ثبت نام.

ناگفته نمونه که هر روز در حین انجام این کارها کلی خرید خونه و تمیز کردن خونه رو انجام میدادم (کجایی مادر جان...)

 viannen_114.gif

تقریبا از روز هشتم که مبل و تخت و پرده خریدم، زندگیم افتاد روی روال عادی. قراره از دوشنبه ی هفته ی دیگه بعد از کلاس زبان برم توی اتاق استاد راهنمای گرامی و کارای تحقیقاتیم شروع بشه.

reading.gif

 

 

لحظات وداع و دومین پرواز

 

179.gif

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممممم

Hello

اول نوشت1: ببخشید که اینقدر دیر آپ می کنم. اصلا وقت نشد زودتر این کار رو کنم.

122fs329172.gif 

اول نوشت2: اگه ناراحتی عصبی، قلبی و یا دور از جون روحی و روانی دارین، لطفا از خوندن این پست جدا خودداری فرمایین.

301.gif188.gif

من این پست رو میذارم که بعدها با خوندنش بیشتر قدر با هم بودن هامون رو بدونم... هر چند که تا حالا سعی کردم همین طور باشه.

Rulezz_heart-break.gif 

اول نوشت3: از وداع و خداحافظی با دوستان و آشنایان فاکتور می گیرم که واقعا خیلی زیاده. شرح دادن اون همه ناراحتی و گریه و ... کار من نیست و از توان من خارجه. اینجا فقط شرح وداع با خانواده ی عزیزم رو می نویسم.

 earthhug.gif

اینسری نمی دونم چه مرگم شده بود... ثانیه به ثانیه که به لحظه ی پرواز نزدیک می شدیم، من عصبی تر، روانی تر و دپرس تر می شدم. با اینکه بار دومم بود ولی اینسری فرق عمده ای که با دفعه ی قبل داشت این بود که داداشی باهام نبود و در ضمن خونه هم نداشتم. و شاید دلیل عمده ی تفاوت این حالات روحی و روانی نسبت به دفعه ی قبل همین مساله بود.

از حدود یک ماه به تاریخ پرواز خریدهای من (که عمده اش لباس بود) شروع شد. البته اینجا لباس گیر میادها. با اجناسی بهتر و گاهی متنوع تر... ولی بیماری خرید لباس از اون بیماری هایی هست که تا حالا درمان نشده.

حدود 85 کیلو بار جمع شده بود (هر نفر فقط 30 یا حداکثر 35 کیلو میتونه بار با خودش ببره!). شبهای آخر امکان نداشت وقتی از کلاس ایروبیک برمی گردم یه چند تا نایلون خرید همراهم نباشه...

با اینکه خیلی بی خوابی کشیدم و دویدم (مخصوصا هفته ی آخر) ولی باز هم تا لحظه ی بودن در ولایت در حالا بدو بدو بودم. و این یکی از دلایلی شد که تا میومدم به رفتن و جدایی فکر کنم، به یاد یه کار نیمه کاره می افتادم و اشکها و بغضم رو می خوردم... نگو اینا همه روی هم انبار میشه و یکدفعه دیوونه ام میکنه.

تصمیم داشتم یک شب قبل از پرواز تهران باشم و در ضمن چون اصلا طاقت ندارم از پشت اون شیشه های کذایی فرودگاه با عزیزانم خداحافظی کنم اجازه ندادم کسی باهام بیاد.

3355mvl.gif

پرواز بامداد 3شنبه 11 اسفند بود. یعنی آخرهای شب دوشنبه و من 1 شنبه ساعت 4 بیلیط گرفتم برای تهران. می خواستم یه شب رو استراحت کنم بعد برم فرودگاه که مثل سری قبل از خستگی فنا نشم.

روز ۱شنبه کله ی صبح از جا پریدم و شروع کردم ساک بستن. مامان داشت می رفت مدرسه. بابا سرکار بود و داداشی خواب بود. در حین چپوندن وسیله ها داداشی بیدار شد که بره دانشگاه و تازه بنده یادم اومده که باید یکی از 3 تا خداحافظی سختم رو اون موقع انجام بدم. داشتم خدا خدا می کردم که داداشی دیرتر بره. هی میومد توی اتاقم و دوباره می رفت بیرون. من حتی سرم رو هم بالا نمی گرفتم و جواب سوالاشو بدون اینکه به چشاش نیگاه کنم انجام میدادم.

