
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممممم

اول نوشت1: ببخشید که اینقدر دیر آپ می کنم. اصلا وقت نشد زودتر این کار رو کنم.
اول نوشت2: اگه ناراحتی عصبی، قلبی و یا دور از جون روحی و روانی دارین، لطفا از خوندن این پست جدا خودداری فرمایین.


من این پست رو میذارم که بعدها با خوندنش بیشتر قدر با هم بودن هامون رو بدونم... هر چند که تا حالا سعی کردم همین طور باشه.
اول نوشت3: از وداع و خداحافظی با دوستان و آشنایان فاکتور می گیرم که واقعا خیلی زیاده. شرح دادن اون همه ناراحتی و گریه و ... کار من نیست و از توان من خارجه. اینجا فقط شرح وداع با خانواده ی عزیزم رو می نویسم.

اینسری نمی دونم چه مرگم شده بود... ثانیه به ثانیه که به لحظه ی پرواز نزدیک می شدیم، من عصبی تر، روانی تر و دپرس تر می شدم. با اینکه بار دومم بود ولی اینسری فرق عمده ای که با دفعه ی قبل داشت این بود که داداشی باهام نبود و در ضمن خونه هم نداشتم. و شاید دلیل عمده ی تفاوت این حالات روحی و روانی نسبت به دفعه ی قبل همین مساله بود.

از حدود یک ماه به تاریخ پرواز خریدهای من (که عمده اش لباس بود) شروع شد. البته اینجا لباس گیر میادها. با اجناسی بهتر و گاهی متنوع تر... ولی بیماری خرید لباس از اون بیماری هایی هست که تا حالا درمان نشده.

حدود 85 کیلو بار جمع شده بود (هر نفر فقط 30 یا حداکثر 35 کیلو میتونه بار با خودش ببره!). شبهای آخر امکان نداشت وقتی از کلاس ایروبیک برمی گردم یه چند تا نایلون خرید همراهم نباشه...

با اینکه خیلی بی خوابی کشیدم و دویدم (مخصوصا هفته ی آخر) ولی باز هم تا لحظه ی بودن در ولایت در حالا بدو بدو بودم. و این یکی از دلایلی شد که تا میومدم به رفتن و جدایی فکر کنم، به یاد یه کار نیمه کاره می افتادم و اشکها و بغضم رو می خوردم... نگو اینا همه روی هم انبار میشه و یکدفعه دیوونه ام میکنه.

تصمیم داشتم یک شب قبل از پرواز تهران باشم و در ضمن چون اصلا طاقت ندارم از پشت اون شیشه های کذایی فرودگاه با عزیزانم خداحافظی کنم اجازه ندادم کسی باهام بیاد.

پرواز بامداد 3شنبه 11 اسفند بود. یعنی آخرهای شب دوشنبه و من 1 شنبه ساعت 4 بیلیط گرفتم برای تهران. می خواستم یه شب رو استراحت کنم بعد برم فرودگاه که مثل سری قبل از خستگی فنا نشم.

روز ۱شنبه کله ی صبح از جا پریدم و شروع کردم ساک بستن. مامان داشت می رفت مدرسه. بابا سرکار بود و داداشی خواب بود. در حین چپوندن وسیله ها داداشی بیدار شد که بره دانشگاه و تازه بنده یادم اومده که باید یکی از 3 تا خداحافظی سختم رو اون موقع انجام بدم. داشتم خدا خدا می کردم که داداشی دیرتر بره. هی میومد توی اتاقم و دوباره می رفت بیرون. من حتی سرم رو هم بالا نمی گرفتم و جواب سوالاشو بدون اینکه به چشاش نیگاه کنم انجام میدادم.
- اَاَاَاَ آبجی این همه ساکو چجوری می خوای ببری؟

- می خوای برسونمت تهران بعدشم فرودگاه؟

- بری 6 ماهه دیگه میای؟! تو تابستون؟! نچ نچ نچ... اشکالی نداره... زودی تموم می شه.

