I rocked again... من دوباره ترکوندم!


چیزی که من از خودم در روز 14 آبان 1392 مطابق با 5 نوامبر 2013 دیدم در نوع خودش واسه ی خودم هم عجیب بود.

اصلا هیچ گونه احساسی که اسمش رو بشه گذاشت "ترس" در وجودم نمی دیدم و برعکس همه اش بیشتر از همیشه حضور خدا رو در زندگیم و سایه اش رو روی سرم حس می کردم. اصلا اون روز خدا توی دامن من نشسته بود و من این رو با تمام وجود استخونی 50 و خورده ای کیلوییم حس می کردم!

اون روز برعکس برای بچه های فوق لیسانس فوق العاده گذاشته بودم چون نمی دونستم که قراره مصاحبه باشه.  و برعکس تا خود شب هم کلاس داشتم که قسمتیش با اون مصاحبه ی عمومی قاطی شد.

مصاحبه ی علمی در نوع خودش بی نظیر بود و من در آخر مصاحبه، می تونستم برق تشویق و تحسین رو توی چشای اعضای هیئت علمی دانشگاهمون، رئیس گروه، رئیس دانشگاه و اون یکی که نمی دونم نماینده ی کجا بود ببینم. دور اون میز گنده ی مخوف با اون همه آدم کله گنده و در یکی از اصلی ترین اتاق های دانشگاه، من به سان جوجه ای بیش نبودم. میز گردی متشکل از 5 مرد و 2 زن و یک جوجه!

سوالات از این شروع شد که خودم رو معرفی کنم. و به این ختم شد تا با آقای دکتری از اعضای هیئت علمی که دکتراش رو از فرانسه گرفته، فرانسه مکالمه داشته باشم. اونقدر بعضی از سوالاتشون رو توضیح می دادم که کلافه اشون کرده بودم :دی

و چند بار ملتمسانه از من خواستن که بیشتر توضیح ندم!

قسمت یکی به آخر مصاحبه ی عمومیم نقطه ی عطفی بود در اون روز برام. و اونم وقتی بود که مدیر گروهمون (همون آقای مهربونی که باعث شد من به این زودی برم سر کار!) در حالیکه لبخند روی لباش بود ازم خواهش کرد که پروژه ی آخرم رو که روی سلولهای سرطانی بود رو به انگلیسی پرزنت کنم. وقتی با اعتماد به نفس کامل و جمله ی زیبا و نورانی In the name of God the compassionate the merciful پرزنتم رو شروع کردم و در حالیکه شکلهای مرتبط رو پای وایت برد می کشیدم بعد به سوالات مطرح شده به انگلیسی یکی از اساتید جواب می دادم، دهان نیمه باز اعضای دور میز گرد به سختی بسته میشد. تا جاییکه همون آقایی که دکتراش رو از فرانسه گرفته به من گفت:

-          شما بزرگ شده ی خارج از کشورین؟!

-          نه؟ برای چی؟!

-          آخه لهجه اتون اونقدر زیباست که من اصلا نمی تونم باور کنم شما در این شهر کوچیک بزرگ در ایران شدین!!!

 

و آقای مدیر گروه در حالیکه با افتخار من رو ستایش می کرد در مقابل همه و لبخند زیبا و مهربونش تا بنا گوشش باز بود (آخه اون بود که منو معرفی کرده بود) بهم گفت که می تونم اتاق رو ترک کنم. و من بیش از 100% مطمئن بودم که نمره ی کامل رو از همه ی اعضا گرفتم! خودمم موندم اون همه انرژی و اعتماد به نفس رو با اون همه مهارت در بیان زبان انگلیسی و بعدشم فرانسه از کجا آورده بودم!!!! و پاسخ چیزی نیست جز همون امواج نورانی که در بغل من نشسته بود! خدا!

بعدشم دوویدم سر کلاس بعدیم که باید از بچه ها کوییز می گرفتم. کمی هم درس دادم. تازه دسته بندیشونم کردم برای سمینارهاشون و ... (چقدر من اون روز دوویدم!!!) و بعد هم زودی کلاس رو تعطیل کردم و دِ بدو سمت مصاحبه ی عمومی که اصلا راغب بهش نبودم. توی یه اتاق دیگه توی یه قسمت دیگه از دانشگاه. دور یه میز گرد گنده ی دیگه با یه عالمه آدم کله گنده از همون سنخ! 4 مرد و یک زن. خوشبختانه اونقدر سوال راجع به هند و چیزای دیگه پرسیدن که سوالات مذهبی موند آخرش:

-          شما مجالس عذاداری و دسته جمعی می رین؟!

-          من در حضور شما از خدای بزرگ و مهربونم عذرخواهی می کنم از اونجا که اولین باره توی زندگیم که دارم ریا می کنم (اشکام رو به زحمت کنترل می کردم از شدت اینکه حالم بد شده بود از اون جو!)، به این خاطر که من دوست دارم اگه کاری می کنم برای خدا باشه نه برای گرفتن و کسب مقامی. (و در حالیکه به پایین نگاه می کردم و اخمم و اشکام رو به شدت کنترل می کردم) اگه کسی هم بپرسه می گم برین تحقیق کنین. ولی حالا که می پرسین میگم که می رم... البته من خلوت خصوصی با خدا رو بیشتر دوست دارم و اگر هم برم جایی برای این مراسم مثل شب های قدر، به این خاطر می رم که خودم رو همیشه از همه یک سر و گردن پایین تر می بینم. و فکر می کنم که اگه برم بین اون جمع، شاید به خاطر اشک های اونا و دل شکسته ی اونا خدا نظری هم به من کنه...

و کلی چیزای دیگه. نطقی که اون روز کردم هم در نوع خودش برای خودم یونیک بود. بطوریکه وقتی که داشتم خارج می شدم از اون اتاق یکی از اون آقایون برگشت و گفت:

- ممنون! استفاده کردیم!

اون رو من دروغ نگفتم. و سعی کردم حقایق رو بگم و در اوجش ریا نکنم. ولی چه کنم خدای من که عمق این جور مصاحبه ها یا می شه ریا (اگه راست بگی) و یا دروغ (اگه نادرست بگی).

تا چند روز هم حالم اصلا خوب نبود. از خودم بدم میومد که مجبور شده بودم ریا کنم. آخه من دوست ندارم بگم من این کارای خداپسندانه رو انجام می دم.

البته هیچ وقت بهشون از پختن اون شعله زردها در محرم در هند، و یا اون شبهای قدر ملکوتیم و کلی ختم قرآن و کارای دیگه ام نگفتم. که اگه می گفتم هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم! آخه می دونین که؟! ریا باعث می شه کل اعمالت نابود شه! همون که خود خدا می دونه کافیه. و امیدوارم که مقبولش بیافته.

 

پ.ن1. مامان گل و مهربونم... فرشته ی همواره مقدس و نورانی زندگیم... در کنار همه ی اینا باید بگم: "من که می دونم! روزه ای که اون روز برای من گرفتی و امواج صلوات ها و آیت الکرسی ها و دعای توسلت که بی شک توسط کل بدن و سیستم فیزیکی و معنویم دریافت می شد، همه و همه به من اون روز، اون همه اعتماد به نفس رو داد. ممنونتم خدای زمینی من :*

پ.ن2. من همه چیز رو سپردم دست خدا. نمی دونم چقدر طول بکشه که جواب بیاد؟ ولی هر چیزی که هست اینه که... من از خودم مطمئنم. و بیشتر از از پیش اطمینان دارم که شایستگی این کار رو دارم و این مرکز به کسی مثل من احتیاج داره (چون توی هیئت علمیشون کسی به با رشته ی من رو ندارن)، با این حال بازم راضیم به رضای پروردگارم که تا همین الان زندگیم هر چی بهم داده و نداده رو دوست داشتم و به صلاحم بوده. حتی اگه این به صلاح بودن رو سالها بعد از حادثه ای فهمیدم... ولی مطمئنم هیچی کی مثل اون صلاح بنده هاش رو خوب نمی دونه.

خدایا راضیم به رضات.

 

 

در گیر و دار دست و پا زدن های بشدت آزار دهنده ی روحی...

 

نشستم دارم برای مصاحبه ای که قراره ۳شنبه ازم بشه می خونم.

برام غریبه (بهتره بگم فوق العاده مضحکه) که:

۱. نشستم دارم یاد می گیرم نماز جمعه، میت، آیات و... چجوری خونده میشه (البته خیلی هاش رو بلدم ولی در حد ریز و اونجوری که اونا قراره بپرسن نه!)

۲. دارم به جای اینکه برای دانشجوهام بیشتر سرچ کنم ببینم فلان کسک که دارای فلان مقامه چجوریه و من باید چی بگم وقتی راجع بهش بحث می شه.

...

خیلی چیزای دیگه که داره منو خفه می کنه و نمی تونم اینجا عنوانش کنم. دوست داشتم مبنای استخدام، درجه و مدرک علمیم و دانسته هام بود نه چیزهایی که خیلی ها رو به ریا وامی داره.

حالا من هنوز یه نیمچه مسلمونی هستم. موندم این دوستانیم که حتی نمازهای واجبشون رو بلد نیستن و یا با روزه و قرآن و دین و همه چی غریبه ان و در عین حال همه جا جلوی وازه ی دین می نویسن: اسلام... اونا چی کار می کنن؟!!!!!!

همه اش ریا... ریا... ریا...

من همون رابطه ی صمیمی و دوست داشتنی خودم با خدام رو می خوام که توی یک اتاق دربسته و سربسته اس.

