خداییش عجب دانشگاه خوشگلی داریم ها!

 

چقدر دانشگاهمون از دور باکلاسه و ما نمیدونستیم! 

 

واقعا و خدایی شهر پونا هم بزرگه و هم قشنگ

 

اینم قدیمی ترین ساختمون دانشگاهه که بهش میگن : main building

که سالها پیش توسط انگلیسی ها ساخته شده و الان دارن تعمیرش می کنند. یعنی اونقده ازش استفاده کردند و اینقدررررررررررررر گذر زمان بهش اثر کرده که طفلی داشته میریخته!:

 

اینم آرم دانشگاه پونا یونیورسیتی یا همون University of Pune

البته من محوطه های داخل دانشگاه رو که مثل جنگله بیشتر دوست دارم...

اونم با اون همه درخت و سبزه و گل و گیاه

و اون همه پروانه و پرنده های خوشگلش

همینجوری این پست رو گذاشتم که قیافه ی دانشگاهمون یادم نره

 

روز دانشجو، قبولی در امتحان فرانسه و محرم

 

روز دانشجو با تاخیر ۱ روزه مبارک

امسال دومین سالی هست که در این روز دانشجوی دکترا هستم. برام قشنگه... معنای این روز ... و اینکه خودم هنوز دانشجو هستم. راستش یه ابهت خاصی داره این صفت دانشجویی... حالا چه دانشجوی کاردانی باشی، چه دانشجوی دکترا... به هر حال در هر مرحله ای که باشی برای اکتساب این صفت پرمعنا، کلی بدو بدو کردی و بلانسبت شما، خر خونی کردی...

دیشب به سایلی، همکلاسی کلاس فرانسه ام زنگ زدم که بپرسم نتیجه ی امتحانی که توی اون بهبه ی زمانی و یه روز به اومدن به ایران و با اون همه مشغولیات فکری و فیزیکی داشتم چی شد؟

راستش من از خودم توی هیچ زمینه ای راضی نیستم و همیشه فکر می کنم که بهتر از این هم میشد که بشم... برای همین هم فکر نمی کردم امتحان رو پاس کنم... مخصوصا که بی نهایت سخت بود و تمامی همکلاسی های من، از قبل از این دوره آمادگی قبلی داشتند و خیلی هاشون توی کالج هاشون واحد فرانسه رو پاس کرده بودند.

خلاصه که به سایلی زنگیدم و اونم بعد از کلی جیغ و ویغ و خوشحالی از شنیدن صدام و اینکه زودی پاشو بیا دلمون تنگ شده برات و ... گفت که امتحان رو پاس کردم.

دیگه اینکه بعدش به استاد فرانسه ام که آقای "موکونیا" هست زنگ زدم و ازش تشکر کردم. اونم کلی احساسات قشنگ به خرج داد و از اینکه صدام رو می شنید ابراز خوشحالی کرد.

به خدا نوشت:

خدای مهربونم، ممنونتم که توی این امتحان هم مثل تمام امتحان های زندگیم کمکم کردی. من که توی اون دوره ی ۴.۵ ماهه ی سطح ۱ فرانسه، به خاطر کمبود وقت و سختی بیش از حد اون زبان، بیش از ۵۰ بار می خواستم اون کلاس رو ولش کنم. کمکم کن تا بتونم از پس ۳ ترم باقی مانده هم برآم.

پ.ن. ایام سوگواری امام حسین علیه السلام  و یاران باوفای ایشون رو به شما دوستای گلم تسلیت می گم. ۲ شب با مامان گل رفتیم توی مجالس عزاداری. وقتی چراغ ها رو خاموش میکنن، من توی اون تاریکی، زل می زنم به مامان، و بعضی وقتا اشکم در میاد. و از امام عزیزم می خوام که فرشته های نازنین زندگیم رو برام نیگه داره... برای من که بنا به جبر زمان و یا شاید هم تقدیر مجبورم که ازشون دور باشم... شاید برای همیشه...