- خب دیگه آبجی من دارم میرم. کاری نداری؟

به دفعه دلم هری ریخن پایین. اونسری این یکی رو تجربه نکرده بودم. (توی دلم می گفتم: نیا... داداشی نیا توی اتاقم...)

اومد. و من... پریدم توی بغلش. تنها داداشی عزیزم. مهربونم. گلم. و دیگه نتونستم جلوی اشکای لعنتی رو بگیرم. داداشی هم !!!! داداشی هم داره گریه می کنه؟!!! وای خدای من. نذار اشکای داداشمو ببینم. طاقت ندارم. اینکه تا کارد به استخونش نرسه گریه نمی کنه. (برعکس بابا) داداشی منو فشار داد توی بغلش:
- گریه نکن آبجی...
(دلم برای آبجی گفتنهات تنگ میشه داداشی).

توی همون حالت روحی نامساعد آخرین سفارشات رو بهش کردم. من جمله اینکه مراقب مامان باشه و نذاره که زیاد کار کنه ( آخه داداشی خیلی توی کار خونه به مامان کمک می کنه.)

توی بغل داداشی چسبیده بودم و هرازگاهی با صورت خیس گونه های خیسشو می بوسیدم.

و داداشی رفت. در حالیکه سرش پایین بود و انگار کوهی از غم روی دوشش بود. بدون اینکه چیزی بگه... فقط:
- آبجی مواظب خودت باش. خداحافظ...

و رفت. من هم همون طوری که عادت دارم هر روز وقتی که از خونه میره بیرون براش آیت الکرسی بخونم که ان شااله صحیح و سالم برگرده زار می زدم.

بلند بلند گریه می کردم... و خدا رو شکر که اون موقع کسی خونه نبود.



نمی دونم چقدر گریه کردم. فقط می دونم اونقدر بود که وقتی سرم رو از روی 2 زانو بلند کردم خیلی سنگین تر شده بود... شاید تومور توش بود.... تومور دلتنگی.
سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. کمی ساکهام رو بستم و بعد برای انجام چند کار که بیرون داشتم آژانس گرفتم. جلوی در منتظر آژانس ایستاده بودم که بابا اومد و گفت:
- بیا تو بابا...
- آخه الان تاکسی میاد...
- بیا اینا رو بشمار...
(شمردن میلیونها تومن پول که خرج تحصیل من می شه جزو سخت ترین کارای عمرمه. همیشه خدا خدا می کردم که بابا پولها رو مستقیما به من نده.)
- بیا بابا.این ...3 میلیون.
- دستت درد نکنه بابا.
خم شدم پولا رو بذارم توی کیف لپ تاپ که روی زمین بود که بابا گفت:
- بسته بابا؟ اگه کمه بگو...
- ....

- دختر؟!
- ....

سیلاب اشک لعنتی دوباره توان هر کاری حتی پاسخ دادن به بابام رو ازم گرفته بود.

- گریه نکن دختر بابا...

و این بار همون طور که خم بودم دستشو گرفتم و بوسیدم. اشکام ریخت روی دستهای خاکی بابا. بابا از سرکار میومد. با لباس کار و سر و روی خاکی. دستاشو از زیر لب هام کشید:
- اینکارو نکن بابا...
- ان شاالله یه روزی جبران کنم.
....
چند دقیقه بعد از اینکه از بیرون برگشتم مامان اومد.
برخلاف دیروز و همیشه سرحال نبود. ولی خیلی سعی داشت خودشو کنترل کنه. حتی به چشام هم نیگاه نمی کرد.

برخلاف بابا و داداشی، در مورد مامان گل نیازی نبود که اتفاق خاصی بیافته یا لحظه ی خداحافظی برسه. ارتباط من و عزیزترین، مهربون ترین و فرشته ترین موجود زندگیم فراتر از اینها بود.
با تمام کنترلی که کردم نتونستم در چند مورد جلوی گریه ام رو بگیرم.
یکدفعه که جلوی مامان گریه ام گرفت پریدم توی بغلش.
- گریه نکن دیگه مامانی... منم گریه می کنما...