-         اَاَاَاَ آبجی این همه ساکو چجوری می خوای ببری؟

w86krd.gif

-         می خوای برسونمت تهران بعدشم فرودگاه؟

w86krd.gif

-         بری 6 ماهه دیگه میای؟! تو تابستون؟! نچ نچ نچ... اشکالی نداره... زودی تموم می شه.

w86krd.gif

- خب دیگه آبجی من دارم میرم. کاری نداری؟

 w86krd.gif

به دفعه دلم هری ریخن پایین. اونسری این یکی رو تجربه نکرده بودم. (توی دلم می گفتم: نیا... داداشی نیا توی اتاقم...)

100.gif

اومد. و من... پریدم توی بغلش. تنها داداشی عزیزم. مهربونم. گلم. و دیگه نتونستم جلوی اشکای لعنتی رو بگیرم. داداشی هم !!!! داداشی هم داره گریه می کنه؟!!! وای خدای من. نذار اشکای داداشمو ببینم. طاقت ندارم. اینکه تا کارد به استخونش نرسه گریه نمی کنه. (برعکس بابا) داداشی منو فشار داد توی بغلش:

-         گریه نکن آبجی...

(دلم برای آبجی گفتنهات تنگ میشه داداشی).

00020111.gif

توی همون حالت روحی نامساعد آخرین سفارشات رو بهش کردم. من جمله اینکه مراقب مامان باشه و نذاره که زیاد کار کنه ( آخه داداشی خیلی توی کار خونه به مامان کمک می کنه.)

34y9qok.gif

توی بغل داداشی چسبیده بودم و هرازگاهی با صورت خیس گونه های خیسشو می بوسیدم.

3355mvl.gif

 و داداشی رفت. در حالیکه سرش پایین بود و انگار کوهی از غم روی دوشش بود. بدون اینکه چیزی بگه... فقط:

-         آبجی مواظب خودت باش. خداحافظ...

 

و رفت. من هم همون طوری که عادت دارم هر روز وقتی که از خونه میره بیرون براش آیت الکرسی بخونم که ان شااله صحیح و سالم برگرده زار می زدم.

100.gif

بلند بلند گریه می کردم... و خدا رو شکر که اون موقع کسی خونه نبود.

نمی دونم چقدر گریه کردم. فقط می دونم اونقدر بود که وقتی سرم رو از روی 2 زانو بلند کردم خیلی سنگین تر شده بود... شاید تومور توش بود.... تومور دلتنگی.

desertsmile.gif 

سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. کمی ساکهام رو بستم و بعد برای انجام چند کار که بیرون داشتم آژانس گرفتم. جلوی در منتظر آژانس ایستاده بودم که بابا اومد و گفت:

-         بیا تو بابا...

-         آخه الان تاکسی میاد...

-         بیا اینا رو بشمار...

(شمردن میلیونها تومن پول که خرج تحصیل من می شه جزو سخت ترین کارای عمرمه. همیشه خدا خدا می کردم که بابا پولها رو مستقیما به من نده.)

no.gif 

-         بیا بابا.این ...3 میلیون.

-         دستت درد نکنه بابا.

خم شدم پولا رو بذارم توی کیف لپ تاپ که روی زمین بود که بابا گفت: 

-         بسته بابا؟ اگه کمه بگو...

-         ....

3355mvl.gif

-         دختر؟!

-         ....

3355mvl.gif

سیلاب اشک لعنتی دوباره توان هر کاری حتی پاسخ دادن به بابام رو ازم گرفته بود.

 3355mvl.gif

-         گریه نکن دختر بابا...

consoling2.gif

و این بار همون طور که خم بودم دستشو گرفتم و بوسیدم. اشکام ریخت روی دستهای خاکی بابا. بابا از سرکار میومد. با لباس کار و سر و روی خاکی. دستاشو از زیر لب هام کشید:

-         اینکارو نکن بابا...

