چیزی که یادم میاد از روزهای آخر پروازم، فقط
اشک وگریه و بدو بدو و اضطراب و دلشوره و دلواپسی و بطور خلاصه همه ی چیزای بده.
تصاویر آخری که از ایندیا در ذهن من هست،
تصاویری بارونی از آخرین فصل زیبای باران در ایندیا هست که در عمرم میدیدم. هوا
بشدت چند روز آخری که هند بودم می بارید و پونا و بمبئی رو کرده بود یه گوشه از
بهشت. دوستای نزدیکم که خیلی ناراحت بودند از جدایی از من می گفتند آسمون پونا
داره برای رفتن تو گریه می کنه...
گریه
کردم... خیلی زیاد. بطوریکه می لرزیدم. درست 5سال پیش سپتامبر 2008 بود که راهی
هند شدم با یه عالمه دلشوره و دلهره و دلواپسی... وحالا بعد از 5 سااااالللل
درسپتامبر 2013 دوباره داشتم برمیگشتم وطنم. کلا ماه سپتامبر برای من همیشه پر
بوده از هیجان...هیجان رفتن... برگشتن ... سابمیت پایان نامه (پارسال). هیچ وقت
یادم نمیره وقتی پرواز تهران-بمبئی در 26 سپتامبر 2008 روی خاک ایندیا نشست چه
حالی داشتم. موقعی که حتی اگه راننده ای که دوستم از ایران هماهنگ کرده بود نیومده
بود دنبالمون حتی نمیدونستم کجا برم! موقعی که با نگاه کنجکاوم از شیشه ی هواپیما
به خاک ایندیا برای بار اول نیگاه می کردم و عن غریب بود که دلم بیاد توی دهنم از
ترس وهیجان. اون موقع که از شدت هیجان واسترس دستای داداشی رو که فقط 4 روز تونست
ایندیا رو تحمل کنه فشار میدادم...و حالا بادستی کاملا پر با یه دنیا خاطره و
تجربه داشتم برمیگشتم وطنم. توی دلم غوغا بود.
اول بگم که تونستم بچه هام رو بیارم ایران. اونم
با کلی دردسر و خرج کردن پول و زمان. خیلی اذیت شدم ولی خداییش می ارزید. این
روزها روزی 20 بار میرم توی پارکینگ خونه امون و بهشون سرمیزنم و قربون صدقه اشون
میرم.
داستان آوردن بچه خرگوش های عزیزتر از جانم، قصه
ای جداگانه در نوع خودش می طلبه. فقط می تونم بگم که به نوعی معجزه ی خدا رو در
زندگیم دیدم و اینکه کاری که همگی به اتفاق می گفتند نمیشه، شد! البته بعد از کلی
تلاش و گریه و دوندگی و پول خرج کردن. و من دوباره به این نکته رسیدم که کار نشد
نداره! و اگه انسان بخواد کاری رو انجام بده حتی اگه طبق قوانین مادی غیرممکن
باشه، با اراده ی خودش می تونه و این موضوع حداقلش برای خود من طی این 5-4 سال
اخیر زندگیم بارها و بارها ثابت شد. ولی قضیه ی خرگوش ها... به علت اینکه حیوون
بیمار وارد کشور کرده بودند، اونم با مدارک قلابی، ورودشون به کشور چیزی فراتر از
محال می نمود. و اینکه طبق گفته ی خیلی از کله گنده های این امر، در کشور ایندیا،
خروج خرگوش به علت اینکه جزو خزانه ی اون کشوره غیر ممکنه... ولی من اونقدر مدرک
برای بچه هام جمع کرده بودم که مدارک خروجیشون کلی بیشتر از مدارک مادرشون (بنده!)
شد! حتی روز قبل از پرواز با وجود اون همه کار پاشدم رفتم بمبئی برای گرفتن
مدارکشون و نامه ی قرنطینه و سلامت و پاسپورتشون. و همین طور چک کردن Microchip Number شون. تازه قفس مخصوص
حیوونا برای ورود به هواپیما هم براشون خریدم :*
این روزها کلی خدا رو شکر می کنم. وقتی که تمام
دلتنگی هام از هند رو با دیدن بچه های هندیم فراموش می کنم. این دو تا موجود دوست
داشتنی، برای من فراتر از 2 تا حیوون خونگی بودند. چه اینجا و چه در ایندیا. خدایا
باز هم شکرت... هزاران بار شکرت.
