باورم نمیشه که اینقده تغییر توی این مدت، در زندگی اطرافیانم رخ داده باشه

این روزها گاهی فکر می کنم چند وقتی رو توی یه کره ی دیگه زندگی می کردم
خیلی گیج و ویج می زنم.

تراژدی های بازگشت:
1. اولین کاری که کردم رفتم سر خاک حبیب عزیزم
... واقعا وحشتناک بود. خیلی غم انگیز و باور نکردنی. قطرات اشکی که بی محابا از روی گونه هام روی اون خاک سرد و بی روح می ریخت و سوزش قلبم، غیر قابل توصیفه... از مامان خواستم که تنهام بذاره. کلی با حبیب حرف زدم. البته بی صدا و با حیا! خیلی خودم رو کنترل می کردم. به حبیب می گفتم:
- حبیب جان... کاش کسی اینجا نبود و من می تونستم زار بزنم... فریاد بشکم... تا شاید کمی سبک بشم...
بگذریم که این وسط مسط ها، کلی عابر میومدند و با دلسوزی نیگام می کردن. و بعضی که ما رو می شناختن، اونطرفتر که مامان رو میدیدن، ازش می خواستن که بره و منو بلند کنه. ولی مامان گل که اخلاق من رو می دونه، من رو راحت گذاشت. سنگی روی خاک نبود که اسمی روش نوشته شده باشه... و من تا فردای اون روز که روز پنج شنبه بود، همه اش دعا می کردم که عمه ام و خونواده اش نیان اونجا و همه ی اینها دروغ و خواب باشه. ولی... حیف. فردای اون روز بدتر بود. صدای ناله ها و عجز و گریه های عمه ام توی گوشمه برای ابد... و بدتر از اون دیدن صورت مظلوم شوهر عمه ام بود که مثل من شوک زده، روی صندلی کمی اونطرف تر نشسته بود و با چشمانی بهت آلود به خاک سرد پسر جوونش زل زده بود. و قطره اشکی که معصومانه روی گونه اش می غلطید... اونم بی سر و صدا...که تا عمق وجودم رو آتیش می زد:
- راحله جان... عمو... گفتم خاک رو ۳ طبقه بخرن تا ان شااله به زودی منم برم پیشش...
(خدا جونم... صبر بده بهشون...)
2. دومین تراژدی، شنیدن خبر فوت 3 تا فامیل دیگه امون بود که 2 تاشون 60-50 ساله بودند و یکی 80 و خورده ای ساله... ولی اونقدر قضیه ی حبیب سنگینه که اون طفلی ها توی چشام نمیومدن...
3. هنوز 5 روز نیست که اومدم و توی این مدت 5 تا خبر طلاق رو شنیدم! اونم از دوستای کمابیش نزدیکم!
4. عجیب قیمت ها رفته بالا و شرایط زندگی برای هموطنام سخت تر شده...
فکر کنم غم ها تموم شد! که البته همه بعد از مدتی برام عادی می شه و تنها مورد اول داره آتیشم می زنه. بدجوری آسیب دیدم از این قضیه و نمی دونم تا کی این ضربه و اثراتش زندگیم رو تحت تاثیر قرار میده. فقط می دونم که این روزها به زور می خندم برای اینکه کسانی که من رو بعد از 9 ماه میبینن غصه نخورند.
شادی های بازگشت:
1. نذاشتم بیان فرودگاه دنبالم. طبق معمول نمی خواستم خطر جاده رو بهشون تحمیل کنم. ولی وقتی مامان و بعدش بابا در اولین دقایق ورودم به ایران، به گوشی ایرانم زنگ زدن، بعد از سلام، زدم زیر گریه. نمی دونم چرا دلم اینقده بار دلتنگی داشت و این ساعات آخر داشت دیوونه ام می کرد.

صحنه ی دیدار بسیار باشکوه بود.
اول بابا رو دیدم. کلی دنبالش گشتم. وقتی از دور دیدمش داد زدم:
- باباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....
و ... بابا بدو، من بدو... بوسه و احساس
... احساس و بوسه
... بعدش سراغ مامان رو گرفتم. بابا گفت توی ماشینه... الان می رم میارمش. تمام دهانم مرتعش بود. دندونام به شدت به هم می خورد. هوا بی شرمانه سرد بود. بالاخره به وصال مامان گل
هم رسیدم. اونو که اصلا ولش نمی کردم. فکر می کردم همین چند ثانیه رو وقت دارم که توی بغلش باشم.خلاصه به زور رضایت دادم که چند دقیقه ای ولش کنم... ولی بعدش تا نزدیکای صبح بیدار بودیم و حرف می زدیم.

داداشی خونه بود. وای که چقدر دلم براش ضعف کرده بود. داشت کم کم قیافه اش یادم می رفت! نمی دونین این چند روزه چقدر اس ام اس عاشقانه برام می فرسته
و چجور منو بغل می کنه و گونه هام یا شونه هام رو می بوسه!
مثلا آخرین اس ام اسش که دیروز برام فرستاد:
- خرتم آجی به مولا!