 

حاشیه های بازگشت

 

باورم نمیشه که اینقده تغییر توی این مدت، در زندگی اطرافیانم رخ داده باشه

این روزها گاهی فکر می کنم چند وقتی رو توی یه کره ی دیگه زندگی می کردم

خیلی گیج و ویج می زنم.

تراژدی های بازگشت:

1.       اولین کاری که کردم رفتم سر خاک حبیب عزیزم... واقعا وحشتناک بود. خیلی غم انگیز و باور نکردنی. قطرات اشکی که بی محابا از روی گونه هام روی اون خاک سرد و بی روح می ریخت و سوزش قلبم، غیر قابل توصیفه... از مامان خواستم که تنهام بذاره. کلی با حبیب حرف زدم. البته بی صدا و با حیا! خیلی خودم رو کنترل می کردم. به حبیب می گفتم:

- حبیب جان... کاش کسی اینجا نبود و من می تونستم زار بزنم... فریاد بشکم... تا شاید کمی سبک بشم...

بگذریم که این وسط مسط ها، کلی عابر میومدند و با دلسوزی نیگام می کردن. و بعضی که ما رو می شناختن، اونطرفتر که مامان رو میدیدن، ازش می خواستن که بره و منو بلند کنه. ولی مامان گل که اخلاق من رو می دونه، من رو راحت گذاشت. سنگی روی خاک نبود که اسمی روش نوشته شده باشه... و من تا فردای اون روز که روز پنج شنبه بود، همه اش دعا می کردم که عمه ام و خونواده اش نیان اونجا و همه ی اینها دروغ و خواب باشه. ولی... حیف. فردای اون روز بدتر بود. صدای ناله ها و عجز و گریه های عمه ام توی گوشمه برای ابد... و بدتر از اون دیدن صورت مظلوم شوهر عمه ام بود که مثل من شوک زده، روی صندلی کمی اونطرف تر نشسته بود و با چشمانی بهت آلود به خاک سرد پسر جوونش زل زده بود. و قطره اشکی که معصومانه روی گونه اش می غلطید... اونم بی سر و صدا...که تا عمق وجودم رو آتیش می زد:

- راحله جان... عمو... گفتم خاک رو ۳ طبقه بخرن تا ان شااله به زودی منم برم پیشش...

(خدا جونم... صبر بده بهشون...)

2.       دومین تراژدی، شنیدن خبر فوت 3 تا فامیل دیگه امون بود که 2 تاشون 60-50 ساله بودند و یکی 80 و خورده ای ساله... ولی اونقدر قضیه ی حبیب سنگینه که اون طفلی ها توی چشام نمیومدن...

3.       هنوز 5  روز نیست که اومدم و توی این مدت 5 تا خبر طلاق رو شنیدم! اونم از دوستای کمابیش نزدیکم!

4.       عجیب قیمت ها رفته بالا و شرایط زندگی برای هموطنام سخت تر شده...

 

    فکر کنم غم ها تموم شد! که البته همه بعد از مدتی برام عادی می شه و تنها مورد اول داره آتیشم می زنه. بدجوری آسیب دیدم از این قضیه و نمی دونم تا کی این ضربه و اثراتش زندگیم رو تحت تاثیر قرار میده. فقط می دونم که این روزها به زور می خندم برای اینکه کسانی که من رو بعد از 9 ماه میبینن غصه نخورند.

 

شادی های بازگشت:

1.       نذاشتم بیان فرودگاه دنبالم. طبق معمول نمی خواستم خطر جاده رو بهشون تحمیل کنم. ولی وقتی مامان و بعدش بابا در اولین دقایق ورودم به ایران، به گوشی ایرانم زنگ زدن، بعد از سلام، زدم زیر گریه. نمی دونم چرا دلم اینقده بار دلتنگی داشت و این ساعات آخر داشت دیوونه ام می کرد.