از پروازم بگم که ... وقتی هواپیما داشت بلند می
شد، مثل این بود که کسی تمامی وجود من رو داره از خاکی که بهش تعلق داشتم می
کنه... حس می کردم گوشه ای از قلبم و وجودم رو جا گذاشتم... خوشبختانه کنار پنجره
بودم. و لحظه ی پرواز... اول خداحافظی با فرودگاه بین المللی بمبئی از آسمان اون
شهر بزرگ (که جمعیتش برابر با کل جمعیت ایرانه!) و بعد آسمان بمبئی و بعد
ایندیا... و بعد هم پرواز در آسمان اقیانوس هند. گیج بودم. اشک هام بی امان
میومدند. تصویر تمامی این 5 سال مثل پرده ی سینما جلوی چشام بودند. ولی کمی بعد
داستان طور دیگه ای پیش رفت. بی تابی برای دیدار. منی که 2 سااللل مادرم رو ندیده
بودم، دیگه توان تحمل در خودم نمی دیدم. دیگه حتی لحظه ای طاقت دوریش رو نداشتم. و
برای ورود به کشورم ثانیه شماری می کردم.
اینو هم بگم که بچه های ایرانی که نمی شناختمشون
و فقط توی یک پرواز بودیم خیلی به من در انتقال بارها و همین طور تقسیم اون همه
باری که من داشتم بین خودشون و همین طور بعدش در قسمت گمرک کمک کردند. به طوریکه
من کمترین جریمه ی ممکنه رو برای اون همه اضافه بار دادم. اسامی کسایی که کمکم
کردند دقیق یادم نیست... فقط گلناز و هستی و محمد سینا رو یادمه. ممنونم دوستای
"لحظه ای" خوبم.
رد کردن خرگوش ها از قسمت قرنطینه ی فرودگاه ایران
چیزی حدود 1 ساعت طول کشید. ولی خدایا شکر تموم شد. خیلی راحت تر از اون چیزی که
فکرش رو کنم. و بیشتر از اون محو برخوردهای خوب پرسنل فرودگاه و هموطنان دیگه ام قرار
گرفته بودم. واااایییی که چقده بعد از اون همه غربت کشیدن، اون همه حس بودن در بین
هموطنانت خوب و دلچسب بود.
داداشم برای اولین بار اومده بود دنبالم. چون
اولا خیلی بار داشتم و بعدشم خرگوش ها باهام بودند. و به همین دلیل خیلی راحت
رسیدیم ولایت... یه چیزی در حدود ساعت 11.30 شب.
پرواز در آغوش مادرم... اونم بعد از 2
سااااااالللللل صحنه ای مادون تصورات و احساسات بشری بود. قادر نبودم حتی از بغلش
بیام این طرف تر.
و بابام... نمی دونستم... که بابا سکته کرده و 5
روز توی CCU بوده. و دقیقا روز دفاع
من مرخص شده. البته که اگه می دونستم هیچ کاری دیگه نمی تونستم کنم. بابا توی بغل
من می لرزید و گریه می کرد.... انگار باورش نمی شد که یه بار دیگه داره منو می
بینه... و من مبهوت اینکه چنین بلایی سرش اومده بوده و من نمی دونستم! که اگه می
دونستم تمام کارهام بی نتیجه می شد از اونجایی که نگرانی نمی ذاشت کارهام رو پیش
ببرم.
با همون وضعیت، با همون لباس ها، با همون خستگی!
نشستم و تمام مدارکم رو نشونشون دادم. برق افتخار و رضایت رو توی چشاشون دیدم و
اینکه تمامی وجودشون شده بود ستایش من.
چیز دیگه ای که متوجه شدم، این بود که چشای
مامان گلم آب مروارید شدیدی آورده و باید عمل شه. الانم دنبا کارهاشه. و این برای
من که حتی نمی تونم ببینم یه خار رفته توی پاشون کلی سخته...
خدای مهربونم، به بزرگیت قسم، همه ی مریض ها رو
شفا بده.
مطلب بدتری که شنیدم راجع به فوت 2 تا از اقوام
بود، دایی مهدی مامانم و عمو داوود (شوهر عمه ام) که خیلی خیلی زیاد دوسشون داشتم.
و به همین دلیل هم به من نگفته بودند. و من هنوز جرات روبرویی با خونواده اش رو در
خودم نمی بینم...
