نامه ای پر مهر از دوستی با قلبی به وسعت دریا :-*
دوستای بنده از نوزاد هستند تا پیرزن و پیرمرد! جدی می گم! چرا فکر می کنین شوخی می کنم؟ چیکار کنم دیگه؟! روابط اجتماعیم خوبه با همه ارتباط برقرار می کنم دیگه![]()
وقتی می رفتم کلاس زبان 2 دوست کوچولوی بامرام پیدا کردم که الحق و والانصاف می گم که لیاقت قلبهای پاکشون رو ندارم.

دوست جونای من 17 ساله هستند و امسال کنکور دارند.
این نامه به همراه یه ببعی که بع بع می کنه و یه قورباغه رو بهم دادند به عنوان یادگاری که از گرونترین کادوهای دنیا برام ارزشمندترن.

سعی میکنم خلاصه ای از نامه ی فریبای عزیزم رو بنویسم براتون:
"اول یه متن عاشقانه ی بسیار زیبا و بعد:
... خیلی خوب. فکر کنم دیگه خیلی حسی شد. نمی خوام ناراحتت کنم اما می خوام چند خطی برات یادگاری بنویسم.

اولین روزهای آشناییمون یادته؟ اینقدر با هم صمیمی نبودیم. وسط های ترم تو رفتی هند، تا اینکه دوباره اومدی و تو تبدیل به یکی از بهترین (همین طوری زیرش خط کشیده) دوستام شدی. (البته من و سمانه). چقدر تو کلاس زبان خندیدیم، شوخی کردیم، نمره مون کم ش، تو بعضی موقع ها از دست من و سمانه ناراحت می شدی چون خیلی سر وصدا می کردیم(!!!) و همه ی این اتفاقات گذشت و ترم تموم شد. روز آخر من و سمانه گریه افتادیم تو کلاس اما میدونی برای چی؟ برای اینکه از تو جدا میشم، برای اینکه دیگه نمی تونیم ببینیمت، از اینکه دوستی رو که مثل آبجیمون دوسش داشتیم داره ما رو ترک می کنه و گرنه آقای صفری (استاد عزیز زبانمون) رو همیشه میشه دید (!!!). وقتی کلاس تموم شد توی سالن بالا تو هم گریه افتادی وقتی منو بغل کردی احساس آرامش کردم و فکر کردم توی بغل خواهرم هستم.، طوری که انگار نصف قلبم مال تو شده بود و اون لحظه داشت کنده میشد. باور کن به جون مامان که عزیزین برامه از ته قلبم این حرفا رو میزنم و نمی خوام اغراق کنم. از روزی که کلاس تموم شد هر روز به یاد تو و اینکه دیگه نمی تونم ببینمت گریه می کنم. باور کن این حرفا رو که می زنم اصلا قصدم ناراحت کردن تو نیست فقط می خوام بدونی یه دوست داری که قلبو به تو داده و هر جای دنیا باشی فراموشت نمی کنه. راحله جونم برام دعا کن که تو زندگی خودم مثل تو خیلی موفق بشم و خوشبخت بشم ( عجب آدم خیلی موفق و خوشبختی بودم که خودم خبر نداشتم و برای بقیه الگو هم بودمو خبر نداشتم... حالا هی منو تحویل نگیرین) و کنکور امسال جای خوبی قبول شم. راحله جونم ازت خواهشی دارم اینکه به جون مامانت که عزیزترینه بران منو فراموش نکنی و هر وقت اومدی ایران به من زنگ بزنی تا همدیگر را ببینیم، تو رو خدا یادت نره. من تو رو خیلی دوست دارم. نمی دونم گذر زمان اجازه میده منو تو همدیگرو باز ببینیم یا نه، ولی تو رو خدا همیشه به یاد من باش و همیشه به یاد داشته باش که من به فکر توام تا ابد. من آخر نامه شماره و آدرس خونمون رو می نویسم یادت نره یه وقتی. راحله جونم نمی دونم باید چی بگم اما باور کن تا ابد تو قلبم میمونی و همیشه یه تیکه قلبم مال توئه. من وقتی رفتی هند میام توی وبلاگت و باهات صحبت می کنم و از شیطونی های خودم و سمانه برات می نویسم. تو خیلی خوبی از من هم بهتری (!!!). خیلی خیلی دوست دارم. دیگه نمی تونم بندیسم چون اشکهایی که داره از چشمم میاد به من اجازه ی نوشتن نمی ده. تو رو خدا اگه بدی از من دیدی حلالم کن خانم دکتر جونم.
به تکیه گاهم قسم که عاشق تو هستم و سو گند یاد می کنم که هرگز فراموشت نکنم و تو ای مهربانم آگاه باش که در غروبی بارانی تمام قطرات باران را بشماری نخواهی یافت که چقدر دوستت دارم.
دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزو دارم.

از طرف سمانه و فزیبا 88.11.18
((راستی یه هدیه ی کوچیک (فورباغه ام) رو که اندازه ی دنیا دوسش دارم به تو میدم. مواظبش باش.))
چی بگم؟ چی میشه گفت؟ آخه ... آخه منه بی لیاقت بی هیچ... چرا آخه؟ خدایاااااااااااااا دارم خفه میشم.
![]()
![]()
![]()
دارم از دست خودم که در مقابل این همه موجود خوب و مهربون و فرشته صفت کم میاره دیوونه میشم.

اشکاشونو... خدا جونم اشکاشونو... تپش قلبشونو... گرمی صداشونو، غم صداشونو، دلتنگی نگاهشونوببین و بی صدایی غربتم رو در جمع خوبانت دریاب.

پ.ن1. این روزها می ترسم برم بیرون. چرا؟! چون از در و دیوار صدا در میاد "راحله". وقتی هم که برمیگردم یه آدم مهربونی میاد طرفمو بغل و ابراز دلتنگی و اشک و...

کم آوردم... واقعا کم آوردم...

پ.ن2. کادوها و ابراز احساسای مادی قشنگ دیگه ای هم بهم شده... واقعا وقت ندارم که شرح همه اشون رو بنویسم. فریبای مهربون و گلم؛ سمانه ی شیطون و خوش قلبم، این پست رو برای شما و به افتخار مهربونیتون آپ کردم. درحالیکه خدوتون می دونین وقت سرخاروندنم ندارم. بازم یه عالمه مرسی دوست جونای باارزش زندگی من.



من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.