-         ان شاالله یه روزی جبران کنم.

worship.gif 

....

چند دقیقه بعد از اینکه از بیرون برگشتم مامان اومد.

برخلاف دیروز و همیشه سرحال نبود. ولی خیلی سعی داشت خودشو کنترل کنه. حتی به چشام هم نیگاه نمی کرد.

3355mvl.gif

برخلاف بابا و داداشی، در مورد مامان گل نیازی نبود که اتفاق خاصی بیافته یا لحظه ی خداحافظی برسه. ارتباط من و عزیزترین، مهربون ترین و فرشته ترین موجود زندگیم فراتر از اینها بود.

با تمام کنترلی که کردم نتونستم در چند مورد جلوی گریه ام رو بگیرم.

یکدفعه که جلوی مامان گریه ام گرفت پریدم توی بغلش.

-         گریه نکن دیگه مامانی... منم گریه می کنما...

100.gif

-         مامان اگه تو نبودی من تا حالا هزاران بار مرده بودم. هیچ وقت هم به اینجاها نمیرسیدم. همه رو یه طوری می تونم تحمل کنم... ولی راجع به تو... اصلا دست خودم نیست.

مامان در حالیکه منو به خودش فشار میداد و صداش می لرزید:

-         توکل کن به خدا مامان جان. انشاالله وقتی به یه جایی رسیدی همه ی اینا رو فراموش می کنی.

626gdau.gif 

اجازه بدین شرح لحظات ناهار خوردن رو نگم که وقتی یادم میاد با اون همه بغض چجوری غذا رو قورت میدادم، احساس خفگی بهم دست میده.

nocomment.gif

مامان گلم 2 نوع غذا برام درست کرده بود که میدونست خیلییییییی دوست دارم :قورمه سبزی و خورشت سیب و آلبالو؛ با سالاد و ماست و...

-         بخور مامان جان... اونجا معلوم نیست وضعیت غذات چطور باشه.

-         مامان من که گفتم. اونجا همیشه غذا هست. باور کن من یادم نمیاد توی هند بی غذایی کشیده باشم.

 

هر چی ساعت به 3.30 که قرار بود بریم راه اهن نزدیک تر می شد قلبم فشرده تر می شد....

SMS ها و تلفن های دوستان و آشنایان هم قطع نمیشد.

 monkey.gif

داشتم از سردرد فنا میشدم که داداشی با SMS  ش ضربه ی آخر رو زد: 

- ساعت چند میری؟ دوست دارم. مواظب خودت باش. 100 برابر داداشت پیشرفت کنی.

inlove2.gif

منم در حالیکه اشکها نمیذاشت صفحه ی موبایل رو ببینم:

- مرسی دیدیس (دیدیس یعنی داداشی. وقتی نی نی بودم به داداشی می گفتم دیدیس. و هنوزم وقتی می خوام باهاش خیلی صمیمی باشم بهش می گم دیدیس.) انشاالله تو بیشتر از من پیشرفت کنی چون لیاقتت خیلی بیشتر از منه. برام دعا کن.

 pinkglassesf.gif

ساکها رو گذاشتیم وسط هال که یهو بابا اومد.

اول نگاهی به ساکها و بعد به من:

-         سلام.

-         سلام دختر... خب...

و یهو... با صدای بلند گریه می کرد.

مامان اومد و گفت:

-         میشه اینقدر اشک بچه رو درنیاری؟ به خدا دارم خفه میشم به روی خودم نمیارم. این بچه  از صبح هی داره گریه می کنه. به جای اینکه کمی دلداریش بدی...

3384.gif

-         ....

-         ....

 

حاضر شدم. آخرین نگاهها رو به اتاقم، خونه و مامان و بابا انداختم. از زیر قرآن رد شدم و رفتیم طرف راه آهن.

وقتی از آغوش گرم عزیزترین موجودات زندگیم کنده شدم سرمایی عمیق تا بن استخوانهام نفوذ کرد. تا جایی که دیده می شه براشون بای بای کردم.

icare.gif

 وبعد نشستم. گریه می کردم. با صدای بلند. زار می زدم. و تحمل می کردم.