خدا جونم من نمی خوام با تظاهر به دینت و با افتخار به اینکه مسلمونم کار پیدا کنم.

نمی خوام دین تو بشه بازیچه ی دستم و واسطه ی نون درآوردنم.

من اون ترسی رو می خوام که بعد از زلزله یا طوفان یا هر چیز دیگه بهم دست می ده و بعدش می رم سرچ کنم ببینم نماز آیاتت رو چحوری بخونم... نه ترس از مصاحبه ای که بعد از این همه تلاش علمی، به عنوان سد و معبری برای گرفتن نتایجمه.

من دوست دارم بگم فقط تو... نه هیچ واسطه ای این وسط... نه ولایتی، نه سیاستی، نه دستی، نه ریایی نه ...

من دلم واسه اون ارتباط صمیمیم با تو، توی دل غربت تنگ شد همین امشب....

دلم تنگ شد واسه اون سکوت مطلق شب قدری که توی مجتمع مسکونی ۵۰۰ خونواریمون با صدای ضجه های من می شکست و فقط تو می دیدی و نور شمع...

دلم تنگ شد واسه اون قار و قورهای شکمی گرسنه در ظهر ماه رمضان در بین یه عالمه آدم از ادیان دیگه که بهم نهار هم تعارف می کردن.

دلم تنگ شد واسه اون شب قدری که برای کنفرانس جنوب هند بودم و بوی م ش ر و ب از اتاق های کناری اتاقم در هتلی که اقامت داشتم، من رو خفه کرده بود و من قرآن توی بغل اشک می ریختم و با معانی دعای جوشن کبیرت در اقیانوس جبروتت گم می شدم.

 

خدایا دارم خفه می شم.

منو دریاب...

 

پ.ن. التماس دعا از همه ی شما عزیزان دارم. روز سه شنبه مصاحبه دارم. ساعت ۴ مصاحبه ی علمیمه که منطقیه برام و هیچ استرسی هم ندارم واسش! چون هر کاری که کردم رو بلدم توضیح بدم. ساعت ۶ هم مصاحبه ی عمومیه که برای من جز جوی پر از ریا و خفقان و نون درآوردن با اسم خدا و بازیچه کردن دین خدا هیچ مفهوم دیگه ای نداره.

خدا با منه... می دونم از این مرحله هم رد می شم. پروردگارم... ممنونتم :*

 

جاذبه سیب آدم را به زمین زد و جاذبه زمین سیب را
فرقی نمی کند
سقوط! سرنوشت دل دادن به هر جاذبه ای غیر از خداست
به جاذبه ای می اندیشم که پروازم می دهد:خدا...
 

 

 

 

راحیلا در غالب استاد دانشگاه...

 

اونقدر زندگیم فقط در عرض جند روز عوض شد که من حتی متوجه نشدم چجوری خودم رو adjust کردم. هنوزم در تکاپوی این مطابقت ها و سرد و گرم شدن ها دارم دست و پا می زنم. ولی خوب... همونطوری که گفتم من شغلم رو دوست دارم. عاشق تدریسم. اونم شغلی که برام یه عالمه احترام و ارزش اجتماعی آورده.

بچه های کلاس هام رو دوست دارم. شاید بعضی هاشون از من بزرگتر باشن (توی فوق لیسانس). و اونایی دیگه اونقدرها هم تفاوت سنی نداریم باهم. قیافه ای که خیلی هاشون بزرگتر از من بنظر می رسن. ولی با این وجود حس مادرانه ای دارم بهشون. دوست دارم خیلی بهشون کمک کنم. هر چند وقتی ازشون سمینار انگلیسی می خوام و یا سرچ مقاله های آنچنانی، غرغر کنن و سختشون باشه، شاید وقتی ازشون گزارش کار مطابق با نظر خودم می خوام که پشتش یه عالمه دود شمع خوردن باشه، براشون سخت باشه و توی دلشون کلی من رو آباد کنن! ولی باز هم دوست دارم این سختی ها رو بکشن تا شاید حتی تعداد انگشت شماری از اونا همون راهی رو برن که من دوست داشتم برم. همون راهی که من با سختی رفتم ولی به اونا دارم کمک می کنم تا سختی هاشون کمتر شه. حتی اگه الان متوجه نشن. حتی بهشون suggest دادم که هر موقع بخوان من می رم دانشگاه و بهشون کمک می کنم برای ترجمه و درست کردن پاورپوینت و هر کاری که اشکال دارن.

چند تاشون عاشق انگلیسی اند و تمام سعیشون رو می کنن که هر جوری شده با من مکالمه داشته باشن. یکی از بچه های فوق لیسانس سر کلاس با من انگلیسی محاوره می کنه و به سختی کنترلش می کنم که وقت کلاس برای بقیه هم بمونه. هر چند که خیلی دوست داشتم بقیه هم کمی تلاش می کردن در این باب. یکی از بچه های لیسانس که مهرش از روز اول افتاد توی دلم و اسمشم سارا هست، تا دم در دانشگاه بعد از کلاس با من انگلیسی صحبت می کنه و تمام گزارش کارهاش رو به انگلیسی می نویسه حتی. من هم به گزارش کارهای زبان اصلی نمره ی بالاتری می دم که بچه ها تشویق شن.

و اما... امان از کودک دانشجوی درون خودم که هنوز فعاله و خیلی وقتا آبرو ریزی می کنه. وااااییییی که اونروز وقتی 5 دقیقه زود رفتم سر کلاس و دیدم چند نفر دارن "پفک" می خورن چقدررررررررررر خودم رو کنترل کردم که نپرم طرفشون و همراهیشون کنم. تنها کاری که کردم با لبخند نیگاشون کردم و گذاشتم تا ته پفک رو درآوردن!

جدا از روابط دوستانه با بچه ها، خیلی وقتها جدی هم می شم. جوری که خودم، خودم رو نمی شناسم. سخته برام... ولی لازمه... چون همه جنبه اش رو ندارن.

این روزها خیلی توی کتابخونه و اینترنت هستم برای تهیه کردن جزوه و اسلایدهایی که من رو راضی کنه. از دوران دانشجوییم بیشتر دارم درس می خونم و این رو همه ی اساتید و معلم های گلمون تصدیق می کنن و می دونن چرا. مخصوصا برای یک استاد ترم یکی، همه چی فشرده تر و سنگین تره و از ترم دوم اگه خدا بخواد بهتر و آسون تر خواهد شد.

توی این 1 ماه کلی دوندگی کردم و زندگیم رو سر و سامون دادم. هنوز هم اونطوری که باید و شاید با اوضاع match نشدم. ولی بهتر از هفته ی اولم هستم.

مامان چشمش بهتره خدا رو شکر ولی در این راستا بنده کلی به دوندگی هام افزوده شد. چون مجبور بودم کلی از کارای خونه و خرید رو هم انجام بدم. من از دانشگاه که برمی گردم کیف لپ تاپ و کتابای سنگین دستمه، یه کوله پشتی روی دوشم و N کیلو باری که شامل مایحتاج مامان گلم هست و لیست خریدش در دستم و از سر و کولم آویزونه. مامان گلم به خاطر چشماش خوب نمی دیده و خونه حسابی به هم ریخته بود. تقریبا خونه رو کردم دسته ی گل. حدود ۲۰۰ کیلو آشغال و مواد اضافه ریختم دور و 200 کیلو دادم مستحق و نصف انباری رو دادم سمساری. و هنوز هم جای کار داره. و تمام اینها رو با جون و دل انجام دادم برای مامان گلم و لذت می بردم وقتی مثل جنازه آخر شب می افتادم روی تختم. تخت و رو تختی و کلی از وسایل اطاق خوابی که به مدد مامان گلم نو شدند.

اون هفته مدرک دکترای موقتم که برای تاییدیه ی سفارت ایران در هند مونده بود ایندیا، به دستم رسید. منم اونو با تزم کادو کردم و تقدیمش کردم به مامان گلم. اشکام رو به شدت کنترل می کردم. خوشحالی مامانم وصف ناشدنی بود. صفحه ی تقدیم پایان نامه ام رو اول به انگلیسی براش خوندم و بعد به فارسی. روی مدرکم و توی تزم اسمش رو پیدا کردم و گفتم اینو می تونی بخونی... و مامان گلم خوند و کلی ذوقید.

صفحه ی تقدیم:

To the heavenly headspring of my earthly heart; My Mom…

تقدیم به سرچشمه ی آسمانی قلب خاکی ام مادر...

البته برای بابا و داداشی هم نوشته بودم توی اون صفحه.

توی قسمت Acknowledgement یا قدردانی:

I cannot ask for more from my mother, Fatemeh…, as she is simply perfect…I have no suitable word that can fully describe her everlasting love for me. I remember her constant support when I encountered difficulties and I remember, most of all, her mental support especially with her miraculous praying.

برای معنی این قسمت بارها بغضم ترکید و اشکام... مخصوصا موقعی که می خواستم بگم: "مادرم به سادگی بی نظیره..." و یا موقعی که راجع به حمایت های معنویش ترجمه می کردم براش.

و این وسط، در اوج احساسات، معنی support رو یادم نمیومد و مامانم هم نمی دونست یعنی چی :((((

خلاصه که به آرزوم رسیدم. و این تحفه رو که نتیجه ی سالها دوندگی و زجر کشیدنم بود به آسمانی ترین هدیه ی زندگیم، هدیه کردم.