صحنه ی دیدار بسیار باشکوه بود. اول بابا رو دیدم. کلی دنبالش گشتم. وقتی از دور دیدمش داد زدم:

-          باباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

و ... بابا بدو، من بدو... بوسه و احساس... احساس و بوسه... بعدش سراغ مامان رو گرفتم. بابا گفت توی ماشینه... الان می رم میارمش. تمام دهانم مرتعش بود. دندونام به شدت به هم می خورد. هوا بی شرمانه سرد بود. بالاخره به وصال مامان گل هم رسیدم. اونو که اصلا ولش نمی کردم. فکر می کردم همین چند ثانیه رو وقت دارم که توی بغلش باشم.خلاصه به زور رضایت دادم که چند دقیقه ای ولش کنم... ولی بعدش تا نزدیکای صبح بیدار بودیم و حرف می زدیم.

 داداشی خونه بود. وای که چقدر دلم براش ضعف کرده بود. داشت کم کم قیافه اش یادم می رفت! نمی دونین این چند روزه چقدر اس ام اس عاشقانه برام می فرسته و چجور منو بغل می کنه و گونه هام یا شونه هام رو می بوسه!

مثلا آخرین اس ام اسش که دیروز برام فرستاد:

-          خرتم آجی به مولا!

منم جواب دادم:

-          I am your donkey too!

2.       چند تا از دوستام و همین طور فامیل و آشناها ازدواج کردند. هر چند من توی مراسم شادی شون نبودم... ولی همین که خوشحال و خوشبخت میبینمشون برام کافیه.

3.       الهییییییییییییییییییییییی... چند تا نی نی به جمع فامیل و یا خونواده ی دوستام اضافه شدن که من رو دیوونه کردن از بس بامزه و بانمکند...

4.       این چند روز همه اش پفک و نارنگی دستمه!  توی خیابون حتی! و با ولع هم می خورم! خجالت هم نمی کشم حتی به اندازه ی یه سر سوزن! آخه اونجا از اینا نبود!

5.       وایییییییییییییییییی خوردن غذاهای مامان... بهشتی اند باور کنین... بهشتی. و اینکه بعد از 9 ماه دوندگی، کمی دارم استراحت می کنم...

 

 

مشکلات بازگشت:

1.       اگه بدونین چقدر بده که بعضی وقتا فارسی یه کلمه یادم نمیاد! افتضاحه... مخصوصا اگه توی یه جمعی باشی که هیچ کی هیچی انگلیسی بلد نیست. تا روز سوم توی شکنجه بودم. ولی کم کم داره بهتر می شه. ولی خیلی زجرآوره. اکثر مواقع با مکث صحبت می کنم... و توی مکث، سعی می کنم معنی فارسی کلمه یادم بیاد.

مثلا شب دوم "خیابون" رو یادم نمیومد! هم انگلیسیش یادم بود “street” و هم فرانسه اش “rue”! ولی کلی طول کشید تا خودش یادم بیاد. می خواستم بشینم گریه کنم. همه زل زده بودند به من که کی حرفم رو تموم می کنم و من وسط بحث رفته بودم توی فکر که اون جایی که ماشینا توش حرکت می کنند و وسط شهره، چی میشد اسمش!

2.       حرکات سر و هندی بازیهام من رو کشته. هندی شدیم رفت! مخصوصا وقتی چند تا کلمه ی هندی هم وسطش به عنوان دسر از دهان مبارک می پره بیرون!

3.       سر گیجه گرفتم به خاطر عوض شدن سمت چپ و راست خیابونها و راننده! چند بار نزدیک بود برم زیر ماشین. چون طرف خیابونا رو قاطی می کنم و بلا نسبت شما عین گاوهای محترم و با ارزش هندی، می پرم وسط خیابون. رانندگی که معضلیه. برای عوض کردن دنده، همه اش دستم میره سمت چپ. کبود شد دستم از بس کوبیدمش توی در سمت چپ راننده و دنده رو پیدا نکردم!

4.       یکی بیاد این شال رو روی سر من فیکس کنه لطفا! قبلا ها اینقده کنترلش سخت نبود!