بگذریم از دردهای این مدت... برسیم به قسمت
فانتزی و خنده دار ماجرا برای شما و صد البته شرم آور برای من.
من دقیقا مثل اصحاب کهف برخورد می کنم. این لقب
بارها و بارها توی این چند روز به من نسبت داده شده. و من اصلا گلایه ای ندارم چون
خودم می فهمم که چجوریه برخوردهام. وقتی صفرهای اسکناس ها رو می شمارم که زیادی یا
کم ندم، وقتی سکه ی 100 یا 200 یا 500 تومنی رو که برای اولین باره می بینم با سکه
ی 25 یا 50 تومنی اشتباه می گیرم. وقتی موقع پرو لباس با همون تریپ می خوام بیام
بیرون و خودم رو توی آیینه ی بزرگ فروشگاه ببینم، وقتی مانتوی پروو شده رو همونجا
جلوی یه عالمه آدم، تا نیمه دکمه هاشو وا
می کنم که عوض کنم و یهو یادم میاد اینجا ایرانه، وقتی مقنعه و شال عن قریبه که
منو خفه کنه و روی شونه هام آویزون می شه، وقتی حتی نمی دونم جای تاکسی های شهرمون
کجاست... وقتی از کسی که باهامه می پرسم الان که دارم می رم داخل مغازه به فارسی
چی باید بگم؟ ... وقتی تمام قیمت ها رو به دلار تبدیل می کنم تا ببینم مثلا الان
10 هزار تومن چقده؟... وقتی تمام مکالماتم در تمامی سطوح حدااقل با یکی دو تا کلمه
ی انگلیسی شروع می شه و من تازه یادم میاد که ایرانم و باید فارسی بگم.... وقتی
پای فروشنده رو لگد می کنم یا توی دانشگاه می خورم به استاد دانشگاه و سریع با
قیافه ای ملتمس می گم :Sorry ... وقتی نمی دونم به جای
Oh my God و Ok چی بگم و از اطرافیانم می پرسم... وقتی تمام
چیزای شهرم برام جدید شده و من فکر می کنم توی یک کشور جدیدم با فرهنگی متفاوت...
وقتی بیشتر مواقع تلویزیون رو خاموش می کنم چون دلم از اون همه سیاهپوش بودن
خانوما می گیره، وقتی دیگه طاقت موزیک
غمگین تلویزیون و رادیو رو ندارم... وقتی مقنعه ام رو برعکس می پوشم!!! ، وقتی یه
عالمه بچه و couple
جدید رو توی فامیل و دوست و آشنا می بینم... وقتی
یه بچه ی نوجوون رو می بینم و می فهمم این همون فسقلی ای بود که یه روزی همه اش
توی بغلم بود و شیشه می خورد از دستام... وقتی برای کرایه ی تاکسی 500 تومن آماده
می کنم و یهو راننده می گه 2000 تومن... وقتی توی خیابون اطرافیان دهان نیمه باز
من رو از این همه تغییر می بندند.... وقتی توی ذهنم قربون صدقه ی لهجه ی هم ولایتی
هام، مخصوصا پیرزن و پیرمردها میرم.... وقتی حس می کنم چقدر دلم واسه ی همه ی اینا
تنگ شده بود... وقتی با تعجب به لباسای خانوما و این همه محدودیتشون توی این گرما
و مخصوصا با رنگهای تیره نگاه می کنم و می بینم که خودمم جزوشونم و کلی حرص می
خورم... وقتی وسط حرفام کلی مکث می کنم و دنبال یک کلمه فارسی می گردم و در آخر هم
بقیه کمکم می کنن... وقتی یک کلمه ی انگلیسی رو با لهجه ی فارسی می گم مثل فَیو به
جای پنج!!!، وقتی کل کادر کشور عوض شده و توی میای می بینی همه ی چهره های حکومتی
عوض شدند با این تفاوت که اینبار تحمل دیدنشون رو داری!، وقتی فکر می کنی با این
همه تغییر شاید رفتی یه کشور دیگه آخه مردای دولت کشور تو کسایی دیگه بودند!...
وقتی ... وقتی ... وقتی... خب در اینصورت، خودم هم به خودم می گم اصحاب کهف! چه
برسه به بقیه!
بگذریم از این چیزها...