- مامان اگه تو نبودی من تا حالا هزاران بار مرده بودم. هیچ وقت هم به اینجاها نمیرسیدم. همه رو یه طوری می تونم تحمل کنم... ولی راجع به تو... اصلا دست خودم نیست.

مامان در حالیکه منو به خودش فشار میداد و صداش می لرزید:
- توکل کن به خدا مامان جان. انشاالله وقتی به یه جایی رسیدی همه ی اینا رو فراموش می کنی.
اجازه بدین شرح لحظات ناهار خوردن رو نگم که وقتی یادم میاد با اون همه بغض چجوری غذا رو قورت میدادم، احساس خفگی بهم دست میده.

مامان گلم 2 نوع غذا برام درست کرده بود که میدونست خیلییییییی دوست دارم :قورمه سبزی و خورشت سیب و آلبالو؛ با سالاد و ماست و...

- بخور مامان جان... اونجا معلوم نیست وضعیت غذات چطور باشه.
- مامان من که گفتم. اونجا همیشه غذا هست. باور کن من یادم نمیاد توی هند بی غذایی کشیده باشم.
هر چی ساعت به 3.30 که قرار بود بریم راه اهن نزدیک تر می شد قلبم فشرده تر می شد....

SMS ها و تلفن های دوستان و آشنایان هم قطع نمیشد.

داشتم از سردرد فنا میشدم که داداشی با SMS ش ضربه ی آخر رو زد:
- ساعت چند میری؟ دوست دارم. مواظب خودت باش. 100 برابر داداشت پیشرفت کنی.

منم در حالیکه اشکها نمیذاشت صفحه ی موبایل رو ببینم:
- مرسی دیدیس (دیدیس یعنی داداشی. وقتی نی نی بودم به داداشی می گفتم دیدیس. و هنوزم وقتی می خوام باهاش خیلی صمیمی باشم بهش می گم دیدیس.) انشاالله تو بیشتر از من پیشرفت کنی چون لیاقتت خیلی بیشتر از منه. برام دعا کن.

ساکها رو گذاشتیم وسط هال که یهو بابا اومد.
اول نگاهی به ساکها و بعد به من:
- سلام.
- سلام دختر... خب...
و یهو... با صدای بلند گریه می کرد.

مامان اومد و گفت:
- میشه اینقدر اشک بچه رو درنیاری؟ به خدا دارم خفه میشم به روی خودم نمیارم. این بچه از صبح هی داره گریه می کنه. به جای اینکه کمی دلداریش بدی...

- ....
- ....
حاضر شدم. آخرین نگاهها رو به اتاقم، خونه و مامان و بابا انداختم. از زیر قرآن رد شدم و رفتیم طرف راه آهن.

وقتی از آغوش گرم عزیزترین موجودات زندگیم کنده شدم سرمایی عمیق تا بن استخوانهام نفوذ کرد. تا جایی که دیده می شه براشون بای بای کردم.

وبعد نشستم. گریه می کردم. با صدای بلند. زار می زدم. و تحمل می کردم.

باز هم تحمل کردم.

اونقدر گریه کردم که خوابم برد. قرار بود بین راه دوست عزیزم فاطمه "ص" (مامان نازنین عمه خاله)، نفسم رو بیاره که ببینمش. وقتی به راه آهن شهر نازنین خاله رسیدیم عیدی هایی رو که برای نازنین گرفته بودم (2 تا عروسک که با روبانهای زرورق نقره ای و مملو از ستاره هایی که ازشون آویزون بود رو برداشتم و ایستادم جلوی در واگن. نفهمیدم چجوری به نازنین رسیدم؟! چقدر فشارش دادم؟! چقدر لباسای بچه از اشکای من خیس شد و چقدر...؟ راستی اونسری این کوچولوی دوست داشتنی هم نبود که جیگر خاله براش کباب شه.

