روزهایی پر جنب و جوش با کلی خاطره و تجربه ی جدید...
اول اینکه یه حدود 1 هفته ای یه مهمون کوچولو داشتم به اسم آقا طلا :-*
طوطی الهام و فرهاد که چون رفته بودند گوآ آورده بودنش پیش من.
اون یه هفته خیلی برام شیرین بود در کنار این موجود دوست داشتنی. قفسش رو گذاشته بودم پایین تختم و همه اش روی دوشم بود و وقتی هم دراز کشیده بودم همه اش راه می رفت روی بدنم. حیوونکی بلد نیست پرواز کنه. برای همین توی خونه آزاد بود ولی از روی قفسش تکون نمی خورد.


سینمایی داشتیم! هانی و شاینی از طلا می ترسیدند و طلا از اونا! اونا از دست این فرار می کردند و این از دست اونا جیغ می کشید. برای همین طلا رو توی اتاق خواب گذاشته بودم و هانی و شاینی توی بقیه ی قسمتهای خونه ولو بودند!
اینا رو اینجا من بزور گذاشته بودم کنار هم که عکس بگیرم ولی در واقع دوتاشون داشتن سنگ کوب می کردند :)))) :-*

بله! تعجب نکنین! آقا طلا روی ظرفاس و هانی جونم کنار اجاق گاز!!!! زندگی ما داریم؟!!!


فداتتتتت خاله که اینقده سنجد دوست داشتی :-* (وهمین طور پرتقال و نارنگی :-*


دیگه اینکه چون دوست جون جونیم پریسا جونم موهاش رو بافته بود (بافت ریز آفریقایی) منم هوس کردم و رفتم پیش همون دوست آفریقاییش (نادش) و موهام رو کلا به شکل گیس های ریز ریز درآرده که الحق و والانصاف خیلی بهم میاد و همه خوششون اومده. ولی نگهداری و شستنش و همین طور خوابیدن باهاش دردسر زیادی داره.

اینم دوست جدید و گلم "نادش" هست که در حین بافتن موهام کلی با هم فرانسه صحبت کردیم و من 80 درصد حرفاش رو می فهمیدم و جواب میدادم. همین طور وقتی با داداشش حرف می زد می فهمیدم چی میگن و این برام خیلی شیرینه. اونم الان که اصلا وقت خوندن فرانسه رو ندارم و فقط صرفا می رم کلاس و میام...
.
.
.
و اما قشنگترین قسمت ماجرا مربوطه به "مهمونی به مناسبت روز استقلال نیجریه" که توی یک هتل باشکوه و مجلل برگزار شده بود. من از طریق دوست پسر پریسا که نیجریه ای هست دعوت شده بودم. کلا مهمونی با تمام مهمونی هایی که تا جالا رفته بودم متفاوت بود. اون شب خیلی رویایی و قشنگ بود. به همراه یه عالمه تجربه ی قشنگ، یه عالمه شادی، و یه عالمه خوراکی ;D


روی سن برنامه اجرا می کردند






عکسای پایین مربوط به قسمت fashion show هست




و عکسای پایین مربوط به رقص هماهنگ پسرها و دخترهای نیجریه ای که بسیار زیبا بود:


و پذیرایی دور میزها:

عکس زیر هم دوست پریساست. در عین اون همه رقص و پایکوبی و drinking و ... دیدن این گردنبند طلا با کلمه ی زیبای "الله" برام بسیار جالب و قشنگ بود:

اجرای برنامه بین تماشاگران:

دوستای خوشگل و جدیدم:


اینم آخر مجلس با یک کیک گنده از پرچم نیجریه:

البته بلیط ورودی به جشن گرون بود که من قبول کرده بودم بدم چون همیشه دوست دارم با فرهنگ ها و تجارب جدید آشنا بشم. ولی دوست پریسا نه تنها نذاشت حساب کنم بلکه من و پریسا و آنوشکا (اون یکی دوست ایرانی جدیدم) رو برد توی قسمت VIP که بیلیط ورودیش اون موقع 650 هزار تومنی بود.
برای شام از غذاهای veg , non veg بود تا خرچنگ و ماهی و گوسفند و مرغ و برنج و انواع غذاهای نیجریه ای و هندی و دسر (بستنی، هات شکلات کیک و پای آناناس و.... انواع نوشیدنی های مجاز و غیر مجاز). که البته من یه چیزایی مثل خرچنگ و نوشیدنیش رو مثل همیشه نخوردم بنا بر اعتقاداتم و همین طور اینکه واقعا برام چندش آورن.
دیگه اینکه دوستای گلم رضا و الهام ان شالله فردا راهی آمریکا هستند. خیلی دلم براشون تنگ میشه. اینا از کسانی بودند که اینجا برام کلی خاطره ی قشنگ ساخته بودند. دیشب موقع خداحافظی من و الهام کلی اشک ریختیم...
آخرین لحظات دیدارمون هم این بود که با هم رفتیم یه فروشگاه گنده نزدیک خونه اشون و الی یه چمدون خوشگل خرید برای مابقی بارهاشون. و اینکه من یخجالشون رو خریدم چون این یکی یخجاله خیلی داشت اذیتم می کرد (هرچی تعمیرش می کردم درست نمی شد و همه اش آفتابه خرج لحیم بود).
برای این دو تا دوست گلم یه عالمه آرزوهای خوب و قشنگ دارم.. به امید دیدار دوستای گلم :-*
و ... 2 روزه آزمایشگاهمون شروع شده. یه دوره ی 6 ماهه اسم نوشتم که بعد از اتمام بهمون دیپلم بیوتکنولوژی صنعتی" می دن... حدود 5 میلیونی آب می خوره برام و دیگه اینکه هر روز 11 تا 5-6 بعد از ظهر درگیرشم. یعنی صبح بعد از کلاس فرانسه تا حوالی شب. یه جورایی دارم له می شم ولی ارزشش رو داره. این دوره از 6 زیر دوره تشکیل شده که ما الان دوره ی اولش هستیم با این عنوان:
biofertilizers and biopesticides production
هر چند که همه چی جدید و سخته ولی... ارزشش رو داره.
و بازم هم... بابای گلم ممنونتم که این همه برام هزینه می کنی و هوام رو داری. اونم توی اون اوضاع اقتصادی خراب ایران.
دیروز که فهمیدم 2 برابر هزینه ای که می خوام رو برام فرستاده زنگ زدم که تشکر کنم... ولی چشام پر اشک شد و بغضم ترکید:
- بابا...
- گریه نکن دختر...
- نمی دونم چه شکلی ازت تشکر کنم... اگه اینجا بودی به پات می افتادم...
- این حرفا رو نزن. کاری نکردم...
- بابا... اینجا وضع مالی همه ی بچه ها (بخاطر نوسانات ارزی) خیلی خرابه... خیلی ها دارن درس رو ول می کنن و برمیگردن ایران... و متاسفانه یعضی از دخترها برای تامین زندگیشون تن فروشی می کنن... من چقدر خوشبختم که تو و مامان رو دارم... با وجود شماها هر چقدر هم وضع خراب شده من هیچی حالیم نمیشه...
بابا تکی به خدا... با همه ی باباها مقایسه ات می کنم میبینم بازم سری... خیلییییییی دوستت دارم... کاش یه کمی چبران کنم... فقط یه کمی...
و صورتم مملو اشک بود... جوری که جلوی ماشین رو نمی دیدم (در حال رانندگی بودم)... و بابا از اونطرف خط می گفت من مثل بقیه ی باباها هستم. من رو مقایسه نکن. ان شاالله به یه جایی برسین و نتیجه بگیرین ما خوشحال می شیم...
گریه نکن دیگه بابا...
- بابا کاش هرچی از خدا می خوای بهت بده... کاش بری بهشت...
- هرچی؟!
-آره... هر چیز خوبی که از خدا می خوای...
... و بابا...جوری که مامان صداش رو بشنوه:
- من از خدا یه زن دیگه می خوام!!!!!!!
... و من در اوج گریه خندیدم... (قربونت برم که می دونی چجوری دختر نازک نارنجی یکی یکدونه ات رو شاد کنی)...
به خونواده نوشت:
حدود 11 ماهی هست ندیدمتون. دلم تنگه برای آغوش گرم و نورانیت مامان... دلم تنگه برای استشمام بوی لباس کارت بابا... بویی که ممکنه برای خیلی ها نامطبوع باشه... ولی برای من ته دنیاس... ته همه ی اون چیزایی هست که همه اشون رو از این بو و اون لباسهای کهنه از کار و اون دستهای پینه بسته ات دارم. دلم تنگه برای کل کل و قهرهای دقیقه ای باهات داداشی... و بعدش آشتی های کودکانه... پریشب خواب دیدم داری گریه می کنی داداشی... توی خواب خیلی ناراحت شدم. ولی وقتی از خواب پاشدم و متوجه شدم که خوابه کلی خدا رو شکر کردم...
... و من... همیشه و همیشه بهتون افتخار می کنم... خونواده ای که اگه نبود، راحیلای موفق فعلی وجود خارجی نداشت. هرآنچه که دارم و ندارم از خدا و بعدش شماهاس... از شما و دعاها و سجده های نورانیتون.
... ونقل قول همیشگی مامان:
- دخترم... امروز روزه رو به نیت تو گرفته بودم... به این نیت که هر چیز خوبی که دوست داری بهش برسی و خدا بهت بده...
و من.. اطمینان قلبی دارم که خدای بزرگ و مهربونم، در اجابت به خواسته ی شماست که به من این موقعیت کنونی رو داده...
قربونتون... راحیلا...
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.