سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟ من تازه اینترنت خونه ام نصب شده!
اول از همه شرمنده ی همه ی محبت هاتونم. محبت هایی که تا آخرین لحظات بودنم در ایران (یعنی حدودای ساعت 6 صبح روز جمعه 5 مهر 87 و حتی نصفه شبش) ادامه داشت.

دلم نمیومد موبایل رو خاموش کنم... ولی مجبور شدم برای سالم بودن پروازمون خاموش کنم.
هیجان داشتم... خیلی زیاد. ولی نه اونقدری که فکرش رو می کردم. البته بودن داداشی خیلی خیلی موثر بود.
با اینکه اون شب اصلا نخوابیده بودیم و همه اش تو صف بار و بانک و ... بودیم ولی باز هم خوابم نمی برد.
بالاخره پریدیم. اونم بعد از نیم ساعت تاخیر، و... اینطوری داستان پرواز من شروع شد.
توی هواپیما مشکل خاصی نداشتم. ولی چون سرما خورده بودم به گوشم خیلی فشار اومد... تا جایی که حس کردم عن قریبه که پرده ی گوشم پاره شه. ولی با آدامسی که مهماندار داد بهم مشکلم تا حد زیادی رفع شد. حدودا 3.5 ساعت تو هوا بودیم... بالای ابرها. من کنار پنجره بودم و همه چیز رو میدیدم. آخرین تصاویر از خاکی رو که 27 سال توش زندگی کرده بودم برای 6 ماه به خاطر سپردم و قبل از نشستن هم اولین تصاویر از خاک ایندیا، جایی که قرار بود در اون خانم دکتر شم رو در خاطرم ثبت کردم. همه چیز برام جالب بود. از همون تابلوهای راهروی ورودی اول که پر از عکس های خانوم های خوشگل بود گرفته تا نظم و امنیت فرودگاه بمبئی. از همه جالب تر احترامی بود که ایرانیها به هم میذاشتند و کمک هایی که مهربانانه به هم می کردند. شنیده بودم ایرانیها اینجا خیلی هوای هم رو دارند ولی نه اینقدر.
بمیرم برای داداشی... اگه بدونین چه زجری می کشید برای حمل 100 و خورده ای بار من! راستی یادم رفت بگم 180 هزار تومن بهمون اضافه بار خورد که آقاهه دلش برامون سوخت و 100 تومنش رو تخفیف داد!
با هزار بدبختی از 7 خوان رستم پرواز و فرودگاه گذشتیم و رسیدیم به جایی که باید دنبال آقایی می گشتم که اومده بود دنبالم. یک راننده ی هندی که یک تابلوی گنده دستش بود و روش اسمم رو نوشته بود. از طرف آقا سهیل اومده بود. یک همراه هم باهاش بود به اسم مرداس؛ یک پسر مهربون و خونگرم اهوازی که کلی از استرسمون رو با حرف زدن به زبون شیرین فارسی کم کرد. از ترافیک بمبئی با مکافات بسیار زیادی دراومدیم. وسط های راه برای نهار مک دونالد واستادیم و چون همه ی پول ما به دلار بود، مرداس برای ما رو هم حساب کرد. خیلی از فضای کافی شاپش خوشم اومد. تلویزیون بزرگی اونجا بود که رقص و آواز هندی پخش می کرد و چند تا دختر که بلند بلند حرف می زدند و می خندیدند.
بگذریم از اینکه چقدر به نوشته های پشت ماشین ها خندیدیم! پشت اکثرشون نوشته بود: HORN PLEASE!!!! یعنی بوق بزنین لطفا! و عجب حالی می کردن با بوق زدن. بیشتر از اینکه اعصابمون خورد شه می خندیدیم.