100.gif

 باز هم تحمل کردم.

kap.gif

اونقدر گریه کردم که خوابم برد. قرار بود بین راه دوست عزیزم فاطمه "ص" (مامان نازنین عمه خاله)، نفسم رو بیاره که ببینمش. وقتی به راه آهن شهر نازنین خاله رسیدیم عیدی هایی رو که برای نازنین گرفته بودم (2 تا عروسک که با روبانهای زرورق نقره ای و مملو از ستاره هایی که ازشون آویزون بود رو برداشتم و ایستادم جلوی در واگن. نفهمیدم چجوری به نازنین رسیدم؟! چقدر فشارش دادم؟! چقدر لباسای بچه از اشکای من خیس شد و چقدر...؟ راستی اونسری این کوچولوی دوست داشتنی هم نبود که جیگر خاله براش کباب شه.

gaah.gif

نازنین نفس جیگر مرسی که اون همه فشار رو تحمل کردی و هیچی نگفتی.

thankyou.gif

نازنین می خندید. بلد بود بای بای کنه. حتی... حتی به حرف اومده بود. وقتی یه بچه رو دید گفت "نی نی"، دندونای جلوش داشت درمیومد. بلد بود بوس کنه، گاز بگیره. شایدم بلد بود خاله راحله اش رو بشناسه... راستی نازنین 6 ماه دیگه حتما با من غریبی می کنه.... حتما منو نمی شناسه... حتما نمی دونه اینی که داره میبینه کسی هست که دیوونه اشه و قد دنیا دوسش داره.

loveshower.gif

خداحافظ نازنین کوشمولوی شیرینم.

 Heart Smile4lqqtqv.gifHeart Smile

وسط نوشت. الان که نوشته هام تموم شد از سردرد دارم روانی میشم. شقیقه هام زده بیرون و صورتم خیس خیسه. چقدر سخته... خیلی سخت.

291.gif 

 

 

54.gif

 

 

 

بعد از یک روز موندن در تهران و دیدن 10-8-7 تا دوست عزیز اینترنتی برای اولین بار که خیلی جالب بود، حدودای ساعت 10 و خورده ای به طرف فرودگاه راه افتادم.

Arabic Veil

وجب به وجب جاده رو با چشام ستایش می کردم. راستی این خاک چی داره که ما دیوونه اش هستیم؟ چرا همه ی ما اینقدر ایران رو دوست داریم؟ آخه خداییش کجای دنیا این همه زیبایی رو با هم داره؟

7AD_headspin.gif

چقدر توی جاده گریه کردم بماند. راننده هم نامردی نکرد و هر چی آهنگ نوستالژی داشت اون شب بارمون کرد.

mornincoffee.gif

توی راه هم SMS ها و تلفنها قطع نمیشد.

فرودگاه : 15 کیلومتر...

3355mvl.gif

(خدای من یعنی من دارم میرم؟ یعنی ویزام اومده؟!!!!!)

فرودگاه:5 کیلومتر

3355mvl.gif3355mvl.gif

(بیاین ... باهاتون کاری ندارم! چون هیچ کنترلی روتون ندارم الان – بااشکام بودم!!!)

100.gif

نمی دونم چرا مزه ی دهنم تلخ شده بود. همه اش توی دلم خدا رو شکر می کردم که نذاشتم خونواده ام باهام بیان و گرنه چه عذاداری ای میشد...

راستی شما میدونین چرا اون هواپیماها اینقده غول پیکر شده بودن؟!

Connie_sadguy.gif

مثل اینکه دایناسورها دوباره بدنیا اومده بودند. چقدر زشت بودند....

2ew2yoz.gif

شرح اینکه توی فرودگاه مامور حراست فهمید که من می خوام بارم رو با کسی تقسیم کنم و چه قشقرقی به پا انداخت...

28mh6d4.gif

 و همین طور دربه دری برای پیچیدن ارگ و گرفتن عوازض (اول گفتن نمی خواد بدی چون دانشجویی ... ولی در حالیکه پرواز دیر شده بود اون آقاها گفت باید عوارض بدی ... منم بدو بدو...). خلاصه اینکه حدود 220 تومن توی فرودگاه پیاده شدم. راستش نذاشتن از دقایق آخر بودن در ایران خاطره ی خوشی داشته باشم. از همه اشون متنفرم... می تونستن این پولو از من نگیرن. یا حداقل با 50-40 تومن سر وتهشو هم بیارن ولی.... بگذریم.