 

پ.ن1. لطفا پیام خصوصی نذارین و از من نخواین ارتباط خارج از این وبلاگ و یا حتی ایمیلی داشته باشم (مخصوصا آقایون محترم و عزیزی که جزو خواننده های خوب و مهربون وبلاگم هستن). من به خیلی ها ایمیلی کمک کردم ولی اگه حسم بگه که نباید کاری رو انجام بدم، من اون کار رو ابدا انجام نخواهم داد که اگه بدم، خودم پشیمون می شم.

و همین طور من جواب همه ی کامنت ها رو نمی دم و همه رو تایید نمی کنم. مخصوصا کامنتهایی با بویی پر از حسادت، نفرت و یا تنگ نظری و توهین رو.

پ.ن2. شاید به زودی اینجا رو رمز دار کنم. کسانی هستند که اینجا رو می خونن و من اصلا علاقه ای ندارم به این امر. ولی از سویی دوستانی دارم بیشتر خاموش که دلم نمیاد شرمنده اشون شم. اگر رمز بذارم فقط به کسانی که می شناسمشون و وبلاگ دارن رمز می دم. و حتی توی دوست و آشنا و فامیل هم ممکنه کسایی باشن که نخوام رمز بدم. بازم باید ببینم جو و شرایط چجوری پیش می ره.

و در آخر مخلص همه ی خواننده های مهربون وبلاگم هم هستم. وبلاگی که من رو با یه دنیا دوست جدید و واقعی در دنیایی مجازی آشنا کرد.

 

ادامه ی داستان اصحاب کهف بودن من در ایران:


من در حالیکه چشام داره از حدقه درمیاد در حالیکه یه عالمه بچه ی ریز و درشت فامیل رو نمی شناسم. وقتی می چینمشون کنار هم و لذت می برم از دیدن همه اشون که اینقده بزرگ شدن. و یا خوشحال از بدنیا اومدنشون. من وقتی که می پرسم این بچه ی کیه...

من وقتی با 3راه میام جلوی مامانم و عاجزانه می پرسم: مامان این extension فارسیش چی می شه؟

من وقتی پسرعمه ام روتوی خیابون می بینم و می رم میگم:

                        تسلیت می گم (به خاطر باباش)... و راستی قدم نورسیده مبارک!!!! (بچه اش الان 1 سال و 3 ماهشه!)

وقتی ازش می پرسم اینی که روی ترک موتورت نشسته کیه؟!

                        نمی شناسیش!!!!!!!

                        نه!!!!

                        شوهر خواهرمه دیگه . چند سال پیش 3-2 بار دیدیش که!

و اتفاقا اونم منو نمیشناسه و از پسر عمه ام می پرسه این کیه؟!!!!

و کلی اتفاقای ریز و درشت دیگه که در فامیل می افته.

و اتفاقایی که در دانشگاه می افته:

روز اول که مدیرگروه زیست شناسی (همون آقای محترمی که کارای منو درست کرد) دیدم نزدیک بود باهاش دست بدم...

شب جشن شروع سال تحصیلی استرس داشتم برم توی اون سالن. ورود من و نشستن من در ردیف اول کنار اساتید دانشگاه به منزله ی معرفی من به تمامی کادر گروه زیست شناسی بود. برای همین به یکی از دوستام که توی همون دانشگاه استاده زنگ زدم که بپرسم چجوری باید رفتار کنم. و خیلی خوب شد که زنگ زدم! منصوره خیلی شانسی و عادی گفت: هیچی! برو تو و قسمت خانوما بشین پیش اساتید خانوم. و از اونجایی که تا اون لحظه هیچ استاد خانومی نیومده بود و من همچنان توی جو ایندیا و اینکه همه چی قاطی پاتی بود اونجا بودم، قصد داشتم برم پیش همون آقای محترم در ردیف اول آقایون بشینم. وقتی که منصوره گفت، تازه نگاهی به دو ردیف مضحک جداشده ی خانوم ها و آقایون انداختم و ازش تشکر کردم که بهم این مورد رو یادآوری کرد.

وقتی قرآن می خوندن اول جشن از اونجایی که تمامی این چند سال تمامی جشن هایی که توش بودم با رقص خانوم ها روی سن شروع شده بود، دهنم وا مونده بود و من یهو تلنگری خوردم بعد از سالها با شنیدن کلام خدا که نه انگار! واقعا من ایرانم. قصه ی خنده دارتر اونجایی بود که بعد از تموم شدن قرآن نزدیک بود دست بزنم. که با شنیدن طنین صلوات جمع دستای آماده به کف زدنم رو در هوا به سختی کنترل کردم ... از بدبختی ردیف جلو هم بودم و تمامی دوربینها فوکوس بود روی من و یک خانوم دکتر دیگه...

وقتی سرود ملی پخش شد، خانوم دکتر کناریم که متوجه ی امورات من شده بود گفت: الان باید پاشی و صاف واستی!

کنترل احساسات و هیجانات جوانی در میون اون همه آهنگ شاد و سوت و کف دانشجوها، خیلی سخت بود. اینکه باید صاف می شستم... مثل آدم بزرگا... و من یکهو از یک بچه دانشجو به درجه ی استادی در یکی از بهترین دانشگاههای کشور رسیده بودم و باید خودم رو بشدت کنترل می کردم.

جدا از همه ی اینها کنترل زلف های تازه رنگ و صاف شده که هرازگاهی خودشون رو از زیر مقنعه ای که عن قریب بود منو خفه کنه، بشدت دشوار می نمود. اینکه سایز و قد مانتو مطابق باشه با چیزی که اونا می خوان و نه خودت... خیلی سخته... خیلی. اونم برای کسی مثل من که از بین یه عالمه آزادی یهو پرت بشی توی چنین محیطی.

دومین روز حضور در دانشگاه در حالیکه هنوز شناخته نشده بودم داشتم حیرون و ویرون دنبال سلف دانشگاه می گشتم. از دختر خانومی پرسیدم. گفت سلف این ساعت بسته است. بریم از سلف خوابگاه خرید کنیم. دختر خانوم: آخی! ترم یکی هستی؟!!!

من:!!!!!!!!!!

رئیس دانشگاه: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

استاد راهنمای هندم: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدا: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من: نه عزیزم من استادم! دکتر....

دختره دست پاچه شده در حالیکه صورتشو قایم می کرد: وایییی خانوم شرمنده به خدا.... من... من...

اشکالی نداره عزیزم...

آخه اصلا بهتون نمیاد.

میدونم. همه همینو می گن.

این داستان در این 2 هفته بارها و بارها تکرار شده و چیزی عادی برای من.

اینکه هیچ کسی باور نمی کنه که من استادم... و اصلا باور نمی کنه من دکترم و در مرحله ی آخر شهرستانی ام...

همون روز برای اولین و آخرین بار از baby face بودنم استفاده کردم و در پردیس دانشگاه مشغول به خوردن کیم ایرانی شدم. آخرین بار چون از اون به بعد دیگه بعد از برگزاری کلاس هام دیگه به عنوان استاد شناخته می شدم و واقعا بده برای یه استاد دانشگاه که توی پردیس کیم لیس بزنه!!!

این روزها جدا از دغدغه های شدیدی که یک استاد دانشگاه داره، دغدغه های بزرگ شدن، ایرانی شدن، و تحمل پوشش من درآوردی ایرانی برای من انرژی نذاشته.

ولی من عاشق تدریسم و واقعا از اینکار لذت می برم. از محیط کارم که دانشگاست خیلی خوشم میاد. و از اون همه احترامی که همه بهم می ذارند. یک اتاق خصوصی هم بهم دادن توی اون دانشگاه. که بعضی وقتا درشو قفل می کنم و مقنعه و مانتو رو درمیارم تا از خفه شدن احتمالیم جلوگیری شه.

سوتی های انگلیسی ای که می دم هم در نوع خودش بی نظیره. هنوز کلی انگلیسی می پرونم وسط حرفام.

راستی ... برای گرفتن گواهینامه ی بین المللی از روی گواهینامه ی هندیم دارم اقدام می کنم. رفتم مرکز اصلی راهنمایی و رانندگی پیش رئیس کلشون. بماند که چقدر تحویلم گرفت بعد از اینکه فهمید دکتر و استاد دانشگاهم.

خوب ... لطفا گواهینامه ی هندتون رو بدین. نگاهی به قد و بالای گواهینامه و اون عکس زلف پریشان من انداخت.

بعدش به چند جا زنگ زد. بعدشم یکی از همکارانش رو که خانومی بود سراپا سیاه پوش با مقنعه ای بشدت محکم و تنگ که حس خفگی بهم دست داد وقتی دیدمش رو صدا زد و در حالیکه گواهینامه ی زلف سیاه پریشان من رو بهش میداد گفت به این خانوم کمک کنین لطفا. خانومه هنوز عکس رو ندیده بود. رفتیم توی اتاقش. مثل همون اصحاب کهف به در و دیوار اتاق و اون همه عکسی که الان برام عجیب و غریب اند کردم. و بعدش... به ناگاه چشمم روی برگه ای که کنار اون خانوم روی دیوار میخ کوب شده بود زوم شد:

اسامی خادمین گ ش ت ا ر ش ا د در روزهای هفته با ساعاتشون....

من خودم رو آماده کرده بودم برای هر گونه سوال و جوابی. ولی مثل اینکه ایران خیلی عوض شده. اون خانوم تا آخرش کلی با من مهربون بود :) و از هیچ گونه کمکی دریغ نکرد.

کلا ایران و شهر ما توی این چند سال خیلی عوض شده. زندگی برای امثال من راحت تر شده.

راستی هفته ی پیش مامان گلم چشم راستشو عمل کرد. و من اینجا مریض داری هم میکنم. به همراه کارای خونه، خرید، آشپزی، شستن ظرفها، مهمون داری و...