بین بمبئی و پونا مناظر خیلی جالب و سرسبزی بود. یه خونه ی گنده ی ویلایی خیلیییییییییی قشنگ یه جا دیدیم. مرداس می گفت خونه ی آماتا باچانه!
راه دور و درازی بود ولی بالاخره تموم شد و رسیدیم. آقا سهیل کلید رو آورد و با کمک مرداس و سهیل و داداشی و کمی من وسایل رو آوریدم توی خونه.
وقتی همه رفتند به داداشی گفتم بره دوش بگیره و بعدشم بخوابه. طفلی خیلی خسته شده بود. من هم همه ی وسایل رو ریختم بیرون و شروع به جاسازیشون کردم. در حین کار از پنجره بیرون رو نگاه می کردم. چند تا خانوم هندی با ساری و موهای بافته شده نشسته بودن کناره ی زمین چمن و با هم حرف می زدند. بچه هاشونم اونطرف بازی می کردند. خیلی فضای جالب و گل کاری زیبایی بود.
داداشی که از خواب بیدار شد رفتیم از سوپر روبرو خونه خرید کنیم. استرس داشتم هوار تا. حتی اگه خونه رو گم می کردیم نمی دونستیم آدرسمون کجاس!
فروشنده های سوپر متوجه شدند خیلی تازه واردیم. واقعا مهربون بودند. یک پیرمرد هندی و یک دختر جوون. پیرمرده هزینه ی خرید رو نوشت و یک عددی هم زیرش نوشت و کم کرد و با لهجه ی خودش گفت این discount تخفیف شماس. با لبخندی که دل آدم گرم میشد.
بعدش هم در حالیکه دستم تو دست داداشی بود با ترس و دلهره رفتیم پیاده روی. در حالیکه همه جا نشونی می ذاشتیم که راه رو گم نکنیم!
راستی در همین اثنا یک همسایه ی خیلی خوب هم پیدا کردیم که خونشون درست روبروی خونه ی منه. به ما گفت برگشتیم بریم پیشش.
چون اونها خیلی وقته اینجان تجربه شون بیشتره. کارهایی رو که می خواستیم انجام بدیم رو به همسایه گفتیم و همین طور اینکه هیچ جا و هیچ چی بلد نیستیم!
گفت فردا بعدازظهر میریم همه ی کارهاتون رو انجام میدیم.
و واقعا هم اومد. رفتیم دلارها رو change کردیم. چند تا فروشگاه رفتیم خرید سوغاتی برای مامان و بابا و داداشی. ولی چه فروشگاههایی داره این پونا. توش یه آقاهه یه آهنگ توپ می خوند. کلا فروشگاههاشون با ساز و آواز همراهه. و جنس هایی عالی داشت.
روز سوم تقریبا کارهای خونه تموم شد. داداشی خیلی کمکم کرد.دستش درد نکنه. بازم بعدازظهرش با همسایه جان رفتیم بیرون. خیلی آدم شوخ، مهربون و باحالیه. اگه اون نبود نمی دونم باید چی کار می کردیم. مطمئنا حوصله ی داداشی هم خیلی سر میرفت.
روز چهارم رفتیم دانشگاه. از اونجایی که حتی اسم استاد راهنما هم گوشت تن من رو می لرزونه، خیلی استرس داشتم. با ریکشا (اسم تاکسی های اینجا ریکشاست!) تا توی university رفتیم. بعدش از روی نقشه ی گنده ای که جلوی در بود zoology department رو پیدا کردیم. به آقا داریوش که کارهای ثبت نام من رو انجام داده بود زنگ زدم. وقتی اومد بعد از خوش و بش گفت الان می تونیم بریم پیش گاید (استاد راهنما)، ولی بذار چند روزی بگذره تا با لهجه ی اینها عادت کنی و در ضمن پروپوزالت رو هم دوره کنی که اگه ازت چیزی پرسید کم نیاری. چون تو تنها دانشجوی خارجی این دانشگاهی و فقط به این دلیل ثبت نامت کردند که من گفتم زبانش خیلی خوبه!!!!!!!!!!!!!!!
چه خوشبختم من! یعنی برعکسش. فکر کنم یه جورایی بیچاره شده باشم. آخه من زبانم خوبه؛ ولی نه اون حدی که آقای داریوش گفته. تازه لهجه ی این هندی ها افتضاحه. خدایا کمک!
روز پنجم صبح زود داداشی هم برگشت ایران. خیلی سعی کردم جلوی داداشی اشکم درنیاد؛ و موفق هم شدم. دیگه تنهای تنها شده بودم. ولی اصلا نمی ترسیدم. چون می دونستم خدا داره همه اش نیگام می کنه و هوامو داره. فقط دلتنگ شده بودم (هنوز هیچی نشده... بچه لوس!)