 9rt08k.gif

در این پرواز من یکی از بهترین تجربه هام رو چشیدم. و اونم خوندن نماز صبح بین آسمان و اقیانوس آرام بود. در حالیکه برای اینکه ببینم آفتاب زده یا نه؛ به پایین و بالای ابرها نیگاه می کردم، نه به بالای سر!

4lqqtqv.gif

جالب بود و برای اولین بار. پروازی به سوی خدا بین اقیانوس لاجوردی و آسمان آبی، در پرواز به سوی انیدیا.

 

179.gif

 

نامه ای پر مهر از دوستی با قلبی به وسعت دریا :-*

  

 

دوستای بنده از نوزاد هستند تا پیرزن و پیرمرد! جدی می گم! چرا فکر می کنین شوخی می کنم؟ چیکار کنم دیگه؟! روابط اجتماعیم خوبه با همه ارتباط برقرار می کنم دیگه

وقتی می رفتم کلاس زبان 2 دوست کوچولوی بامرام پیدا کردم که الحق و والانصاف می گم که لیاقت قلبهای پاکشون رو ندارم.

jgs6fgek4jq31ths89wu.gif

دوست جونای من 17 ساله هستند و امسال کنکور دارند.

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

این نامه به همراه یه ببعی که بع بع می کنه و یه قورباغه رو بهم دادند به عنوان یادگاری که از گرونترین کادوهای دنیا برام ارزشمندترن.

gqdy6lcanbisdd2gmg.gif

سعی میکنم خلاصه ای از نامه ی فریبای عزیزم رو بنویسم براتون:

"اول یه متن عاشقانه ی بسیار زیبا و بعد:

... خیلی خوب. فکر کنم دیگه خیلی حسی شد. نمی خوام ناراحتت کنم اما می خوام چند خطی برات یادگاری بنویسم.

blackhair.gif

اولین روزهای آشناییمون یادته؟ اینقدر با هم صمیمی نبودیم. وسط های ترم تو رفتی هند، تا اینکه دوباره اومدی و تو تبدیل به یکی از بهترین (همین طوری زیرش خط کشیده) دوستام شدی. (البته من و سمانه). چقدر تو کلاس زبان خندیدیم، شوخی کردیم، نمره مون کم ش، تو بعضی موقع ها از دست من و سمانه ناراحت می شدی چون خیلی سر وصدا می کردیم(!!!) و همه ی این اتفاقات گذشت و ترم تموم شد. روز آخر من و سمانه گریه افتادیم تو کلاس اما میدونی برای چی؟ برای اینکه از تو جدا میشم، برای اینکه دیگه نمی تونیم ببینیمت، از اینکه دوستی رو که مثل آبجیمون دوسش داشتیم داره ما رو ترک می کنه و گرنه آقای صفری (استاد عزیز زبانمون) رو همیشه میشه دید (!!!). وقتی کلاس تموم شد توی سالن بالا تو هم گریه افتادی وقتی منو بغل کردی احساس آرامش کردم و فکر کردم توی بغل خواهرم هستم.، طوری که انگار نصف قلبم مال تو شده بود و اون لحظه داشت کنده میشد. باور کن به جون مامان که عزیزین برامه از ته قلبم این حرفا رو میزنم و نمی خوام اغراق کنم. از روزی که کلاس تموم شد هر روز به یاد تو و اینکه دیگه نمی تونم ببینمت گریه می کنم. باور کن این حرفا رو که می زنم اصلا قصدم ناراحت کردن تو نیست فقط می خوام بدونی یه دوست داری که قلبو به تو داده و هر جای دنیا باشی فراموشت نمی کنه. راحله جونم برام دعا کن که تو زندگی خودم مثل تو خیلی موفق بشم و خوشبخت بشم ( عجب آدم خیلی موفق و خوشبختی بودم که خودم خبر نداشتم و برای بقیه الگو هم بودمو خبر نداشتم... حالا هی منو تحویل نگیرین) و کنکور امسال جای خوبی قبول شم. راحله جونم ازت خواهشی دارم اینکه به جون مامانت که عزیزترینه بران منو فراموش نکنی و هر وقت اومدی ایران به من زنگ بزنی تا همدیگر را ببینیم، تو رو خدا یادت نره. من تو رو خیلی دوست دارم. نمی دونم گذر زمان اجازه میده منو تو همدیگرو باز ببینیم یا نه، ولی تو رو خدا همیشه به یاد من باش و همیشه به یاد داشته باش که من به فکر توام تا ابد. من آخر نامه شماره و آدرس خونمون رو می نویسم یادت نره یه وقتی. راحله جونم نمی دونم باید چی بگم اما باور کن تا ابد تو قلبم میمونی و همیشه یه تیکه قلبم مال توئه. من وقتی رفتی هند میام توی وبلاگت و باهات صحبت می کنم و از شیطونی های خودم و سمانه برات می نویسم. تو خیلی خوبی از من هم بهتری (!!!). خیلی خیلی دوست دارم. دیگه نمی تونم بندیسم چون اشکهایی که داره از چشمم میاد به من اجازه ی نوشتن نمی ده. تو رو خدا اگه بدی از من دیدی حلالم کن خانم دکتر جونم.