 

۵. بدجوری با currency ایران مشکل پیدا کردم!

مثلا رفته بودم کارت اینترنت بگیرم و connection اینترنت ایران رو نصب کنم...

- ممنون آقا مجید... چقدر بدم خدمتتون؟

- قابلی نداره... 3000 تومن...

فکر می کنین چیکار کردم؟!

6 تا 5000 هزار تومنی رو شمردم و گذاشتم روی میز... فکر کردم اونا 500 تومنیه!

این اتفاق چندین بار افتاده توی این چند روز...

حاج حسین رو آخر سر این دختر یکی یکدونه اش ورشکست نکنه خیلیه

 

شگفتی های بازگشت:

نمی دونم چرا؟! ولی موهام که توی هند به طور شگفت آوری فرفری ریز ریز بود، و به گفته ی اکثر دوستانم مد روز و طوری که بهم میومد، از فردای بازگشت، لخت شده و بدون هیچ انحنایی می ریزه روی شونه هام! جل الخالق!

خلاصه اینکه، این چند روز کلی از اطرافیان بامعرفتم بهم زنگ زدند و اومدن دیدنم. و من رو کلی شرمنده کردند. چون توی این شرایط اگه به خودم باشه که هیچ کاری نمی کنم جز غصه خوردن و توی فکر فرو رفتن. واقعا چقدر من دوستا و فامیل های مهربون دارم و خودم خبر نداشتم. کسانی که صادقانه و همیشه به من تلفن می زنند و یا خبر می گیرند، بدون اینکه هیچ توقعی داشته باشن. و همگی متفق القول می گن:

-          راحله جان! ما از تو انتظار نداریم که بهمون زنگ بزنی و یا بیای دیدنمون. چون می دونیم این چند روز سرت شلوغه. همین که صدات رو می شنویم و یا میبینیمت کافیه.

ممنون همه اتونم مهربون های دوست داشتنی من

پ.ن1. سیستم سخنگوی بدنم تماما تاول زده به خاطر حرف زدن زیاد این چند روزه! برای مهمونام و کسانی که بهم تلفن می کنن، کم نمیذارم و هر چی می پرسند با جزئیات توضیح می دم! خلاصه که کلی سرم شلوغه و اگه به ساعت آپ کردنم نیگاه کنین متوجه می شین که چقدررررررررررررر BUSY تشریف دارم!

پ.ن2. از هند هم بهم زنگ می زنن! واقعا دارم به خودم امیدوار می شم که لااقل در همین حد برای اطرافیانم ارزش و احترام دارم

 

از فرودگاه بمبئی

 

روی مبل چرمی که توی فرودگاهه و مخصوص ولو شدنه پهن شدم و دارم آپ می کنم

حس عجیبی دارم

دلم داره ضعف میره

یه جوری شدم که حس می کنم همین چند ساعتم نمی تونم دوری رو تحمل کنم

یعنی مامان و بابا پیر شدن؟ داداشی بزرگتر شده؟! دوستام چی؟ فامیل... شهرمون خیلی عوض شده؟ ایران... یعنی دارم میرم ایران؟

...

این چند ماه خیلی تجربه به دست آوردم

جدا از تجربه های زندگی دسترنج این ۹ ماه رو لیست می کنم:

۱. رانندگی یاد گرفتم. چیزی که ۱۱ سال ازش می ترسیدم... اونم نه توی ایران و حتی تهران! توی ایندیا که از در و دیوارش آدم و جک و جونور آویزونه

۲. پیانو رو در حد ابتدایی و نت ها و کمی زدن یاد گرفتم. چیزی که عاشقش بودم و هستم... ولی وقتش رو نداشتم که برم دنبالش...

۳. ترم ۱ فرانسه رو در موسسه ای گذروندم که مستقیما تحت نظر فرانسه بود و مدارک از پاریس میومد. ترم ۱ معادل سال اول لیسانس فرانسه در ایرانه... خدا بخواد می خوام تا ترم ۴ برم...

