I rocked again... من دوباره ترکوندم!
چیزی که من از خودم در روز 14 آبان 1392 مطابق با 5 نوامبر 2013 دیدم در نوع خودش واسه ی خودم هم عجیب بود.
اصلا هیچ گونه احساسی که اسمش رو بشه گذاشت "ترس" در وجودم نمی دیدم و برعکس همه اش بیشتر از همیشه حضور خدا رو در زندگیم و سایه اش رو روی سرم حس می کردم. اصلا اون روز خدا توی دامن من نشسته بود و من این رو با تمام وجود استخونی 50 و خورده ای کیلوییم حس می کردم!
اون روز برعکس برای بچه های فوق لیسانس فوق العاده گذاشته بودم چون نمی دونستم که قراره مصاحبه باشه. و برعکس تا خود شب هم کلاس داشتم که قسمتیش با اون مصاحبه ی عمومی قاطی شد.
مصاحبه ی علمی در نوع خودش بی نظیر بود و من در آخر مصاحبه، می تونستم برق تشویق و تحسین رو توی چشای اعضای هیئت علمی دانشگاهمون، رئیس گروه، رئیس دانشگاه و اون یکی که نمی دونم نماینده ی کجا بود ببینم. دور اون میز گنده ی مخوف با اون همه آدم کله گنده و در یکی از اصلی ترین اتاق های دانشگاه، من به سان جوجه ای بیش نبودم. میز گردی متشکل از 5 مرد و 2 زن و یک جوجه!
سوالات از این شروع شد که خودم رو معرفی کنم. و به این ختم شد تا با آقای دکتری از اعضای هیئت علمی که دکتراش رو از فرانسه گرفته، فرانسه مکالمه داشته باشم. اونقدر بعضی از سوالاتشون رو توضیح می دادم که کلافه اشون کرده بودم :دی
و چند بار ملتمسانه از من خواستن که بیشتر توضیح ندم!
قسمت یکی به آخر مصاحبه ی عمومیم نقطه ی عطفی بود در اون روز برام. و اونم وقتی بود که مدیر گروهمون (همون آقای مهربونی که باعث شد من به این زودی برم سر کار!) در حالیکه لبخند روی لباش بود ازم خواهش کرد که پروژه ی آخرم رو که روی سلولهای سرطانی بود رو به انگلیسی پرزنت کنم. وقتی با اعتماد به نفس کامل و جمله ی زیبا و نورانی In the name of God the compassionate the merciful پرزنتم رو شروع کردم و در حالیکه شکلهای مرتبط رو پای وایت برد می کشیدم بعد به سوالات مطرح شده به انگلیسی یکی از اساتید جواب می دادم، دهان نیمه باز اعضای دور میز گرد به سختی بسته میشد. تا جاییکه همون آقایی که دکتراش رو از فرانسه گرفته به من گفت:
- شما بزرگ شده ی خارج از کشورین؟!
- نه؟ برای چی؟!
- آخه لهجه اتون اونقدر زیباست که من اصلا نمی تونم باور کنم شما در این شهر کوچیک بزرگ در ایران شدین!!!
و آقای مدیر گروه در حالیکه با افتخار من رو ستایش می کرد در مقابل همه و لبخند زیبا و مهربونش تا بنا گوشش باز بود (آخه اون بود که منو معرفی کرده بود) بهم گفت که می تونم اتاق رو ترک کنم. و من بیش از 100% مطمئن بودم که نمره ی کامل رو از همه ی اعضا گرفتم! خودمم موندم اون همه انرژی و اعتماد به نفس رو با اون همه مهارت در بیان زبان انگلیسی و بعدشم فرانسه از کجا آورده بودم!!!! و پاسخ چیزی نیست جز همون امواج نورانی که در بغل من نشسته بود! خدا!