و در کنارش باید مثل کنکور بخونم که آماده ی سرکلاس رفتن باشم. تهیه ی جزوه ها و آماده شدن برای سوالهای دانشجوها واقعا طاقت فرساست. و من همچنان سعی دارم راحیلای آهنین بودن خودم رو که هدیه ی ایندیا به کل زندگی منه حفظ کنم.

پ.ن. مثل اینکه زندگی آروم و بی دغدغه به ما نیومده. من از هند هم بیشتر بیزی ام. وقت سرخاروندن هم ندارم. برای همین دیر به دیر میام. شرمنده ی همه اتونم...

شروع زندگی جدید = ماجراجویی جدید : فصل اول

 

چیزی که یادم میاد از روزهای آخر پروازم، فقط اشک وگریه و بدو بدو و اضطراب و دلشوره و دلواپسی و بطور خلاصه همه ی چیزای بده.

تصاویر آخری که از ایندیا در ذهن من هست، تصاویری بارونی از آخرین فصل زیبای باران در ایندیا هست که در عمرم میدیدم. هوا بشدت چند روز آخری که هند بودم می بارید و پونا و بمبئی رو کرده بود یه گوشه از بهشت. دوستای نزدیکم که خیلی ناراحت بودند از جدایی از من می گفتند آسمون پونا داره برای رفتن تو گریه می کنه...

 گریه کردم... خیلی زیاد. بطوریکه می لرزیدم. درست 5سال پیش سپتامبر 2008 بود که راهی هند شدم با یه عالمه دلشوره و دلهره و دلواپسی... وحالا بعد از 5 سااااالللل درسپتامبر 2013 دوباره داشتم برمیگشتم وطنم. کلا ماه سپتامبر برای من همیشه پر بوده از هیجان...هیجان رفتن... برگشتن ... سابمیت پایان نامه (پارسال). هیچ وقت یادم نمیره وقتی پرواز تهران-بمبئی در 26 سپتامبر 2008 روی خاک ایندیا نشست چه حالی داشتم. موقعی که حتی اگه راننده ای که دوستم از ایران هماهنگ کرده بود نیومده بود دنبالمون حتی نمیدونستم کجا برم! موقعی که با نگاه کنجکاوم از شیشه ی هواپیما به خاک ایندیا برای بار اول نیگاه می کردم و عن غریب بود که دلم بیاد توی دهنم از ترس وهیجان. اون موقع که از شدت هیجان واسترس دستای داداشی رو که فقط 4 روز تونست ایندیا رو تحمل کنه فشار میدادم...و حالا بادستی کاملا پر با یه دنیا خاطره و تجربه داشتم برمیگشتم وطنم. توی دلم غوغا بود.

اول بگم که تونستم بچه هام رو بیارم ایران. اونم با کلی دردسر و خرج کردن پول و زمان. خیلی اذیت شدم ولی خداییش می ارزید. این روزها روزی 20 بار میرم توی پارکینگ خونه امون و بهشون سرمیزنم و قربون صدقه اشون میرم.

داستان آوردن بچه خرگوش های عزیزتر از جانم، قصه ای جداگانه در نوع خودش می طلبه. فقط می تونم بگم که به نوعی معجزه ی خدا رو در زندگیم دیدم و اینکه کاری که همگی به اتفاق می گفتند نمیشه، شد! البته بعد از کلی تلاش و گریه و دوندگی و پول خرج کردن. و من دوباره به این نکته رسیدم که کار نشد نداره! و اگه انسان بخواد کاری رو انجام بده حتی اگه طبق قوانین مادی غیرممکن باشه، با اراده ی خودش می تونه و این موضوع حداقلش برای خود من طی این 5-4 سال اخیر زندگیم بارها و بارها ثابت شد. ولی قضیه ی خرگوش ها... به علت اینکه حیوون بیمار وارد کشور کرده بودند، اونم با مدارک قلابی، ورودشون به کشور چیزی فراتر از محال می نمود. و اینکه طبق گفته ی خیلی از کله گنده های این امر، در کشور ایندیا، خروج خرگوش به علت اینکه جزو خزانه ی اون کشوره غیر ممکنه... ولی من اونقدر مدرک برای بچه هام جمع کرده بودم که مدارک خروجیشون کلی بیشتر از مدارک مادرشون (بنده!) شد! حتی روز قبل از پرواز با وجود اون همه کار پاشدم رفتم بمبئی برای گرفتن مدارکشون و نامه ی قرنطینه و سلامت و پاسپورتشون. و همین طور چک کردن Microchip Number شون. تازه قفس مخصوص حیوونا برای ورود به هواپیما هم براشون خریدم :*

این روزها کلی خدا رو شکر می کنم. وقتی که تمام دلتنگی هام از هند رو با دیدن بچه های هندیم فراموش می کنم. این دو تا موجود دوست داشتنی، برای من فراتر از 2 تا حیوون خونگی بودند. چه اینجا و چه در ایندیا. خدایا باز هم شکرت... هزاران بار شکرت.

از پروازم بگم که ... وقتی هواپیما داشت بلند می شد، مثل این بود که کسی تمامی وجود من رو داره از خاکی که بهش تعلق داشتم می کنه... حس می کردم گوشه ای از قلبم و وجودم رو جا گذاشتم... خوشبختانه کنار پنجره بودم. و لحظه ی پرواز... اول خداحافظی با فرودگاه بین المللی بمبئی از آسمان اون شهر بزرگ (که جمعیتش برابر با کل جمعیت ایرانه!) و بعد آسمان بمبئی و بعد ایندیا... و بعد هم پرواز در آسمان اقیانوس هند. گیج بودم. اشک هام بی امان میومدند. تصویر تمامی این 5 سال مثل پرده ی سینما جلوی چشام بودند. ولی کمی بعد داستان طور دیگه ای پیش رفت. بی تابی برای دیدار. منی که 2 سااللل مادرم رو ندیده بودم، دیگه توان تحمل در خودم نمی دیدم. دیگه حتی لحظه ای طاقت دوریش رو نداشتم. و برای ورود به کشورم ثانیه شماری می کردم.

اینو هم بگم که بچه های ایرانی که نمی شناختمشون و فقط توی یک پرواز بودیم خیلی به من در انتقال بارها و همین طور تقسیم اون همه باری که من داشتم بین خودشون و همین طور بعدش در قسمت گمرک کمک کردند. به طوریکه من کمترین جریمه ی ممکنه رو برای اون همه اضافه بار دادم. اسامی کسایی که کمکم کردند دقیق یادم نیست... فقط گلناز و هستی و محمد سینا رو یادمه. ممنونم دوستای "لحظه ای" خوبم.

رد کردن خرگوش ها از قسمت قرنطینه ی فرودگاه ایران چیزی حدود 1 ساعت طول کشید. ولی خدایا شکر تموم شد. خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرش رو کنم. و بیشتر از اون محو برخوردهای خوب پرسنل فرودگاه و هموطنان دیگه ام قرار گرفته بودم. واااایییی که چقده بعد از اون همه غربت کشیدن، اون همه حس بودن در بین هموطنانت خوب و دلچسب بود.

داداشم برای اولین بار اومده بود دنبالم. چون اولا خیلی بار داشتم و بعدشم خرگوش ها باهام بودند. و به همین دلیل خیلی راحت رسیدیم ولایت... یه چیزی در حدود ساعت 11.30 شب.

پرواز در آغوش مادرم... اونم بعد از 2 سااااااالللللل صحنه ای مادون تصورات و احساسات بشری بود. قادر نبودم حتی از بغلش بیام این طرف تر.

و بابام... نمی دونستم... که بابا سکته کرده و 5 روز توی CCU بوده. و دقیقا روز دفاع من مرخص شده. البته که اگه می دونستم هیچ کاری دیگه نمی تونستم کنم. بابا توی بغل من می لرزید و گریه می کرد.... انگار باورش نمی شد که یه بار دیگه داره منو می بینه... و من مبهوت اینکه چنین بلایی سرش اومده بوده و من نمی دونستم! که اگه می دونستم تمام کارهام بی نتیجه می شد از اونجایی که نگرانی نمی ذاشت کارهام رو پیش ببرم.

با همون وضعیت، با همون لباس ها، با همون خستگی! نشستم و تمام مدارکم رو نشونشون دادم. برق افتخار و رضایت رو توی چشاشون دیدم و اینکه تمامی وجودشون شده بود ستایش من.

چیز دیگه ای که متوجه شدم، این بود که چشای مامان گلم آب مروارید شدیدی آورده و باید عمل شه. الانم دنبا کارهاشه. و این برای من که حتی نمی تونم ببینم یه خار رفته توی پاشون کلی سخته...

خدای مهربونم، به بزرگیت قسم، همه ی مریض ها رو شفا بده.

مطلب بدتری که شنیدم راجع به فوت 2 تا از اقوام بود، دایی مهدی مامانم و عمو داوود (شوهر عمه ام) که خیلی خیلی زیاد دوسشون داشتم. و به همین دلیل هم به من نگفته بودند. و من هنوز جرات روبرویی با خونواده اش رو در خودم نمی بینم...

بگذریم از دردهای این مدت... برسیم به قسمت فانتزی و خنده دار ماجرا برای شما و صد البته شرم آور برای من.