svyr4qxrzzcrp72adat.gif 

به تکیه گاهم قسم که عاشق تو هستم و سو گند یاد می کنم که هرگز فراموشت نکنم و تو ای مهربانم آگاه باش که در غروبی بارانی تمام قطرات باران را بشماری نخواهی یافت که چقدر دوستت دارم.

oqwq59j9c8r4mnw4s.gif 

دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزو دارم.

 ebpz9kd56gkrn9z9tkjj.gif

از طرف سمانه و فزیبا     88.11.18

bf80pojma0jb9s1uvjm.gif 

((راستی یه هدیه ی کوچیک (فورباغه ام) رو که اندازه ی دنیا دوسش دارم به تو میدم. مواظبش باش.))

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comfs6avqu9vlnx9g89e2y.gif تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 

چی بگم؟ چی میشه گفت؟ آخه ... آخه منه بی لیاقت بی هیچ... چرا آخه؟ خدایاااااااااااااا دارم خفه میشم.

دارم از دست خودم که در مقابل این همه موجود خوب و مهربون و فرشته صفت کم میاره دیوونه میشم.

yh45okdhk41phobmnpf.gif

اشکاشونو... خدا جونم اشکاشونو... تپش قلبشونو... گرمی صداشونو، غم صداشونو، دلتنگی نگاهشونوببین و  بی صدایی غربتم رو در جمع خوبانت دریاب.

 i54shtrla7vf9ihxldlk.gif

پ.ن1. این روزها می ترسم برم بیرون. چرا؟! چون از در و دیوار صدا در میاد "راحله". وقتی هم که برمیگردم یه آدم مهربونی میاد طرفمو بغل و ابراز دلتنگی و اشک و...

xwj0qk06qawwxg00rggg.gif

 

کم آوردم... واقعا کم آوردم...

cfib5xsha13nqw3zcwi.gif cfib5xsha13nqw3zcwi.gif

پ.ن2. کادوها و ابراز احساسای مادی قشنگ دیگه ای هم بهم شده... واقعا وقت ندارم که شرح همه اشون رو بنویسم. فریبای مهربون و گلم؛ سمانه ی شیطون و خوش قلبم، این پست رو برای شما و به افتخار مهربونیتون آپ کردم. درحالیکه خدوتون می دونین وقت سرخاروندنم ندارم. بازم یه عالمه مرسی دوست جونای باارزش زندگی من.

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comndsht6wrzwgnpeo49bk.gifتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

xwj0qk06qawwxg00rggg.gif

 

SMS های من در این روزها

 

اینکه من این روزها هر روز، هر لحظه، هر ساعت چقدررررررررررر فیلم هندی می بینم بماند... گوشی بدبختم که داره out of repair هم میشه بماند...