۴. انگلیسیم خیلی بهتر شد و در زمینه ی امتحان ITELS چیزهای زیادی یاد گرفتم و کمی آماده شدم.

۵. در زمینه ی دکترا، ۴ مقاله به استاد راهنمام ارائه دادم. همدوره هام هنوز نتونستن ۱ مقاله ارائه بدن و این رو مدیون تلاش شبانه روزیم می دونم.

۶. در بالاترین سطح کلاسهای زبان پونا یونیورسیتی بالاترین نمره یعنی A شدم.

7. کلی به اطلاعات عمومیم و تجربه هام اضافه شد... از شستن لباس با ماشین لباسشویی بگیر تا نحوه ی ارتباط با دیگران.

... و من همه ی اینها رو مدیون خدا، خونواده ام و تلاش شبانه روزی خودم میدونم.

خدایا شکرت...

مثلا ساعت 1.30 پروازه.

خدا کنه تاخیر نداشته باشه... الان می خوام برم یه کمی توی فرودگاه بگردم و آدمای مختلف رو از سراسر جهان به طور یک زمان و در یک جا ببینم... بعدشم لباس ایرانیم رو بپوشم (داشت کپک می زد بدبخت!) و بعدش برم توی هواپیما...

برام دعا کنین پرواز بی خطری داشته باشم...

این پرواز در راه ایندیا، پرواز چهارمم هست... (2 بار رفت و 2 بار برگشت)....

و اینگونه داستان پرواز من ادامه دارد...

آخرین پست 2010 از پونا :-)

 

از امتحان فرانسه میام

خودم رو خفه کردم این ماه آخر برای این امتحان ولی خدا رو شکر بد نبود. ولی به شدت سختتتتتتتت بود

بعدشم رفتم اجاره خونه ی نوامبر رو ریختم به حساب صاحبخونه

الانم دانشگاه هستم چون قراره با استاد راهنمام پیپر چهارمم و همین طور مقاله ی کنفرانس رو بفرستیم برای ژورنال و هیئت اجرایی کنفرانس

که البته نمی دونم تا کی طول بکشه چون استادم همیشه سرش شلوغه

استاد نازنینم  یه شال خیلیییییییییی خوشگل ابریشمی هندی سرخ آبی داده برای مامان گل ببرم

این چز عجیبیه اینجا که استاد راهنمایی بیاد و این کار رو بکنه

اینقده خجالت کشیدم که نگو

ولی خب... چیکار کنم... استاد راهنمام به شدت Lady هست و من از صمیم قلب دوسش دارم

خیلی برای ایران رفتن روز شماری کردم... ولی با این اتفاقی که افتاده زیاد پاهام کشش نداره برم

ولی خدا میدونه چقدررررررر دلم برای عزیزانم تنگ شده... مخصوصا مامان و بابا و داداشی

باور نمی کنم که بازم می تونم ببینمشون و هر چند برای فرصتی خیلی کوتاه پیششون باشم

اگه می تونستن بیان هند، من نمیومدم ایران

اول اینکه کلی کار دارم

بعدشم نمی دونم چرا این اواخر هر کدوم از دوستام میرن و برمی گردن دپرس هستن... می گن شرایط خیلی بده و ناامید کننده

ولی هر چی که بقیه بگن من وطنم رو دوست دارم... چون عزیزانم توی قلبشن

امروز کلیییییییییییییی کار دارم و از بخت بد نمی دونم ماشینم چه مرگش شده که ترسیدم بیارمش بیرون

با این لپ تاپ سنگین و کلی بار و بنه خدا رحم کنه روز آخری

پ.ن. دلم برای ایندیا تنگ میشه... خیلی اینجا رو دوست دارم... گاهی حس می کنم بیشتر از ایران بهش تعلق خاطر دارم. به خاطر سادگی مردمش، به خاطر آرامشش و به خاطر بی ریا بودنش... مطمئنم هر جای دنیا که برم باز هم دلم اینجا رو می خواد...

