تنها خویشاوندان من در پونا!
وای که چقدر شیرینه که آدم یکی دوتا فامیل توی یک شهر که نه! توی یک کشور غریب داشته باشه
امشب خونه ی اسی عزیزم و هادی مهربون از فامیل های عمو جان محمود بودم
درسته که اسی رو برای دومین بار و هادی رو برای اولین بار میدیدم...ولی واقعا برام جالب بود که چقدر نگرانم بودند
برام دلگرمی عجیبی بوجود اومد وقتی میدیدم اینقدر بادقت کارهام رو دنبال می کنند و برام دل می سوزونند
![]()
راستی امشب ۳ تا دختر هندی به اسم دیا ، ناتاشا و... یکی دیگه که اسمش یادم نیست و همین طور یک دختر ایتالیایی به نام E هم اونجا بودند که خیلی بانمک و بامزه بودند و البته مهربون
با هم عکس هم گرفتیم

قرار شد ناتاشا برام عکس ها رو E-mail کنه
شام هم اسی ماکارونی درست کرده بود که محشر بود
![]()
واییییی نمی دونم من چرا اینجا اینقده شیکمو شدم
![]()
در کل خوش گذشت
![]()
راستیییییییییی
امروز که داشتم میرفتم مهمونی نزدیک بود توی راه بمیرم
![]()
چرا؟ عرض می کنم!
آخه اینجا سمت خیابوناشون و سمتی که راننده میشینه برعکس ایرانه
حواسم نبود پریدم وسط خیابون
اون موقع بود که صدای بووووووووووق ممتد چند موتور و ماشین تنم رو لرزوند
اگه اونا حواسشون نبود چی میشد؟
بی راحله می شدینا
ولی نگران نباشین
من اون دنیا هم برم حتما آپ می کنم
![]()
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.