من دقیقا مثل اصحاب کهف برخورد می کنم. این لقب بارها و بارها توی این چند روز به من نسبت داده شده. و من اصلا گلایه ای ندارم چون خودم می فهمم که چجوریه برخوردهام. وقتی صفرهای اسکناس ها رو می شمارم که زیادی یا کم ندم، وقتی سکه ی 100 یا 200 یا 500 تومنی رو که برای اولین باره می بینم با سکه ی 25 یا 50 تومنی اشتباه می گیرم. وقتی موقع پرو لباس با همون تریپ می خوام بیام بیرون و خودم رو توی آیینه ی بزرگ فروشگاه ببینم، وقتی مانتوی پروو شده رو همونجا جلوی یه عالمه آدم،  تا نیمه دکمه هاشو وا می کنم که عوض کنم و یهو یادم میاد اینجا ایرانه، وقتی مقنعه و شال عن قریبه که منو خفه کنه و روی شونه هام آویزون می شه، وقتی حتی نمی دونم جای تاکسی های شهرمون کجاست... وقتی از کسی که باهامه می پرسم الان که دارم می رم داخل مغازه به فارسی چی باید بگم؟ ... وقتی تمام قیمت ها رو به دلار تبدیل می کنم تا ببینم مثلا الان 10 هزار تومن چقده؟... وقتی تمام مکالماتم در تمامی سطوح حدااقل با یکی دو تا کلمه ی انگلیسی شروع می شه و من تازه یادم میاد که ایرانم و باید فارسی بگم.... وقتی پای فروشنده رو لگد می کنم یا توی دانشگاه می خورم به استاد دانشگاه و سریع با قیافه ای ملتمس می گم :Sorry ... وقتی نمی دونم به جای Oh my God و Ok  چی بگم و از اطرافیانم می پرسم... وقتی تمام چیزای شهرم برام جدید شده و من فکر می کنم توی یک کشور جدیدم با فرهنگی متفاوت... وقتی بیشتر مواقع تلویزیون رو خاموش می کنم چون دلم از اون همه سیاهپوش بودن خانوما  می گیره، وقتی دیگه طاقت موزیک غمگین تلویزیون و رادیو رو ندارم... وقتی مقنعه ام رو برعکس می پوشم!!! ، وقتی یه عالمه بچه و couple  جدید رو توی فامیل و دوست و آشنا می بینم... وقتی یه بچه ی نوجوون رو می بینم و می فهمم این همون فسقلی ای بود که یه روزی همه اش توی بغلم بود و شیشه می خورد از دستام... وقتی برای کرایه ی تاکسی 500 تومن آماده می کنم و یهو راننده می گه 2000 تومن... وقتی توی خیابون اطرافیان دهان نیمه باز من رو از این همه تغییر می بندند.... وقتی توی ذهنم قربون صدقه ی لهجه ی هم ولایتی هام، مخصوصا پیرزن و پیرمردها میرم.... وقتی حس می کنم چقدر دلم واسه ی همه ی اینا تنگ شده بود... وقتی با تعجب به لباسای خانوما و این همه محدودیتشون توی این گرما و مخصوصا با رنگهای تیره نگاه می کنم و می بینم که خودمم جزوشونم و کلی حرص می خورم... وقتی وسط حرفام کلی مکث می کنم و دنبال یک کلمه فارسی می گردم و در آخر هم بقیه کمکم می کنن... وقتی یک کلمه ی انگلیسی رو با لهجه ی فارسی می گم مثل فَیو به جای پنج!!!، وقتی کل کادر کشور عوض شده و توی میای می بینی همه ی چهره های حکومتی عوض شدند با این تفاوت که اینبار تحمل دیدنشون رو داری!، وقتی فکر می کنی با این همه تغییر شاید رفتی یه کشور دیگه آخه مردای دولت کشور تو کسایی دیگه بودند!... وقتی ... وقتی ... وقتی... خب در اینصورت، خودم هم به خودم می گم اصحاب کهف! چه برسه به بقیه!

بگذریم از این چیزها...

توی فرودگاه بمبئی بودم و تازه خوشحال و سرحال و بدون دلهره از اینکه خرگوش هام باهامن و ردشون کردم و وسیله های زیادم رو هم همین طور... ولی از اونجایی که زندگی بدون تنشن در دایره ی لغت زندگی من مترادفی نداره، مامانم زنگ زد و گفت: فردا برات دانشگاه کلاس گذاشتن!!! ساعت 1!!!!!

من همونطوری ولو شدم ... آخه چجوری من آماده شم؟! البته این قضیه ی سرکار رفتن من مدتها بود تصویب شده بود. من خیلی دنبالش بودم. از سالها قبل. و حدود 3 ماه پیش رئیس دپارتمان بهترین دانشگاه شهرمون که دانشگاهی بزرگ و پرامکاناته، بهم ایمیل داد که اگه تا شهریور بیای می تونیم بهت کلاس بدیم. ولی چون باور نداشتم و تا موقع بدست آوردنش نمی دونستم واقعی هست به شما نگفتم.

و من هم اکنون "استاد دانشگاه" هستم! هم در مقطع لیسانس و هم فوق لیسانس!!!!

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

صد البته که مطمئن بودم خدای مهربونم هیچ وقت تلاش های من رو بیهوده نمی ذاره. ولی هنوز باور ندارم که به این زوئدی! اونم موقعی که پیدا کردن کار این همه سخته... خدای گلم... بگو چه شکلی تشکر کنم ازت؟ خواهش می کنم بگو...

جلسه ی اول، فقط چند ساعت بعد از نشستن هواپیمای Mumbai- Tehran به زمین بود... و من کلا گیج و ویج می زدم. چقدررررر انگلیسی پروندم سرکلاس بماند. و چقدر خسته بودم از سفر .... پیدا کردن مانتو و کفش و کیف و شلوار و مقنعه،  و همین طور جزوه های مربوط به اون درس، وسط بازار پرآشوب وسایلم، داستانی منحصربفرد بود در نوع خودشه. به هر حال که تموم شد. و بنده در بدو ورود دارم یکی می زنم توی سر خودم، یکی توی سر کتاب و جزوه و کامپیوتر که برای درس دادن به دانشجوها آماده باشم. صد البته که تطبیق دادن خودم با شرایطی اینچنین متفاوت، واقعا کار سخت و دشواریه... و کمتر کسی من رو درک می کنه... ورود به کشورم بعد از 2 سال با وجود این همه تفاوت بین دو کشور.... اینکه هنوز توی حال و هوای ایندیا باشی و یهو بخوای کل استایل زندگیت رو کلا سر و تهش کنی... نمی دونم چجوری بدنم داره این همه فشار رو تحم می کنه. تازه همه انتظار دارن آدم خیلی عادی برخورد کنه. من تمام سعیم رو می کنم ولی واقعا سخته...

کمی استرس دارم. و اونم به این دلیله که اونطوری که باید و شاید آماده نیستم. اونم چون وقت نداشتم برای درس دادن آماده بشم. منی که تا هفته ی پیش دنبال فروش وسیله های خونه و گرفتن مدارک دانشجویی بودم چجوری یهو این همه تغییر رو قبول کنم؟!!! خدا داند!!! اونقدر همه چی داره توی زندگی من سریع اتفاق می افته که به من وقت سرخاروندن و یا حتی قابیت تطبیق با محیط رو نمی ده و من دقیقا مثل یه تیکه گوشت دارم از اینور می دوئم اونور. اصلا باورم نمیشد بعد از اون همه خستگی و فقط چند ساعت بعد از نشستن به خاک ایران، توی آزمایشگاه مشغول دیدن لام های درس آزمایشگاه باشم!!! و در همون حین از دوستم نسیبه و دخترداییم معصومه که استاد دانشگاهند بپرسم که چیکار باید کنم؟! چون عملا یادم رفته که سیستم دانشگاهی ایران چه شکلی بود...

ولی جدا از اون، کلا از اون موقع که "خانوم دکتر" شدم، نگاهها و طرز برخوردها زمین تا آسمون فرق کرده. و من کلی جلوی چشم همه عزیزتر و محترم تر شدم! ولی من در خودم هیچ تغییری نمی بینم! حتی ذره ای نمی خوام از کالبد اون "راحیلا"ی شیطون دانشجو دربیام. ولی مجبورم! وقتی برای اولین بار وارد کلاس شدم بچه ها باور نمی کردند که من استادم. و داشتن می زدند توی سر و کله ی هم... ولی وقتی من رفتم طرف میز استاد همگی از تعجب شاخ درآورده بودند... طوریکه تا آخر کلاس از پرسیدن سن من هم خودداری نکردند!

اینم از مزایای baby face بودن! که دانشجوهایی حدود 10-12  سال کوچیکتر از تو، تو رو همسن خودشون فرض کنن!

موقعی که داشتم سرفصل ها رو می نوشتم از بچه ها پرسیدم که می تونن دست خط من رو بخونن یا نه؟! اونا گفتن به سختی! من هم ازشون عذرخواهی کردم و گفتم که بعد از 5 سال دارم فارسی می نویسم و همینطوریش به خاطر چپ و راست شدن جهت نوشتن سرگیجه گرفتم...

راستی، 3 روز مونده به پروازم، آخرین کارای علمیم رو هم تموم کردم. و پروژه ام رو در مورد کار با سلولهای سرطانی و اثر دارو بر اونها تموم کردم و به استادم تحویل دادم. 3 روز مونده به پرواز من صاحب 2 تا certificate خوب و جدید شدم. خدا رو شکرت.

کلی کار دارم. اولیش اینه که باید خیلی زیاد روی درسای دانشگاه فوکوس کنم. دوست دارم استاد خوبی باشم.

بعدشم باید بیافتم دنبال کارای گواهینامه! خیلی زور داره که آدم 3.5 سال توی یه جایی مثل هند رانندگی کنه و بعدش مجبور شه از دوباره کلاسای آموزش رانندگی بره!!!

