وای که چقدر شیرینه که آدم یکی دوتا فامیل توی یک شهر که نه! توی یک کشور غریب داشته باشه

 

امشب خونه ی اسی عزیزم و هادی مهربون از فامیل های عمو جان محمود بودم

درسته که اسی رو برای دومین بار و هادی رو برای اولین بار میدیدم...ولی واقعا برام جالب بود که چقدر نگرانم بودند

برام دلگرمی عجیبی بوجود اومد وقتی میدیدم اینقدر بادقت کارهام رو دنبال می کنند و برام دل می سوزونند

راستی امشب ۳ تا دختر هندی به اسم دیا ، ناتاشا و... یکی دیگه که اسمش یادم نیست و همین طور یک دختر ایتالیایی به نام E هم اونجا بودند که خیلی بانمک و بامزه بودند و البته مهربون

با هم عکس هم گرفتیم

قرار شد ناتاشا برام عکس ها رو E-mail کنه

شام هم اسی ماکارونی درست کرده بود که محشر بود

Chef

واییییی نمی دونم من چرا اینجا اینقده شیکمو شدم

در کل خوش گذشت

 

راستیییییییییی

امروز که داشتم میرفتم مهمونی نزدیک بود توی راه بمیرم

 

چرا؟ عرض می کنم!

آخه اینجا سمت خیابوناشون و سمتی که راننده میشینه برعکس ایرانه

حواسم نبود پریدم وسط خیابون

اون موقع بود که صدای بووووووووووق ممتد چند موتور و ماشین تنم رو لرزوند

اگه اونا حواسشون نبود چی میشد؟

بی راحله می شدینا

 

ولی نگران نباشین

من اون دنیا هم برم حتما آپ می کنم