نمی دونین دوستای خارجی و ایرانیم چی کار می کنن... یه جوری منو بغل می کنن و ماچ و... که انگار من دارم برا همیشه می رم! ( آقایون  دستم رو خیلی گرم فشار میدن...نمونه اش امروز استاد کلاس فرانسه امون که 2 یا 3 بار دست داد باهام و تا دم تاکسی من رو بدرقه کرد و برام بای بای کرد!)

همسایه هامون، همکلاسی هام، دوستام، نگهبونا، بقالی سر کوچه! میوه فروش، صاحبخونه و ... همه و همه احساسات زیبایی از خودشون نشون میدن که دلم ضعف میره... یعنی حضور من اینقده براشون ارزش داره یا اینهمه من رو دوست دارن؟!

راستی سگم رو هم به خدا سپردم که یکی بهش غذا بده! می ترسم طفلی زخم معده بگیره تا من برگردم.

خلاصه که ... کشور آرامشم، ایندیا، خداحافظ برای 1 ماه و نیم

پ.ن. اینقده دوستای گل و مهربون، فامیل های مهربون تر و آشناهای خوب و عزیز دارم که واقعا نمی دونم این مدت به کدومشون زنگ بزنم و یا کدومشون رو ببینم. بین هیچ کدومشون هم فرقی نیست

با این شرایطی که پیش اومده هم احتمالا دل و دماغ چیزی رو نداشته باشم... چون تازه که برم می فهمم چی شده. این چند روز کلی سر خودم شیره مالیدم که اتفاقی نیافتاده تا بتونم طاقت بیارم

ولی وقتی برم ایران نمی دونم چی می شه... تازه شاید باورم بشه... و کلی تراژدی...

فقط می دونم که نمی خوام از پیش مامان گل جنب بخورم

منتظر دیدن شما توی خونه امون هستم

و مطمئنم که درکم می کنین

از اونجایی که این مدت در ایران هم کلی busy تشریف دارم

 به امید دیدار

 

 

 

فعالیت شدید این روزها

 

این روزها، حدودا ۱۵-۱۴ ساعت در روز بیرونم

تمام بدنم درد می کنه

اینقده کار روی سرم ریخته که گاهی وقت نمی کنم دوش بگیرم

هم فکرم مشغوله و هم جسمم

ولی اشکالی نداره

مهم اینه که خوب زندگی کنی و کاری کنی که در نهایت از خودت شاکی نباشی

...

حالم که مساعدتر شد و وقت گیر آوردم برای تنوع و عوض شدن جو وبلاگم، چند مطلب براتون می ذارم

یکی یه فستیوال دیگه ی هندی هاست و یکی دیگه هم "کنسرت ابی" عزیزم هست

 

پ.ن۱. دیشب یکی از جمله های حبیب یادم اومده بود ولی اینقده خسته بودم که در اوج ناراحتی جون اشک ریختن نداشتم! باورتون میشه اینقده یک مصیبت می تونه انرژی آدم رو بگیره؟ خدا ان شاالله به هیچ کی از اینجور مصیبت ها وارد نکنه.

و اما جمله ی حبیب  که در راه رفتن به چیتگر بهم گفت:

دختر دایی... به نظرت چرا اینقدر زود دیر میشه؟

برای من این اتفاق افتاد... و یکی از راز هاشو بهم گفت و بعد درحالیکه از پنجره بیرون رو نیگاه می کرد، زیر لبش گفت:

- چه زود دیر شد...

 

پ.ن۲. برای له نشدن در این شرایط فوق العاده زجر آور به هر دری که بگین دارم می زنم... هر چند خیلی سخته ولی دوست ندارم همه اش برم توی فکر و غصه بخورم... خدا جونم هم همیشه داره کمکم می کنه. از این به بعد سعی می کنم لااقل توی وبلاگم چیزی نگم... و در تنهایی هام هم سعی می کنم خوددارتر باشم...

برام دعا کنین که بشه