نازنین نفس جیگر مرسی که اون همه فشار رو تحمل کردی و هیچی نگفتی.

نازنین می خندید. بلد بود بای بای کنه. حتی... حتی به حرف اومده بود. وقتی یه بچه رو دید گفت "نی نی"، دندونای جلوش داشت درمیومد. بلد بود بوس کنه، گاز بگیره. شایدم بلد بود خاله راحله اش رو بشناسه... راستی نازنین 6 ماه دیگه حتما با من غریبی می کنه.... حتما منو نمی شناسه... حتما نمی دونه اینی که داره میبینه کسی هست که دیوونه اشه و قد دنیا دوسش داره.

خداحافظ نازنین کوشمولوی شیرینم.



وسط نوشت. الان که نوشته هام تموم شد از سردرد دارم روانی میشم. شقیقه هام زده بیرون و صورتم خیس خیسه. چقدر سخته... خیلی سخت.

بعد از یک روز موندن در تهران و دیدن 10-8-7 تا دوست عزیز اینترنتی برای اولین بار که خیلی جالب بود، حدودای ساعت 10 و خورده ای به طرف فرودگاه راه افتادم.

وجب به وجب جاده رو با چشام ستایش می کردم. راستی این خاک چی داره که ما دیوونه اش هستیم؟ چرا همه ی ما اینقدر ایران رو دوست داریم؟ آخه خداییش کجای دنیا این همه زیبایی رو با هم داره؟

چقدر توی جاده گریه کردم بماند. راننده هم نامردی نکرد و هر چی آهنگ نوستالژی داشت اون شب بارمون کرد.

توی راه هم SMS ها و تلفنها قطع نمیشد.
فرودگاه : 15 کیلومتر...

(خدای من یعنی من دارم میرم؟ یعنی ویزام اومده؟!!!!!)
فرودگاه:5 کیلومتر


(بیاین ... باهاتون کاری ندارم! چون هیچ کنترلی روتون ندارم الان – بااشکام بودم!!!)

نمی دونم چرا مزه ی دهنم تلخ شده بود. همه اش توی دلم خدا رو شکر می کردم که نذاشتم خونواده ام باهام بیان و گرنه چه عذاداری ای میشد...

راستی شما میدونین چرا اون هواپیماها اینقده غول پیکر شده بودن؟!

مثل اینکه دایناسورها دوباره بدنیا اومده بودند. چقدر زشت بودند....

شرح اینکه توی فرودگاه مامور حراست فهمید که من می خوام بارم رو با کسی تقسیم کنم و چه قشقرقی به پا انداخت...


و همین طور دربه دری برای پیچیدن ارگ و گرفتن عوازض (اول گفتن نمی خواد بدی چون دانشجویی ... ولی در حالیکه پرواز دیر شده بود اون آقاها گفت باید عوارض بدی ... منم بدو بدو...). خلاصه اینکه حدود 220 تومن توی فرودگاه پیاده شدم. راستش نذاشتن از دقایق آخر بودن در ایران خاطره ی خوشی داشته باشم. از همه اشون متنفرم... می تونستن این پولو از من نگیرن. یا حداقل با 50-40 تومن سر وتهشو هم بیارن ولی.... بگذریم.

در این پرواز من یکی از بهترین تجربه هام رو چشیدم. و اونم خوندن نماز صبح بین آسمان و اقیانوس آرام بود. در حالیکه برای اینکه ببینم آفتاب زده یا نه؛ به پایین و بالای ابرها نیگاه می کردم، نه به بالای سر!

جالب بود و برای اولین بار. پروازی به سوی خدا بین اقیانوس لاجوردی و آسمان آبی، در پرواز به سوی انیدیا.