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

من برای خداحافظی وقت تمی کنم به همه زنگ بزنم. برای همین این SMS رو برای همه فرستادم. البته کسانی که برام عزیز و محترم بودند:

" به تمامی آنها که صمیمانه دوستشان دارم.

nhsatkt0wbyybq9tgq2f.gif

پرواز به هند:11 اسفند.

شماره موبایل هند: 0091…

ایمیل: r_....@hotmail.com

وبلاگ: www.ghasedak1981.blogfa.com

شرمنده که وقت نشد به همه زنگ بزنم. برام دعا کنین لطفا. خدانگهدار"

 

بعضی از SMSهای دوستای عزیزم، بستگان مهربون و آشنایان خوب در جواب به این SMS:

 

  1. سلام عزیزم. چقدر خدا دوست داره. من حرم امام رضام رو به روی گنبد!!! نشستم. برات دعا می کنم اگه قابل باشم. سفرت به خیر و سلامت عزیزم.
  2. زیباترین منحنی دنیا لبخند یه دوسته که بی صدا می گه به یادت هستم.
  3. سلام. به سلامتی. امیدوارم موفق باشی و اونجا بهت خوش بگذره.
  4. خوش بگذره. مراقب خودت باش.
  5. مرسی راحله جان. برات آرزوی سلامت و پیشرفت می کنم. دوست دارم و مراقب خودت باش.
  6. (یه عکس گل)... برات آرزوی موفقیت می کنم. هر جا هستی خدا یار و یاورت باشه.
  7. سفر به سلامت. ایشاالله موفق باشی و درستو خوب بخونی. حالا اگه دکتر شدی یعنی دیگه می تونی آمپول بزنی؟!
  8. سکوت بهترین تفسیر دوست داشتنه. مهم در کنار هم بودن نیست به یاد هم بودنه.
  9. سلام عزیزم. نمی دونم چرا گریه ام گرفت؟! امیدورام موفق و شاد باشی. مواظب خودت باش.
  10. خدای اطلسی ها با تو باشد. پناه بی کسی ها با تو باشد. تمام لحظه های خوب یک عمر، بجز دلواپسی ها با تو باشد.
  11. یادت باشه که یادم بیاری که یادت بدم که یاد بگیری که همیشه به یادتم!!!
  12. هیچ بارانی رد پای خوبان را از کوچه خاطراتمان تخواهد شست.
  13. یادت از خودت مهربونتره چون وقتی نیستی یادت منو تنها نمیذاره.
  14. لای خاطرا تلخم یاد تو همیشه شیرینه تا ابدفکر تو هستم نازنین رفیق دیرین.
  15. ای پادشه خوبان... داد از غم تنهایی. دل بی تو به جان آمد... وقت است که باز آیی!
  16. کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی. نه حاشیه ای از یاد رفتنی.
  17. بالاتر از آسمان جایی نیست... زیباتر از گل چیزی نیست... قشنگ تر از عشق حرفی نیست... عزیز تر از تو کسی نیست.
  18. جاده بی انتهاس می دانم. جدایی سهم ماست سهم چشمهای بارنی گریه های بی صداس، می دانم یک نفر بی بهانه می گرید.
  19. ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی است/ حال هجران تو چه دانی که مشکل حالی است.
  20. هر کجا هستم باشم/ آسمان مال من است/ پنجره، فکر، هوا، عشق زمین مال من است... چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت.

 fs6avqu9vlnx9g89e2y.gif

و.....

 

خیلیییییییییی زیاده. تازه خیلی ها زنگ زدند و کلی آبغوره و...

 

عجب تحفه ی نطنزی بودیم ، خودمون خبر نداشتیم.

 

پ.ن. من که می دونم لیاقت این همه این همه احساسای قشنگ، اشکای پاک و قلبهای مهربون رو ندارم. می خوام بگم دوستون دارم و ان شاالله یه روزی جبران کنم... ولی... ولی مگه میشه؟ جبران کردنشون کار من نیست. کاش یه روز، یه جا، یه وقتی بازم با هم باشیم. منتها اینسری قدرتون رو بیش از پیش می دونم. اگه بتونم و لایق باشم.

ndsht6wrzwgnpeo49bk.gif