شب هم اسماعیل (برادر خانوم پسر عموی مامانم!) اومد پیشم. خیلی مهربون بود. مثل لیدا (خواهرش). گفت بعد از امتحاناتش برنامه میریزه که بیشتر با هم باشیم.
روز ششم با همسایه جان رفتیم کالجشون. اون روز یکی از Head های کالج رو ملاقات کردیم. خیلی باحال بود. کلی باهام حرف زد. سیر نمی شدم از حرف زدن باهاش. همسایه می گفت رئیس امور بین الملله.
بهم گفت:
-Do you have Iranian coins? اسکناس ایرانی داری؟
من فقط 2 تا اسکناس ته کیفم بود که از سیدها روز عید غدیر عیدی گرفته بودم.
بهش نشون داردم. کلی در مورد اسکناس ها حرف زد. بهش گفتم:
- These coins are holly for me. It brings you chance. Be sure. Try it. این اسکناس ها خیلی برای من مقدس اند. برای شما شانس میارن. می تونین امتحان کنین.
باورم نمی شد عکس العملی رو که میدیم. اون آقای مهربون اسکناس 20 تومنی رو بوسید و گذاشت روی پیشونیش. بعدش هم داد به 2 تا کارمند دیگه. اونها هم همین کار رو کردند. همسایه گفت اینجا همه برای هم ارزش قائل اند. آقای پروفسور هم یک سکه ی خیلی قدیمی هندی بهم داد که روش عکس هند بود. در آخر هم باهام دست داد و گفت:
-Nice to meet you.
-Nice to meet you too.
بعد هم با همسایه رفتیم سر کلاسش. 3 تا پسر بودند فقط! ارشد پترولیوم (نفت) می خونه. انصافا تا آخرای کلاس نمی فهمیدم استاده چی می گه! ولی آخرهاش منوجه می شدم.
راستی اون روز ایران عید فطر بود. من هم از 2 نفر اینجا پرسیدم گفتن عیده. ما هم سحر نخوردیم. ولی ته دلم یه چیزی می گفت عید نیست. برای همین نیت روزه کردم. و خوب شد روزه گرفتم! چون اینجا یک روز از ایران دیرتر عیده!
روز هفتم حوصله ام به غایت سر رفنه بود. یه کمی خودم رو با پروپوزال مشغول کردم. یه کمی آش پختم، یه کمی گریه کردم... تا بعد از ظهر شد. خوبه ما این همسایه جان رو داریم اینجا! بعدازظهر گفت بیا بریم بیرون. رفتیم دور زدیم . کافی شاپ رفتیم و ...
اصلا تصور نکنین کافی شاپه چه شکلی بود! چون شاید تا 120 ساله آینده کافی شاپه به این لوکسی تو ایران ساخته نشه! همه اش فکر می کنم توی رویام. خیلی قشنگ بود.
روز هشتم روز ملاقات با گاید (استاد راهنما) بود. فکر می کردم دارم میرم توی اتاق عمل! خیلی استرس داشتم. استاد راهنمام یک خانوم دکتره هست که خیلی مهربون بود. وقتی نشستم روی صندلی (چرخدار بود) اینقده استرس داشتم که با صندلی رفتم عقب! اگه آقا داریوش صندلی رو نمی گرفت معلوم نبود تا کجاها باید می رفتم! گاید من اسمش "کالپانا پای" هست. ساری پوشیده بود، موهاش بلند و لخت بود. یک خال هم بین دو تا ابروهاش کشیده بود!

خلاصه یه مقدار صحبت کردیم و قرار شد هفته ی دیگه تاریخ پرزنتیشن مشخص شه.
خیلی بارون میومد. من و همسایه جان هم با موتور بودیم. خیس خالی شدیم!
اینجا خیلی از خانوما و دخترها موتور سوار میشن.
راستی خونه الان تمیزه تمیزه. فقط یک ماشین لباسشویی می خوام که ان شاء الله اونم کم کم می خرم.
پ.ن1 : لحظات سختی بود لحظات دل کندن. وحشتناک بود. خیلی بهم فشار اومد.
باباجان عزیزم (بابای بابا): هیچ وقت گرمیه اشکهای صادقانه ات که از روی گونه های پرچین و چروکت پایین می چکید رو فراموش نمی کنم. اشکهایی رو که بی محابا از روی گونه هات روی زمین می چکید و تن من رو می لرزوند.
راستی پسته های باغت خیلی به دردم خورد. می خوام ببرم برای گایدم. همون پسته هایی رو که از توی گاو صندوق خونه ات بهم دادی. میدونم تو پسته های باغت رو که براشون اون همه زحمت کشیدی و بهترین هاشو توی گاوصندوقت قایم کردی به هر کسی نمیدی... بیشتر از همیشه دوستت دارم.



پ.ن2: ریحانه ی عزیزم (دختردایی کوچولوی خودم): شرمنده که اشکت رو درآوردم. دست خودم نبود. خیلی دوستت دارم.



