آخرین پست 2010 از پونا :-)
از امتحان فرانسه میام
![]()
خودم رو خفه کردم این ماه آخر برای این امتحان ولی خدا رو شکر بد نبود. ولی به شدت سختتتتتتتت بود
![]()
بعدشم رفتم اجاره خونه ی نوامبر رو ریختم به حساب صاحبخونه
![]()
الانم دانشگاه هستم چون قراره با استاد راهنمام پیپر چهارمم و همین طور مقاله ی کنفرانس رو بفرستیم برای ژورنال و هیئت اجرایی کنفرانس
![]()
که البته نمی دونم تا کی طول بکشه چون استادم همیشه سرش شلوغه
![]()
استاد نازنینم
یه شال خیلیییییییییی خوشگل ابریشمی هندی سرخ آبی داده برای مامان گل ببرم
این چز عجیبیه اینجا که استاد راهنمایی بیاد و این کار رو بکنه
اینقده خجالت کشیدم که نگو
![]()
ولی خب... چیکار کنم... استاد راهنمام به شدت Lady هست و من از صمیم قلب دوسش دارم![]()
خیلی برای ایران رفتن روز شماری کردم... ولی با این اتفاقی که افتاده زیاد پاهام کشش نداره برم
![]()
ولی خدا میدونه چقدررررررر دلم برای عزیزانم تنگ شده... مخصوصا مامان و بابا و داداشی
![]()
![]()
![]()
باور نمی کنم که بازم می تونم ببینمشون و هر چند برای فرصتی خیلی کوتاه پیششون باشم
اگه می تونستن بیان هند، من نمیومدم ایران
اول اینکه کلی کار دارم
![]()
بعدشم نمی دونم چرا این اواخر هر کدوم از دوستام میرن و برمی گردن دپرس هستن... می گن شرایط خیلی بده و ناامید کننده
![]()
ولی هر چی که بقیه بگن من وطنم رو دوست دارم... چون عزیزانم توی قلبشن![]()
امروز کلیییییییییییییی کار دارم و از بخت بد نمی دونم ماشینم چه مرگش شده که ترسیدم بیارمش بیرون![]()
با این لپ تاپ سنگین و کلی بار و بنه خدا رحم کنه روز آخری
![]()
پ.ن. دلم برای ایندیا تنگ میشه... خیلی اینجا رو دوست دارم... گاهی حس می کنم بیشتر از ایران بهش تعلق خاطر دارم. به خاطر سادگی مردمش، به خاطر آرامشش و به خاطر بی ریا بودنش... مطمئنم هر جای دنیا که برم باز هم دلم اینجا رو می خواد...![]()
نمی دونین دوستای خارجی و ایرانیم چی کار می کنن... یه جوری منو بغل می کنن و ماچ و... که انگار من دارم برا همیشه می رم!
( آقایون دستم رو خیلی گرم فشار میدن...نمونه اش امروز استاد کلاس فرانسه امون که 2 یا 3 بار دست داد باهام و تا دم تاکسی من رو بدرقه کرد و برام بای بای کرد!
)
همسایه هامون، همکلاسی هام، دوستام، نگهبونا، بقالی سر کوچه! میوه فروش، صاحبخونه و ... همه و همه احساسات زیبایی از خودشون نشون میدن که دلم ضعف میره... یعنی حضور من اینقده براشون ارزش داره یا اینهمه من رو دوست دارن؟!![]()
راستی سگم رو هم به خدا سپردم که یکی بهش غذا بده! می ترسم طفلی زخم معده بگیره تا من برگردم.![]()
خلاصه که ... کشور آرامشم، ایندیا، خداحافظ برای 1 ماه و نیم
![]()
پ.ن. اینقده دوستای گل و مهربون، فامیل های مهربون تر و آشناهای خوب و عزیز دارم که واقعا نمی دونم این مدت به کدومشون زنگ بزنم و یا کدومشون رو ببینم. بین هیچ کدومشون هم فرقی نیست
با این شرایطی که پیش اومده هم احتمالا دل و دماغ چیزی رو نداشته باشم... چون تازه که برم می فهمم چی شده. این چند روز کلی سر خودم شیره مالیدم که اتفاقی نیافتاده تا بتونم طاقت بیارم
ولی وقتی برم ایران نمی دونم چی می شه... تازه شاید باورم بشه... و کلی تراژدی...
فقط می دونم که نمی خوام از پیش مامان گل جنب بخورم
منتظر دیدن شما توی خونه امون هستم
و مطمئنم که درکم می کنین
از اونجایی که این مدت در ایران هم کلی busy تشریف دارم
به امید دیدار
![]()
من مسافری هستم از هند. کشوری که بیش از آنچه که باید، بهش مدیونم. دکترام رو این کشور بهم هدیه داد و خیلی چیزای دیگه رو. 26 شهریور 1392 برگشتم ایران با یه دنیا خاطره و تجربه از این کشور. حالا من یک خانوم دکترم که استاد دانشگاه هست. نمی دونم چرا؟ ولی حس می کنم اینجا در کشور خودم مسافرم.