توی فرودگاه بمبئی بودم و تازه خوشحال و سرحال و
بدون دلهره از اینکه خرگوش هام باهامن و ردشون کردم و وسیله های زیادم رو هم همین
طور... ولی از اونجایی که زندگی بدون تنشن در دایره ی لغت زندگی من مترادفی نداره،
مامانم زنگ زد و گفت: فردا برات دانشگاه کلاس گذاشتن!!! ساعت 1!!!!!
من همونطوری ولو شدم ... آخه چجوری من آماده
شم؟! البته این قضیه ی سرکار رفتن من مدتها بود تصویب شده بود. من خیلی دنبالش
بودم. از سالها قبل. و حدود 3 ماه پیش رئیس دپارتمان بهترین دانشگاه شهرمون که
دانشگاهی بزرگ و پرامکاناته، بهم ایمیل داد که اگه تا شهریور بیای می تونیم بهت
کلاس بدیم. ولی چون باور نداشتم و تا موقع بدست آوردنش نمی دونستم واقعی هست به
شما نگفتم.
و من هم اکنون "استاد دانشگاه" هستم!
هم در مقطع لیسانس و هم فوق لیسانس!!!!
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
صد البته که مطمئن بودم خدای مهربونم هیچ وقت
تلاش های من رو بیهوده نمی ذاره. ولی هنوز باور ندارم که به این زوئدی! اونم موقعی
که پیدا کردن کار این همه سخته... خدای گلم... بگو چه شکلی تشکر کنم ازت؟ خواهش می
کنم بگو...
جلسه ی اول، فقط چند ساعت بعد از نشستن هواپیمای
Mumbai- Tehran به زمین بود... و من کلا
گیج و ویج می زدم. چقدررررر انگلیسی پروندم سرکلاس بماند. و چقدر خسته بودم از سفر
.... پیدا کردن مانتو و کفش و کیف و شلوار و مقنعه، و همین طور جزوه های مربوط به اون درس، وسط
بازار پرآشوب وسایلم، داستانی منحصربفرد بود در نوع خودشه. به هر حال که تموم شد.
و بنده در بدو ورود دارم یکی می زنم توی سر خودم، یکی توی سر کتاب و جزوه و کامپیوتر
که برای درس دادن به دانشجوها آماده باشم. صد البته که تطبیق دادن خودم با شرایطی
اینچنین متفاوت، واقعا کار سخت و دشواریه... و کمتر کسی من رو درک می کنه... ورود
به کشورم بعد از 2 سال با وجود این همه تفاوت بین دو کشور.... اینکه هنوز توی حال
و هوای ایندیا باشی و یهو بخوای کل استایل زندگیت رو کلا سر و تهش کنی... نمی دونم
چجوری بدنم داره این همه فشار رو تحم می کنه. تازه همه انتظار دارن آدم خیلی عادی
برخورد کنه. من تمام سعیم رو می کنم ولی واقعا سخته...
کمی استرس دارم. و اونم به این دلیله که اونطوری
که باید و شاید آماده نیستم. اونم چون وقت نداشتم برای درس دادن آماده بشم. منی که
تا هفته ی پیش دنبال فروش وسیله های خونه و گرفتن مدارک دانشجویی بودم چجوری یهو
این همه تغییر رو قبول کنم؟!!! خدا داند!!! اونقدر همه چی داره توی زندگی من سریع
اتفاق می افته که به من وقت سرخاروندن و یا حتی قابیت تطبیق با محیط رو نمی ده و
من دقیقا مثل یه تیکه گوشت دارم از اینور می دوئم اونور. اصلا باورم نمیشد بعد از
اون همه خستگی و فقط چند ساعت بعد از نشستن به خاک ایران، توی آزمایشگاه مشغول
دیدن لام های درس آزمایشگاه باشم!!! و در همون حین از دوستم نسیبه و دخترداییم
معصومه که استاد دانشگاهند بپرسم که چیکار باید کنم؟! چون عملا یادم رفته که سیستم
دانشگاهی ایران چه شکلی بود...
ولی جدا از اون، کلا از اون موقع که "خانوم
دکتر" شدم، نگاهها و طرز برخوردها زمین تا آسمون فرق کرده. و من کلی جلوی چشم
همه عزیزتر و محترم تر شدم! ولی من در خودم هیچ تغییری نمی بینم! حتی ذره ای نمی
خوام از کالبد اون "راحیلا"ی شیطون دانشجو دربیام. ولی مجبورم! وقتی
برای اولین بار وارد کلاس شدم بچه ها باور نمی کردند که من استادم. و داشتن می
زدند توی سر و کله ی هم... ولی وقتی من رفتم طرف میز استاد همگی از تعجب شاخ
درآورده بودند... طوریکه تا آخر کلاس از پرسیدن سن من هم خودداری نکردند!