می خوام برم برای تدریس زبان انگلیسی. نمی خوام زبانی که با این همه زحمت توش تبحر پیدا کردم به راحتی از یادم بره.

کلاس ورزش هم تا چند روز آینده باید شروع شه.

ادامه ی کلاس فرانسه، پیانو و نقاشی جزو برنامه های بعدیم هست. که برای اونها یکمی بیشتر وقت نیاز دارم.

 

پ.ن1. دوستانی که در مورد برگشتنم به ایران و اینکه برای اینجا حیفم و... پیام گذاشته بودن... دوستای گلم... من همیشه دوست داشتم به مردم کشور و بخصوص شهر خودم خدمت کنم. حتی شده برای 1 ترم یا 1 سال. به نوعی خودم رو مدیون می بینم.

در مورد آینده تصمیماتی دارم... ولی اونم مثل همین قضیه ی استاد دانشگاه شدنم تا قطعی نشه نمی تونم چیزی بگم. راستش اونقدر من سر قضیه ی رفتن به فرانسه و بعدش عدم گرفتن ویزا فقط به جرم ایرانی بودنم اذیت و بعدش سوال پیچ شدم که دوست ندارم تا قبل از علنی و قطعی شدن چیزی در زندگیم اونو عنوان کنم.

همچنان نیازمند دعاهای پاک شما هستم. اگه تصمیماتی که در ذهنم هست عملی بشه، به تمامی آنچه که می خواستم رسیدم.

ولی حداقل این 1 سال رو دوست دارم در شهر و کشور و در کنار خونواده ام باشم... بیشتر از اونچه که اونا به من نیاز داشته باشن، من بهشون نیاز دارم....

پ.ن2. کلا زندگی آروم و بدون تنشن در دیکشنری زندگی من معنا نشده است. این روزها اونقدر پرتنشم که تا میام به هند و دلتنگی فکر کنم، یه عالمه فکر ریز و درشت می پره توی ذهن و زندگیم. و من می دونم که همه ی اینها التفاتات و حکمت خداوند هستند در زندگی من که اینطور همه جوره هوای من رو داره و من هر روز بیشتر از دیروز سایه ی پرمهر و محبتش رو روی سرم حس می کنم. خدایا شکرت....


پ.ن3. عنوان وبلاگم رو گذاشتم "مسافری از هند". نمی دونم چرا؟... ولی یه حسی همه اش توی دلم بهم میگه که من اینجا مسافرم...

خدایا... عنان زندگیم رو به خودت سپردم. هر آنچه که خیر و صلاحمه، همونو مقدر کن... آمین.


فصل آخر: و پرواز را به خاطر بسپار...


1280496 566726310040112 694181968 n


دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.


... و پرواز را به خاطر بسپار... پروازی که مسلما از تو پرنده ای قوی بال ساخته است.

پروازی که شاید در لایه لایه ی زندگی ات روزی گمش کنی

ولی هیچ گاه خاطره و هیجانش را تا آخر عمر فراموش نخوای کرد.

پروازی به وسعت آسمان، که از تو موجودی آهنین ساخته ...

هیچ گاه خاطره ی نگاه عقاب گونه و پرغرورت را از آسمان بر زمین پست فراموش نکن.

خاطره ی "داستان پروازی" قاعدتا متفاوت و پرمعنا که تمامی زندگی ات را متحول کرد...

...

بله دوستای گلم... داستان پرواز من داره به روزهای آخرش نزدیک و نزدیک تر می شه. بوی "مادرم" بدجوری داره مشامم رو نوازش می ده. توی دلم غوغای آغوش بهشتی مادرمه. خدا می دونه توی این تقریبا 2 سالی که ندیدمش چیا که به سرم نیومده.

و از سویی... نمی دونین اینجا چه خبره...

فصل آخر داستان پرواز من زیاد حال و روز خوشی نداره. تمام صفحاتش خیسه از قطرات اشک. از چشمان ملتمس... از یه دنیا عشق و خاطره و نیاز...

فصل آخر داستان پرواز، عن قریبه که منو از پا دربیاره. جدا از بدو بدوهای به شدت کلافه کننده، انرژی روانی که این روزها از دست میدم، غیرقابل توصیفه.

دروغ چرا؟ من اینجا رو به خاطر آرامش و خودساختگی ای که بهم داد، علیرغم اون همه سختی که کشیدم، از ایران بیشتر دوست دارم! و بهترین دوستانم و بدترین دشمنانم رو همینجا شناختم.

داستان پرواز، به من خیلی چیزا یاد داد. جدا از اون همه دغدغه و دردسرهای تنهای و بی کسی، توی دلش میزبان شادترین و یونیک ترین خاطرات زندگی من شد.

خیلی خوشحالم که توی این داستان، خود واقعیم رو نشون دادم. و خوشحال تر اینکه دارم با دست پر برمی گردم کشورم.

خدایا، قسم به بزرگی و مرحمت خودت، دستای ناتوان منو رها نکن توی این برهه ی به شدت ناهنجار و استخوان سوز زندگیم.


پ.ن. سه شنبه، 17 سپتامبر پروازمه و خدا میدونه که مثل کسی می مونم که دارن قلبش رو از توی دهنش درمیارن. این روزها، خیلی داغونم و در عین حال خوشحال!

مادرم... روز وصال نزدیک است... فدای بند بند وجودت...


من در ناکجآبادی بنام زندگی...


از احوالات این روزهام نگم شاید بهتر باشه. روزهایی که گویی زلزله ی 10 ریشتری تمام زوایای زندگیم رو تحت تاثیرش قرار داده. روزهایی که حال خوشی ندارم و در عین حال در دلم غوغای دیدار وطن و دوستانم هست.

روزهایی که جلوی چشام، تمام زندگی ای که ذره ذره با دستای خودم توی ایندیا ساختمش، داره ویرون میشه. روزهایی که هر روز گوشه ای از وسایلی که با دقت هر چه تمامتر و وسواس، روزی تهیه اشون کردم، دارن فروخته می شن.

تمام زندگیم روی هواست. مخصوصا بعد از فروش یکی از کمدها، تمام وسایل روی زمین پراکنده اند.

از همه چی بگذریم، فروش ماشین عزیزم، رخش سفید نازنینم، از همه چی بیشتر بهم ضربه زد. ماشینی که مثل یک شیر، رفیق همیشگیم بود اینجا. شبی که ماشین رو فروختم، مثل کسی بودم که بچه اش رو فروخته! اونقدر گریه کردم که خودم باورم نمی شد! یعنی من چقدر وابسته بودم بهش؟! ماشینی که منو از سرما و گرما و بارون و نا امنیتی و همه چی نجات داد. همیشه بارکشی من و وسایل همیشه زیادم رو می کرد.

عکس ماشین رو به همراه مشخصاتش گذاشتم توی سایت OLX. خیلی ها زنگ زدند که بخرنش. ولی در آخر دادمش به یه پسر ایرانی که متخصص کامپیوتر و هر چیه که توی اونه! پسری که تا الان کلی کمکم کرده و شده یکی از بهترین دوستانم. بیچاره یه شب ماشین رو آورد من ببینمش و برونمش. شرح حالم موقعی که "امین" از ماشین پیاده شد که چیزی بخره وصف ناشدنیه. مثل دیوونه ها با ماشینم صحبت می کردم و گریه می کردم. خلاصه که خیلی سر این قضیه بهم ضربه خورد. پریشب هم که اومدن یخچال و ماشین لباسشویی رو بردند. الان من مثل آدمای فقیری که هیچی ندارن دارم روی تنها بازمانده از وسایلم یعنی تختم زندگی می کنم!

تختی که زیرش شده پر از وسایل داخل یخچال و گوشه و کنارش پر از کاغذ و اطرافش پر از ساک و لباس و خرت و پرت.

این روزها حتی وقت سرخاروندن هم ندارم. هفته ی پیش workshop داشتیم. خیلی چیزا یاد گرفتم.

اینم سایتش:

http://www.icsccb.org/workshops

 

اینم چیزایی که یاد گرفتیم:


1. Recombinant DNA Technology & PCR:

  • Plasmid DNA Isolation
  • Restriction Digestion
  • Ligation
  • Preparation of Competent Cells
  • Transformation and plating on LBA plates
  • DNA Agarose Gel Electrophoresis
  • DNA Extraction from Gel
  • Polymerase Chain Reaction (PCR) followed by gel electrophoresis


2. Bioinformatics part for the above:

  • Bioinformatics of DNA databases
  • Sequence Analysis: Pairwise sequence alignment, Multiple sequence alignment, Pattern search
  • Designing of PCR primers
  • In-silico restriction digestion, transcription, reverse transcription and other techniques using bioinformatics tools
  • Searching for homologous and paralogous sequences

3. Genomics Data Visualization:

  • Browsing and comparing human and mouse genomic data with the help of NCBI Genome viewer and UCSC Genome browser.

 

مدرکش:

1.jpg

روز اول workshop با رخشم رفتم. از ساعت 9 تا 6 بود هر روز. بعدش با امین قرار شد بریم لپ تاپ بخرم. چون اون خیلی وارده و می تونست خیلی کمکم باشه که الحق و الانصاف بود. لپ تاپی که آرزوم بود رو خریدم. لپ تاپ sony vaio سری F که صفحه اش touch هست.  لپ تاپ قبلیم خیلی کهنه شده و بد کار می کنه. ولی از اونجایی که با پول ماشین خریدمش هیچ رغبتی بهش ندارم! وقتی موقع برگشتن امین به جای راه خونه اش، اومد طرف خونه ی من، دلم هری ریخت پایین. این یعنی آخرین لحظات بودنم با ماشین دوست داشتنیم. امین حالیش شد من حالم بده. گفت بیا خودت برون اگه می خوای. اون فاصله ی چند دقیقه ای، تصویر تمام خاطراتم با ماشینم مثل پرده ی سینما از جلوی چشام رژه می رفتن. و من به شدت اشکهام رو جلوی امین کنترل می کردم. برداشتن وسایلم از توی ماشین تراژدی دیگه ای بود. من واقعا داشتم از ماشینم جدا می شدم.