منم جواب دادم:
- I am your donkey too!
2. چند تا از دوستام و همین طور فامیل و آشناها ازدواج کردند. هر چند من توی مراسم شادی شون نبودم... ولی همین که خوشحال و خوشبخت میبینمشون برام کافیه.
3. الهییییییییییییییییییییییی... چند تا نی نی به جمع فامیل و یا خونواده ی دوستام اضافه شدن که من رو دیوونه کردن از بس بامزه و بانمکند...

4. این چند روز همه اش پفک و نارنگی دستمه!
توی خیابون حتی! و با ولع هم می خورم! خجالت هم نمی کشم حتی به اندازه ی یه سر سوزن! آخه اونجا از اینا نبود!
5. وایییییییییییییییییی خوردن غذاهای مامان... بهشتی اند باور کنین... بهشتی. و اینکه بعد از 9 ماه دوندگی، کمی دارم استراحت می کنم...

مشکلات بازگشت:
1. اگه بدونین چقدر بده که بعضی وقتا فارسی یه کلمه یادم نمیاد!
افتضاحه... مخصوصا اگه توی یه جمعی باشی که هیچ کی هیچی انگلیسی بلد نیست. تا روز سوم توی شکنجه بودم. ولی کم کم داره بهتر می شه. ولی خیلی زجرآوره. اکثر مواقع با مکث صحبت می کنم... و توی مکث، سعی می کنم معنی فارسی کلمه یادم بیاد.
مثلا شب دوم "خیابون" رو یادم نمیومد! هم انگلیسیش یادم بود “street” و هم فرانسه اش “rue”! ولی کلی طول کشید تا خودش یادم بیاد. می خواستم بشینم گریه کنم. همه زل زده بودند به من که کی حرفم رو تموم می کنم و من وسط بحث رفته بودم توی فکر که اون جایی که ماشینا توش حرکت می کنند و وسط شهره، چی میشد اسمش!
2. حرکات سر و هندی بازیهام من رو کشته. هندی شدیم رفت! مخصوصا وقتی چند تا کلمه ی هندی هم وسطش به عنوان دسر از دهان مبارک می پره بیرون!
3. سر گیجه گرفتم به خاطر عوض شدن سمت چپ و راست خیابونها و راننده! چند بار نزدیک بود برم زیر ماشین.
چون طرف خیابونا رو قاطی می کنم و بلا نسبت شما عین گاوهای محترم و با ارزش هندی، می پرم وسط خیابون. رانندگی که معضلیه. برای عوض کردن دنده، همه اش دستم میره سمت چپ. کبود شد دستم از بس کوبیدمش توی در سمت چپ راننده و دنده رو پیدا نکردم!
4. یکی بیاد این شال رو روی سر من فیکس کنه لطفا! قبلا ها اینقده کنترلش سخت نبود!

۵. بدجوری با currency ایران مشکل پیدا کردم!
مثلا رفته بودم کارت اینترنت بگیرم و connection اینترنت ایران رو نصب کنم...
- ممنون آقا مجید... چقدر بدم خدمتتون؟
- قابلی نداره... 3000 تومن...
فکر می کنین چیکار کردم؟!
6 تا 5000 هزار تومنی رو شمردم و گذاشتم روی میز... فکر کردم اونا 500 تومنیه!
این اتفاق چندین بار افتاده توی این چند روز...
حاج حسین رو آخر سر این دختر یکی یکدونه اش ورشکست نکنه خیلیه

شگفتی های بازگشت:
نمی دونم چرا؟! ولی موهام که توی هند به طور شگفت آوری فرفری ریز ریز بود، و به گفته ی اکثر دوستانم مد روز و طوری که بهم میومد، از فردای بازگشت، لخت شده و بدون هیچ انحنایی می ریزه روی شونه هام! جل الخالق!

خلاصه اینکه، این چند روز کلی از اطرافیان بامعرفتم بهم زنگ زدند و اومدن دیدنم. و من رو کلی شرمنده کردند. چون توی این شرایط اگه به خودم باشه که هیچ کاری نمی کنم جز غصه خوردن و توی فکر فرو رفتن. واقعا چقدر من دوستا و فامیل های مهربون دارم و خودم خبر نداشتم. کسانی که صادقانه و همیشه به من تلفن می زنند و یا خبر می گیرند، بدون اینکه هیچ توقعی داشته باشن. و همگی متفق القول می گن:
- راحله جان! ما از تو انتظار نداریم که بهمون زنگ بزنی و یا بیای دیدنمون. چون می دونیم این چند روز سرت شلوغه. همین که صدات رو می شنویم و یا میبینیمت کافیه.
ممنون همه اتونم مهربون های دوست داشتنی من



پ.ن1. سیستم سخنگوی بدنم تماما تاول زده به خاطر حرف زدن زیاد این چند روزه! برای مهمونام و کسانی که بهم تلفن می کنن، کم نمیذارم و هر چی می پرسند با جزئیات توضیح می دم! خلاصه که کلی سرم شلوغه و اگه به ساعت آپ کردنم نیگاه کنین متوجه می شین که چقدررررررررررررر BUSY تشریف دارم!

پ.ن2. از هند هم بهم زنگ می زنن! واقعا دارم به خودم امیدوار می شم که لااقل در همین حد برای اطرافیانم ارزش و احترام دارم