اینم از مزایای baby face بودن! که دانشجوهایی حدود 10-12 سال کوچیکتر از تو، تو رو همسن خودشون فرض کنن!
موقعی که داشتم سرفصل ها رو می نوشتم از بچه ها
پرسیدم که می تونن دست خط من رو بخونن یا نه؟! اونا گفتن به سختی! من هم ازشون
عذرخواهی کردم و گفتم که بعد از 5 سال دارم فارسی می نویسم و همینطوریش به خاطر چپ
و راست شدن جهت نوشتن سرگیجه گرفتم...
راستی، 3 روز مونده به پروازم، آخرین کارای
علمیم رو هم تموم کردم. و پروژه ام رو در مورد کار با سلولهای سرطانی و اثر دارو
بر اونها تموم کردم و به استادم تحویل دادم. 3 روز مونده به پرواز من صاحب 2 تا certificate خوب و جدید شدم. خدا رو
شکرت.
کلی کار دارم. اولیش اینه که باید خیلی زیاد روی
درسای دانشگاه فوکوس کنم. دوست دارم استاد خوبی باشم.
بعدشم باید بیافتم دنبال کارای گواهینامه! خیلی
زور داره که آدم 3.5 سال توی یه جایی مثل هند رانندگی کنه و بعدش مجبور شه از
دوباره کلاسای آموزش رانندگی بره!!!
می خوام برم برای تدریس زبان انگلیسی. نمی خوام
زبانی که با این همه زحمت توش تبحر پیدا کردم به راحتی از یادم بره.
کلاس ورزش هم تا چند روز آینده باید شروع شه.
ادامه ی کلاس فرانسه، پیانو و نقاشی جزو برنامه
های بعدیم هست. که برای اونها یکمی بیشتر وقت نیاز دارم.
پ.ن1. دوستانی که در مورد برگشتنم به ایران و
اینکه برای اینجا حیفم و... پیام گذاشته بودن... دوستای گلم... من همیشه دوست
داشتم به مردم کشور و بخصوص شهر خودم خدمت کنم. حتی شده برای 1 ترم یا 1 سال. به
نوعی خودم رو مدیون می بینم.
در مورد آینده تصمیماتی دارم... ولی اونم مثل
همین قضیه ی استاد دانشگاه شدنم تا قطعی نشه نمی تونم چیزی بگم. راستش اونقدر من
سر قضیه ی رفتن به فرانسه و بعدش عدم گرفتن ویزا فقط به جرم ایرانی بودنم اذیت و
بعدش سوال پیچ شدم که دوست ندارم تا قبل از علنی و قطعی شدن چیزی در زندگیم اونو
عنوان کنم.
همچنان نیازمند دعاهای پاک شما هستم. اگه
تصمیماتی که در ذهنم هست عملی بشه، به تمامی آنچه که می خواستم رسیدم.
ولی حداقل این 1 سال رو دوست دارم در شهر و کشور
و در کنار خونواده ام باشم... بیشتر از اونچه که اونا به من نیاز داشته باشن، من
بهشون نیاز دارم....
پ.ن2. کلا زندگی آروم و بدون تنشن در دیکشنری
زندگی من معنا نشده است. این روزها اونقدر پرتنشم که تا میام به هند و دلتنگی فکر
کنم، یه عالمه فکر ریز و درشت می پره توی ذهن و زندگیم. و من می دونم که همه ی
اینها التفاتات و حکمت خداوند هستند در زندگی من که اینطور همه جوره هوای من رو
داره و من هر روز بیشتر از دیروز سایه ی پرمهر و محبتش رو روی سرم حس می کنم.
خدایا شکرت....
پ.ن3. عنوان وبلاگم رو گذاشتم "مسافری از هند". نمی دونم چرا؟... ولی یه حسی همه اش توی دلم بهم میگه که من اینجا مسافرم...
خدایا... عنان زندگیم رو به خودت سپردم. هر آنچه که خیر و صلاحمه، همونو مقدر کن... آمین.