پ.ن3: همه ی دوستا، آشناها و فامیل های گلم که برای رفتنم اشک ریختند، ناراحت شدند، دلتنگ شدند، زنگ زدند، دلداری دادند، کمک کردند، sms دادند و ... از همتون قدر دنیا ممنون.



پ.ن 4: عمو محمد (شوهر عمه زهرا): وقتی رفتی پول هایی رو که شاید حقوق یک روز کارگریت بود (اونم با زبون روزه) آوردی و گفتی: " میدونم زیاد نیست، ولی می تونی با اینها اونجا یک نوشابه برای خودت بخری"؛ نمی دونستم با چه زبونی ازت تشکر کنم. آخه اینجور عشق و محبت ها رو نمی شه با زبون قدردانی کرد. اگر چه پول رو نگرفتیم و تو ناراحت شدی... ولی مطمئن باش همون 200 تومنی رو که دادای بهم و گفتی بنداز صندوق صدقات؛ نگهبان من و داداشی در این سفر بود. به خاطر محبت قشنگت ممنونم.



پ.ن 5: مامان: اصلا قادر نیستم محبت هات، مهربونی هات، دلداری هات و قوت بخشیدن هات رو جبران کنم. فقط... اون شب رفتن وقتی چند بار یهو جلوت ظاهر می شدم و تو که توی بغض بودی به زور جلوی گریه ات رو می گرفتی دنیا رو می کوبیدن توی سر من. نمی دونم اون شب که همه گریه کردن، تو که مطمئنم از تمام دنیا من رو بیشتر دوست داری چجوری گریه نکردی؟! که اگه گریه می کردی همه چیز برای من سخت تر می شد. و تو اینو می دونستی. ممنونم که همیشه دلداریم می دادی و هر وقت ازت می پرسیدم: "مامان خیلی ناراحتی؟" می گفتی: "نه! شماها پیشرفت کنین، از همه چیز برام مهمتره." هنوز نیومده قد دنیا دلم برات تنگ شده. برای تو و پیشونیت که حداقل روزی 5 تا 10 بار می بوسیدمش. چون هر کی پیشونی مادرشو ببوسه جاش مرکز بهشته. و متاسفم که این توفیق 6 ماه از من سلب شده.



پ.ن 6 بابا: نمی دونم می دونی یا نه؟! ولی سخت ترین قسمت خداحافظی ها وقتی بود که می خواستم با تو خداحافظی کنم. نمی دونستم چجوری آرومت کنم. فهمیده بودم روزهای آخر خیلی توی خودتی. حتی یک بار جلوی من گریه افتادی. شب آخر هم که بعد از افطار همه اش رفتی خوابیدی. اعصابت داغون بود. موقع خداحافظی باهات به خدا رفتم و برگشتم. خیلی به خودم فشار آوردم که زیاد ضایع نشه. نمی دونم تا چه حدی موفق بودم. لحظه ای که داشتی پشت ماشینم آب می ریختی غم دنیا توی دل و چشم و تنت بود. می خواستم به خاطر تمام خوبی هات، مهربونی هات، لطف هات و بخشش هات و اینکه اجازه دادی من تنهایی توی کشور خارجی درس بخونم ازت تشکر کنم. نمی دونم چجوری؟ ولی قول می دم قدر پول هایی رو با کار سخت معماری توی سرما و گرما درمیاری رو بدم.
"دستهای پینه بسته ی بابام پرمفهوم ترین تصویریه که برای همیشه توی ذهنم جاودانه است."



پ.ن 7 داداشی: آخر عشقی، آخر معرفت، آخر دنیا. این چند روز که باهام بودی و این همه کمکم کردی، متوجه شدم برعکس اون چیزی که زیر صورت مغرورت قایم می کنی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم دوستم داری. مرسی که اومدی. نمی دونم چجوری تشکر کنم ازت. از خدا می خوام هر چیز خوبی می خوای بهت بده. ان شاء الله یک روزی جبران کنم عزیز دل آبجی.



پ.ن 8: نسیم، ندا و مامان گلشون: منتظر حضور سبزتون در ایندیا هستم. شاید (شاید) بتونم یه مقدار از محبت های بی دریغتون رو که بدون هیچ منتی به من می کردین جبران کنم. خونه ی نسیم خوشگلم توی تهران، بهترین و بیشترین کمک به من بود. تقریبا ماه های آخر اونجا زندگی می کردم. ولی هیچ وقت حس نکردم که خونه ی غریبه ام. ممنونم عسیسمممممم.