اون شب که امین با ماشین رفت، مثل مادرهایی که بچه هاشون رو دارن می سپرن دست کسی دیگه، واستادم تا امین دور شد. خیلی دور. و وقتی برگشتم هر چی عقده و فشار روحی و روانی که توی این سال آخر روی دوشم بود به همرا بغض لعنتی که چند ساعت جلوی امین کنترلش کرده بودم ترکید. گویا من فقط منتظر جرقه ای بودم برای انفجار تمام سختی هایی که در سال آخر به دوش کشیده بودم. تمام اشک هایی که قورتشون داده بودم. اونقدر گریه کردم که از حال رفتم. ساعت بعد از 12 شب بود و من هنوز با لباس بیرون که از صبح برای workshop پوشیده بودمش بودم. با صورتی که از صبح نشسته بودمش. و با خستگی و بی رمقی بسیار زیاد. دوش گرفتم و بعد خوابیدم.

خداحافظ عزیز دوست داشتنی من:

dsc09744.jpg

dsc09745.jpg

dsc09746.jpg

dsc09747.jpg


صبح روز بعد قصه ی تازه ای شروع شد. من که برای خودم اینجا پادشاهی می کردم، حالا شده بودم آویزون این و اون و منتظر ریکشا (تاکسی های اینجا) که نه در دارن و نه پیکر و تازه عمدتا اذیت هم می کنن.

این هفته روزهایی بود که بعد از workshop تازه ماشین معامله می کردم، لپ تاپ می خریدم، و کلی کار ریز و درشت دیگه که به زور بهم اجاز می داد حتی روزی 5 ساعت هم بخوابم. اون هم بعد از اون همه دوندگی.

این هفته حتی یک روز هم وقت نکردم برم جیم!!!!

لپ تاپم:

 


روز یکشنبه که تعطیله رو گفتیم خوش باشیم و یه پراک آبی جایی بریم. ولی زنگ زدن گفتن یه workshop دیگه هست در رابطه با نرم افزار Latex. منم رفتم. ولی واقعا خسته بودم و داشتم با سر میومدم پایین.

اینم مدرکش:

 3.jpg

یه مدرک زبان هم از پونا یونیورسیتی گرفتم مبنی بر اینکه این چند سال دکترام رو به انگلیسی خوندم و با موفقیت پاسش کردم. اینم مدرکش:

 2.jpg

دیگه اینکه این هفته کلی کار ریز و درشت دیگه دارم که به موقع اش براتون می گم.

امروز قراره با بچه ها بریم بیرون شهر. این بیرون شهر رفتن ها و با هم بودن ها رو بد جوری دوست دارم. اینها آخرین تفریحات من با دوستان ارزشمندم در کشور دوست داشتنیم ایندیا هستند. قدرشون رو می دونم... خیلی هم می دونم.

 

راحیلایی آهنین...

این روزهای پایانی حضور در ایندیا اونقدر برام پر از تنشن و استرس و کار و فعالیت و دوندگیه که نمی تونم براتون توصیفش کنم.

هیچ وقت باورم نمی شد که بخوام وسیله ی خونه بفروشم با اینکه با مردهای گنده و بعضا سن بابام برم گاراژ که اونا ماشین نازنینم رو ببینن و بخوان بخرن.

خوشبختانه به مدد اینترنت دارم کلی از وسیله های خونه ام رو می فروشم. از دیروز که اسامی و خصوصیات وسیله هام رو گذاشتم کلی باهام تماس گرفتن. و یا اومدن خونه ام.

کلی هم دنبال جمع آوری مدارک باقیمونده مثل PCC  و گواهینامه ی بین المللی و مدارک بچه هام و مدرک زبان دانشگاه و ... هستم. کل هفته ی آینده هم از 9 صبح تا 6 بعد از ظهر workshop دارم در خصوص DND و Bioinformatics و...

از دوستان و اطرافیان بگم که نگاهاشون و طرز رفتاراشون و بعضا اشکای جمع شده توی چشاشون داره منو داغون می کنه. کلا هندی ها خیلی عاطفی ان و فکر کنین توی چنین شرایطی دیگه چه شود...

حتی دوستای ایرانی و بقیه ی کشورها هم همین طور.

کلا داغونم.

و توی این شرایط روحی اسفناک که چاشنیش شده گریه ی مداوم برای بچه خرگوشای معصومم، مجبورم اینهمه کار رو با هم انجام بدم.

تازه تمام مدارکی که گفتم آماده که شد باید یه روز برم بمبئی. بمبئی ای که جمعیتش برابر با جمعیت ایرانه و کلا دیوونه کننده اس مسافرت بهش از بس دود و ترافیک و شلوغی داره.

کلی هم اضافه بار دارم (چیزی حدود 100 کیلو که 50-60 کیلوش کتابه!) که شده یه تنشن اضافه بر سازمان برای من.

این روزها کلا بدنم یخه... مثل روحم که سعی می کنم یخ زده نیگهش دارم که زیاد اذیت نشه.

...

و من راحیلایی هستم متفاوت...

متفاوت، حتی با 2 سال پیشی که از ایران اومدم. این راحیلا جنسش شده از آهن. آهنی که محکمتر از سنگ زیرین آسیابه و محال می دونم دیگه هیچ فشاری توی زندگیم و حتی توی جهنم بتونه منو از پا درآره... و اینا همگی اثرات داستان پروازه... پروازی که محال میدیدم اینقدر متفاوت، هیجان انگیز و پرمخاطره باشه. داستانی که من رو متفاوت کرد و محکم. این "داستان پرواز" رو دوست دارم. چون من رو از توی یک پیله ی کوچیک درآورد و کلی چیزای جدید یادم داد. یه دختر نازک نارنجی رو به مردی قوی تبدیل کرد. و حالا بالهاش رو اونقدر آبدیده کرده که بهش این توان رو میده به هر جای دنیا که بخواد سفر کنه. بدون هیچ تراسی... بدون هیچ مشکلی ... همراه با یه دنیا خاطره و تجربه...

 

* یکشنبه ی گذشته با هدی و فراز و توشار و الهام و فرهاد و فرزان و سنا و آتوسا و ودا و آرمین و من! رفتیم مولشی لیک (دریاچه). من به شخصه فکر می کردم توی بهشتم. اونقدر زیبا و آرامش بخش بود و اونقدر لذت بردیم و بالا پایین پریدیم و شیطونی کردیم که رمقی برامون نموند. بارونی که هر از چندگاه ما و تمام بساطمون رو خیس می کرد چاشنی ای شده بود که بیشتر از اون مکان لذت ببریم.

قشنگترین جایی بود که رفتم توی کل عمرم.


** دیشب رفتیم فیلم Chennai Express که شاهرخ خان و دیپیکا توش بازی می کنن. خیلی خندیدیم. واقعا قشنگ بود فیلمش.




*** سه روز پیش رفته بودم FRO که پلیس خارجی هاست برای ویزا و کارای نهایی. 

همینکه از در پلیس اومدم بیرون یه آقایی حدودا 50 ساله دنبالم راه افتاد و شروع کرد ایرانی حرف زدن. گفتم شاید کاری داشته باشه. 

گفت پدرش اهل کرمانشاه ایران بوده ولی خودش ایرانی نیست.

گفت من توی کار فشن و مد و تبلیغاتشم. و شروع کرد از قد و بالا و زیبایی و تیپ من تعریف کردن. که بیا و برای ما توی تبلیغات کار کن. کمترین دستمزد برای عکس حدود 200 تومنه که با زیبایی ای که شما داری عکسی 500 تومن هم می تونی بگیری. 

اینکه خودت می تونی لباست رو انتخاب کنی که توی چه طبقه ای باشه! از بیکینی تا لباس عروس و حتی پوشیده تر...

همونطوری که سرش توی ماشین بود و داشت وراجی می کرد پام رو گذاشتم روی گاز و دبدو که دررو.

هر چند خیلی ها منتظر چنین موقعیت هایی هستن اینجا، و هر چند اون مرد من رو بین یه عالمه دختر هندی و اروپایی و خارجی که اون موقع اطرافم بودن نشون کرد... هر چند تعریفاتش و مبلغ پیشنهادیش عالی بود... ولی بنده اینجا اومدم خانوم دکتر شم. نه مدل!

و خوشحالم که به مدد پروردگارم این امر محقق شد. 

و خوشحال تر اینکه توی این چند سال منحرف نشدم به چیزی به غیر درس خوندن. 

اون یکبار شوی فشن لباس عروس هندی هم فقط برای تفریح بود که چون از طرف کلاس ورزش بود و لباسش هم پوشیده ، قبول کردم. تازه هیچی هم پول نگرفتم براش. فقط جنبه ی تفریحی داشت برام.

ولی واقعا اینجا سالم بودن و ماندن سخته... خلی سخت...