بعدشم دوویدم سر کلاس بعدیم که باید از بچه ها کوییز می گرفتم. کمی هم درس دادم. تازه دسته بندیشونم کردم برای سمینارهاشون و ... (چقدر من اون روز دوویدم!!!) و بعد هم زودی کلاس رو تعطیل کردم و دِ بدو سمت مصاحبه ی عمومی که اصلا راغب بهش نبودم. توی یه اتاق دیگه توی یه قسمت دیگه از دانشگاه. دور یه میز گرد گنده ی دیگه با یه عالمه آدم کله گنده از همون سنخ! 4 مرد و یک زن. خوشبختانه اونقدر سوال راجع به هند و چیزای دیگه پرسیدن که سوالات مذهبی موند آخرش:
- شما مجالس عذاداری و دسته جمعی می رین؟!
- من در حضور شما از خدای بزرگ و مهربونم عذرخواهی می کنم از اونجا که اولین باره توی زندگیم که دارم ریا می کنم (اشکام رو به زحمت کنترل می کردم از شدت اینکه حالم بد شده بود از اون جو!)، به این خاطر که من دوست دارم اگه کاری می کنم برای خدا باشه نه برای گرفتن و کسب مقامی. (و در حالیکه به پایین نگاه می کردم و اخمم و اشکام رو به شدت کنترل می کردم) اگه کسی هم بپرسه می گم برین تحقیق کنین. ولی حالا که می پرسین میگم که می رم... البته من خلوت خصوصی با خدا رو بیشتر دوست دارم و اگر هم برم جایی برای این مراسم مثل شب های قدر، به این خاطر می رم که خودم رو همیشه از همه یک سر و گردن پایین تر می بینم. و فکر می کنم که اگه برم بین اون جمع، شاید به خاطر اشک های اونا و دل شکسته ی اونا خدا نظری هم به من کنه...
و کلی چیزای دیگه. نطقی که اون روز کردم هم در نوع خودش برای خودم یونیک بود. بطوریکه وقتی که داشتم خارج می شدم از اون اتاق یکی از اون آقایون برگشت و گفت:
- ممنون! استفاده کردیم!
اون رو من دروغ نگفتم. و سعی کردم حقایق رو بگم و در اوجش ریا نکنم. ولی چه کنم خدای من که عمق این جور مصاحبه ها یا می شه ریا (اگه راست بگی) و یا دروغ (اگه نادرست بگی).
تا چند روز هم حالم اصلا خوب نبود. از خودم بدم میومد که مجبور شده بودم ریا کنم. آخه من دوست ندارم بگم من این کارای خداپسندانه رو انجام می دم.
البته هیچ وقت بهشون از پختن اون شعله زردها در محرم در هند، و یا اون شبهای قدر ملکوتیم و کلی ختم قرآن و کارای دیگه ام نگفتم. که اگه می گفتم هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم! آخه می دونین که؟! ریا باعث می شه کل اعمالت نابود شه! همون که خود خدا می دونه کافیه. و امیدوارم که مقبولش بیافته.
پ.ن1. مامان گل و مهربونم... فرشته ی همواره مقدس و نورانی زندگیم... در کنار همه ی اینا باید بگم: "من که می دونم! روزه ای که اون روز برای من گرفتی و امواج صلوات ها و آیت الکرسی ها و دعای توسلت که بی شک توسط کل بدن و سیستم فیزیکی و معنویم دریافت می شد، همه و همه به من اون روز، اون همه اعتماد به نفس رو داد. ممنونتم خدای زمینی من :*
پ.ن2. من همه چیز رو سپردم دست خدا. نمی دونم چقدر طول بکشه که جواب بیاد؟ ولی هر چیزی که هست اینه که... من از خودم مطمئنم. و بیشتر از از پیش اطمینان دارم که شایستگی این کار رو دارم و این مرکز به کسی مثل من احتیاج داره (چون توی هیئت علمیشون کسی به با رشته ی من رو ندارن)، با این حال بازم راضیم به رضای پروردگارم که تا همین الان زندگیم هر چی بهم داده و نداده رو دوست داشتم و به صلاحم بوده. حتی اگه این به صلاح بودن رو سالها بعد از حادثه ای فهمیدم... ولی مطمئنم هیچی کی مثل اون صلاح بنده هاش رو خوب نمی دونه.
خدایا راضیم به رضات.
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.