*** از اونی که بودم لاغرتر شدم! شاید توی ایران چند تا تیکه استخوون ببینین. گفته باشم! نترسین ها!

 

با ارزش ترین مدرک زندگیم


بار الها... پروردگارا... شکرت... شکرت... شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت


wb.jpg


13589_557285740984169_2069524467_n.jpg

مدرکم رو امروز شنبه 24 آگوست 2013 برابر با 2 شهریور 92 گرفتم.

مدرکی که بیش از یک تیکه کاغذ برای من ارزش داره.

مدرکی که برام تداعی کننده ی تلاش ها و مرارت های زیاده.

مدرکی که با خون دل و زجر بدستش آوردم.

مدرکی که قدرش رو می دونم.


پ.ن. خیلی خوشحالم که توی مدرکم اسم مامان گلم هم ذکر شده. عجیبه ولی اینبار به جای اسم پدر، اسم مادر رو خواستن!!!


مادرم... زندگیم... عشقم... تمام ثروت و جلا و عظمت خداوندی در زندگیم؛ 

این تحفه، تقدیم به تو... با عشق :*

red_rose_flowers_in_book-wide.jpg


... و بالاخره خانوم دکتر شدم :)


qixu5nr8vik6ml506neq.jpg


حتی سفرهایی به طول 1000 مایل، با قدم اول شروع می شود.

 

و قدمی که در سن 5 سالگی در راه سفر دشوار و شیرین علم برداشتم، دیروز در سن 32 سالگی و بعد از 27 سااالللل کسب علم به مقصد رسید.

البته نمی شه گفت پایان! چون اصولا برای من که اینهمه عاشق درس خوندنم هیچ نقطه ی پایانی در این راه وجود نداره و اگه خدا بخواد مطالعات و تحقیقان علمیم رو ابدا رها نخواهم کرد.

دیروز روزی بود... بسیار زیبا، رویایی، پرتنش، پر از هیجان، پر از استرس، و پر از احساساتی متفاوت که برای بار اول بود در زندیگم تجربه اش می کردم.

در کل اونقدری که برای دفاعیه ی فوق لیسانسم در ایران استرس داشتم اینجا نداشتم. جوری که همه تعجب کرده بودند.

بله دوستای گلم... من خانوم دکتر شدم. اونم بعد از عمری تلاش و درس خوندن و خالی کردن جیب بابا و این اواخر مامان گلم.

من دکتر شدم در اوج نداشتن امکانات در شهر کوچیکی مثل ولایت...

من دکتر شدم با داشتن پدر و مادری که حتی وارد دانشگاه نشده بودند و این یعنی نداشتن هیچ ساپورتی برای راهنمایی در مشکلات زیاد درسی.

من دکتر شدم با کلی مشکلات مالی و فکری و روحی که اوجش این 1 سال آخر بود.

من دکتر شدم در کشوری که هیچیش روی روال و نظم و قاعده و قانون نیست و معجزه اس بتونی ازش بی دردسر بیای با مدرکت بیرون.

من دکترام رو به زبان انگلیسی خوندم و دفاعیه اش رو به انگلیسی ارائه دادم با کلی سوال که بعدش از من شد همه هم به انگلیسی در حالیکه تازه از سن 24 سالگی کلاس های اسپیکینگ انگلیسی رو در حد ابتدایی شروع کردم.

من دکتر شدم در حالیکه...

کلی تجربه کسب کردم. کلی بزرگ شدم. کلی آدمای دورو برم رو بیشتر شناختم. کلی...

و در این بازار پرآشوب مشکلات کمر شکن، کم نبودند بین دوستان و حتی اقوام و آشنایان، که نه تنها کمکی نمی کردند، بلکه زخم زبون هاشون و آزار و اذیت هاشون به واقع کلافه کننده و ناامید کننده بود.

مخصوصا که دوره ی دکترای من برخلاف انتظارم بیشتر از 3 سال طول کشید (به خاطر قوانین ناهنجار هند و طول کشیدن اومدن ویزا)، و نه تنها از طرف بابام تحت فشار بودم برای برگشت، بلکه جسته گریخته می شنیدم بعضی از افراد به اصلاح تحصیل کرده یا غیر تحصیل کرده یا هر چی ... بدون اینکه به اونها کمترین ربطی داشته باشه، با حرفاشون خونواده ی من رو سوال پیچ می کنن که پس راحله کو و...؟

در حالیکه من و خونواده ام کمترین دخالتی در زندگی های اونا نکردیم و نمی کنیم.

و شاید اونا هیچ وقت نفهمن که با همین سوال کوچیک چه آتیشی به جون بابام مینداختند که گدازه هاش تا هند هم میومد و من رو می سوزوند.

من فقط و فقط تمام کسانی رو که در این راه من رو اذیت کردند و باعث شدند که باری که روی دوشم هست سنگین و سنگین تر بشه به خدای مهربونم سپردم.

واقعیت اینه که هیچ وقت شما نمی تونین دهن مردم رو ببندید.

حتی اگه طبق نظر اونا هم رفتار کنین باز هم یه چیزی هست که اونا بهش گیر بدن. بخوان پشت سرت یا توی چشمت باهات کل کل کنن راجع بهش.

پس بهتره که همون کاری رو کنی که خودت دوست داری.

مثلا برای من درس خوندن از زودتر ازدواج کردن مهمتر بود و واقعا هم میبینم ارزشش رو همه جوره داشت.

بعضی ها جور دیگه فکر می کنن. 

ولی من هیچ وقت با اینکه نظرم با خیلی ها متفاوته، به خودم اجازه ی دخالت ندادم که اگه هم به اشتباه اینکار رو کردم بعدا عذرخواهی کردم.

ولی نمی دونم توی این قرن دود و آهن چه بلایی سر افکار و قلب های مردمان سنگدلش افتاده که چنین می کنند.

... بگذریم...

ولی برخلاف سنگ اندازی های بقیه چه ایران و چه اینجا، من تونستم درسم رو با موفقیت تموم کنم و در کنار دکترام چند تا مدرک فوق العاده ی دیگه هم بچپونم کنج رزومه ام.

در این راه سایه ی خدای مهربونم همیشه و همواره بالای سرم حس می شد و من برای همیشه شرمنده ی امداد های غیبی پروردگارم هستم.

دیروز من دفاعی داشتم بدون ترس و لرز، محکم و قوی. در کنار اینکه افراد مریضی رو در جمع حضار داشتم که فقط به قصد آزار من اومده بودند اونجا.


این هم عکس هایی از دیروز برای شما دوستای گلم:

اولین صفحه از پاورپوینم که مثل همیشه و مثل خود دفاعیه ام با واژه ی زیبا و معنوی 

In the name of God the compassionate the merciful

شروع شد:

...

توی 3 تا اسلاید آخر عکس داداشی، مامان و بابا رو گذشاته بودم برای تقدیر.

خدا می دونه چقدرررررررررررر دلم براشون پرمی کشید و چجوری در حین تقدیر ازشون گریه هام و اشک هام رو کنتزل کردم:

...


...


گلهایی از طرف دوستان گلم :*

2q3q5njlhbpyu8ux5dgg.jpg


انجمن دوستای ایرانی گلم در دفاعیه ام که واقعا نمی دونن چقدرررررررررررررر به من با اومدنشون روحیه دادن و خوشحالم کردن:

ممنونم نسترن، آرزو، الهه، احسان، فرهاد، سارا، الهام، فراز، هدی، ناهید (عکاس و فیلمبردار دوست داشتنی من) و محمد جواد:

...


صفحه ای از پاورپوینت پر از پروانه:

bntkz4k70mluxtbmy9r.jpg


3 تا از هم آزمایشگاهی های گلم که برای پذیرایی کمکم کردند:

tejok1xveqqwccu76y85.jpg


پذیرایی با چای هندی:

ri6lzvsorqdya8k2cxp.jpg


من و 

Guide, Head of Department, Chairman, and external examiner:

...


این پیرمرد که لعنت خدا بر او باد به همراه دست پروده اش (سمیر که دانشجوش هست) فقط اومده بودند وایوای من رو خراب کنند. (به خاطر مشکلاتی که خصوصی با استاد راهنمای من داشتند!!!) ولی در آخر روسیاهی به ذغال موند و همه از رفتار های بدشون و سوال های مضحکشون حرف می زند و در کنارش به من به خاطر دفاعیه ی قویم، تبریک می گفتند. حتی رئیس دپارتمان بعد از دفاع اومد پیشم و کلی از این پیرمرد بد گفت و به من دلداری داد:

...


دیشب، استاد راهنما، 3 تا از هم آزمایشگاهی هام: پریانکا، جیوتی، چین مایی و پسرش آریهان، نوتن، فراز و هدی، الهام و فرهاد و توشار رو به رستورانی ایرانی دعوت کردم که همگی خیلی خوششون اومد.

دیشب سالگرد ازدواج فرهاد و الهام رو هم اونجا جشن گرفتیم:

farem7c07rkmunf9vsf.jpg


گلهایی که فراز و هدی گلم بهم دادند. مرسی دوست جونا:

8zmu131a8wrssrinm95v.jpg


گلهایی که فرهاد و الهام عزیزم به همراه کادویی دوست داشتنی بهم دادن. ممنون دوستای باوفای من:

uezk1c02bewi2u0i6k.jpg

g1yujjgxb9tailyprq26.jpg


گلهایی که سارای گلم بهم داد. ممنونم خوشگل من:

mjw3xnbcfa19icmvsmp.jpg



pc75ggmw96nzs6p4fkl.jpg


و ممنون از همه ی شما، یا این همه احساس پاک و لطیف.

و از اون بالاتر دعاهای خالصانه و صمیمانه اتون.

انرژِی های مثبتتون از همه جهت دریافت شد.